خانه عناوین مطالب تماس با من

هر روز

هر روز

سرآغاز همواره دلپذیر است، در آستانه اما درنگ باید کرد

همین که هستی، همین که لابلای کلماتم نفس میکشی، راه میروی، در آغوشم میگیری، همین که پناه واژه هایم شده ای، همین که سایه ات هست، همین که کلماتم از بی « تو » یی یتیم نشده اند، کافیست برای یک عمر آرامش؛ پس عزیزم، همیشه باش ادامه...

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • چپول
  • جمعه ۲۶ ژوئن
  • چهارشنبه ۲۴ ژوئن
  • احوالات این اطراف
  • بلاخره باز شد
  • کپی شده از اون یکی وبلاگ
  • بله برون
  • آخیش
  • وبلاگ رمزی
  • ای کاش

بایگانی

  • تیر 1405 3
  • خرداد 1405 3
  • اسفند 1404 1
  • بهمن 1404 6
  • دی 1404 2
  • آذر 1404 3
  • آبان 1404 3
  • مهر 1404 5
  • شهریور 1404 6
  • مرداد 1404 8
  • تیر 1404 3
  • خرداد 1404 1
  • اردیبهشت 1404 5
  • فروردین 1404 2
  • اسفند 1403 4
  • بهمن 1403 9
  • دی 1403 6
  • آذر 1403 5
  • آبان 1403 8
  • مهر 1403 7
  • شهریور 1403 4
  • مرداد 1403 3
  • تیر 1403 3
  • خرداد 1403 6
  • اردیبهشت 1403 4
  • فروردین 1403 7
  • اسفند 1402 6
  • بهمن 1402 3
  • دی 1402 4
  • آذر 1402 11
  • آبان 1402 5
  • مهر 1402 4
  • شهریور 1402 3
  • مرداد 1402 2
  • تیر 1402 2
  • خرداد 1402 4
  • اردیبهشت 1402 3
  • فروردین 1402 1
  • اسفند 1401 2
  • بهمن 1401 4
  • دی 1401 5
  • مهر 1401 2
  • شهریور 1401 3
  • تیر 1401 1
  • خرداد 1401 2
  • اردیبهشت 1401 3
  • دی 1400 4
  • آذر 1400 1
  • آبان 1400 3
  • مهر 1400 2
  • شهریور 1400 1
  • مرداد 1400 2
  • تیر 1400 3
  • خرداد 1400 3
  • اردیبهشت 1400 4
  • فروردین 1400 2
  • اسفند 1399 2
  • بهمن 1399 2
  • دی 1399 5
  • آذر 1399 3
  • آبان 1399 2
  • مهر 1399 2

