دوستای عزیزم بلاخره همه جونم رو جمع کردم تا بیام بنویسم
با عرض شرمندگی از دوستانی که رمز ندارند، تصمیم گرفتم الان که جون دارم بیام و ادامه ماجراهای عروسی رو بنویسم. ممنون که ازم درخواست رمز نمی کنید.
سعی می کنم زود تمومش کنم و برگردم به روزانه نویسی. دلم برای نوشتن و کامنتهای مهربونتون تنگ شده.
تو این چند وقت مثل همه حال روبه راهی نداشتم. متاسفانه دچار پنیک اتک شده بودم و با ازمایش های به موقع دکتر از سکته قلبی که هفته پیش فهمیدیم خیلی بهش نزدیک بودم جلوگیری کردیم. اما ازمایش ها نشون می داد که قلبم در معرض استرس خیلی شدیدی بوده (من اصلا نمی تونستم یه همچنین فاکتورهایی توی ازمایش خون هست) ولی خوب باید تا ۳ ماه دارو مصرف کنم.
هفته پیش تولد همسر جانم بود و یک شب قبلش خودمون رفتیم رستوران و روز تولد هم سیلوینا اومد و شام لوبیاپلو درست کردم و کیک هم سفارش داده بودم که کیک شکلاتی بود. کادو هم برای همسر دو تا تیشرت سه دکمه از لاکست گرفتم. سیلوینا هم کارت کادو هدیه داد. خواهر جان پول ریخت به حساب همسر و مامان اینا چند تا کتاب (هیچی اندازه کتاب همسر رو خوشحال نمی کنه)
کتاب دائی جان ناپلئون رو هم خوندیم تو این مدت که خدا خیرش بده چقدر خندیدیم. سریالش رو هم هفته قبل دیدیم و تموش کردیم. واقعا لذت بردیم هر دو از خوندن این کتاب.
سفرمون رو هم که با یه چشم اشک و یه چشم خون رفتیم که خدا رو شکر ما یکشنبه رفتیم و سه شنبه هم آتش بس شد. ولی چه فایده که دلمون خون بود.
فعلا همینا رو ازم قبول کنید تا زودی بیام
زنده ام و نفس می کشم
چیزی که بهمون گذشت رو نمی دونم چطور می خوایم پشت سر بگذاریم
ترس و وحشت از دست دادن خانواده فلجم کرده بود. گریه تنهاکاری بود که از دستم بر می اومد.
یه چشم اشک و یه چشم خون گذروندیم.
فعلا چیزی ندارم که بگم
انگار خشک شدم، بی هیچ حرفی و بی هیچ انرژی
امیدوارم یه مو از سر هیچ کدومتون کم نشده باشه
دوستتون دارم