داریم قیمتها رو بالا پایین می کنیم برای خرید وسایل بچه ها. چرا قیمتها اینطوریه؟؟ لباسشویی ال جی اینجا وسط اروپا ۳۵۰ یورو و تو ایران ۷۰۰ یورو. یخچال همینطور، هر وسیله ایی نگاه می کنی همینطوریه. چطوری بچه های بی گناه باید زندگیشون رو شروع کنن؟
الان ما هزینه جشنشون رو بر عهده گرفتیم. اونم برای زیر صد نفر. همسر گفت بگو یخچال یا لباسشویی هم با ما ولی خوب اگر بتونن قسطی بگیرین ما می تونیم کمک کنیم. چرا انقدر همه چی بصورت اغراق آمیز گرونه اخه؟
من این ماه باید بدهیم رو به خواهر جانم بدم و حسابی دست و بالم بسته ست. تولد همسر هم هست اصلا یه وضعی. بلیط مامان اینا که برای بار چهارم کنسل شد مصادف شد با سفر ت رامپ به چین. فکر کردم تو اون تاریخ احتمال حمله مجدد خیلی کمه و تنها تایمیه که میشه یکم امیدوارم بود که تو استانبول گیر نکن. پرواز ترکیش رو کنسل کرده بودند منم درخواست بازگشت پول زدم و گفتن تا ۱۵ روز کاری پول رو بر می گردونن. بعد یه پرواز ترکیش گرفتم از اینجا تا استانبول با بار اضافه. ولی پرواز استانبول تهران ۱۲ ساعت بعدش بود و همسر مخالف بود این همه ساعت بمونن تو فرودگاه ولی واقعا چاره دیگه ایی نبود. انقدررررر اون روز گریه کردم که نگو. چون می ترسیدم از تصمیمم. می ترسیدم پروازها کنسل بشه و گیر کنن تو ترکیه. دیگه دامادمون گفته بود اگر اینطوری بشه دوستهاش اونجان و مامان اینا رو تنها نمی زاره. برادر جان هم گفت بگیر بلیط رو اگر گیر کردن خودم با ماشین می رم میارمشون. هنوزم اینا رو می نویسم گریه ام می گیره. مامان اینا اومده بودن یه ماه و یه هفته بمونن و حالا شده بود دو ماه و نیم. بی قرار بودند که برگردن. پرواز تهران رو ایران ایر گرفتم. ولی بخاطر بار کم پروازها مجبور شدم بیزینس بگیرم که خیالم از بابت ۴۰ کیلو بارشون راحت باشه. پول اینو از خواهری قرض گرفتم. گفت تا ۶ ماه دیگه نمی خواد پولش رو. ولی الان که یه ماه گذشته خیلی حس بدی دارم و می خوام برگردونم همه پولش رو. می دونم کلی فحشم می ده ها ولی اشکال نداره. کلا بدهکار بودن اذیتم می کنه.
امروز هم خودمون برمی گردیم خونه ایشالا. خوب بود این یه هفته. واقعا نیاز داشتیم. شنبه هفته پیش تو فرودگاه دلم می خواست برگردم خونه. از بودن ادمها دورم مضطرب شده بودم. به همسر می گفتم جامعه گریز شدیم رفت. اما هر جور بود خودم رو کنترل کردم. دو سه روز اول هم اینجا همش دلم می خواست برگردم خونه ولی الان بهتر شدم. دیگه واقعا از ماها ادم در میاد؟؟؟ فقط خدا رو شکر می کنم بچه نداریم. این بهترین و عاقلانه ترین تصمیم زندگیمون بوده تا الان و احتمالا تا همیشه.
فعلا بتونیم همین برادرجان و خانومش رو بفرستیم سر خونه و زندگیشون هنر کردیم.
پارسال هزینه ایمپلنت مامان حدودا ۵۰۰ میلیون شد. هنوز یه سری از اقساطش مونده. حالا باید برای این بچه ها دوباره کمک کنیم. باید که البته از دل و جون کمک می کنیم تا این ته تغاریمون هم سر و سامون بگیره ایشالا. الهی که تا باشه شادی باشه و هزینه برای خوشی ولی واقعا زندگی همه جای دنیا سخت شده و تو ایران سخت تر.
خدا کمک کنه فقط
سلاممممم
باورم نمیشه اینجا باز شده
البته من با فیلترشکن می تونم بازش کنم
نمی دونم چی بگم حتی
کاش فقط همه تون خوب (چه کلمه مسخره ایی) باشید
پست قبل رو توی بلاگفا نوشته بودم. می خواستم دوباره شروع کنم به نوشتن تو یه جای دیگه که اینجا باز شد.
چقدر همه چی برام دوره، حتی اینجا نوشتن.