جستجو


آمار : 229775 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • چپول دوشنبه 8 تیر 1405 17:54
  • جمعه ۲۶ ژوئن جمعه 5 تیر 1405 16:18
    دو هفته پیش که رفتم برای گذاشتن مژه یه دفعه منو جو گرفت و گفتم چون داریم می ریم سفر بزار سبکش رو عوض کنم. اقا بعد از اتمام کار که پاشدم تا خودم رو تو اینه ببینم کم مونده بود سکته کنم. خیلیییی بلند و زیاد بودند. گریه ام گرفته بود. رفتم اون یکی سالن برای پدیکور ولی کوفتم شد قشنگ. همش می گفتم چرا این کار رو کردم آخه. بعد...
  • چهارشنبه ۲۴ ژوئن چهارشنبه 3 تیر 1405 15:58
    دیشب بعد از درست کردن یه کاسه گنده چس فیل مشغول تماشای فیلم Pressure شدیم. هیجان داشت و گیرا بود تا اینکه رسید به یه قسمتی و من؟؟ اشک بود که از چشمام می ریخت بیرون، بدون بغض، فقط اشک. (نمی گم داستان فیلم که اسپویل نشه- همون لو نره خودمون) بعد از فیلم و تا سه ساعت بعدشم فقط گریه کردم. هنگام کتاب خوندن گریه کردم، تو بغل...
  • احوالات این اطراف شنبه 30 خرداد 1405 12:45
    داریم قیمتها رو بالا پایین می کنیم برای خرید وسایل بچه ها. چرا قیمتها اینطوریه؟؟ لباسشویی ال جی اینجا وسط اروپا ۳۵۰ یورو و تو ایران ۷۰۰ یورو. یخچال همینطور، هر وسیله ایی نگاه می کنی همینطوریه. چطوری بچه های بی گناه باید زندگیشون رو شروع کنن؟ الان ما هزینه جشنشون رو بر عهده گرفتیم. اونم برای زیر صد نفر. همسر گفت بگو...
  • بلاخره باز شد دوشنبه 25 خرداد 1405 19:25
    سلاممممم باورم نمیشه اینجا باز شده البته من با فیلترشکن می تونم بازش کنم نمی دونم چی بگم حتی کاش فقط همه تون خوب (چه کلمه مسخره ایی) باشید پست قبل رو توی بلاگفا نوشته بودم. می خواستم دوباره شروع کنم به نوشتن تو یه جای دیگه که اینجا باز شد. چقدر همه چی برام دوره، حتی اینجا نوشتن.
  • کپی شده از اون یکی وبلاگ دوشنبه 25 خرداد 1405 19:23
    نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۵ سلام کف کردم گفتم فعلا اینجا بنویسم تا ببینم تکلیف بلاگ اسکای چی میشه ساعت ۵ صبح از خواب پریدم چون همسر تو خواب پاش رو بشدت کوبید رو تخت. قشنگ به حالت سکته پریدم. چون هم ساعت ۶ باید پاشیم بریم شرکت دیگه حتی سعی هم نکردم بخوابم. یواش گوشیم رو برداشتم و اومدم تو پذیرایی و الانم روی...
  • بله برون پنج‌شنبه 7 اسفند 1404 23:03
    امشب بله برون پسر کوچولویی بود که با اومدنش به دنیا زندگی منو عوض کرد من با این پسر کوچولو طعم و لذت مادر بودن رو چشیدم و حالا در کنار عروس نازش تو عکسها به وجودش بالیدم مراسم خصوصی بود و فقط خانواده خیلی نزدیک هر دو طرف بودن و من که یه تیکه از قلب و وجودم امشب اونجا بود نمی دونم چقدر دیگه از تیکه هام باقی مونده...
  • آخیش یکشنبه 26 بهمن 1404 17:42
    خوب دیگه فقط خودمون اینجاییم حالا می تونم حرفهام رو بدون استرس و وحشت بگم واقعا یه جوری احساس خیلی بدی به اینجا پیدا کرده بودم که نمی تونم بگم احساس می کردم همش یه سری متتظرن یه چیزی بگم و کاری کنم که بهم حمله کنن. نه صرفا بخاطر حوادث اخیرا، کلا الان چندین وقته ‌که اینطوریه خلاصه که قدمتون سر چشم
  • وبلاگ رمزی شنبه 25 بهمن 1404 07:13
    دوست های عزیزم وبلاگ قراره از مبدا رمزی بشه و رمزش هم میشه رمز اون یه پست خاص که بهتون دادم ۲۴ ساعت صبر می کنم تا اگر احیانا کسی یادش رفته بهم بگه به امید نور و روزهای روشن تر
  • ای کاش پنج‌شنبه 23 بهمن 1404 12:46
