۱۷ فوریه

خوب تا بیش از این گوجه و دمپایی پرت نکردین گفتم بیام یه پست بزارم

الان اومدیم مطب چشم پزشکی برای همسر

صبح هر کی رفت دفتر خودش و بعد با هم اومدیم چشم پزشکی

چشمهاش خیلی اذیت می شن برای خوندن مخصوصا بعد از کار

دیگه ببینیم چی می گه دکتر

انقدرم ناز دارن اول یکی قطره ریخت و معاینه کرد

بعد دوباره یکی دیگه صدا کرد و معاینه کرد الانم منتظریم دکتر بیاد ببینه

امروز صبح با بدبختی بلند شدما، چسبیده بود بهم چشمام، باز نمی شدن اصلا. با اینکه ۷ ساعتم خوابیده بودم‌. تا رسیدم دفتر یه قهوه خوردم‌.


خوب الان چند ساعت بعده. یعنی تقریبا ۴ ساعت

یه ربع بعد نوشتن مطالب بالا، کارمون تموم شد و برگشتیم دفتر.

من ناهار هم نخوردم هنوز. نمی دونم چرا دچار استپ وزنی شدم. با اینکه الان یه ماهه ورزش می کنم و خیلی تو خوردن رعایت می کنم اما ثابت مونده وزنم و تکون نمی خوره بی ادب. باید تا قبل از سفر دوبی وزنم کم شه حتما. قوری جانم تا کمتر از یک ماه دیگه پیشتم  چایی رو اماده کن خلاصه 

از هفته پیش داریم سریال The Marvelous Mrs. Maisel رو می بینیم. خیلیییی خوبه. چقدر هم که فرهنگشون شبیه ماست. اولش با دو دلی شروع کردیم ولی الان که فصل یکش تموم شده خوشحالیم که شروعش کردیم. واقعا بعد از Succession نمی تونستم هیچ سریالی ببینم انقدر که قوی و خوب بود.

نوشتن‌خاطرات ازدواجم کلی ازم انرژی می گیره ولی حالا که شروع کردم دوست دارم تا تهش بنویسم. هفته پیش کلا خیلی کم انرژی بودم. اهان اینو نگفتم دوباره کلاس های آلمانیم شروع شده  مسلمونا گریه کنید طور. وایییی اصلا دوست ندارم یه زبان دیگه یاد بگیرم.  اصلا دوست ندارم هیچ کاری بکنم نمی دونم چرا اینطوری شدم. پنج شنبه صبح یه ویتامین دی ۱۰۰ هزار خوردم. دکتر داده بود البته. الان احساس می کنم یکمی بهترم ولی کلا شل و ولم.

هفته پیش به کت گفتم بیان یکشنبه خونه ما ولی گفت فکر نمی کنم. جمعه برای ولنتاین با همسر رفتیم شام بیرون و موقع برگشت همسر گفت کاش اصرار می کردی بیان. همونجا زنگ زدم و کلی اصرار کردم. خیلی غمگینه و من خیلی براش ناراحتم. خلاصه گفت با همسرش حرف می زنه و خبر می ده. من بهش گفتم نمی خوام وادارش کنم بیاد ولی اینطوری یکم حال و هواش عوض می شه. یکشنبه من برای ناهار قورمه سبزی گذاشته بودم برای خودمون. عموما من اندازه هیئت غذا درست می کنم و اصلااااا نمی تونم خورشت برای دو نفر بپزم‌. ساعت ۱۱:۳۰ به کت مسیج دادم و گفت میان. دیگه رو دور تند با همسر کارها رو کردیم. کوکی شکلاتی و کیک سیب هم درست کردیم و میز رو چیدیم و سالاد رو اماده کردیم. ساعت ۲ بود اومدن و تا قبل ۵ هم رفتن. اما خوب بود خیلی. دختر کوچولو رو هم نیاورده بودن. مونده بود خونه داییش. 

خوب فعلا همینا رو داشته باشید. اگر از سرما نمیرم (اینجا امروز منفی ۵ درجه ست) زود سعی می کنم تعریفهای عروسی رو تموم کنم که به روال عادی برگردیم. 