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۵
سلام
کف کردم گفتم فعلا اینجا بنویسم تا ببینم تکلیف بلاگ اسکای چی میشه
ساعت ۵ صبح از خواب پریدم چون همسر تو خواب پاش رو بشدت کوبید رو تخت. قشنگ به حالت سکته پریدم. چون هم ساعت ۶ باید پاشیم بریم شرکت دیگه حتی سعی هم نکردم بخوابم. یواش گوشیم رو برداشتم و اومدم تو پذیرایی و الانم روی کاناپه دراز کشیدم و می نویسم.
امروز رو از دو سه ماه پیش به خودم قول داده بودم. که وقتی اوضتع یکم بهتر شد و مامان اینا برگشتند برای خودم یه وقت پدیکور بگیرم و برم چند ساعت برای خودم لذت ببرم. این شد که امروز عصر رو مرخصی گرفتم و اول وقت مژه دارم و بعد هم وقت پدیکور. اینو به خودم بدهکار بودم واقعا بابت تمام استرسهای این چند وقت. امیدوارم بهم خوش بگذره.
شنبه هم ایشالا و اگر خدا بخواد می ریم سفر. چقدر حرص خوردم خدا می دونه. چون بیست و پنج درصد پول رو داده بودم و بقیش رو یک ماه قبل سفر باید تسویه کردم ولی خوب با وجود مامان اینا که اینجا گیر افتاده بودند هیچ برنامه ریزی نمی شد کرد. دقیقا یه روز بعد از واریز بقیه پول و با این فکر که در نهایت از فرصت جابه جایی تاریخ استفاده می کنیم و می زاریمش برای سپتامبر در نهایت، بلیط برگشت مامان اینا رو گرفتیم. انقدر تو اون چند وقت خدا رو صدا زدم که فقط خودش می دونه. هیچی بدتر از بلاتکلیفی نیست. خدا برای هیچکسی نخواد.
اتفاقا این چند وقت هم مثنوی هفتاد منه. مامان اینا پرروازشون به اینجا دقیقا نیم ساعت قبل از اولین حمله پرید. و توی هواپیما از حمله باخبر شدند. رسیدن ترکیه حالشون واقعا بد بود. من اما شده بودم عین این روانی ها. مامان گریه می کرد تو فرودگاه و من بهش می گفتم حرفهای این چند وقت خودتون رو بهتون تحویل می دم "گریه نداره که، بیخودی خودت رو اذیت نکن". هیچ کسی تا جای اون یکی نباشه واقعاااااا نمی فهمه دردی رو دیگری ازش حرف می زنه چیه. اومدن و رسیدن اینجا و حسابی بغلشون کردم و همه با هم گریه کردیم. اون یه ماه و نیم اول که اصلا نفهمیدیم چطوری گذشت. ففط گریه بود و اضطراب. قلب درد و پنیک اتک و بیخوابی. به سختی از پس مامان و بابا بر می اومدم تا اخبار نبینن، خونه رو برای کار همسر آروم نگهدارم، غذا و اینا درست کنم و خودمم کار می کردم. متاسفانه اخلاق گندی دارم که نمی زارم مهمون کار کنه. حالا می خواد پدر و مادرم باشه یا همسایه. حالا کارهای کوچولو چراها مثل خالی کردن ماشین ظرفشویی که با مامان بود یا گردگیری که بابا انجام می داد ولی پخت و پز با خودم بود. بعد اون وسطا یه چیزی مثل رگ سیاتیکم هم گرفت که در واقع از استرس بود چون نه تو ام ار ای و نه اسکن هیچی نشون نداد. یه ماه بعدم بعد از قطع حمله ها همش چشم انتظار باز شدن پروازها بودیم.
الان کابوس شبام اینه که دوباره مامان اینا اینجا برگشتن و گیر کردن و نمی تونن برگردن خونشون. خدا برای هیچ کسی نخواد این وضعیتی که ما مردم بی گناه تو این یکسال گذشته تجربه کردیم
چهارشنبه هفته پیش هم برادرجان و خانومش هم با یه عقد کوچولوی محضری به عقد هم در اومدند و خورشید خانوم بلاخره مال ما شد. هیچ کسی نبود و مراسم خیلی کوچولو و خودمونی بود. فقط پدر و مادرا و خواهر برادرا. با کمال تعجب بگم که خواهر جان هم برای عقدشون رفت. با فسقلی رفت و بدون همسرش البته. اینا رو باید بیام براتون تعریف کنم سر فرصت. منم آنلاین مراسم رو دیدم و زار زدم. در اصل ضجه می زدم. تمام میز کارم خیس شده بود بعد از عقد. خیلی امیدوار بودم منم برم برای عقد. که فعلا هیچی به هیچی. الهی همه جوون ها خوشبخت بشن.
فعلا برم تا دوباره بیام بنویسم. مواظب خودتون باشید. از خودتون بهم خبر بدید اگر اینجا اومدید.