داشتم می رفتم بیرون که یه دفعه لاستشک پنچر شد
اولین بار تو عمرم خداااااایا
زنگ زدم به اسیستانت ماشین (الان یادم اومد امداد ماشین می شه، اون موقع که می نوشتم نمی تونستم تمرکز کنم) گفتن تا نیم ساعت دیگه می رسن. حالا کجا واستادم جلو در پارکینگ خونه مردم. رفتم زنگ زدم معذرت خواهی کردم. یه اقایی در رو باز کرد و گفت اشکال نداره اصلا. پرسید زنگ زدین به کسی گفتم بله تماس گرفتم گفتن میان.
همیشه از پنچری می ترسیدم و اخرم سرم اومد.خدا رو شکر اینجا یکی میاد کارها رو انجام می ده و گرنه مثل یه احمق حتی بلد نیستم پنچری بگیرم. البته اینجا هیچ کسی خودش این کار نمی کنه ها ولی خیلی زشته که بلد نیستم.
حالا اگر لازم باشه لاستیک جدید تهیه کنیم خداد تومن میشه. چون لاستیک های ماشین معمولی نیستن.
همسر هم راه افتاده داره میاد پیشم. کاش زود برسه. دارم میلرزم و شر شر عرق می ریزم.
بعدا نوشت:
خوب الان بعد از هفت ساعت به این نتیجه رسیدم که ماشین ها اینجا اصلا یدک ندارن که من حالا می خواستم پنچری بگیرم. کیت پنچرگیری ولی توی همه ماشین ها هست. لاستیک رو ترمیم می کنه و بعد باد میشه تا بری برسی به جایی که می خوای.
هم ماشین امداد جاده ایی داره رو گارانتی برند و هم بیمه مون فول هستش که امداد بیست و چهار ساعته داره و هم کارت ویزای من.
چیزی که وحشتناک بود برام این بود که نمی دونستم باید چیکار کنم و این خیلی برای من ایده ال گرا بده.
باید اعتراف کنم که من ماشینمون رو بیشتر از جونم دوست دارم. مادی گرام؟ می دونم ولی چاره ایی ندارم براش.
اقای امداد که اومد، به فاصله چند دقیقه همسرجانم هم رسید. آقای امداد خیلی مهربون و اروم بود خدا رو شکر. ماشین رو گذاشت پشت ماشین خودش (بکسل که نمیشه، میشه یدک کش ایا؟) بردیم گاراژی که لاستیک هامون رو عوض می کنیم و لاستیک زمستونی ها رو انداختن به ماشین و با بیمه تماس گرفتن برای عوض کردن لاستیک های جلو و رینگشون. احتمالا کل هزینه رو بیمه بده. به اقای امداد خودرو هم انعام دادیم یه کوچولو به عنوان تشکر از انسان بودنش که خیلی شگفت زده شد بنده خدا. کسی قبلا بهش انعام نداده بود؟ وقتی با تعجب به همسر نگاه کرد، همسر بهش گفت پول کافه و شیرینی عصرتون.
من ولی از ساعت ۲ تا ۸ شب مداوم داشتم می لرزیدم. تو اون هاگیر و واگیر ضربان قلبم رفته بود رو ۱۳۳ و هی ساعتم اآلارم می داد. انگار دست خودم بود واقعا. الانم یه عالمه گریه کردم تا اروم شدم یکم. از خودم بیشتر حرصیم که آخه زن انقدر دست و پا چلفتی اخه؟ چرا انقدر ترسیدم برای یه پنچری؟
الان با همسر می خندیدیم که فکر کن سکته می کردم، مردم می پرسیدن چی شد می گفتی پنچر کرده بود ماشینمون 
واقعا آدم از یه ساعت بعد خودشم خبر نداره اینه ها
خوب جلد هفتم کورمورن استرایک "گور روان" هم تموم شد. شاهکار بود حقیقتا
و آماااااا من الان موندم تو خماری جلد بعدی که حتی هنوز ترجمه هم نشده. چیکار کنم من آخه؟
در یک حرکت انتحاری زبان اصلیش رو سفارش دادم که بیاد. نمی تونم صبر کنم حقیقتا تا ترجمه بشه و چاپ بشه و تازه یه راهی پیدا کنم بیاد برسه دستم. برای همین انگلیسش رو خریدم و حالا باید واستم تا ۱۸ سپتامبر که بیاد برسه.