مواظب خودتون باشید


ماجرای عروسی - قسمت پنجم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ماجرای عروسی - قسمت چهارم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ماجرای عروسی - قسمت سوم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ماجرای عروسی - قسمت دوم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ماجرای عروسی - قسمت اول

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

آخر هفته ایی که گذشت - قسمت دو

تازه از خواب بیدار شده بودیم که کت زنگ زد که ده دقیقه دیگه اونجاییم، داریم میایم دنبالتون که بریم بگردیم یکم تو شهر. ما رو انگار برق گرفت، تند تند پریدیم لباس پوشیدیم و با سرعت رفتیم کافه هتل تا قبل رفتن یه قهوه بخوریم حداقل. من که یه ذره قهوه می خوردم و روش یه قلپ اب انقدر که داغ بود. خلاصه اومدن و رفتیم تو شهر گشتیم. واقعا قشنگ بود. شهر کلا تو دامنه کوه بود. یه حالتی داشت که منو یاد دربند انداخت.بعدم رفتیم یه رستوران تو بالاترین قسمت و شام خوردیم. واقعا غذاش عالی بود، خیلی خیلی خوشمزه بود. بعدم سریع برگشتیم چون همینطور مهمون می رفت خونه کت اینا و باید برمی گشت خونه. ما اما رفتیم هتل.‌ یعنی بردنمون. بنده خدا امانوئل کلا در نقش تاکسی بود. چون فاصله هتل تا خونه شون هم یه ربع بود و هی برو بیا برو بیا. ما که اومدیم تو هتل و همونو رفتیم خوابیدیم. ساعت نه و نیم خوابیدیم تا نه صبح فردا. قرارمون هم بعد از ساعت ۱۲ بود با بچه ها و اصلا عجله نداشتیم. رفتیم سر صبر صبحانه خیلی خوشمزه و مفصلی خوردیم. البته کره شون حیوانی بود که من اصلااااا دوست ندارم. قهوه مون رو هم خوردیم و ساعت ۱۱ بود اومدیم تو اتاق که امانوئل مسیج داد به همسر که ما داریم میایم. وای ما اصلا آماده نبودیم. انقدر حرصم گرفت از این بی برنامگیشون که نگووووو. تند تند جمع کردیم و حاضر شدیم و رفتیم پایین. بچه ها با مامان کت تو کافه هتل نشسته بودند. دیدم کت گریه کرده. گفت ببخشید زود اومدیم،از صبح همه فک و فامیل اومدن نشستن تو خونه انگار نه انگار که ما می خوایم بریم و مسافریم. آخه کت و برادرش مامانشون رو با خودشون اوردن. یعنی مامانش گفته بود که من بدون باباتون اینجا نمی تونم بمونم دیگه و کلا تو فرهنگشون هم هست که پسر خانواده باید پذیرای والدین بشه وقتی خیلی پیر و از کار افتاده می شن یا وقتی یکیشون فوت می کنه اون یکی رو باید ببرن خونشون. خلاصه کت خیلی گریه کرد چون مادربزرگش نمی زاشت این بره سرخاک برای آخرین بار و هی می گفته حالا واجب نیست و  .... از همین دست درگیری هایی که همه جا هست. دیگه یکم دل به دلش دادیم و یواش یواش راه افتادیم. سه ساعت راه بود تا رسیدیم تیرانا و بعدش رفتیم ناهار خوردیم و بنزین زدیم و رفتیم فرودگاه.‌ برادر کت و پسرعموها هم اونجا دیدیم و یکم با هم وقت گذروندیم. پروازمون ۴۰ دقیقه تاخیر داشت. چقدر هم بد بود در طول پرواز، خیلی تکون می خورد. موقع نشستن هم من گفتم الان می میریم انقدر که بد نشست. قبل از رسیدن به فرودگاه وقتی توی ماشین بودیم هنوز یه دفعه کت گفت که خانوم پسرعموش یه فیلم فرستاده (دختر کت و دخترهای برادر کت رو نگه داشته بود) که یه پروانه اومده تو خونه. بعدم یه دفعه همه گریه کردند. من و همسر هم هاج و واج مونده بودیم که چی شد آخه، پروانه که گریه نداره. بعد کت توضیح داد که تو فرهنگشون می گن روح فرد فوت شده بعد از مرگش به شکل پروانه بر می گرده و حتما یکی از افراد خانواده باید ببینتش. دیگه یه جورایی براشون نشونه بود. 

