جمعه ۳ نوامبر

وای که امروز جمعه بود و ما کار نمی کردیم

بالای پونصد بار تکرار کردیم که امروز روز کاری وووووووو ما کار نمی کنیم 

 

دیروز ساعت ۶ عصر رسیدیم خونه با ترس و لرز، چون قرار بود تو انگلیس طوفان بشه و من در حد مرگ می ترسیدم پروازمون کنسل بشه. به شدت وحشتناکی می خواستم برگردم خونمون

عموما به محض رسیدن به کشور مقصد و علیرغم اینکه همیشه خوش می گذره، من دوست دارم بگردم خونمون. سفر رو دوست دارم ولی دوست ندارم (خودم نفهمیدم فازم چیه شما هم سعی نکنید چون متوجه نخواهید شد)

لندن عالی و افتابی بود. هر کی می گه اینجا زیاد بارون نمیاد که برو لندن ببین چه خبر رو الان می تونم بزنم له کنم. چون شواهد نشون می ده که حتی لندن هم افتابیه وقتی اینجا شلنگ اب رو باز کردن رومون

همسر دیروز پشتش گرفته بود در نتیجه علیرغم پاشنه درد و پا درد وحشتناک دو سه روز اخیر، دلم نیومد بزارم از فرودگاه تا خونه رو رانندگی کنه و در نتیجه ۴۰ دقیقه هم رانندگی کردم تا خونه که البته بدون وقفه ذلف بر باد مده شجریان پلی شد و بسی لذت بردیم از رانندگی.

امروز می خواستیم بریم خرید و شام رستوران مورد علاقه من ولیییییی انقدر خوابمون می اومد که همه چی رو بعد از خوردن الویه ناهار کنسل کردیم و یکساعت و نیم خوابیدیم. 

بعد در حال تماشای دوازده خان هرکول عزیزم غذا خوردیم (Raclette عزیزتر از جانم). بعدش یه ظرف بزرگ چس فیل اماده کردم و فیلم دیدیم‌.

آقا آب دستتون بزارید زمین و Big Little Lies رو ببینید. یعنی لامصب خیلییییی خوب بود. البته که من عاشق The Undoing هم هستم. گویا هر چی از نیکل کیدمن تو فیلم ها خوشم نمیاد عاشق سریالهاش شدم. این دو سریال عالین عالی. 

چهارشنبه شب با پسر کوچیکه استاد شام رفتیم یه رستوران فنسی ایرانی. پیش غذا سالاد الویه و کشک بادمجون و میرزا قاسمی با سنگگ و بربری انتخاب کردیم و غذای اصلی من و همسر کوبیده و اونم جوجه کباب تند. غذاها کاملا به طبع انگلیسی ها تغییر داده شده بود، اینطوری که خوشمزه بود ولی کوبیده نبود. پیش غذاها ولی خوب بودند و البته کم سیر. 

فردا شب هم میریم پیش استاد چون قراره برامون ریزوتو قارچ درست کنه و از دوشنبه من وارد یه رژیم خیلی شدید می شم چون اندازه خرس شدم حقیقتا. تو زندگیم همچین وزنی نداشتم. باید باید یه کاری بکنم چون دارم دق می کنم. 

فعلا همینا تا بعد

دوشنبه ۳۰ اکتبر

دیشب با صدای سرفه های همسر چند بار بیدار شدم، نمی دونم تازه بعد دو هفته چرا تازه سرفه اش گرفته، خودمم هی گرم و سردم می شد و در نتیجه یه خواب سیر و کافی نکردم

صبحم حواسم نبود که استثنا شیفتم هشت و نیم شروع می شه و همین شد که مثل همیشه ساعت رو گذاشتیم هفت و ربع. پاشیدیم چک این پرواز فردا رو انجام دادیم، همسر رفت دوش گرفت، من پریدم تو آشپزخونه ظرفها رو گذاشتم تو ماشین و بعد تا اون صبحانه رو حاضر کنه من دوش گرفتم. صبحانه خوردیم، اومدم برم بشینم سرکارم یادم اومد وای هشت و نیم امروز نه هشت. دوباره رفتم حموم  گفتم وقت دارم موهام رو بشورم راحت بشم دیگه از حموم رفتن. بعدم موهام رو موس زدم و رفتم کار رو شروع کردم. تا ۱۰ کار کردم، بعد رفتم موهام خشک کردم و قشنگ فرفریشون کردم. 

آب پرتقال گرفتم و یکی یه لیوان نوش جان کردیم.  از صبح فیله مرغ گذاشته بودم بیرون که شنیسل درست کنم دیگه کم کم کارهای اونم کردم. تا غذا حاضر بشه حوله ها هم ریختم تو ماشین. این وسطا هم در حال کار کردن بودم. بعد از ناهار داشتم تلف می شدم از خواب. همینطور نشسته پشت لپ تاپ سرم رو تکیه دادم به دیوار و یکم چرت زدم‌. انقدر هم همسر سر و صدا کرد هر دو دقیقه چشمام باز می شد. بعد دیگه پاشدم ماشین ظرفشویی رو خالی کردم، دوباره با ظرفهای ناهار پرش کردم که می ریم سفر همه چی تمیز باشه. سرخ کن رو گذاشتم سر جاش. لباسهای رو بند رو جمع کردم، تا کردم و حوله ها رو پهن کردم. در همون حال با مادرجان حرف زدم یه نیم ساعتی. الان کمرم داره می شکنه قشنگ انقدر درد می کنه. 

در تمام این مدت هم ایمیلها رو انجام دادم و هم تلفن جواب دادم. با تمام این کارهایی که من از صبح وسط کارهای شرکت کردم توجه کنید که بیشتر از همه هم ایمیل انجام دادم. سیستم ما اینطوریکه ایمیلها میاد تو اینباکس و ما باید دونه دونه فلگ کنیم (با اسم خودمون مارک دارش کنیم)، براش تیکت بسازیم و حالا یا درخواست یا مشکل در حیطه ماست که انجامش می دیم یا نه می فرستیم لول بعدی. بعد وقتی من بین انجام ایمیل ها و گرفتن تلفن ها خونه باشم همیشه کلی کار هم تو خونه می کنم و با این حال آمارم از همه تو انجام کارها بالاتره که البته خوب از حماقت خودمم هست. چون خیلی ها چند تا ایمیل انجام می دن و بیشتر در حال فیلم دیدن و گشت و گذار تو اینترنتن. ولی من مثل احمقا همش در حال کار کردنم.

دیگه منم خدا آفریده دیگه  تو خون منه این مدلی کار کردن، نمی تونم بدزدم از کار.

ساعت کاریم تموم شد، لپ تاپ رو زدم آپ دیت بشه بدبخت یه هفته اس درخواست ری استارت می کرد که منم انجام نمی دادم چون این آپدیت جدید یه باگ داره که ممکنه دستگاه به نتورک وصل نشه بعدش و اونطوری مجبور بودم برم دفتر. که خوب جلوی ضرر رو گرفتم. الان زدم آپ دیت بشه که اگر مشکلی پیش اومد دوشنبه بهر حال می رم دفتر.

برم چایی بخورم، یکم سریال ببینیم (Big Little Lies) و بعدش بریم چمدون جمع کنیم که صبح باید ساعت ۵ بزنیم بیرون (خدا خودش کمک کنه فقط که باید ساعت ۴ پاشیم) فعلا همینا، تا درودی دیگر بدرود

شنبه ۲۸ اکتبر

آقا نمی دونم عنوان چی بزارم اینکه تاریخ گذاشتم

خوب چون خیلی وقته ننوشتم تیتروار می نویسم:

- خیلی مریضیه سختی بود، جون دادم به معنای واقعی کلمه

- در تمام مدت مریضی و با وجود له بودن، مجبور بودم صبح ها برای صبحانه با همسر پاشم و همون خیلی اذیتم می کرد (یه بار بلاخره می زنم لهش می کنم). ناهار هم با خودم بود که واقعاااااا نمی دونم چطوری غذا درست می کردم و حتی یادم نیست چی خوردیم بیشتر روزها

- همسر هم گرفت ولی خیلی خفیف، با این حال همش می گفت چرا ما خوب نمی شیم. بهش گفت عامو شما بگیر مریضی رو بعد منتظر خوب شدن باش دیگه تو مریضی بدجنس ترم شده بودم

- از پنج شنبه هفته پیش برگشتم سرکار. اون روز از خونه کار کردم ولی جمعه رفتیم دفتر. به قدری سرفه کردم صبح تا ظهر که مجبور شدم ظهر برم دکتر (تو شرکت کلینیک پزشکی داریم) اونم تست کرونا گرفت که منفی بود و حسابی معاینه کرد و گفت تو ریه هام نریخته خدا رو شکر. دارو داد که دقیقا همون داروهای دکتر خودم بود. ولی بعدش انگار دستش شفا بود خیلی بهتر شدم. ساعت ۴ هم کار کمتر بود تونستم یکم سرم رو بزارم رو میز و یکم چشمام رو ببندم که خیلی کمک کرد.

- برای جمعه شب از دو هفته قبلش بلیط سینما گرفته بودیم. بعد من اصلااااا یادم نبود فیلمهای اسکورسزی همیشه طولانین. فکر کن یه ربع به هشت فیلم شروع شد تا نزدیک یازده و نیم. یعنی من له بودم. فقط شانس آوردیم از این صندلیهای مبلی گرفته بودیم، بهش می گن کوزی سیت، که راحت ولو بودم و صد البته چس فیل عزیزدلم هم بود وگرنه می مردم.

تا بیایم خونه ساعت یک بود حدودا، صبحم زود باید بیدار می شدیم چون من وقت ناخن داشتم. صبحش ۹ پاشدم رفتم دستشویی که اشتباه کردم و برق رو روشن کردم. من همیشه چراغ خاموش می رم و میام که خوابم نپره. اما نمی دونم چرا اون روز چراغ رو روشن کردم. اومدم بیام تو اتاق که با سر رفتم تو چارچوب در. انقدر وحشتناک صدا داد که همسر بیدار شد. خودم فکر کردم ابروم و پیشونیم شکستن حتما ولی خدا رو شکر هیچی نشده بود ولی الان بعد از یه هفته هنوز درد می کنه. نگم براتون دیگه که مردم اون روز من تا رفتیم برای ناخن و برگشتیم. حتما هم باید می رفتیم بعدش برای استاد چیزی می گرفتیم چون یکشنبه شب دعوت بودیم خونش. همون بیرون هم ناهار خوردیم. اومدیم خونه من یه دوساعتی خوابیدم تا درست شدم. 

- یکشنبه صبح هم بعد از دوهفته نون پختم برای صبحانه که چقدرررر دوست دارم این بخش روز رو .ناهار هم ته چین خوردیم و بعدش دوباره خوابیدم و ساعت شش و خورده ایی رفتیم خونه استاد. شام لازانیا بود جاتون خالی. دو تا پسرها هم بودند. با پسر کوچیکه قرار رستوران داریم چهارشنبه شب (سه شنبه میریم لندن). دیگه یکم در مورد اون حرف زدیم. یه رستوران ایرانی خیلی گوگولی مگولیه تو لندن که باید حداقل از سه ماه قبل رزرو کنی و گرنه جا نداره. من وقتی تصمیم گرفتیم بریم سریع رزرو کردم رستوران رو برای ۴ نفر.  

اون شبم نزدیک ۱۰ پاشدیم که زود برسیم خونه چون فرداش باید کار می کردیم.

- دو هفته پیش در پی یک اقدام یهویی، تصمیم گرفتم وقت بگیریم برای آرایشگاه برای عید که می ریم دبی امید به خدا. فاطمه تو رو خدا دعوام نکن  از ارایشگاه منیر وقت گرفتم که واقعا همیشششششه دلم می خواست برم ولی چیکار کنم که اینجا شعبه نداره. خلاصه که مسیج زدم و درخواست وقت کردم و خیلی قشنگ و ناز جوابم رو دادند و وقتم رو رزرو کردند. بعد هی با خودم می گفتم کاش بهشون می گفتم که اگر خود آقای منیر هست با ایشون بهم وقت بدن اگر نه با یکی بهم وقت بدن که واقعا کارش خوب باشه چون من وحشتناککککک روی موهام و ناخن هام حساسم. صبحش پاشدم و یکم صبر کردم تا ساعت بشه اونجا یازده و مسیج دادم و اینا رو گفتم. دوباره اونو کلی ناز نازیم کردن و گفتن اگر خودشون باشن حتما اگر نه حتما یه متخصص شون کارم رو انجام می ده. کلی از الان ذوق دارم. البته خوب چون می دونم طول می کشه کارم اولش نمی دونستم برم یا نه که مامان گفت نگران ما نباش و برو حتما کارت رو انجام بده که دیگه منم با خیال راحت وقت گرفتم.

- یادم نرفته، ادامه پست تولد و سفر رو می نویسم حتما

- دوشنبه اومدن برای بار دوم یخچالمون رو دیدن، تو قسمت فریزر بدنه ترک خورده. حالا قرار بیا عوضش کنن. 

- سه شنبه رفتیم دفتر و تیم لیدرمون یه خبر خیلییییی خوب بهم داد. درخواست کرده بودم جا به جا بشم و گفت تا حدودی کار پیش رفته و با اینکه صد در صد نیست ولی همین که با شف بخش در موردش صحبت کردن و اوکی دادن یه قدم بزرگ فیلی محسوب میشه. فقط اصلا نمی دونم قرارداد و حقوقم چطوری میشه. توکل کردم بخدا. گفتم اگر برام خیر هستش و خوبه بشه. بعد یواشکی با خودم فکر کردم اگر حقوقم بره بالا چقدر چقدر خوب میشه. خدا کنه که بشه واقعا. خبرهای تکمیلی رو می گم بهتون حتما

- دیگه بگم دیشب با همکار همسری که یه خانوم فوق العاده اس شام رفتیم بیرون. تا حالا چند دفعه شام رفتیم بیرون. خیلیییی خانوم دوست داشتنی و آروم و با شخصیتیه. دو سال تا بازنشستگی داره و دختر بزرگش همسن منه. انقدررررر این آدم آرامش داره که نگو. خیلی بهمون خوش می گذره وقت باهمیم. رفتیم رستوران چینی مورد علاقه ما. خدا رو شکر خوشش اومد اونم از غذا.

- امروز ناهار جوجه کباب داریم جاتون خالی. منتظرم ساعت بشه ۳ تا بارون بند بیاد تا بریم آماده اش کنیم. فردا هم خورشت بادمجون داریم دلتون نخواد. 

- از پنج شنبه دوچرخه سواری رو از سر گرفتم. بریم سفر و برگردیم و دو هفته رژیم جدی بگیرم بلکه از این خرسی در بیام. باورم نمیشه این منم که در حال ترکیدنم‌. شرم برمن باد. 

- دوشنبه هم کار کنیم دیگه میریم برای هفته ایی سرشار از عشق و حال و مرخصی

- فعلا اینا رو داشته باشید، بعد از یه مدت نبودن، پست تولد و سفر رو زود می نویسم. بوس بهتون 

همچنان مریض

به حول و قوه الهی من همچنان مریضم، قدرتی خدا هر روز هم بدتر از روز قبل

دوشنبه که رفتم دکتر گفت احتمال زیاد کروناست ولی هیچ کارخاصی دیگه براش نمی کنن و دارو داد و گفت استراحت کن تا پنج شنبه هم سرکار نرو. 

