بله برون

امشب بله برون پسر کوچولویی بود که با اومدنش به دنیا زندگی منو عوض کرد

من با این پسر کوچولو طعم و لذت مادر بودن رو چشیدم

و حالا در کنار عروس نازش تو عکسها به وجودش بالیدم

مراسم خصوصی بود و فقط خانواده خیلی نزدیک هر دو طرف بودن

و من که یه تیکه از قلب و وجودم امشب اونجا بود

نمی دونم چقدر دیگه از تیکه هام باقی مونده حقیقتا


حس خیلی عجیبی دارم 

یه جور خلسه و غوطه ور بودن عجیبی


خواهرجان نرفت 

و من پرم از حسهای مختلف، ترس از حسودی کردنش و بدجنسی کردنش، ترس از اذیت کردن عروس خانوم نازمون و هزار تا ترس دیگه


کاش می شد همه رو در پناه خودم بگیرم و نزارم به خودشون و کسی آسیب بزنن


مامان اینا باید شنبه عصری برسن اینجا

فقط سعی می کنم بهش فکر نکنم که اگر نتونن بیان چی میشه


کاش معجزه ایی بشه و دلامون رها بشه از این همه غم و استرس


میام و براتون می گم از کل ماجرا

این چند هفته خیلی پر از استرس بود برام