اومدیم رسیدیم و یکم صبر کردیم تا کت اینا هم پیاده شن و خداحافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم و دو و ساعت نیم بعد رسیدیم خونه. ساعت یک و نیم صبح بود. تا صورت و دندون بشوریم و بریم تو تخت شد ساعت دو. کت اینا هم دو و خورده ایی بود رسیدن. ما دوشنبه خونه بودیم خدا رو شکر و تا ۸ خوابیدیم اما اونا همشون صبح باید ۶ پا می شدن و می رفتن سرکار. خیلی سختشون بود. 

دیروزم بعد از درست کردن ناخن هام رفتم پیش کت و با هم ناهار رفتیم رستوران هندی. یه بارون خری هم می اومد که نگووووو. کلی هم حرف زدیم و چند بار هم چشمامون کلی اشکی. 

خلاصه که خدا همه پدر و مادر خوب رو نگه داره و روح رفتگان رو قرین آرامش کنه.


از پست بعدی داستان ازدواجم رو می خوام بنویسم، تقصیر قوری جانم شد که ما رو کلا برد تو حال و هوای عروسی. اما متاسفانه با توجه به خاص بودن جریان عروسی ما، و با احترام به تمام خواننده های خاموش من پستهای مربوط به عروسی رو رمزی می نویسم. پیشاپیش عذر می خوام از دوستانی که رمز ندارن ولی خوب فقط کسایی که چندین ساله می شناسمشون و ازشون شناخت دارم رمز رو دارن. نمی تونم و نمی خوام ریسک کنم. 