خوب من سه شنبه هم خوب نبودم زیاد اما چهارشنبه خیلی بهتر شدم. پنج شنبه دوباره دیدم ای بابا تازه بینیم گرفت و ضعف شدید دارم. با دکتر تماس گرفتم گفت صد در صد کروناست. دوباره تا پنج شنبه مرخصی استعلاجی داد و گفت فقط استراحت کن. جمعه بدتر شدم و امروز از گلودرد دارم می میرم. 

اصلا نمی دونم چرا اینطوریه این مریضی، سر و ته داره می ره. 

یه دستگاه آبمیوه گیری هم خریدم از آمازون و الان سه روزه آب پرتقال براهه. چقدر خوبه خدایی، کاش زودتر خریده بودم. از دو تا پرتقال یه لیوان پر آب می گیره. 

ادامه پست قبل رو حتما باید بنویسم، ببخشید دیر شد. به محض بهتر شدن می نویسمش.

و آما تولد و سفر

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

بعد از مرخصی

خوب ما جمعه غروب بود که رسیدیم 

همه چی خوب بود و حالا یه پست جدا می زارم و همه چی رو می نویسم فقط الان مشکل اینجاست که مریض شدم

دقیقا همین امروز صبح که از خواب بیدار شدم گلوم درد می کرد، البته که همون نصفه شب تو خواب حس گلو درد داشتم. خدا بخیر کنه اون دفعه که این حس رو داشتم کرونا گرفته بودم. 

به تیم لیدرمون مسیج زدم که من مریضم و نمیام، باید برم دکتر.

امروز یه عالمه برنامه داشتیم که محبور شدیم همرو کنسل کنیم.

امیدوارم فردا دکتر باشه تا راحت بتونم برم، حوصله دربه دری ندارم. بدتر از اون همسر دندونش شکسته و فردا باید بره بکشه اونو و خوب منم حتما باید همراهش برم. 

دلم ماکارونی می خواد، یه ماکارونی چربی و چیلی با ته دیگ نون لواش.

دبیر کل یا شکم؟ مسئله این است

الان حدودا یک ماهه که دبیرکل دپارتمان ما عوض شده. 

سه هفته پیش یه ایمیل از رییس بخش اومد که چهارشنبه دبیرکل می خواد بیاد کشور ما بازدید. (شرکت ما تو سه تا کشور شعبه داره و دبیرکل توی یکی از این دفاتر در کشور همسایه ست) . اعلام کردن حضور همه الزامیست و هیچ کس نباید از خونه کار کنه (بسته به پست اشخاص می تونیم یک، دو یا سه روز دورکاری داشته باشیم، خیلی از بخش ها هم اصلا ندارن دورکاری و حضورشون باید همیشگی در دفتر باشه. من دو روز در هفته می تونم دورکاری انجام بدم) 

سه شنبه اش بود که دوباره ایمیل زد که نه نمیان ایشون و اگر خواستین برنامه دورکاریتون رو برگردونید به قبل. دو هفته هیچ خبری نبود تا سه شنبه هفته پیش. 

ما تا چند هفته پیش معمولا دوشنبه و جمعه از خونه کار می کردیم، بعد یه دفعه مجبور شدیم دوشنبه بریم سرکار دیدیم بد هم نیست همچین. 

خلاصه هفته پیش گفتیم دوشنبه و سه شنبه و پنج شنبه می ریم دفتر و چهارشنبه و جمعه از خونه کار می کنیم. که یهو فرت سه شنبه ایمیل اومد که دبیرکل فردا میان و همه باید بیاین دفتر. کلی حرصم گرفت و عصبانی شدم ولی خوب کاریش نمی شد کرد.

 برای چهارشنبه با همکارا قرار گذاشتیم کلی چیتان پیتان کنیم، البته بیشتر محض خنده بود ولی هم فال بود و هم تماشا. 


من یه پیراهن سبز تیره پوشیدم با کفش پاشنه بلند مشکی، آرایش و موهام هم مثل همیشه. خوب به غیر از کفش پاشنه بلندم، که البته زمستونا نیم بوت پاشنه بلند می پوشم، چیزی عوض نشده بود تو تیپ من ولی پسرا کت و شلوار پوشیده بودند و واقعا تغییر کرده بودند. کلی هم خندیدیم، هر کی می اومد تو دفتر کلی مسخره بازی می کردیم. 

آهان برای شوآف، دو تا مانیتور ۶۰ اینچ هم گذاشتن دو طرف سالن که مثلا لایو وضعیت انجام کار رو نشون می داد، که بماند که این مانیتورها چون به کامیپوتر وصل بودند، هر ۱۵ دقیقه یه بار می رفتن رو استند بای (این برای همه کامپیوترهای شرکت یکسان تعریف شده و امکان تغییر هم نیست) و تمام روز من و تیم لیدرمون بین این دو تا مانیتور در حرکت بودیم. من موس وایرلسم رو وصل کردم به اونی که نزدیک ما بود و کنترلش می کردم ولی اونی که اون سر دفتر بود رو باید می رفتیم سراغش. 

در نهایت هر چی ما صبر کردیم تشریف نیاوردن، رئیس بزرگه هم مثل مرغ پرکنده همش در حال رژه رفتن بود. ساعت شده بود دوازده و هیچی به هیچی.


می دونید دیگه که ما ساعت کاریمون خیلی فیکسه و اصلا شوخی بردار نیست. برای ناهار یه گروه ساعت ۱۲ می رن و برمی گردن و بعد گروه بعدی ساعت ۱۳ می رن. منم که عمرا سرم هم بره وقت ناهارم رو از دست نمی دم. این شد که با بچه ها راه افتادیم بریم سمت رستوران شرکت و تو  راه مدیر بزرگه همچنان می رفت و می اومد و به ما هم گفت نوش جان و ما رفتیم. از اونجاییکه من و تیم لیدر باید مانیتورها رو چک می کردیم، اون موند تا من برم ناهار بخورم و بیام تا اون بنده خدا بره (معمولا با ما ناهار می خوره). من ساعت دوازده و نیم برگشتم که اون بره که گفت دبیرکل همین پنج دقیقه پیش اومد و رفت. کلی خندیدم که آخرشم وقتی اومد که نصف بیشتر دفتر خالی بود و همه رفته بودن ناهار.


حدودا ساعت ۴ بود که رییس بزرگه داشت پرینت می گرفت که من بهش گفتم آخرم نشد جناب دبیرکل رو ببینیم. برگشت گفت شماها بین شکم و دبیرکل شکمتون رو انتخاب کردید. و این قیافه من بود  منم بدون ذره ایی معطلی و در کمال ارامش و در حالیکه راهم رو می کشیدم و می رفتم به سمت میزم گفتم ما برای کار کردن به انرژی احتیاج داریم نه به دبیرکل و اونم برگشت گفت بله خوب درسته. 

مرتیکه یه کاره، می خواین کسی ما رو ببینه ناهار بخوره تو سرتون، حداقل به صرفه قهوه دعوت می کردید تو تریای شرکت.  گند زدن به روز دورکاری ما بعد دو قورت و نیمشون هم باقیه. ایشش بهشون. 

تا عصری هم همچنین با مانیتورها درگیر بودیم گفتیم نکنه خبرش برگرده دوباره که اصلا دیگه خبری نشد. منم ساعت ۵ تلق تلق کنان با کفشهای پاشنه بلندم و در حال نازک کردن پشت چشم براشون خداحافظی کردم و پر کشیدم به سمت همسر جانم. 

ولی خدایی هنوز به چیزی که رییس بزرگه گفت فکر می کنم حرصم می گیره.خوب شد جوابش رو دادم وگرنه خفه می شدم.

بی تربیت کی بودم؟؟

دوستای قشنگمممممممم ببخشید این بنده حقیر رو که دوباره غیب شد

این مدت درگیر بودم یکم

اصلا یادم نبود تا کجا نوشتم، رفتم پست قبلی رو نگاه کردم 

تو این مدت رفتیم کنسرت استاد شجریان، که نگمممممم چقدر خوب بود اصلا دوای درد لامصب، با اینکه این سری آهنگهای خیلی معروفشون رو نخوندن ولی بازم عالی بود مخصوصا اون آخرش که آهنگ مرغ سحر رو خوندن. امیدوارم قسمت اونایی بشه که دوست دارن استاد رو. 

ولی همش دلم پیش مامان و بابا بود. پارسال که اینجا بودن قراربود بریم کنسرت استاد که متاسفانه کنسل شد. امیدوارم تو ایران کنسرت بزارن تا بتونم مامان و بابا رو بفرستم. 


استاد هم یه دور خیلی ریز ما رو سکته داد، چون دکتر فرستاد بودش آنژوگرافی و اینم که ترسو. پسر بزرگه اسپانیا تعطیلات تشریف داشتن، دختر خانومشون سواحل ایتالیا و ما رو پسر کوچیکه خبر کرد در حالیکه داشتن بار سفر می بستن به داداش جونشون ملحق بشن  خود استاد چیزی نگفته بود که ما نگران نشیم. ما هم فهمیدیم تموم برنامه هفتمون رو عوض کردیم تا همراهش بریم. البته همسر باید می رفت چون من باید مرخصی می گرفتم و خیلی فورس ماژور می شد. اون روز من رفتم دفتر و همسر رفت دنبال استاد. منم آماده باش که اگر خدایی نکرده مشکلی پیش اومد من سریع برم بیمارستان که خدا رو هزار مرتبه شکر بهش گفتن که قلبتون مثل قلب یه دختر ۱۴ ساله اس و هیچچچچ مشکلی نداری. من برای اون روز ناهار دست پیچ و سبزیجات و پلو رو پنج شنبه آماده کرده بودم و همسر جمعه صبح قبل بیمارستان برد گذاشت خونه استاد. دیگه از بیمارستان بردتش خونه و ناهار هم با هم خورده بودند و بعدش همسر رفت دفتر. شبش هم دوتایی رفتیم رستوران مورد علاقه مون.

البته خدایی پسر کوچیکه کلی بعدش از همسرتشکر کرده بود. ولی من همش پیش خودم می گفتم فایده بچه داشتن چیه که وقتی لازم داری نیستن و بازم تنهایی، البته عموما من از این افکار ندارم ولی فکر کنم حرصی شده بودم 


دوست جانمون که مریض شده بود رو یادتونه؟ شنبه ناهار دیدمشون و خدا رو شکر خیلی بهتر بودند، هم روحی  و هم جسمی. البته که باید تو آبان مجدد عمل بشه، تا روده رو پیوند بزنن، چون الان کیسه داره. دوباره ناهار اون رستوران مورد علاقه مون رفته بودیم روم به دیوار  اونا گفتن بچه دلش فلان رستو ان رو می خواد (که منو یاد چلوکبابی جوان می ندازه) ولی گفتن اگر شما نظری دارید بگید که منم گفتم  البته همسر بعدا شهیدم کرد که چرا گفتم، می گفت بچه در الویته منم گفتم بچه اس حالیش نیست ما باید به سمت رستوران خوب هدایتش کنیم 


دو هفته دیگه هم به سلامتی راهی خونه فک و فامیل شوهر هستیم  که الهی من قربونشون برمممممممم. داریم می ریم پنج روز پیش دختردایی جان همسر که بگیم و بخندیم و بخوریم. برای همتون یه فامیل شوهر اینطوری از ته ته دلم آرزو می کنم که داشتنشون ته خوشبختیه. البته که پیر شدیم و دق کردیم تا برسیم به این تاریخ بس که بخاطر این افزایش قیمتها ادم مجبوره از شصت ماه قبل نقشه بکشه. 


نه مهر هم که تولدم هستش (بزن دستو ) و ما از جمعه اش قرار پیشواز (اولش جدا نوشتم پیشواز رو دیدم وا این چرا یه طوریشه بعد درستش کردم ) بریم. جمعه با استاد قراره یه رستوران چینی شیک و پیک بریم  خودش با پسر بزرگه یه بار رفته و خیلی تعریف می کنه و قرار شد برای تولد من بریم اونجا. شنبه برو بچ میان همگی اینجا به صرف شام و کیک و کادو. شام هم فسنجون و قورمه سبزی داریم و کیک رو هم سفارش دادیم.  

یکشنبه هم که روز اصلیه دیگه خودمون جشن می گیریم که دوشنبه صبح کله سحر پرواز داریم. 


فعلا اینو علی الحساب داشته باشید تا بیام، اصلا هر کی دیر پست بزاره خره  

جان سخت

الان زنگ تفریحم و در کل ۱ ساعت و ربع مونده تا پایان شیفت کاری

یعنی دارم جون می دما

خیلییییی سخت گذشت این هفته، این که کار ساعت ۸ شب تموم بشه انگار اصلا روزتو زندگی نکردی

البته یه چیزی پیدا کردم تا زمان زودتر بگذره برام  اگه حدس زدید؟

سریال جواهری در قصر نگاه می کنم  خیلی خوبه، هم سرگرم می شم و هم پر از خوراکیه که برای منم رژیم مثل اینه که خودم می خورمشون 

ایششش حتی نمی تونم از جمعه شبم لذت ببرم، خاک تو سرشون با این شیفت کاریه مسخرشون

دیگه غر کافیست، ببخشید دیگه شما هم بیخود تا اینجا اومدید این پست بیخودی بود 

روزمره

گفتم بیام یه کمی بنویسم که دیگه خیلی فاصله نیفته بین نوشته هام


این هفته شیفت کاریم بعد از یکسال و خرده ایی ۱۱ صبح تا ۸ شبه. آی بدم میاد از این شیفت که نگوووووو. من مجبورم صبحها با همسر جان بیدار شم وگرنه صبحانه نمی خوره و این در حالیکه خودم رو تنبیه خیلی سختی کردم و توی یه رژیم وحشتناک انداختم و هیچ رقمه هم کوتاه بیا نیستم. صبحانه هم فقط یه لیوان چایی می خورم. اما خوب دیگه همسر رو می شناسم و بحث کردن فایده ایی نداره پس بیدار می شم 


بعد چون هنوز سه ساعت مونده تا شروع کار، کارهای خونه رو می کنم و در نتیجه ۱۱ که ساعت شروع کاره من خسته شدم و حوصله کار کردنم نمیاد. 

خدا رو شکر که تونستم برنامه ریزی کنم که این هفته ۴ روز رو از خونه کار کنم و فقط دوشنبه رفتم دفتر و گرنه کلا ریتم زندگیمون خیلی بهم می ریخت. دیگه امروزم تموم بشه فقط می مونه دو روز.


در راستای تشویق خودم برای ساعتی کاری مزخرف این هفته و رژیم وحشتناکم امروز رفتم دو تا سالاد ژامبون بوقلمون و قارچ خریدم که من و همسر عاشقشیم. اصلا به عشق اون دیروز تا حالا رو تحمل کردم. تو راه هم با مامان جان حرف زدیم و خوب بود.


الانم روبات جان دارن زحمت می کشن و جارو می کنن پذیرایی رو که به دلیل مهمونی یکشنبه یکم کثیف شده بود. واقعا این جارو یکی از بهترین چیزهایی بود که ما خریدیم. 