    کاشکی و فقط کاشکی بشه که همین یه بار متحد بمونیم که هی فکر نکنیم تافته جدا بافته ایم که فکر نکنیم خون مون رنگین تر از بقیه ست یا بیشتر می فهمیم و تریپ روشنفکری برداریم کاش بشه که بفهمیم داخل و خارج نداره همه با هم متحدیم اگر کسی نرفته از ایران شایداز عشق بیش از حدش به کشورشه شایدم نیست. شاید از سرخوشی باشه شایدم هم...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 22 بهمن 1404 15:28
    تو هر چقدر هم بلند داد بزنی الله اکبر، صدای بابای سپهر بلندتر بود.
  • عنوان ندارد یکشنبه 12 بهمن 1404 18:03
    احساس سردرگمی دارم حس می کنم بدنم کشش و توانش رو از دست داده اروم ندادم کتاب می خونم، فقط چند دقیقه، اینستاگرام رو باز می کنم، اونم چند دقیقه، اصلا می گم بزار برم بازی کنم، اونم باز نکرده می بندم. یه چرخه باطل انقدر هشتگ زدم و تو x فعالیت کردم که دو تا از اکانتهام ساسپند شد. اکانت سوم رو با احتیاط و فیلترشکن استفاده...
  • برای محدثه - فسقلی ( رمزش چهار رقم آخر شماره موبایلت به انگلیسی) پنج‌شنبه 9 بهمن 1404 12:15
  • خلاص دوشنبه 8 دی 1404 23:08
    وای خدااااا مهمونها رفتن تلف شدم این چند روز قشنگ عین یه عروسک کوکی در حال این ور اونور رفتن بودم فقط روز اول که با یکساعت تاخیر رسیدند و تا اومدیم خونه فینگرفودهای برگر و سوسیس کوکتل رو گذاشتم تو فر و میز رو چیدیم با همسر به همراه ماست موسیر و زازیکی و زیتون و چیپس و ناچوس و دو جور از این استیکهای زیتون و ساده ساعت ۷...
  • مهمون ویرگول جمعه 5 دی 1404 08:23
    موضوع رو بر ریتم مهمون مامان بخونید یادتون فیلمش رو؟ من چند هفته پیش که همسر ماموریت بود نگاش کردم دوباره امروز ساعت ۲ مهمونهامون می رسن برای اولش چند جور فینگرفود آماده کردم و شام هم رکلت می خوریم شب کریسمس هم رفتیم خونه استاد و اونجا هم رکلت خوردیم. سینی ژامبون و پنیر رو من آماده کرده بودم. خودم خوشم اومد رنگی رنگی...
  • یلدا یکشنبه 30 آذر 1404 18:28
    یلدا آمد؛ بلندترین شب، در آغوش گرم قصه‌ها و نور. پایان تاریکی، آغاز روشنایی. شب چله‌تان پر از انار و مهر، و فردایتان سپید و درخشان. یلدا مبارک
  • درگیری این چند وقت پنج‌شنبه 27 آذر 1404 08:34
  • میز جدید پنج‌شنبه 6 آذر 1404 15:42
    سلاممممم نشستم روی مبل و دارن نصب میز جدید رو انجام می دن گفتم بیام یه چند خط بنویسم بلاخره بعد از دو دفعه تعویض میز (یکیش هم تو خود فروشگاه چک شد و رد کردنش) که میشه سه میز روی هم، امروز اون میز رو بردند و میز جدید رو اوردن. الان پایه اش رو نصب کردند و رفتند که صفحه روش رو بیارن. نشد میز گرد باشه این دفعه. دو تا قبلی...
  • ۱۹ نوامبر چهارشنبه 28 آبان 1404 18:27
    سلام به روی ماهتون ما به سلامتی رفتیم و برگشتیم سفر خیلی خوبی بود از دعاهای شما نگم دیگه چقدرررررر استرس داشتم قبلش که نکنه نتونن بیان یا پرواز کنسل شه یا اژدها بیاد یا کلا هر چیزی که ممکنه باعث نیومدنشون بشه تا اینکه خودمون که تو فرودگاه بودیم برادرجانم زنگ زد که بارها رو تحویل دادند و چک پاسپورت رو هم رد کردند و...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 17 آبان 1404 22:38
    بچه ها جون ببخشید کامنت ها هنوز تایید نشدن انقدر مریضیم طولانی شد که نگو تازه دو سه روز بهتر شدم که یه اتفاق جدید افتاد که تو پست بعدی می گم و کلا همه زندگیم رو بهم ریخت فردا ایشالا عازم سفر هستیم ولی الان از دلشوره دارم پرپر می زنم. کاشکی هیچ مشکلی پیش نیاد. میشه برامون دعا کنید؟ کلا من همیشه وقت سفر استرس دارم و...
  • اندر احوالات من پنج‌شنبه 8 آبان 1404 10:18