آخر هفته ایی که گذشت - قسمت یک

اینا رو صبح نوشتم ولی یادم رفت منتشر کنم، امیدوارم بیات نشده باشه، ببخشید دیگه

تو اتوبوس دارم می رم برای درست کردن ناخن هام. ناخن کارم شنبه کاری داشت و مجبور شدم عوض کنم قرارم رو. برای اینکه راحت برم کلا نصف روز رو مرخصی گرفتم. حوصله استرس نداشتم اصلا.
این آخر هفته رفتیم آلبانی. کت اینا اصالتا یونانی هستند اما وقتی کوچیک بودن می رن آلبانی چون پدرش خدا بیامرز اونجا کارخونه آب معدنی می خواست تاسیس کنه.
جمعه ظهر ساعت ۱۲ راه افتادیم. دو ساعت و ربع با فرودگاه فاصله داشتیم. متاسفانه هیچ پروازی از فرودگاه خودمون نمی رفت و من چقدر از این جور سفر رفتن بدم میاد. پارکینگ خود فرودگاه رو رزرو کرده بودم که اذیت نشیم. یکم گرون شد ولی می ارزید چون کلا یه قسمت محافظت شده بود و جدا از قسمتهای دیگه. تو فرودگاه رفتیم قسمت لانج و یه نیم ساعتی نشستیم و قهوه خوردیم و من برای تو راهمون ساندویچ درست کردم دو تا به حق کارهای نکرده. فک کنم از عوارض بالا رفتن سن باشه این کارا. البته این نکته که تو پرواز هم هیچی بهمون نمی دادن رو نباید از یاد برد. بعد کم کم رفتیم سمت گیت که همسر کت و خانوم برادرش رسیدن. یکم بعدش پسر عموهای کت هم رسیدن و دیگه سوار هواپیما شدیم. 
دو ساعت و نیم بود پرواز. بعد از فرود اومدن تو فرودگاه تیرانا همسر کت رفت ماشینی که رزرو کرده بود رو تحویل گرفت و ما هم یه قهوه خوردیم، از پسرعموها خداحافظی کردیم چون اونا منتظر یه فامیل دیگه می موندن که از روسیه می اومد و رفتیم سوار شدیم. سه ساعتم طول کشید تا برسیم شهر کت اینا. ساعت دوازده گذشته بود که ما رو رسوندن هتل. هتلمون عالی و رویایی بود. نوساز بود و بسیار شیک با یه ویو نفس گیر. کارهامون رو کردیم و خوابیدیم. 
قرار بود امانوئل، همسر کت، ساعت ۱۰ بیاد دنبالمون. از قبل یه دست گل سفارش داده بودم که ساعت ۹ بیارن دم هتل. صبحانه خوردیم و حاضر شدیم. هوا عالی بود ۱۸ درجه و آفتابی. رسیدیم خونه پدر و مادر کت و رفتیم تو. یه سری نشسته بودند و یه سری ایستاده بودن. حالا هی اصرار به ما که برید بشینید. بعد همه اوناییکه ۷۰ به بالا بودن هنوز سرپا بودند. دیگه کت اومد و همدیگرو بقل کردیم و بردمون پیش مامانش و تازه اون موقعه من برادرش رو دیدم. با اونم روبوسی کردیم و تسلیت گفتیم. آخرم همسر رو نشوندن پیشش و من و کت رفتیم تو آشپزخونه. تند تند هم پذیرایی می کردن با قهوه ترک و یه لیوان کوچولو آب. یه چیز دیگه هم مثل لیکور بود که من نفهمیدم چیه. همسر یه قهوه خورد ولی من چیزی نخوردم. بعد یواش یواش رفتیم کلیسا که روبروی خونه شون بود. تو کلیسا ما یه گوشه ایستادیم و کت اینا ردیف اول نشستن. پدر روحانی اومد و مراسم رو شروع کرد و همه ایستادن و شمع روشن کردن. حالا کت یه دسته گل بزرگ دستش بود و شمع رو هم با همون دستش گرفته بود. یه دفعه همسر دید و گفت الان آتیش می گیره کاغذ دور گل. ولی خوب نمی شد برم پیشش. آخر سر هم بعد از صحبتهای کشیش اتیش گرفت که زود همه دیدن و خاموشش کردن. کت دیگه کلا همه جا باید حادثه بیافرینه. 
همه بلند شدن که برن سر خاک که جاری کت اومد به من گفت شما هم میاید، گفتم بله (می خواستم بگم نه راه قرض داشتیم ۸ ساعت تو راه باشیم فقط) گفت راهش یکم دورها و ما پیاده می ریم. فهمیدم منظورش به کفشهامه که پاشنشون بلند بود. که گفتم نه مشکلی ندارم. حالا راه درب و داغون. کلا آسفالتش قلوه کن شده بود. توی آرامگاه که کلا خاکی بود راه. منم هی فرو می رفتیم تو زمین بخاطر پاشنه های کفشم. دسته گل رو دادم همسر برد گذاشت سر خاک، گفتم الان خودم برم فرو می رم و یه راست می رم پیش بابای کت. 
در کل مراسمشون کاملا شبیه خودمون بود. از ارامگاه بیرون اومدنی هم یه ساندویچ کوچولو و شیرینی می دادند. البته شیرینی نبودا ولی نمی دونم چطوری توصیفش کنم. ما می خواستیم نگیریم که کت گفت حتما باید بگیرید. همسر هم شیرینی منو خورد و هم مال خودش رو. بعدم سوار شدیم رفتیم رستوران ناهار.وای خیلی بد بود هیچکسی رو نمی شناختیم. البته خدا عمر بده به امانوئل که لحظه ایی ما رو تنها نذاشت. میزها خیلی بزرگ بود، ما پشت میز پدر روحانی بودیم. هر میزی حداقل ۱۰ نفر دورش نشسته بودند. پیش غذا سالاد و اینا بود که از قبل رو میز بود. همه که نشستن پدر روحانی پاشد یه چیزی گفت و همه بلند شدند و تند تند صلیب می کشیدن و بعدش دستشون رو می زاشتن رو سینه شون. ما هم فقط تماشا می کردیم. بعد همه نشستن و شروع کردن به خوردن. با چنان سرعتی بعد از پیش غذا غذای اصلی رو اوردن که نگو. هنوز اونم نخورده بودیم غذای بعدی و پشت سرش دسر. بعدم کت و مادر و برادرش رفتن جلوی در و همه یکی یکی خداحافظی کردند و رفتن. بعدش با کت و امانوئل حرف زدیم و قرار شد ما بریم هتل (یعنی ببرنمون) و عصری دوباره بریم خونه کت اینا. برگشتیم هتل و یه چایی خوردیم تو کافه هتل و رفتیم یکم خوابیدیم. من که غش کردم رسما. انقدر با پرستیژ رفتار کرده بودیم خشک شده بودیم رسما.  
بقیه اش رو در پست بعدی می گم