یکشنبه مهمون داشتیم، همون دوستامون که گفتم ۶ تا بچه دارند. ما همشون رو دعوت کردیم ولی خوب هی می گفتن آخه ما زیادیم گفتیم خوب باشید، ما دوست داریم همتون بیاید. که دوست دختر پسر بزرگه هم اومد (قرار بود پسر بزرگه به این دلیل نیاد که ما اصرار کردیم دوست دخترش رو هم بیاره) خلاصه که سر جمع ۱۱ نفر بودیم. غذا هم دو تا مرغ درسته تو فر گذاشتیم (زرشک پلو) و باقالی پلو با ماهیچه. می خواستم عکس بندازم ولی یادم رفت. البته از میز خوراکی ها قبل از اومدنشون عکس انداختم که اونو می زارم. برای خریدن نوشیدنی غیر الکلی برای بچه ها کلی خندیدم. نمی دونستیم این نسل جدید چی دوست دارن اخه، برای همین تو سوپر مارکت زوم کردیم رو نوجونها  سر آخر کوکا و آیس تی بیشترین طرفدار رو داشت و اتفاقا مهمونها هم گفتن نوشیدنی مورد علاقشونه. 

از یکشنبه هوا دوباره آفتابی شده و من رو ابرام. انقدر ذوق زده ام که هر چی داریم و نداریم رو هم دارم تند تند می شورم می زارم تو بالکن تا زود خشک بشه. الانم حوله ها رو همرو انداختم تو ماشین. آفتابش یه جوریه واقعا یه ساعته خشک خشک می شن. دوشنبه تمام روی های کاناپه رو درآوردیم شستیم و سه شنبه کشیدیمشون دوباره. تمیز شدن حسابی.

دیگه خبر خاصی نیست خدا رو شکر جز اینکه بلیط های سفر عید رو هم خریدم که نگم چقدرررر استرس داد بهم. خرید بلیط برای ۷ نفر خدایی خیلی سخته. همش باید اسامی و تاریخ تولد و شماره پاسپورت رو چک کنی که یه وقت اشتباه نشه. حالا خدا رو شکر از قبل هتل رو اوکی کرده بودم دیگه نگرانی اونو ندارم.

فعلا همینا دیگه، در آخر هم شما رو به دیدن یه عکس از میز خوراکی و یک روز آفتابی دعوت می کنم  

دق داد منو تا تونستم عکس رو بزارم ادامه مطلب که البته بازم کل پست رو اونجا نشون می ده نمی دونم چرا.

دیگه به بزرگیه خودتون ببخشید. راستی اون قسمتهایی که چمن نداره مال اینه که تو آفتاب ماه پیش سوختن حالا دوباره باید درستشون کنیم. 

  ادامه مطلب ...

یه سوال

بچه ها یه کمکی می خواستم ازتون


رستوران خوب اوایل جاده چالوس کسی می تونه معرفی کنه؟ یه جاییکه صبحانه هم داشته باشه لطفا و خودتون رفته باشید و عالی باشه.


ممنونممممم

ویرگولی که با تاخیر آمد

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یه زخم عمیق

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

مریضی در سفر

همسر تب کرده، پایین هم نمیاد

با پاشویه و حوله روی پیشونی رسید به ۳۸.۴

فکر کن درجه هم نداشتیم، رفتم خریدم

این تب بعد از مصرف دو تا ایبوپروفن ۴۰۰ تازه

چند بار بردم دست و پاش رو شسته، آب دادم خورده یه عالمه، اتاق گرم بود خیلی ۲۷ درجه، خنکش کردم یکم

الان هم نیم ساعت خوابیده، منتظرم یکم دیگه دوباره درجه بزارم

خودمم خوابم میاد

دیروز اسهال و استفراغ شده بودم

احساس می کنم آب به آب شدیم 

خدا کنه تب همسر جانم بیاد پایین، خیلی نگرانم، اگه پایین نیاد باید زنگ بزنم دکتر هتل بیاد ویزیتش کنه


از سری داستانهای من و دوست جان

شنبه عصری حدود پنج و نیم گوشیم زنگ خورد، دوست جانم بود

ما معمولا مسیجی حرف میزنیم و حضوری، تماس تلفنی به اون شکل نداریم، برای همین تعجب کردم زنگ زده

جواب دادم با صدای خواب آلود، پرسید خواب بودی گفتم تازه بیدار شده بودم، بخاطر درد پشتم که از بغل کردن نی نی مسئولم تو مهمونی شب پیش بوجود اومده بود دو تا قرص خورده بودم و دو ساعتی خوابیده بودم

گفت پاشین بیاین اینجا، از دلم گذشت که بگم میایم چون بدم نمی اومد بریم گردش ولی نمی دونم چرا گفتم نمی تونم خیلی درد دارم. 

اقا من اینو گفتم که اون گفت آره دختر برادرم آبله مرغون گرفته و نمی تونیم بریم اونجا و دختر کوچولو حوصله اش سر رفته. البته نگران هم هستم که دختر کوچولو بگیره چون سه روز پیش با هم بودند. و اینکه چشم دختر کوچولو هم عفونتش خوب نشده. 

من فقط با دهن باز داشتم بهش گوش می دادم، خوب دختر خوب این همه درد و مرض هست و ما رو دعوت می کنی بیایم اونجا؟؟؟ سه روز قبل از سفرمون؟؟؟؟ 

تازه در نظر بگیرید همسر آبله مرغون نگرفته. 

من و دوست جان دوستیمون از شرکت قبلی شروع شد. همکار جدید بود و من آموزشش دادم. دوست خوبیه، وقتی باهمیم خیلی خوش می گذره و آدمهای واقعا خوش مشربین اماااااا یه سری بی فکری هایی دارند که اصلا درک نمی کنم. نمی دونم اگر هر کس دیگه ایی بود اینطور چشم پوشی می کردم یا نه. خیلی موارد هستا،این یکی رو الان چون تازه بود نوشتم. چی می شه گفت؟ اونم خدا آفریده 

و صد البته از اون دسته دوستهایی هستند که می شه صد در صد روشون حساب کرد، بی برنامه ان، بی فکرن امااااا دوستن و هستن.

یه کمی از همه ور

الان تو جلسه ساختمونم. جلسه برای ساعت ۶ عصر بود، معمولا تو پارکینگ جمع می شدیم اما چون اولین جلسه با آژانس جدید بود و هوا گرم هم هست، این شد که گفتیم بیان تو حیاط ما. برای جلسه لقمه های کوچولو کشک بادمجون اماده کردم. با بتونه (یه جور نونهای دراز باریک مثل چوب کبریت که ایتالیایی هستند در واقع) و بادوم های با پوست که مامان اینا برامون اورده بودند از ایران. نوشیدنی هم از همه جور گذاشتیم با آب.

اینم یه عکس کوچولو 


الان دارن صحبت می کنن و خوراکی نوش جان می کنن، چون فقط ۸ تا صندلی بود من این پشت روی بانکه حصیریمون نشستم و دارم می نویسم


این هفته جمعه قرار بود استاد و پسرش و دوست دختر پسرش بیان که ظهر جمعه خبر دادن که دوست دخترش کرونا گرفته و نمیان. خدا شاهده از خوشحالی تا حد مرگ رفتم. انقدر ذوق کردم که نگوووووو. خدا پدرش رو براش نگهداره. البته طبق معمول من اندازه یه هیئت غذا پخته بودم ولی فدای یه تار موی خودم و همسر جانم. 


هفته دیگه هم به سلامتی و میمنت و بی حرف پیش راهی می شیم به مدت یه هفته. سه شنبه صبح می ریم و سه شنبه شب بعد برمی گردیم. پستش رو هم به زودی می زارم. 


بلاخره و با وجود دارو تقریبا بعد از دو هفته می تونم بخوابم و نگممممم که چقدر خوبه. واقعا نخوابیدن خیلییی سخته. بنده خدا کسایی که مشکل دارند واقعا. 


سرکار هم از هفته پیش دوباره شروع کردم که خدا رو شکر خوب پیش رفته تا الان و بدون وجود اون پسره، همکار رو مخ، خیلی خیلی همه چی بهتره و قشنگتره. این هفته جمعه هم هممون دعوتیم خونه رئیسمون به صرف باربکیو، به همراه همسر و بچه ها. بلاخره تونستم همسر رو گول بزنم بیاد اونم با وجود نی نی سرپرستمون. به هوای نی نی داره میاد نامرد، نه من.


اوه من برم، جلسه داره تموم می شه.  

یه پست کوچولو

خواهر سه شنبه یه عمل سرپایی داشته که شکر خدا خوب پیش رفت. امروز مامان می گفت دم اتاق عمل به خواهر جانمان گفتن خانوم لنزاتون رو در بیارید. (خواهر جانمان چشماش آبی و سبزه، متناسب با لباسش رنگش تغییر می کنه) عادیه که از اون موقع که مامان اینو گفته هی من دلم برای خواهر خوشگلم ضعف می ره و هی قربون صدقه اش می رم؟ قربونشششش برم من خواهر مظلوم و ساکتم. به خدا حقش نبود یه فسقلی گودزیلا طور مثل من قسمتش بشه  باید خدا یه بچه آروم و ساکت مثل خودش بهش می داد نه کپی برابر اصل من رو.


از دوشنبه باید برگردم سرکار. دلم تنگ شده برای کار کردن ولی خوب مطمئنم دلم برای این روزهای بیکاری هم تنگ میشه. (یه ساعت فکر کردم املاء صحیح مطمئن یادم اومد). یکشنبه عصری می خوام کیک یزدی بپزم و دوشنبه ببرم سرکار. جشن بگیریم به مناسبت رفتن اون همکار بی شخصیتمون  کیک یزدی یا به قول اینجاییا کاپ کیک هام رو خیلی خوب می تونم درست کنم. برم هنرهام رو بریزم رو دایره. اخه همه فکر می کنن چون من همیشه ارایش دارم و موهام و لباسهام مرتبه با ناخن های لاک زده بلند از این خانومها هستم که دست به سیاه و سفید نمی زنه، دیگه نمی دونن در پشت این ظاهر شیک و پیک یه کزت نهفته اس 

هفته پیش به پیشنهاد همسر یه دوچرخه ثابت خریدیم. دیگه اینطوری لازم نیست بریم باشگاه و هر وقت ادم بخواد می تونه ورزش کنه. چون تو باشگاه هم من بخاطر گردن و پشتم فقط از دوچرخه و تردمیل استفاده می کردم. انقدر خوب شده که نگووووو. از جمعه که راهش انداختیم من دو بار در روز دوچرخه می زنم هر دفعه ۵ یا ۶ کیلومتر. شاید کم باشه اما برای من بی تحرک واقعا عالیه. اماااااا پاهام انقدر درد می گیره که نگوووووو. ولی خوب کم نمیارم و حتما ورزش می کنم. 


این هفته اینجا افتاب تپل و مپلی داریم و الان دو روزه که بعد ناهار مایوم رو می پوشمو حسابی روغن برنزه کننده می زنم و می رم تو حیاط افتاب می گیرم. و صد البته کتاب هری پاتر رو هم با خودم می برم. یک ساعت شاید  یه کم بیشتر می مونم تو حیاط ولی کلی رنگ گرفتم. البته که پوستم از سال پیش هنوزه برنزه اس اما خوب کم رنگ شده بود یکم. امروزم حتما می رم. فردا رو نمی دونم برناممون چیه ولی اگر خونه باشیم سعی می کنم پروسه برنزه سازی رو ادامه بدیم که از دوشنبه این قرطی بازیا تعطیله و به آغوش کار باز می گردیم.


راستی مهمونی دوشنبه هم خوب برگذار شد. جوجه کبابها محشر شدند. پختشون هم عالی شد و کاملا مجلسی و خوشگل از اب در اومد. همسر جان تشویقم کرد و گفت یکی از بهترین جوجه کبابهای این چند وقت اخیر شده. (کدبانوی کی بودم )


دو هفته دیگه امید به خدا داریم می ریم سفر، یه جایی که تا حالا نرفتیم و کلی گرمه. یکی از جاهایی بود که همیشه دلم می خواست برم. بیاید حدس بزنید ببینم می تونید بگید کجا داریم می ریم. پست بعدی یه پست رمز دار در مورد همین سفر خواهد بود. 


شنبه هفته پیش رفتیم دنبال استاد و بردیمش رستوران هندی. اولین رستوران رفتنمون بعد از کرونا بود (به غیر از تولدش که رستوران دوست دختر پسرش رفتیم). چون هوا خوب بود بیرون نشستیم. خیلی خوب بود و خوش گذشت. بعدم بردیمش یه گل فروشی خیلی بزرگ، یه جایی مثل باغ گل تا برای حیاطش گل بخره. بعد از ناهار وقتی همسر رفت ماشین رو بیاره ما داشتیم قدم می زدیم که گفت آرایشگرش رفته مرخصی و خودش مجبور شده تو خونه موهاش رو بشوره و الان اصلا قشنگ نیستن موهاش. بهش گفتم موس می زدی می زاشتی خشک بشه که حداقل فرفری وایسته که گفت موس نداره و معمولا موس رو از ایتالیا می گیره و الان چون چند وقته نرفته دیگه تموم شده. بهش گفتم از همینجا نیوآ بگیر خیلی خوبه و گرون هم نیست. بعد که گذاشتیمش خونه به همسر گفتم بره فروشگاه تا من برای استاد موس بخرم. خریدیم و برگشتیم بهش دادم. در رو که باز کرد فکر می کرد چیزی یادمون رفته وقتی موس رو دید چشماش پر اشک شد. بهم گفت تو یه فرشته ایی. بغلش کردم و کلی ازم تشکر کرد، گفتم بهش نمی شد که فردا موهات جلوی دوست دختر پسر بزرگه خوشگل نباشه که (یکشنبه دوست دختر پسرش دعوتش کرده بود رستوران). بعدش هم اومدیم خونه که شبش خونه خانومه همسایه دعوت بودیم و خوب بود. خاک تو سرم منم باید دعوتش کنم ولی کو حال و حوصله.


خوبه قرار بود کوتاه باشه پستش مثلا، فعلا برم تا بعدددد


مهمان ..... است

جای خالی را با کلمات مناسب پر کنید 

معلومه فردا مهمون داریم؟؟  بلی، دوست جان و همسرش و دختر کوچولوش

خودشون گفتن یه برنامه ایی بزاریم چون دوشنبه تعطیله، پیشنهاد دادن بریم بیرون ولی خوب چون ما شنبه ظهرم بیرون بودیم ناهار گفتیم بیان خونه ما

اصلااااا هم حوصله مهمون ندارم مثل همیشه  یعنی اصلا کارمه مردم رو دعوت می کنم بعد حوصلشون رو ندارم

ناهار جوجه کباب قرار بخوریم

برای قبل ناهار هم پیش غذا نمی زارم، یکم زیتون سبز و سیاه و بادوم هندی و چیپس و ماست و موسیر و چس فیل می زارم رو میز

البته که چون هوا خوبه تو حیاط می مونیم

میز رو چیدم اگر خوب شد عکسش رو می زارم براتون

دسر هم چون دوست جان عاشق کرمبل سیبه هیچ چیز دیگه ایی نمیشه درست کرد 

امیدوارم خوب بگذره و مهمتر از همه زود برن 

بلاخره رفتم دکتر

از وقتی اون همکار جدیدمون رفت رو اعصابم، دوباره خوابم بهم ریخت

گفتم بهتون که دوباره قرص خوردن رو مجبور شدم از سر بگیرم و خوب طول کشید تا اثر کرد، مثلا تا سه هفته پرش عصبی چشم داشتم. اما خوب این یک ماه گذشته واقعا وضعیت خوابم اسفبار شده بود. بی انصافی که سرکار در حقم می شه، نگرانی دائمی برای خانواده و این اواخر مریضی یهویی دوستمون خیلی بهم فشار می اورد تا دیشب که فقط دو ساعت خوابیدم در حالیکه قرص خواب خورده بودم باعث شد که دیگه تصمیم رو بگیرم و برم پیش دکتر.

