وای خدااااا مهمونها رفتن
تلف شدم این چند روز قشنگ
عین یه عروسک کوکی در حال این ور اونور رفتن بودم فقط
روز اول که با یکساعت تاخیر رسیدند و تا اومدیم خونه فینگرفودهای برگر و سوسیس کوکتل رو گذاشتم تو فر و میز رو چیدیم با همسر به همراه ماست موسیر و زازیکی و زیتون و چیپس و ناچوس و دو جور از این استیکهای زیتون و ساده
ساعت ۷ هم شام رو اوردیم و تا ۹ سر میز و مشغول خوردن بودیم. یازده هم رفتیم کارامون رو بکنیم و حدودا ۱۲ بود خوابیدیم.
اوه مهمونهامون برای ۴ تا شات خیلی خوشگل اوردند که با تزیینات روش خیلی خیلی ملوس و ناز بود.
شنبه صبح قرار بود ۹ پاشیم. همه بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و یکم حرف زدیم و حاضر شدیم رفتیم گردش. قرار شد ناهار دوشنبه هم فسنجون درست کنم براشون و برای همین رفتیم ترب سفید هم خریدیم. عاشق دختردایی جان هستم که توی همهههههه مغازه ها می ره. ساعت ۶ هم رفتیم رستوران که اونجا هم خیلی خوب بود. شام اونشب رو ما مهمون کردیم چون خوب اونا بلیط هواپیما گرفته بودند و اومده بودند تا پیش هم باشیم. خیلی هم گرون شده بود بلیطهاشون
یکشنبه دوباره همین برنامه بود، صبحانه، حرف، گردش و شام. رفتیم رستوران مورد علاقه ما و اونجا هم کلی خندیدیم و کیف کردیم. یه عالمه هم عکس انداختیم هر دو روز.
امروز هم من از صبح فسنجون رو گذاشتم قبل از صبحانه. یکمی دوباره حرف زدیم و من همش می رفتیم و می اومدم. همسر هم خی می گفت بیا بشین. واقعا می خواستم بکشمش دیگه. اخر گفتم خوب مرد این کارا رو باید بکنم دیگه و بازم می گفت وقت هست بیا بشین. ساعت دو ناهار رو اوردم و به نتیجه زن نیست که جواهره رسیدیم انصافا خوشمزه پخته بودم فسنجون رو. جاتون خالی.
بعدم بدو بدو حاضر شدیم و رفتیم فرودگاه. ساعت پنج و نیم بود اومدیم خونه.
من واقعااااا تحمل بهم خوردن ریتم زندگیم اومده پایین. اگر بگم این فامیل همسر عین خواهر واقعی خودمه دروغ نگفتم حقیقتا. من ۲۳ ساله تو خانواده اینام و دیگه با اینا بزرگ شدم واقعا ولی خیلیییی سخت مهمونداری برام. اینکه نمی تونم تا هر وقت خواستم بخوابم و هی باید پذیرایی کنم و حواسم به همه چی باشه خیلی خسته کننده ست. اصلا ریتم زندگیم که بهم می خوره اعصابم متشنج میشه.
با دختردایی جان دو تا پلیور گرفتیم و دو تا گوشواره. گوشواره هامون یه شکلن. دیروز سایه برق برقی هم زده بودیم و شبیه دوقلوهای افسانه ایی رفتیم گردش همش می گفتیم خدا رو شکر نزدیک هم نیستیم.
فعلا همینا رو داشته باشید تا بعد
مواظب خودتون باشید که می دونمته قلب هممون ناآرومه از اوضاع نابسامان این روزا
موضوع رو بر ریتم مهمون مامان بخونید
یادتون فیلمش رو؟ من چند هفته پیش که همسر ماموریت بود نگاش کردم دوباره
امروز ساعت ۲ مهمونهامون می رسن
برای اولش چند جور فینگرفود آماده کردم و شام هم رکلت می خوریم
شب کریسمس هم رفتیم خونه استاد و اونجا هم رکلت خوردیم. سینی ژامبون و پنیر رو من آماده کرده بودم. خودم خوشم اومد رنگی رنگی شد. حالا می زارم اینستاگرام ببینید. برای شب هم باید دو تا سینی آماده کنم.
بیشتر کارها رو دیروز کردیم و فقط آماده سازی غذاها مونده برای امروز و یه جاهایی رو هم بزنم جارو کنه. اتاقشون آماده ست. تخت و پتو رو ملافه تمیز کشیدم. توالتها رو دیشب شستم. حموم ها رو هم اسپری زدم و هر دو در شیشه ایی حمام ها الان برق می زنن. ما املاح آبمون خیلی خیلی بالاست و همش باید درهای شیشه ایی و شیرآلات رو بشورم. حالا یه اسپری پیدا کردم که فقط اسپری می کنی و اب می کشی و تمام. اسکاچ کشیدن نمی خواد.
دیروز در یک حرکت انتحاری چند تا از لباسهام رو انداختم رفت. باید چند تا دیگه رو هم بندازم بره.
یه شلوار دم پا گشاد پارچه ایی سورمه ایی با ردهای باریک طلایی خریدم برای شب کریسمس که بی اندازه بهم می اومد. اصلا فکر نمی کردم انقدر تو تنم قشنگ وایسته. با کفش پاشنه بلند عالی شده بود.
از ساعت ۶ مثل جغد بیدارم. برم نون صبحانمون رو بپزم تا همسرجانم بیدار بشه.
ما تا دوشنبه دو هفته دیگه تعطیلیم، هورااااااااا