یک روز متفاوت

دیروز خیلی روز متفاوتی بود برام

اولا که انقدر سرکار کار داشتم که تا ساعت ۴ بی وقفه کار می کردم.‌ اصولا به غیر از اول و وسط و اخر ماه حجم کار نباید زیاد باشه ولی خوب این دو هفته اخیر خیلی کار زیاد شده. البته که به دلیل تغییرات درون سازمانیه. دپارتمان ما هم قراره خیلی تغییرات داشته باشه البته تو ماه اپریل.

دیروز بعد کار رفتیم سمت مرکز شهر تا من چکمه بخرم. تو ۴ هفته گذشته بیش از ۸ تا کفش خریدم و همه رو پس دادم چون همشون یه مشکلی داشتن که عموما همون بالا نیومدن زیپش بود. تازه من پاهام لاغره و این مشکل رو دارم.

البته تصمیم داشتم یه نیم بوت جیر مشکی که ۱۰ سال قبل هم خریده بودم ازش رو بگیرم. هوا هم منفی دو درجه بود و حسابی سرد‌‌. خلاصه رفتیم و من پوشیدمش و عاشقش شدم دوباره. ده درصدم تخیف داد و خریدیمش. بعد من به همسر گفتم بریم یه جای دیگه شاید چکمه داشته باشه که همسر خواست اول بره تو یه مغازه دیگه. اونجا من یه پالتو مشکی که یکم حالت اور سایز داره و جلو باز بود دیدم و عاشقش شدم‌. بردم همسر ببینه و اونم گفت بپوش و خلاصه خریدمش. با همه چیزایی که من تا حالا داشتم فرق داره. چون هم بلنده و هم جلو باز. من تا حالا پالتو جلو باز نداشتم. ولی یه جورایی تو تن شیک و قشنگ وایمستاد که خریدمش. البته شب تو خونه با کفش پاشنه بلند امتحان کردم و جلوه اش خیلی خیلی بیشتر شد. همسر هم از اونجا یه دونه ژاکت خیلی قشنگ گرفت. سه تا هم کارت هدیه داشتیم که بیشتر مبلغ رو پوشش داد خدا رو شکر. بعد رفتیم اون مغازه چند طبقه که مدنظر من بود که دست از پا درازتر اومدیم بیرون. بعدم من گشنم بود و همسر رو گول زدم تا بریم رستوران چینی که خدا رو شکر راحت گول خورد. 

ما همیشه رستوران که می ریم یه غذای خاصی رو سفارش می دیم. یعنی سفارشمون تغییر نمی کنه و از اونجاییکه کلا فقط یه رستوران می ریم همیشه دیگه می دونن چی می خوریم. مثلا رستوران ایتالیایی و هندی و چینی که می ریم همیشه فقط همون جاهایی که دوستسون داریم رو می ریم و رستوران جدید نمی ریم. 

دیشب تا نشستیم خانوم صاحب رستوران اومد سلام و علیک کرد و گفت مثل همیشه که ما گفتیم نه امشب می خوایم تغییر بدیم. کلی خندید و تعجب کرد. ولی دیشب اصلا دلم یه جور عجیبی تغییر می خواست. خلاصه غذاهامون رو سفارش دادیم و واقعااااا عالی بودند مثل همیشه (جاتون خالی).