البته بماند که هی می گفتم حالا صبح انلاین بشم چون اگه من نرم فقط سه نفر انلاین هستند و وایستم تا ۹ بشه بعد برم. یا می دونستم یکی از همکارها دیر میاد امروز، گفتم برم حالا اونم نیست کار یه وقت زمین نمونه ولی بعد یکی زدم پس کلم و گفتم احمق مگه کار مال باباته؟ به تو چه اصلا. این شد که خیلی شیک و مجلسی ساعت هفت و نیم ایمیل زدم که لازم شده به دکتر مراجعه کنم و چون نمی دونم شرایط چطور پیش می ره حتما خبر می دم بهتون بعد از ویزیت شدنم.

رفتیم با همسر، چون وقت نداشتیم نیم ساعت نشستیم و بعد ویزیت شدم. گفتم جریان رو و گفت باز استرس داشتی؟ خجالت کشیدم، بغضم گرفت اصلا. من ادم ضعیفی نیستم اما واقعا تو یک سال و نیم گذشته بیشتر از توانم روی شونهام بار گذاشته شده. من همه چی رو اینجا نمی نویسم، یعنی کلا به هیچکسی نمی گم حتی مادر و پدر و خواهر و برادرم. حتی از ظاهرم هم امکان نداره کسی بفهمه درونم چه خبره. اما خوب با خودم که تعارف ندارم، دارم؟ خلاصه که دوباره مجبورم برم سراغ قرص. این دفعه برای سه ماه و دو هفته هم مرخصی استعلاجی چون دکتر معتقده قرص اثر چندانی نداره اگر همچنان در معرض استرس باشم. امیدوارم فقط بتونم بخوابم حداقل. 

گفت باید یه سنوگرافی هم بشه از تیروییدم و وقتش رو برای ماه آگوست گذاشت. 

دو سه هفته پیش شروع کردم اپلای کردن برای چند جا. در حد مرگ از تغییر کار بدم میاد ولی انگار چاره ایی ندارم. دیروز از یه جایی باهام تماس گرفتن و یه نیمچه مصاحبه ایی کردند و سوال اصلیشون اینه که چرا از اینجایی که هستم می خوام بیام بیرون، انقدر که جایی که کار می کنم اسمش بزرگ و خفنه. و من بدون رو دربایستی گفتم حقوقم با کاراییم همخونی نداره. البته که هر سری دکمه ارسال رزومه رو می زنم می گم خدایا هر چی به صلاحه. دعا می کنید برام لطفا؟ خدا شاهده من هیچ وقت از زمان کارم نمی زنم، دقیقم و دلم می خواد پولی که می گیرم بحق باشه ولی وقتی این فقط یه طرف باشه بعد از یه مدت دلسرد میشه ادم.

یکی از چیزهایی که اذیتم می کنه اینه که یه همکار جدید دوشنبه برامون اومده. دوشنبه و سه شنبه اموزشش با من بود و قرار بود امروز و دوشنبه با اون یکی همکارمون (که فقط اسم ترینر رو یدک می کشه چون همه بارها رو دوش منه) باشه. دوست نداشتم وقتی هنوز تو آموزشه یه دفعه نرم سرکار. می دونم هیچ کسی مثل خودم دل نمی سوزونه اما کاریش نمیشه کرد.راستی همکار قبلی بلاخره بعد از ۵ ماه اخراج شد. یه ویدیو با مضمون ج ن س ی برای یکی از همکارها فرستاده بود. علاوه بر اون خیلیییی مشکل داشت بنده خدا. البته خودش با شرکت دیگه ایی قرار داره و از طریق اون شرکت برای ما کار می کرد که شرکت اصلیش می خواد یه شانس دیگه بهش بده و جای دیگه براش دنبال کار برگرده.ولی خداییش مشکل روانی داشت، چیزایی من ازش دیدم که هیچ وقت هیچ جا ندیده بودم.

بلاخره امشب قورباغه رو قورت دادم و رفتم موهام رو شستم (تنبل خودمم دقیقاااا) بعد موهام با موس فرفری کردم و الان در خدمت شمام. 

راستی دوست جان خیلی بهتره و امید بخدا جمعه مرخص میشه. من و همسر می ریم دنبالش. 

دستم درد گرفت، فعلا برم تا بعد

اخر هفته خوبی داشته باشید

اوضاع خر تو خر

از شنبه شب به این طرف یهویی همه چی پیچید بهم با شنیدن خبر جراحی اورژانسی دوست عزیزمون. این خانواده یه چیزی بیشتر از دوست هستند برای ما، خیلی خیلی بیشتر.

تمام مدت با نگرانی صفحه گوشی مون رو چک می کنیم که خدایی نکرده خبر بدی نرسه. 

چهارشنبه بعد از کار، رفتیم دم بیمارستان تا فقط خانوم دوست و جوجه رو ببینیم. خود اقای دوست که تو آی سی یو بستریه. 

دوست جانم کلی گریه کرد، با هم اشک ریختیم، بغلش کردم و گفتم تنها نیست و در هر زمانی که نیاز باشه ما در خدمتشیم. 

بهش پیشنهاد دادم اگر حوصله اش رو داشت شنبه بریم ناهار بیرون، چند ساعت بیرون بودن برای خودش و جوجه خوبه. دیشب خبر داد که خوشحال می شن شنبه بریم ناهار بیرون. تو رستوران مورد علاقه جوجه میز رزرو کردم. می خوام بعد از ناهار جوجه رو ببریم تا دوست جان بره خونه یکم تنها باشه. چند ساعت ببریمش خانه بازی تا مامانش استراحت کنه.

خدا کمکم کنه اشکام نیاد دوباره، چهارشنبه انقد ر گریه کردم داشتم کور می شدم


امروز با فسقلی صحبت کردم (یه دوست وبلاگی خیلی عزیز)، چقدر حال دلم خوب شد، قلب قلبی شددلم اصلا. چقدر حتی چت کردن با بعضی ادمها می تونه قشنگ باشه حتی اگر اصلا حرف خاصی هم زده نشه. 

من دوست زیاد ندارم، با اینکه خیلی خونگرم هستم اما نمی تونم همه رو بپذیرم. بدتر از همه اینکه کلا دیر صمیمی می شم. اما همین چند نفر دور و برم رو خیلی دوست دارم و هر کاری می کنم تا خوشحال باشن.


امشب هم بعد از مدتها با خواهر و دختر خوشگلمون تونستیم تصویری حرف بزنیم. چقدر زود بچه ها بزرگ می شن. انگار همین دیروز بود که یه ریزه نی نی سه ماه بود که رفتیم همگی ترکیه تا ما ببینیمش. قربونش برم الهی کلاس اول رو تموم کرد. چقدر دوستش دارم من این دختر کوچولو رو. یه نمونه کوچولو از خودمه (خدا نصیب نکنه 


دلخوشی این روزام هم نگاه کردن به ناخن های خوشگل سبزمه، خودخواه و خودشیفته ام می دونم ولی همینه دیگه، هیچکسی کامل نیست 


امروز همسر یه مصاحبه کاری داشت، ۴ ساعت  با ۴ نفر مختلف هر کدوم یک ساعت، البته بینش دو تا یکساعت زنگ تفریح داشت.‌ این ۴ تا جدای اولین مصاحبش بود. له شده بود رسما. من فقط سپردم بخدا که اگر برامون خوبه و قرار نیست اذیت بشه، براش کار جور بشه. هیچی رو دیگه به زور نمی خوایم. یه دفعه این بلا سرمون اومد و برای صد پشتمون بسه. 


اینجا سالی یه بار باید یه چیزی تو مایه های اظهارنامه مالیاتی رو انجام بدی. اکثرا هم پول برمی گردونن بهت. پنج شنبه صبح همسر بهم زنگ زد و عددی که امسال بهمون برمی گردونن رو گفت، قیافم قشنگ اینطوری شد  مرسی خدا جونم


برامون دعا کنید لطفا، برای دوست عزیزمون

تعریف کردنی های مقداری بیات

خوب بیاین از چهارشنبه دو هفته قبل و تولد استاد بگم

بلاخره سه شبنه شب پسر کوچیکه به همسر مسیج داد و خواهش کرد ما بریم دنبالش فرودگاه و اینطوری معلوم شد که پسر بزرگه می ره دنبال استاد.

استثنا اون هفته بخاطر تولد روز دورکاریمون رو عوض کردیم و چهارشنبه و پنج شنبه موندیم خونه. بعد از کار چهارشنبه یکم استراحت کردیم و کم  کم حاضر شدیم. نزدیک ۸ رسیدیم دم فرودگاه و چند دقیقه بعدش پسر کوچیکه اومد و رفتیم رستوران. چقدر من این پسر رو دوست دارم، همسن خودمون و واقعا دوست داشتنیه. رفتیم ماشین رو گذاشتیم تو پارکینگ و رفتیم سمت رستوران. نمی شد هم زنگ بزنیم ببینیم رسیدن یا نه، چون اگر تو ماشین بودند اسممون می افتاد رو اسکرین ماشین. خلاصه رسیدیم و گارسون که در رو باز کرد گفت اومدن اونها. رستوران مال پدر دوست دختر پسر بزرگس. اول من و همسر رفتیم تو، استاد کلی خوشحال شد، دیگه تا ما نشستیم پسر کوچیکه اومد و استاد ذوق مرگ شد. خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم. 

رستوران که عالی بودددد و هیچ جای صحبت نمی مونه در موردش، ولی خوب اصلا رستوران عادی نیست که شما برای شام وسط هفته یا اخر هفته بری. البته که بازم بسته به جیب هر کسی داره. من مطمئن بودم بچه ها بازم شل می گیرن و استاد با اصرار پول شام رو می ده. اینه که تا صورتحساب رو آوردن، استاد دست به کارت شد که من انقدرررر جیغ و داد کردم که نزاشتم بده. گفتم یا ما و بچه ها ۵۰، ۵۰ بدیم یا تقسیم بر ۳ کنیم. که برای اولین بار پسر بزرگه کلش رو پرداخت کرد. والا خوب کوچیکه مدیر بانکه و بزرگه هم وضعشون خیلی خوبه بعد استاد باید بده پول شام رو؟ 

من ولی دیگه سرپا نبودما، قشنگ سرم گیج بود. هم خواب و هم نوشیدنی ها حسابی سنگینم کرده بود. روم به دیوار ساعت ۱ بود رسیدیم خونه. فقط شانس آوردیم فرداش از خونه کار می کردیم و تا لحظه آخر خوابیدیم. یه ربع قبل از هشت پریدیم بیرون از تو تخت و دوش گرفتیم و ۸ من انلاین بودم. 

جمعه هم که رفتیم سرکار و بعدش انقدررررر دلم می خواست بریم رستوران چینی که نگووووو. به همکارام می گفتم می خوام برم همسرم رو گول بزنم بریم رستوران و کلی خندیدیم، که تهش هم گول خورد قربونش برم من. البته من بهش افر دادم چینی یا هندی، خیلی دموکراتم من (ارواح عمه ام)


قیمتهای رستوران محل کارمون رو بردن بالا، ما معمولا روزانه پنج یا شش نوع غذا داریم و واقعا کیفیتشون بد نیست اما یه دفعه ۶ درصد گذاشتن رو قیمتها که البته این چیزیه که اعلام کردند اما برای بعضی از غذاها خیلی بیشتر اضافه شده. اینه که منم از خونه غذا می برم یا ژامبون می خرم و با سالاد می خورم که فکر کنم سالاد رو هم از خونه ببرم، والا یه ظرف کوچولو سالاد میشه پنج و نیم یورو. 

من اصلا تو خورد و خوراک خصیص نیستم اما پول زور بدم میاد بدم برای یه ظرف کوچولو سالاد مثلا.


یکشنبه هم دعوت بودیم برای غسل تعمید اخرین نی نی یکی از دوستانمون. نی نی جان سه و ماه نیم داشت و فرزند ششم خانواده است. نگم از ادب و تربیت این بچه ها. به نظرم ده تا دیگه ام بیارن لطف کردن به بشریت. تربیت عالی، زیبا و دوست داشتنی. راستش خیلی وقت نیست باهاشون دوستیم و در واقع اقای دوست کسی هست که ما همیشه ازش ماشینهامون رو می خریم. شانسی شش سال پیش رفتیم تو اون نمایشگاه ماشین و از ایشون خریدیم ماشینمون رو و پارسال دعوتمون کرد شام بیرون و دوستیمون اینطوری آغاز شد. من تا حالا برای غسل تعمید کلیسا نرفته بودم. البته که همسر پدرخوانده دختر کوچولوی دوستمون هست ولی اون فقط ثبت در شهرداری داشت و رستوران بعدش چون مذهبی نیستند. اما اینا مراسم کلیسا داشتن. اورتودوکس هستند. عین این فیلم ها بود مراسمشون. دو ساعتم طول کشید و تا بریم رستوران و غذا بخوریم ساعت ۵ شده بود، شانس اوردم نمردم از گشنگی. تا بیایم خونه ساعت هشت و نیم بود.نمی زاشتن بیام که، تا کیک نخوردیم ولمون نکردن. کلی هم نی نی جان رو بغل کردم و با هم حرف زدیم و خندیدیم. خیلی ملوس بود. 


هفته گذشته من برای یه کار دیگه تو سرویس خودمون درخواست دادم که انگار چوب کرده باشی تو لونه مورچه ها. مسئولمون سریع باهام جلسه گذاشت که چرا می خوای بری، گفتم راستش رو بگم؟ حقوقم به کارم نمی خوره. من ترینر (فارسیش چی می شه اخه؟ مربی؟ آموزش دهنده؟) هستم، یعنی علاوه بر کار رسمی تمام مدت بین بچه ها در حال رفت و آمد و جواب دادن به سوالهاشون هستم و راهنماییشون می کنم. حرصم می گیره که حقوقمون براساس کاراییمون نیست و براساس سابقه کاره. حالا قرار شد مسئولمون جواب من رو به مدیر منتقل کنه تا ببینیم چی می شه. البته خود مدیرمون گفت کاندید شدن منو در نظر می گیره. تا ببینیم چی می شه. کارم رو نمی تونم بگم دوست دارم و حقیقتا دلم برای دنیای لاجستیک تنگ شده. فکر کنم باید شروع کنم خودمم بگردم. البته رزومه ام رو برای همکار سابقم فرستادم که اون تو قسمت استخدام شرکت سابق خودمه، تا شاید کاری با حقوق بالاتر بتونم پیدا کنم.

فردا هم که روز کارگره و تعطیلیم و کلی ذوق داریم برای یه روز تعطیلی بیشتر. ناهار هم قراره فردا پیتزا بپزیم. شنبه جوجه کباب خوردیم و امروز که سرور همه غذاها، فسنجون با ترب. 

شکموی کی بودم من؟؟؟ همه پستم شد غذا، ببخشید دیگه


دیشب هم فیلم Ghosted رو دیدیم که فقط برای گذروندن وقت بد نبود و البته دیدن صورت زیبایی آنا د آمارس. امشب هم یه فیلم دیگه دیدیم اسمش یادم نیست (الزایم هم دارم ظاهرا).

