تست می کنیم

یک، دو، سه، صدا میاد؟ حالا صدا که نه ولی پست رو می بینید

پیر شدیم از دست بلاگ اسکای. دستشون درد نکنه بابت وبلاگ ولی کاش انقدر مشکل پیدا نمی کرد.

پست می زاشتم نه سیو می شد و نه نمایش داده می شد.

الان امیدوارماینو ببینید.

من دارم می رم مژه بزارم تا دیداری دیگر بدرود

۲۶ فوریه

حیف اینجا دیه معنی نداره وگرنه دیه این پسره همکارم رو می دادم و  می کشتم و خیال یه امت رو راحت می کردم. آقا چرا انقدر خنگه اخه؟؟؟؟ چرا نمی فهمه باید بره از اینجا و اینجا کاری براش نیست؟؟؟ به من می گه نمیشه من کمکت کنم؟ می گم نه خیر نمیشه چون این کار برای دو نفر نیست. حالا ببین کیه چشمم رو ببندم و دهنم رو باز کنم که مرد تو نتونستی این کار رو انجام بدی برای همین گذاشتنت کنار، به خودت بیا آخه. 

مدیونید فکر کنید بیست بار در لفافه نگفتما، ولی بنده خدا اصلا مشکل داره کاملاااااا


امروز ظهر می خواستم برم مرکز خرید. دفتر همسر توی طبقات بالایی یه مرکز خریده. صبح با هم رفتیم بیرون صبحانه خوردیم و ظهر هیچ کدوم گشنمون نبود. من گفتم برم هم ریمل خواهرجانم رو بخرم و هم یکم راه برم. رسیدم رفتم سمت خروجی محل کار همسر و اومد که بریم بگردیم. مکالمات این گونه بود: 

همسر: گشنته الان؟

 من: نه من الان گشنم نیست، تو چی؟

همسر:  نه منم گرسنه نیستیم. ولی اگر گشنمون شد کجا بریم؟

من: چه می دونم حالا تو بدترین حالت می ریم برگر کینگ دیگه.

دقیقا ۵ دقیقه بعد و بعد از خرید ریمل خواهر جان، همسر: خوب دیگه بریم ناهار بخوریم.

من:  تو که گفتی گرسنه نیستی؟

همسر همچنان 

همسر همبرگر گرفت و من سالاد سزار. بعد در حالیکه با تمام قوا داشتم حرفهای این پسره همکار روی اعصابم رو برای همسر تعریف می کردم و در همون حال تلاش می کردم که سس رو باز کنم یه دفعه همه سس پاشید روی همسر  بله، حتی یه قطره هم روی من نریخت ولی همسر کلا پوشیده شده بود از سس، روی ژاکتش، پیراهنش و شلوارش و همچنین صندلی. 

خدا منو ببخشه، اصلاااا نمی دونم چطوری اینطوری شد. همسر مجبور شد ژاکتش رو دربیاره و شلوارش رو هم تمیز کرد ولی تمام بعداز ظهر رو با آستین کوتاه سر کرد. و بنده با گردنی کج به سرکار برگشتم. 

این بود چهارشنبه ما 

۲۳ فوریه

این جایی که ما ازش خرید می کنیم، شما تصور کن مثل شهروند مثلا، فروشگاه زنجیره اییه.‌ البته که کلا تو کشور فقط فروشگاه زنجیره ایی هست و سوپرمارکت کوچولو یا اصلا نیست یا واقعا به تعداد انگشتهای دسته تو کل کشور. 

هر از گاهی هم یه سری تمبر کوچولو می دن به ازای هر ۱۰ یورو خرید که باهاش میشه یه جایزه هایی گرفت. البته فروشگاه در کل یه کارت هم داره که به ازای هر یه یورو خرید یه امتیاز می ره توش. بعد مثلا از دسامبر پارسال جایزه لیوانها و گیلاس های ناخمن بود. هر ۱۵ تا تمبر بعلاوه مثلا ۶۰۰ امتیاز ۴ تا گیلاس جین بود مثلا. یعنی ۱۵ تا تمبر برای همشون یکسان بود ولی میزان امتیازی که از کارتت کم می شد فرق می کرد. اگر هم کلا کارت رو نداشتی یا نمی خواستی از امتیازهات خرج کنی مثلا ۲۰ یورو می دادی با تمبرها. 

