از ویژگی های اینجا

از ویژگی های اینجا این که سوار وسایل حمل و نقل عمومی که می شی احتمالش زیاده که یه خانوم یا آقای پیر ییهو بهت لبخند بزنه و شروع کنه حرف زدن  

اگر تو خیابان در حال پیاده روی باشی، توی کوچه پس کوچه هایی که مسکونی هست، ادمها وقتی از کنار هم رد می شن سلام می کنن. همین عادت هم توی شرکتها هست. حالا جاهای کوچیک که همه همدیگرو می شناسن، ولی جاهای بزرگ مثل محل کار خودم حقیقتا همه به هم روز بخیر می گن و من چقدررررر دوست دارم این عادت ساده ولی قشنگ رو.

رسیدم پیش همسر جانم

تا بعد 

ده هزار قدم در روز

سلام به همگی

انقدر چیز میز داشتم که بیام بنویسم و تعریف کنم ولی نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد

از امروز تا ۳۰ روز تصمیم گرفتم روزی ۱۰ هزار قدم راه برم. 

انقدر هم خسته ام که نگووووو، یه طوریم انگار بند بند وجودم داره از هم باز میشه، نمی دونم چرا. الان دو روز قرص های مکمل رو شروع کردیم حالا امیدوارم کمکی کنه

جمعه هم به امید خدا می ریم مسافرت تا یک هفته رو فقط استراحت کنیم 


آشتی و اوشین

آقا آب دستتون بزارید زمین و برید از وبلاگ آشتی جونم (https://ashtiashti.blogsky.com/)  داستان سریال اوشین رو بخونید.

مهم نیست چند بار خود سریال رو دیدید، این نسخه منحصر به فرد و بدون سانسور رو حتمااااااا باید بخونید  بعد بیاید دعا به جون من کنید که راهنماییتون کردم به سمت وبلاگ آشتی جانم (البته کردیت اصلی می رسه صد در صد به خود راوی نازمون ) 


۲۹ آگوست

تو اتوبوس دارم میرم سمت شرکت. صبح امتحان زبان آلمانی داشتم. نگم چقدر استرس داشتم.‌ امتحان کتبی هشت و نیم بود تا ده و نیم که من ده دقیقه به ده تموم کردم.
بعد تند تند یکم کار کردم.‌ تلفنم رو هم گذاشته بودم روی "مزاحم نشوید" که برگردوندمش به "در جلسه" . والا مردم کورن. می بینن استتوم "در جلسه" اس باز زنگ می زنن. ترسیدم وسط امتحان زنگ بخوره گذاشتم رو مزاحم نشوید که حتی اگر هم زنگ بزنن، سمت من زنگ نخوره.‌
امتحان خوب بود، کم مونده بود یه ریدینگ رو جا بزارم. خدا رو شکر به موقع دیدم. یازده و نیم هم امتحان شفاهی بود که ۶ تا موضوع بود و شانسی باید انتخاب می کردی. من سه رو گفتم و در مورد کار کردن بود. انقدر خوشحال شدم که نگوووو. چون تمرین کرده بودمش.
بعدش هم تند تند حاضر شدم که بیام دفتر.همسر از صبح رفته، من چون امتحان داشتم موندم خونه. شب قراره با سیلوینا و یکی دیگه از همکارهای خانوم همسر شام بریم بیرون. اما قبلش باید بریم برای دختر کوچولوی کت خرید کنیم. چون مراسم غسل تعمیدش بوده رسم که طلا می دن. بعد از کار بریم یه چیز کوچولو هم برای اون بخریم که فردا می بینیمش بهش بدیم. دیگه دارم می رسم به ایستگاه آخر. فعلا