برم یکم کتاب بخونم تا بخوابیم. 

شبتون بخیرررررر    

سال نو با تاخیر زیاد مبارک

سلاممممم به همگی

سال نو مبارک

امیدوارم امسال یکی از بهترین سالهای عمر هممون باشه


از دفعه آخری که نوشتم و غر زدم قرار بود بیام و یه پست شاد بزارم مثلا، حال شاد که یعنی غر نزنم تو اون پست فقط 

هر روز می گم بیام بنویسم و اخرش هیچی، اما خوب می دونید که همتون رو با قدرت دنبال می کنم

الانم اومدم کنترل پزشکی سالیانه محل کارم، ویزیت پرستار انجام شد (فشار خون و نوار قلب،...) و الان منتظر ویزیت پزشکم


این مدت که ننوشتم یه سفر رفتیم لندن. یعنی از ژانویه برنامه ریزی کرده بودیم که برای سفر به لندن تو عید. همون موقع بلیط هواپیما رو گرفتیم و هتل رو هم رزرو کردیم که همونجا پرداخت کنیم. یکشنبه آخرین روز اسفند رفتیم و سال رو تو اتاق هتلمون تحویل کردیم با شیرینی هایی که همون روز ناهار تو رستوران ایرانی بهمون داده بودند. 

از لندن بخوام بگم براتون عالیییییی بود. یه شهر تمیز و دوست داشتنی. با انسانهایی فوق العاده مودب و دوست داشتنی. من در واقع چیزی رو که بهش می گن British Manner رو به چشم دیدم. احساس خیلی دلپذیری بهت می دادن واقعا. من فوق العاده رو مودب و آداب دان بودن آدمها حساسم متاسفانه و خوب بعد از دبی واقعا فکر نمی کردم جایی انقدر رفتار پرسنل در هر مکانی به چشم بیاد. 

اون چند روز، دو سه تا موزه رفتیم، کلی از این اتوبوس قرمزهای دو طبقه سوار شدیم و یه عالمه راه رفتیم تو شهر. 

یه شب هم با پسر کوچیکه استاد که ساکن لندنه و دوست دخترش شام رفتیم بیرون. در واقع اولین برخورد ما با هم بدون حضور استاد بود که نگم چقدر مهربون و دوست داشتنی بود این پسر. دوست دخترش هم فوق العاده ناز و دوست داشتنی بود. البته که همسر چند باری دیده بودتش و فقط من تو این سه سال نشده بود ببینمش دوست دخترش رو. 

در کل سفر خوبی بود و نا گفته نمونه که اولین باری بود که در زمان سال تحویل ما سفر بودیم.‌


دو بار هم پیش استاد رفتیم تو این چند وقت و قراره فردا به همراهی دو تا پسرهاش تولد سورپرایزی بگیریم براش. البته فعلا به تفاهم نرسیدیم که کی می ره فرودگاه دنبال پسر کوچیکه و کی استاد رو میاره رستوران. ولی دیگه فردا باید نهاییش کنیم. لباسم هم می دونم چی می خوام بپوشم و کفش رو هم سرپاشنش رو عوض کردم. موهام رو با دستگاه بابلیس حالت دارم کردم و خلاصه بی صبرانه منتظرم فردا ساعت هشت شب بشه. 

کادو هم برای استاد از Jo Malone که عاشقشه خریدیم. 


دکتر اومد، من برم تا بعد  


پی نوشت: ما همیشه فیلم می بینیم آخر هفته ها مخصوصا یکشنبه ها، ولی هفته پیش بعد از مدتها گفتیم یه سریال کوتاه ببینیم و The Undoing رو دیدیم. بهتون توصیه می کنم که ببینید حتمااااااا. 

کوتاهه و شش قسمت بیشتر نیست ولی خیلی سریال جذابیه

چی تربیت کردیم واقعا

ما از این شبکه های جهانی تلویزیونی داریم

یعنی تمام شبکه های دنیا رو با استفاده از اینترنت می تونیم ببینیم 

امشب داشتیم اخبار شبکه فرانسه رو نگاه می کردیم که یه بخش خبریشون در مورد سینما بود

سینما دارها می گفتن که پخش فیلم ها رو گاها بخاطر درگیرهای حین فیلم مجبورن قطع کنن

حالا این درگیری ها یا به علت زد و خورده یا اینکه مثلا بلند بلند حرف می زنن یه طوری که انگار تو خونه و رو مبل خونشون نشستن. یا اینکه چس فیل پرت می کنن و خلاصه یه جوری درگیری ایجاد میشه. حتی یه مورد صاحب سینما رفته تذکر بده گرفتن زدنش.

بعد می گفتن ما دیگه افراد زیر ۱۶ سال رو بدون همراهی یه بزرگ سال راه نمی دیم. چون دارن باعث می شن که کسایی که سینما دوست هستند ترجیح بدن تو خونه بمونن.

و من اون لحظه برای بار چند صد هزارم چقدررررر خوشحال شدم که بچه ایی ندارم. از فکر اینکه افراد جامعه آینده رو بچه هایی تشکیل می دن که حتی بدوی ترین نکات رو خانوادشون یادشون نداده قلبم می گیره.


ما تو شرکت تو یه سالن بزرگ هستیم که بهش اپن اسپیس می گن، همون فضای باز خودمون. بعد ۴ تا در به این سالن باز میشه. خیلیییی وقتا می بینی یکی میاد تو سالن بدون این که سلام کنه یعنی دقیقاااا عین یک گاو (بیچاره گاو البته) بابا لامصب دیگه سلام کردن که از اولیه اولیه ترین نکات تربیتیه، آدم می مونه کی این آدمها رو تربیت کرده. من اکثرا بلند جوری که بشنون می گم واقعا سطح تربیت انقدر نزول پیدا کرده که یاد نگرفتن وارد یه سالن دیگه می شن سلام کنن و غالبا طرف پا به فرار می زاره. 

واقعاااا آدم متاسف میشه. این ها رو کنار با سر و صدا چیزی نوشیدن یا خوردن، با دهن پر صحبت کردن با تلفن یا فرد دیگه ایی و.... هزار تا چیز دیگه رو اضافه کنید. دیگه اینکه موقع غذا نباید سرمون عین مرغ بالا و پایین بره و باید فقط دست قاشق رو به سمت دهان ببره رو فاکتور می گیرم یا پاک کردن مرتب دهان موقع غذا خوردن. 

خدا عمر با عزت بده به پدر و مادرم و تمام والدینی که نکات اصلی تربیت فرزند رو لا به لای لوس کردنهای بیخودی از یادنبردن و نمی برن.

و من الله التوفیق

برم بخوابم من


صبح نوشت

الان مطب دکترم و منتظرم برم تو

چک آپ سالیانه اس

بعدم باید برم دفتر

دیشب انقدر نگران بودم ساعت زنگ نزنه که خیلی خوب نخوابیدم، حالا فقط یه ربع زودتر لازم بود بیدار بشیما ولی خوب اضطراب داشتم همش

امروز سرکار باید شلوغ باشه، کارآموزهای جدید میان ۴۶۰ نفر و سرما معمولا شلوغ می شه اما خوب امیدوارم خوب پیش بره

این هفته ایی که گذشت کلی درگیری فکری داشتم. خدایی این مامان و باباها سنشون می ره بالا چرا انقدر رفتارشون عوض می شه؟ می شن عین این بچه کوچولوها

بابا به مامان گفته بود لباسشویی رو تو ساعت پیک مصرف روشن نکن و دعواشون شده بود. حالا دعواشون بخوره تو سرمن، دیگه چرا به من خبر می دن؟؟؟؟؟ انگار من از اینور دنیا به غیر از نگران شدن کار دیگه ایی ازم برمیاد 

یعنی فقط می خواستم خودم رو بزنم از این حجم از خودخواهی و بی فکری

بعد حالا اگر یه اتفاق خوبی بیفته که به این سرعت منو خبر نمی کنن که

تازه می دونن که من اصلاااااا نباید استرس و اضطراب داشته باشم ولی کو گوش شنوا 

بعضی وقتا دلم می خواد واقعا هیچ ارتباطی نداشته باشم با هیچ کسی

باز خوبه اینترنت مثل سابق نیست و همین باعث میشه کمتر صحبت کنیم ولی بازم یه راهی برای رسوندن خبرها به من پیدا می کنن

چقدر غر داشتم، ببخشید دیگه

حالا پست بعدی رو زود با خبرهای خوشحال کننده سعی می کنم بنویسم

مواظب خودتون باشید 

آخر شب نوشت

نسبت به هفته های قبل خیلی بهترم

البته که فعالیت خاصی هم ندارما ولی خوب حداقل با یا سرکار رفتن از حال نمی رم

برای من چهارشنبه یعنی آخر هفته  دیگه بلاخره سخته چیزی رو که مغز ۲۸ سال در نظر گرفته رو تو ده سال بخوای عوضش کنی. با همین ایده پنج شنبه و جمعه سرکار رفتن برام خیلی آسونتره مخصوصا که می دونم شنبه و یکشنبه خونه ام.

هفته پیش جمعه صبح رو مرخصی بودم. یعنی وقت دندون پزشکی داشتم که کنسل شد و منم رفتم ناخن هام رو درست کردم. بعدش ناهار قرار بود با سه تا از همکارهای همسر ناهار بخوریم. همسر صبح باهام اومد و گفت حوصله نداره زود بره سرکار. البته تو فاصله ایی  که برم برای ناخن، رفته بود تو کافه و  کار کرده بود. بعدم که تا بریم سمت محل کارش یازده شده بود که رفت سرکار و منم یکم گشتم و خرید کردم. لباس زیر هم گرفتم که با راهنمایی اشتباه خانوم فروشنده سایزش درست نیست و باید ببرم عوض کنم. بعدم ناهار رفتیم رستوران که خیلی خوش گذشت. کلی خندیدیم.

 شب خونه خانوم همسایه دعوت بودیم. ما بودیم و همسایه طبقه دوم. خوش گذشت و بد نبود. حدودا ۱۱ اومدیم خونه و زود هم خوابیدیم امااااا تمام شنبه رو پنچر بودیم. نمی دونم چرا، با اینکه خوب خوابیده بودیم اما خسته بودیم. عصری هم خونه استاد دعوت بودیم که با بدبختی رفتیم. اونم نامرد گفته بود ۸ شب بیاین. خیلی هم زحمت کشیده بود بنده خدا. چیزی که خیلی جالب بود این بود که جقول پقول درست کرده بود و می گفت یه غذای ایتالیاییه  گفتم بهش بیا برو عامو، غذای ما رو ورداشتین به نام خودتون زدید. کلی تعجب کردیم که اون یکی این غذا رو می شناسه. همسر اما لب نزد چون اصلا اونا این غذا تو سفره غذاییشون نبوده. البته کنار این غذا دو جور سوسیس ایتالیایی و سبزیجات و سالتیمبوکا هم بود.‌تا بیایم خونه هم ساعت نزدیک ۱ بود.

یکشنبه صبح مثل همیشه نون پختم و یه صبحانه کپل خوردیم و بعدش به استراحت گذاشت. ناهار هم زرشک پلو خوردیم جاتون خالی بهمراه دیدن خانوم مارپل. بعدشم که چرت زدیم و شب هم با یه کاسه بزرگ چس فیل فیلم آمستردام رو دیدم که قشنگ بود. البته به نظرم مارگو رابی هر فیلمی بازی کنه خوبه، بد هم باشه آدم از دیدن رخ زیباش لذت می بره حداقل.

هفته جدیدم که به سرکار گذشت تا الان که پنج شنبه اس و فردا از خونه کار می کنیم.

نزدیک کریسمس یه همکار جدید برامون اومد که من دو روز اول رو آموزشش دادم چون من می رفتم مرخصی ادامه اش رو قرار بود یکی دیگه از همکارها انجام بده که همکار جدید دندون درد گرفت و کلا آموزشش موند تا تعطیلات آخر سال تموم شه. روز اول بعد از تعطیلات هم من آموزش داشتم باهاش که مریض شدم و دوباره یکی دیگه از همکارها آموزش رو برعهده گرفت. 

تو مریضی هم به من پیغام می داد که تو خیلی بهتر آموزش می دادی و کاش زودتر خوب بشی برگردی. از وقتی هم برگشتم تا تونستم کمکش کردم. من کلا ذاتم اینطوریه که هر کاری از دستم بربیاد برای دور و بری هام می کنم و از دل و جون مایه می زارم اماااااااا اگر کاری کنن که از چشمم بیفتن دیگه هیچ قدمی براشون برنمی دارم. که این اتفاق در مورد این پسره افتاد. سه شنبه هفته پیش رفتم بهش کمک کنم که خیلی بد برخورد کرد. بعدم یه گروه تو تیمز ساخت با یه سری از همکارها که پشت بقیه حرف بزنه. بعدتر از اون درست کار نمی کرد و خلاصه یه وضعی بوجود آورده بود دیدنی. پنج شب تا خود جمعه صبح تو ذهنم باهاش دعوا می کردم. کلا دو سه ساعت بیشتر نخوابیدم. صبح بیدار شدم یه ایمیل زدم به مدیریت و تمام ایرادها رو گفتم و بعد با خیال راحت رفتم سراغ ناخن هام. همون روز مسئولمون ایمیلم رو جواب داد و گفت که فیدبکهای این مدلی از بقیه بچه ها هم گرفته و چون این پسره دوشنبه و جمعه مرخصیه، سه شنبه براش جلسه گذاشته تا اوضاع رو جمع و جور کنه. اماااااا اون چه نباید می شد شد. من تمام مدت قلبم درد می کرد عین تابستون و حال روحیم نابود بود. این شد که دوباره رفتم سراغ قرصهایی که تابستون دکتر داده بود. وااااای که چقدر خوبن این قرصها، یه کاری باهات می کنن که همه فکرها فقط میان تو ذهنت ولی دایورتشون می کنه به سطل زباله. حیف که فقط باید یک ماه استفاده بشن و نه بیشتر اصلا چون اعتیاد آورن به شدت.

جلسه سه شنبه هم خوب برگذار شده و پسر عذرخواهی کرده و گفته رفتارش رو درست می کنه.‌ دیگه خدا داند. 

به قدری خوابم میادددددد که نگوووووووو. با بدبختی دارم می نویسم که حداقل بشه ۱۰ که بخوابیم. این شنبه می ریم بیرون با دوستهامون و یکشنبه ناهار دوست جان اینا میان به صرف فسنجون و ترب سفید و کرمبل سیب برای دسر.

مواظب خودتون باشید و با خودتون و بقیه مهربون باشید.