این کتاب اخری رو در عرض دو روز تموم کردم.. ۱۱۲۴ صفحه بود و واقعا نمی شد بزاریش زمین. دیشب که تمومش کردم اصلا هضمش برام سخت بود که چه اتفاقی افتاده.
کتاب رو بزاریم کنار فک کنم قشنگ سه هفته ست نرفتیم خرید برای خونه. به حالتی رسیدیم که دیگه تقریبا هیچی تو خونه برای خوردن نداریم. ولی نمی دونم چرا نمی ریم خرید. البته که گشاد بودن نقش اصلی رو داره ولی خوب امیدوارم تلف نشیم از گرسنگی به زودی.
به مامان دیروز می گم هیچی نداریم تو خونه می گه پول دارین مادر؟ می گم مامان جان پول داریم جون نداریم.
داریم یه تصمیم خرکی می گیریم. یعنی اگر انجامش بدیم از اون کارهای خرکی هست که مختص من و همسر. انقدر این کار یه جوریه که تا مدتها احتمالا نمی تونم حتی به کسی بگم. کاملا غیر ضروری و دیوانگی انجام دادنش ولی خوب ?who cares طور داریم می ریم جلو.
وسط این نوشته با خانوم دکتر ناز و گوگولیم قره بالا جان حرف زدم دلم وا شد اصلا. چقدر تو دوست داشتنی هستی اخه دختر. واقعا باعث افتخارمه که یه سری از شماها رو می شناسم. انسانهای شریف و با اصل و نسب کمیابن. باید قدر این شناختن ها رو دونست حقیقتا.
توی اتوبوس نشستم و دارم به سمت همسرجانم می رم.
رفته بود ماموریت و الان داره بر می گرده. منم دارم تا نصفه راه می رم که با هم برگردیم خونه.
دیروز اولین روز شروع کار جدیدش بود. شروعش که سر حقوقش حالمون بد گرفته شد ولی ایشالا که پر از خیر و برکت باشه.
خودمم جمعه دکتر بهم انتی بیوتیک و کورتون داد و قرار شد دو هفته دیگه دوباره برم برای نتیجه. مسئله اصلی الان پاهام و گوشم هستن. پاهام دائم حس سنگینی و کشش دارن. شبها کاملا کلافه می شم انقدر که همش باید باهام رو کش بدم. نمی دونم دلیلش چیه واقعا. ازمایش ها هم فقط CRP بالا نشون می دن.
همون جمعه به دکتر گفتم اینا رو می خورم همچنان باید کار هم بکنم؟ اونم گفت اگر می خوای تا آخر هفته دیگه مرخصی استعلاجی می دم بهت. گفتم نه من باید دوشنبا و سه شنبه کار کنم. قرار شد دیروز بهش ایمیل بدم. اونم تا اخر هفته دیگه برام استعلاجی نوشت. دیروز تمام کارها رو تا جایی که می شد هندل کردم ولی امروزم مجبور شدم چند تا ایمیل رو هندل کنم. وقتی یه تیم رو مدیریت می کنی نمی تونی ول کنی بری برای خودت همینطوری.
چند ماه پیش فک کنم گفتم یه دختر رو استخدام کردن برای قسمت ادمینسترتیو (چی می گیم فارسی اینو واقعا؟) بعد شما فکر کن این کلا رو کول منه. چون هیچ آموزشی بهش کسی نداد و این اصلا نمی دونست چی به چیه و همه سوالهاش رو از من می پرسه. یعنی من صبح تا شب مشغول راهنمایی اینم. البته اینم خدایی می گه من کمکش می کنم ولی واقعا یه جورایی بار اضافی شده رو شونه های من. چند وقت پیش با رئیسم حرف می زدم و از اومدن یه مدیر اجرایی جدید برای یکی از تیم ها حرف می زدیم که بهش گفتم تا اونجایی که اونم نیارید بندازید رو سر من، بنده مشکلی ندارم. خندید و گفت وای عملکرد فلانی عالیه، منم بی رو دربایستی گفتم معلومه تا وقتی من پشت همه چی هستم نتیجه ها عالین. اونم پررو می خندید. فکر کنم دختره از فک فامیلهلشونه. چون یه دفعه که قبل از شروع به کار دختره همدیگرو دیدیم با رئیس بهش نمی اومد همدیگرو نشناسن. جفتشون ایرلندی هستند.