    منتظرم ساعت بشه ۹ همسر بیاد قهوه بخوریم تا قرصهام رو بخورم قرصم خواب اوره و بعد خوردنش نهایتا یه ربع بتونم چشمام رو باز نگهدارم برای ناهار لوبیا گذاشتم که بتونم بخوابم و برای ساعت ۱۲ ناهار داشته باشیم. پنج شنبه هفته پیش دیگه نتونستم درد رو تحمل کنم و رفتم دکتر. ۳ تا آمپول زد تو شونه ام‌. گفت خوب نشدی بیا. تا سه شنبه...
  • آخر این درد دل من به دوائی برسد، آخر این ناله شبگیر به جایی برسد چهارشنبه 30 مهر 1404 12:54
  • یک پست با رمزی متفاوت سه‌شنبه 29 مهر 1404 15:22
    سلام به روی ماهتون من دارم یه پست می نویسم که رمزش همین یه بار با بقیه دفعات فرق می کنه. دلیلش چیزی هست که توی اون پست دارم می نویسم. بیش از تصور برام مهمه و می خوام فقط یه سری دوستان خیلی نزدیک بهم این پست رو بخونن و برام نظراتتون خیلییییی اهمیت داره. انقدر این مسئله برام مهمه که سختی دادن رمز یکبار مصرف برای این پست...
  • پشیمونی یکشنبه 13 مهر 1404 21:11
    امروز تو یه کاری که بهم مربوط نمی شد دخالت کردم و دل یکی از عزیزام رو فکر کنم رنجوندم از ظهر حالم دست خودم نیست تا حالا از این کارا نکرده بودم به شدت پیشیمونم از حال بد دارم پر پر می زنم ازش عذرخواهی کردم ولی حالم خوب نمیشه خدایا ببخشم بزار دلم اروم بشه کارم زشت و بد بود از ظهر چند بار طلب بخشش کردم از خدا کاش دلم و...
  • شب تولد؟؟؟ سه‌شنبه 8 مهر 1404 19:44
    امشب شب تولدمه فردا ۴۲ ساله می شم امروز ظهر رفتیم کیکی رو که سفارش داده بودیم رو تحویل گرفتیم و وسایل شام (Raclette) رو هم خریدیم الان جاتون خالی شام خوردیم و در حال دیدن فیلم ایرما خوشگله هستیم تا یکم دیگه که چایی بزاریم و با کیک بخوریم فردا باید بریم دفتر قراره رئیس دپارتمانمون هم بیاد دفتر فردا ناهار دعوت کردن که...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 3 مهر 1404 15:41
    احساس می کنم اگر همینطور صدای بلند بلند حرف زدن همسر از تو اتاق بیاد ممکنه برم بکشمش در نتیجه یوتیوب رو باز کردم، یه موسیقی بی کلام رو انتخاب کردم که پخش بشه ولی اونم پس زمینه بارون داشت و رفت رو اعصابم پس عوضش کردم و الان داره یه موسیقی بی کلام اروم پخش می شه ولی همچنان صدای همسر از اون دورا داره میاد کلا موقع تلفنی...
  • [ بدون عنوان ] پنج‌شنبه 27 شهریور 1404 16:45
  • [ بدون عنوان ] یکشنبه 23 شهریور 1404 13:50
    دیشب با یانی و خانومش رفتیم بیرون. قبلش اول رفتیم یه جا تخمه افتابگردون بخرم برای پست قوری جان که از همونجا پیاز قرمز و منگو خشک شده برای همسر هم خریدیم. اینجانب منگو دوست ندارم. پیاز هم تازگی ها زدم تو کار پیاز قرمز که واقعااااا خوشمزه تر می کنه همه چی رو. بعد فروشگاه بعدی که نون سفارش داده بودیم نگهدارن برامون. نون...
  • [ بدون عنوان ] چهارشنبه 19 شهریور 1404 10:01
    دارم از خستگی شرحه شرحه می شم امروزم اینجا اعتصابه و هیچ امیدی به قطار برگشتم ندارم اما خدا رو شکر یکی از همکارها امروز برمی گرده با ماشین که اگر واقعا همه چی هوا بشه تو بدترین حالت می تونم با اون تا یه جایی نزدیک تر برم. اسیر شدم بخدا خوابمم میاد انقدرررررر که نگو اتاق هتل خیلی خیلی سرد بود منجمد شدم این دو شب، کیسه...
  • [ بدون عنوان ] شنبه 15 شهریور 1404 21:12
    یک دنیا ممنون از احوال پرسی هاتون واقعا دوستهای خوبی هستید برام منی که در دنیا واقعی دوست صمیمی ندارم شماها رو با منت روی چشمام می زارم بازم ممنون و الهی که تنتون سلام باشه همیشه و حسابهای بانکی تون پر از پول جمعه هفته پیش من گردن شکسته به همسر پیشنهاد دادم بریم دنبال استاد و ببریمش شام بیرون. یه رستوران هست، قبلا...
  • 228
  • صفحه 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 8