از هفته پیش تا الان

سه شنبه صبح با به حال بدی بیدار شدم که نگوووووو

انگار که به شدت خسته بودم و کمبود خواب داشتم ولی می دونستم بدنم لو باطری داده بخاطر ورزش روز قبل  و آخر هفته شلوغ

هر جوری بود سه شنبه رو سر کردم سرکار ولی اومدیم خونه واقعا حالم بد بود، اما چاره ایی نداشتم و مجبور بودم چهارشنبه برم سرکار

همون شب هم دوستمون که همکار همسر هم هست گفت فردا خانومش می خواد ناهار بیاد محل کارشون و اگر می تونم منم برم که ۴ تایی بریم رستوران. خیلی هم دلم براشون تنگ شده بود و این شد که قرار رو گذاشتیم

چهارشنبه ناهار رفتم پیش همسر اینا. رفتیم رستوران و زود و تند و سریع ناهار خوردیم چون من باید سریع برمی گشتم بخاطر ساعت های دقیق کاریمون. ما یک ساعت ناهاری داریم که واقعا باید رعایت بشه. چون دو گروهیم، گروه اول دوازده می رن و باید راس یک برگردند تا گروه دوم بتونن برن. اینطوریه که نمیشه سرویس رو  رها کرد به امان خدا. بیست دقیقه هم زنگ تفریح داریم، یکی صبح و یکی عصر. من اون بیست دقیقه صبح رو چسبوندم به زنگ ناهار تا بتونم به موقع برم و برگردم. خوب بود خیلی،  با اینکه کوتاه بود ولی خوب بود. قرار بعدیمون رو هم گذاشتیم ۱۹ فوریه، رستوران مورد علاقه من. 

اماااااا رفتن همانا و مردن همانا. برگشتنی مجبور شدم چند جا وایستم چون واقعا نمی تونستم راه برم از خستگی. تا رسیدیم ولو شدم پشت میزم. از اونورم مهمونی رفتن اون همکار مزخرفمون بود و با اینکه همه می دونستن من نمی خوام شرکت کنم هی می اومدن می گفت بیا دیگه، بیا یه چیز کوچولو بخور. می خواستم خفشون کنما. فقط مسئولمون ۳ دفعه با قیافه گربه شرک اومد و بهم گفت. آخرشم رفتم تو آشپزخونه چایی بریزم که گیرم انداختن. دیگه یه ۱۰ دقیقه نشستم و یکم لیموناد خوردم و سریع به بهانه کار جیم شدم‌. ایییشششش خیلی ازش خوشم میاد تو جشن رفتنش هم شرکت کنم. البته که خیلیییی خوشحالم که داره می ره. چون واقعاااااا آدم رو اعصابی بود. فردا روز آخرشه پیش ما خدا رو شکر.

عصرش از دو تا مدیرهام اجازه گرفتم پنج شنبه از خونه کار کنم. چون توان رفتن و اومدن نداشتم واقعا. با این حال پنج شنبه همچنان بی حالی شدید و گلودرد داشتم. برای همین بعد از مشورت با همسر جمعه رو مرخصی گرفتم که یکم استراحت کنم. ناهار یادم نیست چی خوردیم اصلا، آهان شنیسل خوردیم. 

شنبه هم صبح رفتم حمام و آماده شدم (البته بعد از خوردن فسنجون با ترب سفید عزیزم) رفتیم خرید کردیم یکم برای خونه و بعدشم کنسرت. کنسرتش زیادی برای من مدرن بود البته. بعدش رفتیم یکی از کافه های خیلیییی معروف و نوشیدنی خوردیم و حدود ۱۲ برگشتیم خونه. 

یکشنبه صبح هم مثل همه یکشنبه ها نون پختم و صبحانه تپلی خوردیم. ناهار هم از روز قبل قورمه سبزی گذاشته بودم که همزمان با تماشای پوآروی عزیزمون خوردیم. این وسطا گیاه برگ انجیر یمون رو سر و سامان دادیم و خاک دو تا گلدون دیگرو هم عوض کردیم. 

حلوا درست کردیم به یاد مادرشوهر عزیزمممم و دایی همسر بی همتا و دوست داشتنی. خدا همه رفتگان رو بیامرزه. نفری یه زیردستی هم به خانوم همسایه و دختر مهربون طبقه ۲ دادیم. بعدم فیلم دیدم و خوابیدیم.

خیلی بهتر شده بودم این آخر هفته تا اینکه امروز دوباره در حد ۲۰ دقیقه ورزش کردم که ورزش کردن همانا و مردن دوباره همانا. دوباره نمی تونم تکون بخورم و احساس وحشتناک درد و خستگی دارم. خدا کنه تا فردا صبح بهتر شم. واقعا طبیعی نیست این حجم از خستگی فقط با بیست دقیقه ورزش. همینطوری پیش بره باید برم دکتر. تازه از امروز هم یکم رژیم بخودم دادم بلکه جمع کنم این افزایش وزن مزخرف رو.

مواظب خودتون باشید زیادددددد 

خفه کردن یا کتک زدن

خونه ما گرمایش از کفه

دیشب به همسر گفتم لطفا رادیاتورها رو خاموش نکن، سرده، منم که ضعیف شدم دیگه بدتر، گفت باشه

ساعت ۳ بودم پاشدم برم دستشویی پامو گذاشتم رو زمین تمام سرما هجوم آورد تو تنم

چنان سردم شده بود که نگو

نیاز نبود ولی چک کردم دیدم بله همه رو خاموش کرده

دلم می خواد خفه اش کنم

البته کتک هم گزینه خوبیه ولی نمی تونم انتخاب کنم

کاش خودش بیدار می شد تا من یه دل سیر دعواش کنم و اعصابم آروم می شد

حتی کتری برقی رو روشن کردم و کیسه آبگرمم رو پر کردم بلکه بیدار بشه که نشد متاسفانه

بساطی داریم ما با این مرد بخدا امسال سر رادیاتورا، خدا بخیر بگذرونه

روز اول کاری و جلسه اول ورزش

سلام از یک ویرگول له و لورده

امروز بعد از یک ماه و نیم رفتم سرکار  بله، خسته نباشم

آخرین بار ۱۶ دسامبر کار کردم، بعد تعطیل بودیم. سوم ژانویه کار کردم و بعد مریض شدم تا امروز.

امروز هم واقعا خسته بودم و سختم بود ولی خدا رو شکررررر خلوت بود

حالا چرا خسته بودم؟ چون بعد از بیست روز تو خونه بودن و مریض بودن یه دفعه کل آخر هفته بیرون بودیم.

جمعه من وقت فیزیوتراپی داشتم و بعدشم برنامه بیرون رفتن داشتیم . بدیش این بود که نمی شد لباس خیلی شیک و پیک و پیرهن بپوشم چون باید می رفتم فیزیوتراپی. خلاصه که یه چیز شیک و رسمی پوشیدم و رفتیم.  فقط یادم رفت ریملم رو بردارم و بعد از بلند شدن از روی تخت فیزیوتراپی مژه هام همه به یه طرف خوابیده بودند، کلی خندیدیم با همسر و انقدر باهاشون ور رفتم تا درست شدند.

بعد بلاخره رفتیم رستوران چینی. مامان اینا که اینجا بودن یه بار رفتیم ولی خیلیییی حال نکردن، یعنی بدشون هم نیومد ولی ترجیحشون رستوران هندی و ایتالیایی بود. بعد دیگه همش می گفتیم تا برید ما می ریم رستوران چینی، که اونم با مریض شدنمون نشد. این شد که بلاخره جمعه تونستیم بریم. چقدرم جاتون خالی حال داد. بعد از اونجا هم بدو بدو رفتیم کنسرت که اونم عالیییییی بود و واقعا لذت بریم. مخصوصا دو تا از موزیکهایی که ویلون سل داشتند. 

اماااا بعدش مردیم تا بیایم تا خونه، چنان برفی میومد که نگوووووووو. بیشتر از یکساعت زمان برد و من همش می ترسیدم لیز بخوریم. البته ماشینمون قویه ها ولی ترس دیگه. 

تازه اومدیم خونه، لباسامون رو عوض کردیم و رفتیم روی برفهای جلو در و رمپ پارکینگ نمک ریختیم. بعدشم تا ساعت ۲ صبح فیلم دیدیم. کلا ما اینطوری هستیم یا تکون نمی خوریم یا دیگه نمیشه از برق کشیدتمون.


شنبه هم جاتون خالی ناهار باقالی پلو خوردیم حسابی و عصری رفتیم خونه استاد که به صرف شام دعوتمون کرده بود. اونجا هم خوش گذشت و تا بیایم شد ساعت ۱ صبح. 

یکشنبه هم با دوستامون قرار ناهار داشتیم برای دوازده و نیم. با اینکه رستوران مورد علاقه من بود و حدودا یک ماه و نیم بود نرفته بودیم ولی انگار خسته بودم که بهم نچسبید اصلا. مخصوصا که دختر کوچولو هم کنار من نشسته بود و هی حرف می زد و من باید گوش می کردم و حواسم به غذاش می بود. اینم شانس مایه. 

ساعت سه بود اومدیم بیرون و تا قبل ۴ خونه بودیم و من خیلیییی خوب نبودم‌ خوابیدم تا پنج و نیم ولی کل شب بی حال و حوصله بودم‌ یه فیلم هم دیدیم و ساعت ۱۱ رفتیم خوابیدیم. 

اصلا ما ادمهای اینطور پشت هم بیرون رفتن نیستیم. مدلمون کلا تو خونه بودنه. 

امروزم که شروع به کار بود که خدا رو شکر خوب گذشت.

از امروزم اولین جلسه ورزشم شروع شد که با اجازتون جون دادم این ۵۰ دقیقه رو. همسر نامرد نصفش رو بیشتر انجام نداد ولی من تا آخرش رفتم اما الان احساس می کنم جونم کامل در رفته. و این در حالیه که فردا باید بریم شرکت (همه گریه کنید). 

هیچی دیگه، فعلا اینا رو داشته باشید تا بیام.

مواظب خودتون باشید.

اندر احوالات ما

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

اذان صبح؟

همه ما در لیست اعدامیم. هنوز اذان صبح به افق مان نشده

کاش که از این همه غم نمیریم

وقتی شانست جلوتر از خودت می ره

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

وضعیت این روزهای من

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

زندگی عادی

مامان اینا دیروز عصری پرواز برگشتشون بود و امروز صبح صحیح و سلامت رسیدن خونه.

تجربه جالب و خوب ولی سختی بود، سه ماه مدت کمی بود و نبود. کم بود چون به چشم برهم زدنی گذشت و کم نبود چون وقتی شاغلی و سرکار می ری داشتن سه ماه مهمون خیلی سخته.

من پدر و مادرم برام عین مهمون بودند، یعنی نزاشتم دست به سیاه و سفید بزنن چون اومده بودن اینجا برای استراحت و تفریح. خودشون تو خونشون به اندازه کافی خسته می شن. ولی خوب اینجوری خیلی به خودم فشار می اومد که اشکالی نداره و فدای سرشون. 

یه چیز دیگه اینکه من خوب چون همیشه کارهای خونه رو خودم می کنم و هیچ کمکی ندارم (از اول ازدواجمون همین بود اخلاقما) نمی تونم اجازه بدم کسی کاری بکنی تو خونه. البته ایندفعه متوجه شدم که ظاهرا بدتر هم شده واقعا این اخلاقم و یه جور وسواس شده. کار تنها کسی که رو به عنوان کمک قبول دارم همسره و بس‌.

تو این شرایط واقعا سخت بود راهیشون کردن، در حالیکه می دونی دارن می رن تو باتلاق ولی خوب واقعاااااا چاره ایی نبود. خونه و زندگیشون اونجاست دیگه. 

چند روز پیش یه جا خوندم "اگر منتظری خدا کاری بکنه برای این همه بی عدالتی و ظلم و بدبختی تو ایران باید بگم سخت در اشتباهی چون این همون خدایی هست که برای اردوگاههای کار اجباری آشویتس و کوره های آدم سوزی کاری نکرد". با خوندن این جمله تا اعماق قلبم سوخت. چون درست بود و دردناک. اگر خدا هم به داد ما نرسه پس دیگه یعنی هیچی. نمی دونم اگر از خدا کمک نخوام از کی باید بخوام. من تو یه برهه ایی واقعا آدم معتقدی بودم در حد خودم اما کم کم فقط چسبیدم به خود خودش، به خود خدا. چون شک رخنه کرده بود به دلم برای همه داستانهای دور و برش. اما خود خدا همیشه برام بود و کافی بود. بیشتر از کافی. ولی اگر واقعا اون موقع که باید بنده هاش رو رها می کنه پس چقدر می تونه سخت باشه زندگی بدون اعتقاد.

خودم وبلاگهایی که می نویسن رو خیلی دوست دارم. درسته ما الان تو دوران سختی و یه جورایی جنگی هستیم ولی خوب زندگی روزمره آدم هم در جریانه. بهم بگید که نوشتن رو ترجیح می دید یا شما دوست ندارید کسی وبلاگ نویسی کنه.

مواظب خودتون باشید خیلیییییی زیاد. با هم مهربون باشید و عشق بدید

ما هم فردا اولین روز کاری سال جدیدمونه. این هفته من فقط باید اموزش بدم. ایده اش رو دوست ندارم اما بهتر از کار کردنه (بنده همیشه ناراضی کی بودم من). به امید آخر هفته و تا پست بعد خداحافظ

قدم رنجه فرمودن

امروز ساعت یازده و ربع مامان و بابا رسیدن تو بغلم

کلی تو فرودگاه گریه کردم، باورم نمی شد بلاخره اومدن

الهی که چشم همتون روشن بشه به یه خبر و اتفاق خوب

تا بیایم خونه شد ۱۲ و مرغ از قبل تو فر گذاشته بودم، سریع برنج رو هم گذاشتم تو پلوپز، اونم از قبل اب و روغن و نمک زده بودم. فقط سریع روشنش کردم و دیگه افتادیم به جون چمدونها

باز مجازشون دو تا ۳۵ کیلو بود و دو تا داخل کابین ۸ کیلویی ولی نزدیک ۱۰۰ کیلو بار داشتن 

یه عالمه هم خوراکی برامون آوردن و کتاب

دو تا گوشواره و یه دستنبد هم برای من کادو آوردن، برای همسر هم یه دستنبد

ناهار خوردیم و بعدش دسر و چایی و دوباره افتادیم به جمع و جور، بلاخره ساعت ۳ جمع شد همه چی

یک قهوه خوردیم و بعد بابا جانمان رو مبل خوابش برد و من و مامان هم رفتیم یکم دراز کشیدیم. همسر هم تو پذیرایی خوابید 

الانم من و همسر بیداریم و مامان تازه بیدار شده

خدا کمکمون کنه این سه ماه رو بتونیم به بهترین نحو ازشون پذیرایی کنیم و براشون یه خاطره خوب بسازیم

مواظب خودتون باشید و بدونید اگر دورم دلم باهاتونه

هوای گریه با من است

این روزا که می رم اینستاگرام فقط کارم شده گریه. دست خودم نیست. وقتی نوشته های مردم رو می خونم بغض می شن توی گلوم و اشکهام گوله گوله می ریزه پایین.

دیدید حتما دیگه، یه موجی راه افتاده که جملهایی می نویسن با شروع "برای"..... و نگم که چقدررررررر دلم می سوزه و جیگرم آتیش می گیره که چند روزه دارم می خونم و حتی یکیشون تکراری نیست. 

اونجا نیستم ولی دلم باهاتونه، سعی می کنم اینجا صداتون باشم.  می دونم که کمه، می دونم ولی چیکار کنم که دستم کوتاهه. 

خدا فقط پشت و پناه مظلومینمون باشه، جوانامون که نه تنها زندگی نکردن که حالا هم دارن پر پر می شن.

کاشیکی خدا صدامون رو بشنوه

در سفر

هم اکنون صدای من رو  از ترکیه می شنوید، در حالیکه از دیدار رخ خواهر جانمان مستعفیض گشته ایم البته خواهر جان و متعلقات که همان شوهر خواهر گرام و فسقلی خوشمزه باشند.