من در برابر مخالفت  های شدید همسر جانم  تمام گیلاس ها رو عوض کردم و چون ۴ تا دونه کم بود، دو سری یعنی ۸ تا گرفتم. البته ترسیدم ازش و فقط گیلاس جین و شراب سفید گرفتم چون اونایی که داشتیم خیلی دوست نداشتم و روشون خط افتاده بود.

چیزی که خیلی واقعا لازم بود لیوان ابخوری برای مهمون بود یا همون لیوانی که ما مثلا توش آب پرتقال می خوریم‌‌ از اونجاییکه خیلی پرو بازی در اورده بودم سر خرید گیلاسها با کلی مظلوم نمایی گفتم بیا این لیوانها رو بندازیم بره و جاش از اونا بگیریم که باز با مگه اینا چشونه و چرا و اینا مواجه شدم و منم گفتم اوکی خوب نکنیم. ولی همین کوتاه اومدنم شک همسر رو برانگیخت  پس بعد از مدتی گفت که اگر لازمه بگیر. آماااااا انقدر پشت گوش انداختیم که دیگه لیوانها جمع شدن و من موندم تعدادی تمبر بر روی دستم‌.

هفته پیش که کت اینا می خواستن بیان به همسر گفتم لیوان بزار سر میز. داشت لیوانها رو چک می کرد و گفت چقدر اینا ناجور شدن و چرا انقدر خط افتاده روشون و.... منم گفتم برای همین بهت می گفتم بیا عوضشون کنیم دیگه  و با این قیافه به کار خود ادامه دادم.

دیروز بعد از وقت ناخن هام (لازم به ذکره که الان ناخن هایی زرشکی بسیار دلبری دارم) رفتیم همون فروشگاه لوازم خانگی تا تو کافه اش ناهار بخوریم. البته من فاکتور دوم خرید میز رو هم می خواستم همونجا بدم. نگفتممممم فکر کنم که میز نهارخوری خریدیم  و البته یک ماه پیش خریدیم و تا یک ماه دیگه هم اماده تحویل میشه و همسر ذره ایی در خریدش کمک نکرد چون می گفت لازم نیست بی ادب. (البته که ما کلا پول جدا نداریم و همش می ره توی یه حساب و از همون خرج میشه) بعد از ناهار و پرداخت فاکتور دوم که کمرمان را نیز شکست رفتیم طبقه گاردن رو نگاه کنیم کمی که من یه ست برای حیاطمون دیدم که تخفیف خیلیییی خوبی خورده بود و همسر هم یه صندلی برای دفتر کار تو خونه دید که خیلی خوب بود. گفتیم اگر یه معجزه ایی که منتظر اتفاق افتادنش هستیم به زودی اتفاق بیفته میایم و اینا رو می خریم‌. بعد برگشتیم طبقه پایین و رفتیم قسمت لیوانها که یه سری لیوان دیدیم بسیار گوگولی و ساده که حراج شده بودن از ۷ یورو ۳.۵ یورو. همسر گفت می خوای بگیر انقدر خوشت اومده و منم لبخند زنان برشون داشتم. آما همه اینا رو گفتم که بگم اومدن برش دارم جعبه اش دستم رو برید بی ادب  همونجا ضدعفونی کردم‌. بعد رسیدیم خونه و اومدم از تو ماشین بردارمشون که دوباره دستم رو بریدن. الان من یک انگشت دارم که از دو جا بریده شدن بخاطر ۶ تا لیوان چسکی. 

جمعه شب هم با سیلوینا رفتیم رستوران پرتقالی و چون اوایل مارچ اون می رسه سفر و بعد که میاد ما می ریم سفر، قرار گذاشتیم جمعه برای شام و به صرف  رکلت ( https://g.co/kgs/h6kib8U ) با اون یکی همکار همسر بیان خونه ما‌. و این شد که هفته دیگه جمعه مهمون داریم.

فعلا برم که ۱۳ تا کامنت تایید نشده داریم که با عرض شرمندگی زودی میام جواب می دم‌ 

ماجرای عروسی - قسمت ششم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.