این مرخصی استعلاجی رو هم گرفتم که یه کم از شر این دختره خلاص شدم. دو روز گذشته تیمز رو از اول صبح می زاشتم رو بیزی که نیاد سوال کنه حرف بزنه، حالا کار نداشته باشم ایراد نداره ها ولی واقعا وقتی خودم تا خرخره غرق شدم تو کار دیگه وقتی واسه کسی دیگه نمی تونم بزارم. اونم وقتی کارا رو من می کنم و اون حقوق دوبرابری نسبت به من می گیره. ایشششششششش
نمی دونم چرا امروز انقدر خسته ام. البته خوب صبح ساعت ۳ بیدار شدم و دیگه نخوابیدم. یه عالمه هم عصری تخمه خوردم. چیکار کنم من با تخمه خوردنم اخه؟ تنها چیزیه که منو اروم می کنه. کتاب کارگاه استرایک رو هم فقط قسمت اخرش، گور روان مونده، امروز قلب سیاه جوهری رو تموم کردم. خیلی قشنگه و من زیاددددد دوستش دارم.
امروز کتابی که برای عشق خاله خریده بودم رسید دستش. کلی ذوق کرد بچه ام. به اسم خودش هم سفارش داده بودم. خاله ات بمیره که یک سال و نیمه من این بچه رو ندیدم. تف تو روتون با این زندگی که برای ما ساختید.
دارم می رسم، فعلا برم تا بعد. مهربون باشید با همدیگه و خوشبو
صبح جمعه روز تعطیلمون رو در مطب دکتر آغاز می نمیاییم.
امروز مرخصی گرفتیم و منه خوش خیال گفتم صبح راحت و بدون زنگ ساعت می خوابیم ولی زهی خیال باطل
هفته پیش به دکتر در پی لیست عریض و طویل درد و مرض هام گفتم گوشم هم درد می کنه که نگاه کرد و قطره داد.گفت گوش خارجی یه مقداری ملتهبه (درست نوشتم؟). اما قطره رو استفاده کردم و تموم شد ولی هنوز درد می کنه. برای همین ایمیل دادم و دیروز گفتم هنوز درد دارم که فرمودند جمعه صبح هفت و چهل و پنج اینجا باش که دکتر نمونه بگیره از گوش و در مورد جواب ازمایش هم حرف بزنه. این شد که روز تعطیل هم مجبور شدیم ساعت شش و نیم بیدار شیم.
از اینجا هم می ریم گردش و تفریح امید به خدا.
قرار شده بود دوشنبه ۷ سپتامبر ببرنمون تیم بلدینگ (همون گردش علمی خودمون) ولی به قدری بد برنامه ریزی کرده بودند که نگوووو. سرویس رفت و امد فقط تا در شرکت تو بلژیک ما رو می برد ولی از اونجا تا محل موردنظر که ۱۵ کیلومتر راه بود رو نمی دونستیم چطوری باید بریم. بقیه که از یه کشور دیگه می اومدند باید یکشنبه حرکت می کردند و شب تو هتل می موندن. اصلا یه وضعیتی. تازه چهارشنبه به یه سری ها اعلام کرده بودند در حالیکه بقیه از دو ماه قبل خبر داشتند. منم خیلی یواشکی با رئیس منابع انسانی مشکلات رو گفتم و اونم گفت بهشون فشار بیار که جاش رو عوض کنن و بیان با من حرف بزنن. من با این خانوم ماه و دوست داشتنی یواشکی در ارتباطم و خیلی هم با هم دوستیم. خلاصه به صورت ستون پنجم رئیس بخش و رئیس دپارتمان رو فرستادیم صحبت کنن که نتیجه این شد که برنامه کنسل شد
کلا هم برای ۳۵ نفر می خواستند برنامه بریزند. بعد بقیه دپارتمانها رو می بینی انقدر قشنگ هماهنگ می کنن برای جشن ها و گردش ها و اینا که ناامید می شی اصلا. سه سال پیش که ما رفتیم یکی از این برنامه ها گفتند صبحانه هست وقتی برسید بروکسل. ما بعد از سه چهار ساعت رسیدیم، کلا فقط چایی و قهوه بود و سه تا سیب
دفعه بعدش هم داشتن همین داستان رو پیاده می کردند، چون قرار بود همه بیان پیش ما من من خودم صبحانه تهیه کردم برای همه. واقعا آدم می مونه از حجم بی برنامگی بعضیا. حالا خدا رو شکر کنسل شد.