وای خدااااااا که من روزی هزار بار برای این قند عسل می میرم و زنده می شم. انقدر که این بچه خوب و دوست داشتنیه و صد البته شبیه به خاله جانش که بنده باشیم. 

ما شنبه ساعت یک نصف شب رسیدیم هتل و خواهری و فسقل رو در راهرو هتل ملاقات نمودیم و متوجه شدیم که قلقلی جانمان مریضه. فردا صبحش بعد از صبحانه راهی بیمارستان شدن و تا ساعت ۴ عصر بیمارستان بودن و سرم زده بودن. از بیمارستان اومد بهتر بود خدا رو شکر.

دیگه تو هتل بودیم تا یکم بعدش تازه شروع کردیم سوغاتی ها رو دادیم و سوغاتی هامون رو گرفتیم. بعد شب  ۴ تایی (شوهر خواهر خسته بود و موند هتل) رفتیم دور زدیم و شام خوردیم. اومدیم هتل شوهر خواهر بیدار شده بود و گشنه اش بود دوباره رفتیم همون رستوران و اونم شام خورد و برگشتیم. تو تراس هتل یکم نشستیم و چایی خوردیم و ساعت دوازده رفتیم خوابیدیم. 

یکشنبه صبح بعد از صبحانه رفتیم گردش و خرید که نگمممممم از قیمتها. والا من که یورو در میارم هم این قیمتها برام گرونه. یعنی من وسط اروپا برم خرید برام ارزونتره تا ترکیه بخدا. خواهری برای جوجه جان چند دست لباس گرفت و منم سه دست براش خریدم. خودش فقط تونست ۲ تا لباس گرم بخره، همینو بس. هر چی گشتیم هیچ چیزی خوشگلی برای مامان پیدا نکردیم که سوغاتی بگیره خواهری، تهش قرار شد پول بده، والا کمرمون شکست انقدر راه رفتیم. بابایی هم که براش خوراکی می گیریم و راحته کار. برای برادر جان هم من اوردم سوغاتی.

شب هم شام رفتیم رستوران هتل که به لعنت خدا هم نمی ارزید و بعدش تو قسمت کافه اش با اینکه ۱۳ روز به تولدم مونده، تولد گرفتن چون خوب اون روزی که تولدمه دیگه پیش هم نیستیم. برام کادو یه پلاک طلا گرفته بود که دستش درد نکنه و نگم که اون فسقلی چقدررررر ذوق داشت. خدا هیچ خاله ایی رو از خواهرزاده اش دور نکنه که اینطوری سختی بکشه.  

امروز هم (اینجا هنوز دوشنبه اس)، صبح رفتیم اکواریوم که ورویش نفری ۳۰۰ لیر بود که خدا وکیلی  نمی ارزید اصلا. اما خوب فسقل رو خواهری بهش قول داده بود دیگه. چقدرم اطلاعاتش از ماهی و اینا زیاد بود ماشالا. از قرار کارتون اختانوردها رو می بینه که اطلاعات عمومی خیلی خوبی رو به بچه ها در مورد زیستگاه ماهی  و حیوانات آبزی می ده. قبل آکواریوم هم رفتیم کافه کاوا که فوق العاده شیک و خوشگل بود و من خیلی خوشم اومد. سرویسشون هم واقعا عالی بود. ناهار خوردیم و برگشتیم هتل یکم استراحت کردیم. شام رفتیم دوباره همونجا که شنبه رفته بودیم و خیلی خوش گذشت. دوباره چای رو تو کافه هتل خوردیم و کشان کشان به اتاق برگشتیم. هم اکنون هم صدای منو از تو تخت و زیر پتو می شنوید.

فردا صبح من و خواهری وقت آرایشگاه داریم، امیدوارم خانوم آرایشگر قبول کنه یکم روی موهامو خرد کنه. بعدشم که ایشالا دوباره می ریم گردش و تفریح. 

چهارشنبه صبحم ساعت هشت و نیم ایشالا پرواز برگشتمونه. فعلا این سفرنامه پر از خوردن خدمتتون باشه تا بازم زود بیام.‌ خوب بخوابیددددد

و آنچه بر من گذشت

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

هیچ فرقی نیست

واقعا هیچ فرقی  بین اون دختر هیجده ساله ایی که روی طبقه بالای تخت دو طبقه شون دراز کشیده و داره کتاب هری پاتر و جام آتش جلد دو رو می خونه و در حالیکه به قسمت تبدیل شدن جام بازی های سه جادوگر به رمزتاز و پرت شدن هری و سدریک به قبرستان هست و داره از ترس به خودش می لرزه، و در همون لحظه مامانش در رو باز می کنه و ،به اونو و برادر کوچکترش که طبقه پایین تخت که داره کتاب می خونه ، با تحکم می گه که وقت خوابه و اگر دیر بخوابن صبح نمی تونن راحت پاشن و برقو خاموش می کنه و می ره و دختری سی و هشت ساله که در حال خوندن  کتاب قصه های سرزمین اشباح جلد نه هست و با ترس و لرز منتظر تصمیم جمع برای حمله به تونلهای زیرزمینیه که یه دفعه همسرش شروع به خاموش کردن چراغها و گفتن بسه برای امروز دیگه، بریم بخوابیم، نیست. دقیقا هیچ فرقی.

اون اولی کتاب به دست اون بالا گیر کرده و از ترسش حتی نمی تونه کتاب رو تو فاصله جاسازی که بین تخت و دیوار برای گذاشتن موبایل و کتاب درست کرده بزاره. انگار که می ترسه لرد ولدمورت یا دم باریک از توی کتاب بیان بیرون. دومی در حالیکه با این حرف همسرش سعی می کنه صفحه کتاب رو حفظ کنه قبل از خاموش شدن آباژور پشت سرش و تو اون عجله یادش می ره تا کتاب رو پشت و رو بزاره تا چشمش به طرح ترسناک روی جلد نیفته. و بله آخرین چیزی که دید قبل  از خاموش شدن چراغ همون طرح ترسناک روی کتاب بود. فقط هم داشت فکر می کرد نکنه نصف شب موقع رفتن به دستشویی دوباره یادم بیاد طرح روی جلدو که شکر خدا تا ساعت پنج و نیم بیدار نشد اصلاااااا و اون موقع هم بیشتر دلش می خواست بره و بقیه کتاب رو بخونه که نمی تونست چون همسرش حتما بیدار می شد.

و اینجا منم، ویرگولی که هیچ وقت یاد نمی گیره انقدررررررر تو کتابهایی که می خونه غرق نشه که خوابهاش پر از شبح و شبح واره نشن و یا از عصری بعد از مرگ آقای کرپسلی که تهش بخاطر هیچ و پوچ بود انقدر بق نکنه طوری که دستش به شروع کتاب دهم نره.

خوندن برای من به معنی بودنه، زنده بودن و نفس کشیدن. و چقدر این خوندن رو دوست دارم و آرومم می کنه.


* اگر سری کتابهای قصه های سرزمین اشباح رو خوندین،توصیه می کنم دوباره بخونید، این بار اول حماسه کرپسلی رو بخونید و بعد برید سراغ قصه های سرزمین اشباح. همه چی رو خیلییییی بهتر و با جزئیات بیشتر متوجه می شید. 


** زنده ام و نفس می کشم. 

دارم یه پست طولانی می نویسم و تمام این مدت رو توضیح می دم. دلیل برای ننوشتن زیاد داشتم و در عین حال ندارم. دوست مجازی خوبی نیستم ببخشید منو.

چرا آخه؟

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

مود امروز

جمعه ساعت دو و نیم عصر:


حوصله ام سر رفته

خسته ام

خوابم میاد

می خوام برم خونمون

انقدرررررر هم که بعد از کار، کار داریم که نمی دونم دلم می خواد ساعت کاریم تموم شه یا نه.

فردا قبل از ظهر مراسم غسل تعمید دعوتیم و همسر هم میشه پدرخوانده دختر کوچولوی دوستمون. بعدش هم می ریم رستوران ناهار.

فرداش هم همین دوستمون به همراه مادر و پدر خانوم دوست میان خونه ما به صرف برانچ (breakfast+Lunch). چون مادر و  پدر خانوم دوست یه جایی زندگی می کنن که ۳ ساعت با ما فاصله دارند در نتیجه یکشنبه عصر می خواستن زود راه بیفتن. این شد که من گفتم برای صبحانه و ناهار بیان که بیشتر پیش هم باشیم. اینطوری شد که ساعت ۱۰ صبح قرار بیان. 

فردا باید بریم خرید بعد از مراسم. برای شروع قراره چند مدل ژامبون و پنیر بزاریم با گوجه و خیار و گردو و برگ هلو، توت فرنگی و تمشک. چند مدل لقمه نون پنیر خیار و نون کالباس هم می زارم.

غذای اصلی هم میشه پیراشکی گوشت، کتلت، کوکوسبزی و سالاد الویه.

از سفر برگشته

پنج شنبه دو هفته پیش از سفر برگشتیم

خیلی خوب بود، بیش از حد تصورم خوب و لازم بود

واقعاااااااا سفر رفتن یه نیازه مثل خوابیدن و غذا خوردن

که البته اغلب بخاطر مشکلات اقتصادی کمتر بهش بها داده می شه

ولی من واقعااااااا خوشحالم که رفتیم. خیلی نیاز داشتیم به این سفر دوتایی

همش هم تو هتل بودیم. 

هر چی خدا بخواد

دیروز نگم که چه حالی بودم 

مامان لحظه لحظه برام مسیج می زاشت که این مرحله رو رد کردیم، اون مرحله رو رد کردیم ،..... تا بلاخره پیغام گذاشت که تموم شد و مدارک رو تحویل دادند

تمام دیروز من از اضطراب تو دستشویی گذشت، همسر هم که بدتر از من، تبم کرده بود تازه از استرس

دیگه ایشالا توکل به خدا، نمی خوام به زور هم چیزی رو بخوام که یه وقت خدایی نکرده به صلاحمون نباشه

اگر کسی از اینجا رد شده و برامون دعایی کرده الهی هزار برابرش به خودش و عزیزاش برگرده

من هنوز تا یکساعت و ربع دیگه سرکارم. تا ۸ شب باید کار کنم. جای یکی از بچه ها مجبور شدم وایسم. اون جای من برای دورهای درمانی گردنم که می رفتم واستاده بود، این شد که نشد بگم نه.

فردا صبحم که ایشالا راهی هستیم برای یه سفر یه هفته ایی گرم و داغ

امروز صبح رفتم لباس صورتی جدیدی که خریده بودم رو پس دادم و یه سایز بزرگترش رو گرفتم. خانومه انقدررررررر خوش برخورد و مهربون بود که نگم. تا رفتم تو مغازه بهم گفت وای چقدر شما زیبایید، مثل آفتاب به مغازه تابیدید تا وارد شدید.منم که ذوق مرگ کلی تشکر کردم‌. لباس رو برام تعویض کرد و رفتم برای خرید لباس زیر. اونجا هم یه دختر خانوم خیلی مهربونی بود. کمکم کرد برای زیپ پشت لباسم و کلی هم راهنماییم کرد. خیلی ازش تشکر کردم. 

البته بین این خریدها با همسر و همکارش قهوه خوردم و اونا برگشتن سرکار منم برگشتم به ادامه خریدم.

ساعت ۱۰ هم وقت داشتم برای ناخن های پام. یکم فقط گرون شد اما خیلی خوشگل شدند. آبی پرنگ زدم لاکش رو، چون دستم آبی آسمانیه گفتم هماهنگ بشه.

از گرونی گفتم اینم بگم که اینجا هم واقعا همه چی گرون شده. خورد و خوراک بیشتر از همه. خریدی که قبلا ما با ۱۲۰ یورو انجام می دادیم شده ۱۸۰ یورو.‌ حقوقها اما تغییری نکرده و بدتر از اون گرونی بنزین. من برای دوره درمانی گردنم باید هفته ایی دو جلسه می رفتم یه مرکزی که یک ساعت راه بود تا خونمون. یعنی ۵۰ کیلومتر رفت، ۵۰ تا برگشت دو بار در هفته. کلی پول بنزین دادیم این چند وقت. خدا رو شکر دیروز تموم شد و آخرین جلسه اش بود. سه ماه تکون نخوردیم از جامون تو تموم تعطیلی ها و این شد که گفتم برای تغییر روحیه مون هم شده باید بریم سفر. انتخاب جای سفر هم با من بود خدا کنه همسر خوشش بیاد و بهمون خوش بگذره. 

امیدوارم دمای هوا هم انقدری گرم باشه که بتونیم از آفتاب و دریا لذت ببریم.

یه راهی برای کمک به برادرجان به ذهنم رسید. گفتم بهش، حالا قرار شده که بره دنبالش تا ببینیم چی می شه. توکل به خدا. فقط براش از خدا شادی و برکت و حل مشکلش رو می خوام. خدا خودش در پناه خودش بگیره این ته تغاری رو.

مواظب خودتون باشید

التماس دعا

سه شنبه صبح ساعت یازده مامان و بابا دوباره می رن که مدارکشون رو بدن سفارت.‌ 

انقدر نذر و نیاز کردم که خدا می دونه، که ایراد نگیرن و مدارک رو بگیرن این دفعه، که دیگه من شرمنده اشون نشم این دفعه.

خیلی خجالت می کشم که بخاطر من انقدر اذیت می شن‌. برخوردها هم که نگم ماشالا دیگه، هیچ احترامی برای مراجعه کننده قائل نیستن. برخوردهای پرسنل افتضاحه. 

اگر از اینجا رد می شید و این نوشته رو می خونید، ممنون می شم ازتون برامون دعا کنید. خیلی دلم می خواد بیان یه ماه پیشم، هم خونه جدید رو ببینن و هم یکمی استراحت کنن.

الهی به امید تو

چرا اینطوری شد؟

اوم که بنویسم

بعد از این همه مدت

درست تو زمان آخرین پستم، وقتی که پر از حس خوب زندگی بودم، اتفاق خیلی خیلی بدی برای برادرم افتاد

اگر منو از قبل می شناسید، می دونید که این ته تغاری خونه حکم بچه منو داره

اون اتفاق منو و کل خانواده رو نابود کرد، بعد از ۵ ماه روزی نیست که بهش فکر نکنم یا بخاطرش نصف شب از خواب نپرم

نمی دونم چرا این بچه دست به هر کاری می زنه انگار به در بسته می خوره

تو این ۵ ماه گذشته، یه هفته رفتیم ترکیه سه تایی و با هم بودیم اما مگه دری دوا کرد؟

بدبختی اینه که هیچ کاری هم برای کمک ازم بر نمیاد، فاجعه بزرگتر از ایناست

از همون موقع دنبال کارای مامان اینا هم هستم که یک ماه بیان اینجا. نگم که چقدر اذیت شدیم تا الان. هر دفعه یه مدرک اضافه می خوان و وقت گرفتن از سفارت هم که یه امر محال.

انقدر این چند وقت زار زدم و گریه کردم که کم مونده کور بشم.

اما دیگه دل و زدم به دریا و برای هفته دیگه یه هفته با همسر می ریم سفر بلکه بتونم یکم آروم بگیرم. 

نمی تونستم بنویسم، واقعا خجالت می کشیدم بیام اینجا و ناله کنم.