بعدم رفتیم از پمپ بنزین سیب زمینی سرخ کرده و باگت خریدیم برای ناهار امروز و اومدیم خونه. خیلیییی بهم خوش گذشت دیشب. انقدر بهم مزه داده بود که چند بار که از خداب بیدار شدم همش احساس سرخوشی می کردم.


نمی دونم حقیقتا چی باعث شد گردش دیروز انقدر بهم مزه بده ولی واقعا و به تمام معنا ازش لذت بردم. امیدوارم هر کدوممون تو زندگی از هر کار کوچیکی که می کنیم نهایت لذت رو ببریم چون واقعا لازمه. 


یکی از چیزایی که بعد از اون درگیری های کاری همسر متوجه شدم، ارزش دل خوش بود. اینکه وقتی صبح از خواب بیدار می شی و هیچ غمی رو دلت سنگینی نمی کنه خودش یعنی خوشبختی. یعنی زندگی. 


توی قسمت دوازده خان هرکول، وقتی پوآرو نتونست جلوی جنایت ماراسکو رو بگیره و به خاطر حال بدش می ره دکتر، دکتر بهش می گه تو خانه و خانواده رو فدای یه کارنامه حرفه ایی عالی کردی که هیچ اشکالی هم نداره ولی الان باید سعی کنی حال خودت رو با یه پرونده دیگه خوب کنی. اینو گفتم تا بگم من به شدت از جمله خوشبحالت بدم میاد. چون واقعا هیچ کسی از زندگی عزیزترین کسش خبر نداره، که چه جاهایی به خودشون سخت گرفتن تا الان به اینجا رسیدن و می تونن خیلی از کارها رو بکنن حالا از خرید خونه بگیر تا مثلا سفرهای خارجی آنچنانی یا ماشین خوب، رستوران و گردش رفتن و هزار تا کار دیگه. یا من خودم برای مثال چند روز پیش به مامان گفتم اگر ما هنوز می تونیم خیلی کارها و خرجها رو بکنیم مال اینه که بچه نداریم. ما داشتن بچه رو فدای داشتن زندگی الانمون کردیم‌. که حالا خیلی ها روی داشتن چیزای دیگه پا گذاشتن و داشتن بچه رو به همه چیز ترجیح دادن. و به نظر هیچکدوم هیچ اشکالی نداره. هر کسی خودش مختاره تا راه زندگیش رو اونجور که می خواد انتخاب می کنه. 


اول می خواستم این پست رو رمزی بنویسم اما بد دیدم چرا من باید یه چیز بسیار ساده و رومزه زندگیم رو از ترس قضاوت و حرفهای بقیه قایم کنم؟ حالا البته امیدوارم که بعدش پشیمون نشم.


جمعه این هفته هم می ریم برای مراسم چهلم پدر کت. خدا رو شکر اونجا هواش ۱۷ درجه ست و لازم نیست لباس زمستونی بار کنیم. یه شال سیاه با خط های ظریف سفید هم خریدم که فردا می رسه که دیگه لباسهای مشکیم برای مراسم کامل باشه. فک کنم علیرغم اینکه برای مجلس ختم می ریم خیلی بهمون خوش بگذره چون کلا ادمهای دوست داشتنی و بسیار خوش مشربی هستند‌. هفته پیش شنبه شب کت برگشت تا بتونه بره سرکار چون نمی تونست این یه هفته رو مرخصی بگیره و دیروز صبح دوباره رفت خونه پدر و مادرش. جمعه شب هم با هم شام رفتیم بیرون. براش یه دسته گل سفید گرفتم و کادوهای کریسمسشون رو هم بردیم. یه عالمه حرف زدیم چهارتایی. چقدر دلش از بعضی از اتفاقها در طول مراسم شکسته بود. و هر بار که از پدرش حرف می زد چشماش پر از اشک می شد. جمعه هم پروازمون با همسر کت و پسرعموش و خانم برادرش یکیه، خدا رحم کنه دیگه، هممون هم پر سر و صدا و جیغ جیغو. الهی که تا هست همیشه شادی باشه.