صدامون کردن بریم توی مطب، فعلا تا بعد
روز خوبی داشته باشید
از یک ساعت پیش کفشهام رو در اوردم یکم پاهام نفس بکشه، قبلش هم رفتم دستشویی که نخوام دوباره زود پاشم. تقریبا تا کفشم رو دراوردم دوباره دستشوییم گرفت. مسخره کردن منو این کلیه و مثانه. اما من بزرگوارانه تحمل کردم تا یکساعت بعدش که دیگه شکست رو پذیرفتم. الان دوباره کفشام رو در اوردم ولی حالا چرا در آوردمشون؟ چون این جا، جا داره بگید نمی تونی خوب نپوش. که اگر اینو بگید البته دمپایی ابری کتری جان رو قرض می گیرم ازش و دیگه خود دانید
ولی خوب حقیقتش اینه که از مهر پارسال و بعد از اون جنگ چند روزه باد کردم. وزنم کاهش پیدا کرده ولی پف دارم. طوری که با چند کیلو کاهش وزن انگشتر ازدواجم دستم نمی ره. ازمایش ها هم نشون از التهاب بالا تو بدنم دارن ولی نمی شه فهمید از کجاست. این پف گاهی زیادتر هم میشه مثل یکساعت پیش. یه سری ازمایش روماتولوژی اینا دادم هفته پیش که اونم هیچ چیز خاصی نشون نمی ده ولی التهاب بالاست هنوز. منتظر تماس دکترم که ببینم قدم بعدی چیه.
امروز به عادت همیشه که نیازمند پرت کردن حواس و تمرکز رو یه چیز دیگه بودم کفش پاشنه بلند پوشیدم. چه رنگی میشه گفت؟ ما اینجا بهش می گیم بردو ، یه چیزی بین شرابی و بادمجونی شاید. بعد ژاکت و کیفم هم همون رنگن. شلوارم دم پا گشاد مشکی (از بالا گشاده) با تاپ تنگ یقه هفت مشکی. گوشواره و مابقی هم که طلا هستند و زرد.
فکر می کردم ژاکتم که یکم بلنده با شلوارم زیاد خوب نشه اما با حالت همین که هست طور پوشیدم. تا نشون همسر دادم یه نه کشیده گفت که یعنی خوب نمیشن با هم. گفتم همینی که هست. یه ربع به هفت صبح من دیگه نمی تونم چیزای جدید ست کنم بپوشم. انصافا هم خیلی خوب شدن، ایشششششش.
این هفته سه روز اومدیم سرکار. چون همسر باید کارش رو تحویل نفر جایگزینش بده و امید به خدا از سه شنبه هفته دیگه کار جدید رو شروع کنه. فرت روز بعدش هم باید بره ماموریت. منم هفته دیگه سه شنبه و پنج شنبه وقت کارهای زیبایی و بنیادی دارم
اصلا نمی دونم چطوری باید هماهنگ بشیم هفته دیگه.
جمعه هم مرخصی گرفتیم بریم گردش البته دوشنبه اخرین روز کاری همسره ولی اون روز من باید کار کنم. فلذا می ریم به کشور دوست و همسایه تا پسته تازه بخریم و من خوشبخترینم.
بچه ها اینو نوشتم که یخ ننوشتنم بشکنه. ممنون از تمام شماهایی که احوالم رو پرسیده بودید و بغل های گرم و امن و پرعشقتون رو بهم داده بودید. خیلی وقتا می گم ببندم اینجا رو و برم اما انگار دلم نمیاد و نمی تونم. بمونید برای من
چند تا کامنت مونده که سریع تایید می کنم، ببخشید.