الانم فقط اینا رو نوشتم که فکر نکنید یادم رفته که همیشه همراهم بودید. کامنتها رو هم می بندم که زحمت نظر دادن نداشته باشه براتون این پست

مواظب خودتون باشید، تا می تونید بخندید و شاد باشید

چی فکر می کنید؟

داشتم آرشیو وبلاگم رو می خوندم و با خودم فکر می کردم شما منو چطوری می بینین از خلال نوشته هام؟ یعنی احساس می کنید من چه شکلیم یا هیکلم چطوریه یا از لحاظ اخلاقی چطوریم؟

خیلی برام جالبه که بدونم. 

شاید چون خودم همیشه یه ظاهری رو برای نویسنده هر وبلاگی تو ذهنم تصویر سازی می کنم.

حالا بماند که چند بار با این تصوراتم خوردم به دیوار   

یه وبلاگی بود تقریبا ده سال پیش می خوندم. بعد کم کم خیلی نزدیکتر شدیم و کار کشید به تماس تلفنی و مسیج و اینا. بعدتر که اینستا اومد و پیج ساختیم و پیج همدیگرو فالو کردیم من تماممممممم تصوراتم فرو ریخت. کلا از لحاظ ظاهری ۱۸۰ درجه با اونی که من تو ذهنم ساخته بودم فرق داشت. نه که بگم بهتر بود یا بدترا نه. اصلا بحث زیبا و زشت بودن نیست. فقط بحث اون تصویر ذهنیه. کلا از اون به بعد احساس کردم نمی تونم رابطم رو مثل قبل نگهدارم. چون انگار من با یکی دیگه دوست بودم و الان این یه دوست جدیده.

بله من چنان همیشه در این تصویر سازی ذهنی غرق می شم که گه گاه برام مشکل ساز هم میشه مثل همین مورد بالا. برای همین من هیچ وقت فیلمهایی که از روی کتابهای مورد علاقه ام ساخت میشه رو دوست ندارم. چون تمام تصوراتم رو زیر سوال می بره و انگار یه جوری توهین به شخصیت ذهنی منه. سعی می کنم  اگر می خوام کتابی رو شروع کنم و اگر ازش فیلمی ساخته شده، حتما اول فیلم رو ببینیم و بعد کتاب رو بخونم.

حالا هر کی یه اشکالی داره و منم اینطوری  منم خدا آفریده دیگه.

احتمالا به همین دلیل باشه که من اصلا از رادیو خوشم نمیاد. اینکه تصویر نداره و فقط صداس اعصابم  رو بهم می ریزه. 

من هیچ وقت پادکست صوتی گوش نمیدم. اصلا فکرش هم  اذیتم می کنه. حتی تو اینستا هیچ ویدیویی رو با صدا گوش نمی دم  با اینکه اونجا هم تصویر هست و هم صدا. گفتم که منم خدا افریده. 

حالا بیاد و بهم بگید (اگر دوست داشتید یا حتی حال داشتید) بهم در مورد تصورتون از من بگید. فقط ظاهری منظورم نیست تو همه جوانب. دوست دارم تصور ذهنیتون رو از خودم بدونم. منم میام و بهتون می گه چقدر درسته یا نیست. 

مواظب خودتون باشید.

رونمایی کوچکی از خانه

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

مهمونی های زورکی

اقا خوب چرا مردم رو به زور دعوت می کنید مهمونی؟

از اونجا فرار کردیم اومدیم اینجا حالا اینجا هم گیر افتادیم  اینجا دقیقا مصداق سیزده روز عیده که هی اینور اونور دعوت می شن . خدا رو شکر تعطیلات تموم شد و به آغوش کار بازگشتیم. والا مدل ما اینطوریه که سرکار رفتنی کمتر خسته می شیم تا وقتی تعطیلیم. 

جمعه ظهر مهمونهای عزیزتر از جانمون اومدند. ناهار یه چیز حاضری گذاشتم که بتونیم قشنگ شام کریسمس بخوریم.

پیراشکی ها رو از قبل سرخ کرده بودم و فقط گرم کردم. میرزا قاسمی رو هم به شکل گل روی نونهای کوچولو گذاشته بودم. الویه هم که بود. همه یکم خوردیم و تا پنج همون پشت میز نشسته بودیم و حرف می زدیم. 

بعدش پاشیدم رفتیم حاضر شدیم برای مراسم شب و لباس خوشگلامون رو پوشیدیم. یکمی هم خوراکی و اینا اوردم و دوباره نشستیم به حرف زدن که حرف کشیده شد به اون بحث کذایی. خلاصه که علیرغم تمام تلاشم گریه کردم و کلی هم عصبی شدیم من و همسر ولی خوب شد که حرفش پیش اومد و تموم شد. چون من تمام مدت استرس داشتم که بحث پیش بیاد چی میشه‌. به بچه ها هم گفتم. گفتم دو سال منتظر بودم ببینم همدیگرو ولی استرس این موضوع باعث شده بود دلم نخواد بیاین اصلا. خلاصه که صحبتها انجام شد و They'll live happily ever after. 

انقدر من اونشب شام خوردم که داشتم می مردم  خدا رو شکر قبلش ناراحت بودم تازه و گرنه هیچی دیگه. من کلا به لاکتوز حساسیت دارم و شام اونشبمون هم که پر از پنیر بود، این شد که مثل یه بالن دلم باد کرده بود ولی مگه از رو می رفتم. تازه بعدشم کلی اهنگ گذاشتم و دوتایی کلی رقصیدیم در حالی که آقایون بیچاره ها سعی داشتن از لای دست و پای ما به مکالمشون ادامه بدن. 

صبحش بچه ها تا ۱۱ خوابیدن. یه صبحانه خوشگل و دلبر هم براشون اماده کردم و تا بیدار شدن حمله کردیم و خوردیم‌ و بقیه روز رو هم به تنبلی و خوردن و صد البته حرف زدن و رقصیدن گذروندیم. البته ساعت ۳ مهمونها رفتن یه قدمی بزنن، چون دور خونه پر از جنگله و دوست داشتن برن یه کم راه برن. فک کن بارون ریز میومد و مه هم بود. منم که گریزون از قدم زدن گفتم نمیام همسر هم نرفت به هوای من. من مرغ درسته رو که از صبح تو اب نمک گذاشته بودم رو با مخلفات آماده کردم و گذاشتم تو فر. درسته همه می گفتم گشنمون نیست اما تجربه ثابت کرده این حرف دروغی بیش نیست. اونا هم رفتن و برگشتن و منم یه بیست دقیقه دراز کشیدم چون تخم چشمام از کم خوابی حسابی می سوخت. بعدم نزدیک شش شام خوردیم و دوباره کلی حرف زدیم و آخر شب من توهم کرونا زده بودم که یه تست دادم و منفی بود. به همین مناسبت همگی رفتیم یه دوری تو خیابون زدیم با ماشین و کلی اهنگ گوش دادیم  و غر دادیم و برگشتیم خونه.

فرداش رو  چون یکشنبه بود و بازم همه جا تعطیل بود، دوباره صبح خونه بودیم اما فامیل جان رو فرستادیم بره حمام تا بتونه سشوار منو امتحان کنه. نمی دونم گفتم یا نه که برای تولدم همسر یه ست سشوار دایسون خرید که واقعاااااا معرکه اس و می شه تفاوتش رو کامل دید. من همیشه فکر می کردم اینم تهش یه سشواره دیگه ولی واقعا خیلی بیشتر از این حرفهاست. خلاصه فامیل جان رفت حموم و اومد و یکم نشستیم و بعد سشوار بازی کردیم کلی. عکسم گرفتیم فرستادیم مامانش هم ببینه. بعد با چک و لگد همسر رو فرستادم یکم بخوابه چون شب شام می خواستیم بریم بیرون. که خوابیدن همانا و از اون روز گردن درد گرفتن همانا. گردنش گرفته و هنوزم با این که بهتر شده اما خوب نشده. شبم شام رفتیم رستوران مورد علاقه من  اقا من هر شبم برم اونجا بازم سیر نمی شم بخدا. اون شب هم خیلی خوش گذشت و کلی دوباره غذا خوردیم. یعنی قبل از اومدن بچه ها من ۳ کیلو کم کرده بودم که همه دود شد رفت هوا.

آقا فعلا من اینو پست می کنم چون سرکار دارم می نویسم هی می ترسم بپره. بقیه اش رو در پست بعدی ادامه می دم‌.

بوس به همه

می ترسم

تا چند ساعت دیگه مهمونهای گلمون میان وای می ترسم، اون اتفاقی که چند پست قبل در موردش حرف زدیم رو اونا هم درگیرش بودند و مطمئنن وقتی بیان در موردش حرف میشه و من در حد مرگ می ترسم.‌ دلم نمی خواد در موردش حرف بزنیم مخصوصا بخاطر همسر ولی می دونم که حرفش میشه حتما. خدا فقط بهم توان و صبر بده.

سه شنبه دوز سوم واکسنمون رو زدیم که حماقت محض بود. خیلیییییی اشتباه کردیم که قبل از اومدن مهمونها زدیم واکسن رو.  دفعه اول و دوم آسترازنکا زده بودیم و دوز سوم مدرنا. یعنی از بدن درد مردیم این چند روز. دیشب که همسر تب هم کرده بود الان منتظرم بیدار شه ببنم چطوریه حالش. دیروز ساعت ۱ بود تقریبا رفتیم خرید. صبح جاتون خالی حلیم با بربری درست کرده بودم و حسابی خورده بودیم و گشنمون نبود گفتیم بریم خرید. رسیدیم مرکز خرید همسر حالش بد شد. به زور راه می اومد، انقدر بهش گفتم تا رفت نشست تو ماشین. منم تنها خریدها رو انجام دادم و کشون کشون داشتم می رفتم سمت ماشین که زنگ زد که داره میاد. اومد و یکم بهتر بود. رفتیم برای مهمونها کادوی کریسمس خریدیم. بعد با اصرار من یه جا نشستیم چایی و ماکارون خوردیم و یه بسته یازده تایی هم ماکارون خریدیم برای مهمونهامون که عاشق ماکارون هستند. دوباره با اصرار رفتیم غذا خوردیم چون یک ساعت راه داشتیم تا خونه. حالا من خودمم بدن درد داشتم می مردما ولی خودمو کشیدم هر جوری بود. تا خونه هم من رانندگی کردم. 

رسیدیم خونه تند تند خریدها رو جا به جا کردیم. وسایل الویه رو گذاشتم بپزه. اتاق مهمون خیلی بهم ریخته بود زنگ زدم با خواهری اول یکم حرف زدم و بعد یکم با مامان، که فسقل هم اونجا بود یکمی هم با فسقل حرف زدیم و تند تند اتاق رو جمع کردم. بعد اومدم سراغ آشپزخونه و ماشین خالی کردم و ظرفهای کثیف رو هم چیدم و الویه رو هم درست کردم و دوباره آشپزخونه رو جمع کردم. آشغالها رو بردم بیرون. همسر رو ساعت ۹ بود با چک و لگد فرستادم تو تخت. کیسه ابگرم دادم که اگه سردش شد کنارش باشه. اومدم واستادم به کادو کردن کادوهای کریسمس همسر که با کاغذ کادو قشنگ دعوام شدا. نو بود باز  هم نمی شد. یه ربع قشنگ داشتم باهاش سر و کله می زدم. دیگه تا تموم شد کارام رو کردم و گفتم برم تو تخت که ترسیدم وول بخورم همسر بیدار بشه. رو مبل خوابیدم تا ۱۲. بعد پاشدم رفتم تو تخت. از ساعت ۶ هم بیدارم. همسر پاشه ادامه کارها رو بکنیم.‌ ساعت ۱۰ باید بریم بیرون. اول خونه استاد که کادوش رو بدیم چون شب نمی ریم اونجا، بعدم فرودگاه.

خدایا کمک کن هم حالمون بهتر بشه و هم بهمون خوش بگذره.

زمستون خدا سرده

سلام به روی ماهتون

بگم چند بار اومدم بنویسم و حتی صفحه رو باز کردم و دوباره بستم باورتون نمیشه

نمی دونم نوشتنم نمیاد اصلااااااا، هوا هم سرددددددده که فک کنم مزید بر علت شده و بخش نوشتن مغزم یخ زده انگار

همتون رو می خوندما البته و سعی کردم کامنت هم بزارم

تازه وبلاگ خانمی رو هم گم کرده بودم که تازه دیشب دیدم خدا رو شکر کامنت گذاشته با آدرس وبلاگش. دختر جان واقعاااااااا نگرانت شده بودم.

داره برامون مهمون میاد، دختردایی همسر که عین خواهر می مونه برام و کلی ذوق مرگیم. جمعه ظهر میان و سه شنبه شب می رن. 

داریم تدارک اومدن اونا رو می بینیم و سرمون شلوغه. از اون ور کریسمس هم هست و باید یه عالمه کادو خرید. آخ آخ همین الان یادم افتاد کادوی فسقلی دوست جان رو نخریدم.  

امروز هم باید پیراشکی درست کنم برای ناهار روز جمعه که از فرودگاه میایم. البته الویه و میرزا قاسمی هم هست. شب هم که شام کریسمس رکلت داریم که فکر کنم بدونید چیه دیگه اگر نه که بگید عکس و توضیحاتش رو بزارم. 

خونه کامل شده خدا رو شکررررررر. فقط خوب آیینه های تو اتاق رو نزدیم هنوز و آیینه گرد بالای میز ناهارخوری رو هم نگرفتیم هنوز. دیروز همسر چراغهای کف حیاط رو هم نصب کرد که کلی دلبر شد. 

پاشم برم نون صبحانه رو هم آماده کنم خمیرش رو. انگار همسرخان خیال بیدار شدن نداره.

عکسها رو امروز تو یه پست رمزی می زارم حتمااا

وقاحت متحرک

دارم به این فکر می کنم که یه سری زخم ها هیچ وقت خوب نمیشن.

فکر می کنی که فراموش کردی، بخشیدی (یا شایدم نه) اما گذشتی ازشون اماااااااا بعد از ۱۵ سال وقتی دیشب در موردش صحبت می شه شوکه می شی، قلبت می خواد کنده بشه، بغض به گلوت فشار میاره و می فهمی نه اصلا هیچ چیزی تغییر نکرده. 

لامصب انگار حتی ذره ایی از دردش حتی کم هم نشده

نتیجه می شه زجه زدنهایی که باعث شده چشمهات امروز همش درد بکنن و بسوزن، دلت مثل یه گنجشک کنار قفس بزنه و حتی نتونی حرف بزنی. اما بیرونت؟ از بیرون همه یه خانوم ۳۸ ساله با پوتین و شلوار و  بلوز مشکی و ژاکت ابی سلطنتی می بینن که موهای فرفریه تا روی کمرش رو ریخته دورش و با یه خط چشم پهن آبی به رنگ ژاکتش و ناخنهای بلند ابیش تلفنهای شرکت رو جواب می ده و با مشتری ها می گه و می خنده و سعی می کنه کسی نفهمه که منتظره یه تلنگره تا شروع کنه زار بزنه.

دلم پیش همسر مهربون و بی گناهمه که دیشب فقط تا ۳ خوابیده و فکر درگیرش نزاشته بخوابه. 

می دونید برای بعضی از آدمها هیچ حدی تعیین نشده انگار، برای وقاحتشون خصوصا. چطور می تونن انقدر وقیح باشن چطور واقعا.

دلم می خواد بنویسم و براتون بگم که چی شده و چی بوده ولی داستانیست بس طولانی و چی بگم تف سر بالا. 

ببخشید که واضح نیست