اینجانب بسیاررررررررر در زمینه جغرافیا خنگ تشریف دارم، یعنی یه جور خجالت اوری اصلا. بعد چند وقت پیش همسر یه نقشه جهان خرید زدیمش به دیوار اتاق کار.
دو سه هفته پیش در حین انجام کاری یه دفعه جلوی نقشه خشک شدم و مشغول نگاه کردن. بعد یه دفعه با تعجب دیدم ژاپن جزیره ست
انقدر تعجب کرده بودم که نگو. با همون تعجب همسر رو صدا زدم و بهش گفتم تو می دونستی ژاپن جزیره ست؟ همسر یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت داری شوخی می کنی دیگه نه؟ و بعد با تاسف فراوان سرتکون داد
خودم که می گم جغرافیم خوب نیست که.
چند روزیه که مامان و خواهر جان با هم سرسنگینن سر یه ماجرای مسخره. امروز مامان رفته با بابا میدون شوش که برای خواهری سرویس غذاخوری دم دستی به عنوان کادوی عید بخره. عکسش رو برای خواهر فرستادن که انتخاب کنه و اونم گفته نمی خوام، بخری برام هم استفاده نمی کنم. قرار بود این سرویس رو منو و مامان عیدی بخریم. مامان بهم زنگ زد و گفت که اینطوری شده. منم گفتم نمی خواد که نخواد. بعدم گفتم خوب پس حالا که کنسله برو دنبال ظرف چوبی سفره هفت سین برای من
نتیجه اش شد شش تا ظرف گوگولی چوبی کوچولو و یه دونه بزرگتر برای سبزه. (خدا می دونه چقدر من از دست این مادر و دختر سر این رفتارهاشون در عذابم. جفتشون اخلاقشون عین همه و هی جرقه می زنن بهم دیگه. کاش می شد با یه چوب جادویی جفتشون رو مدتی تبدیل به قورباغه کنم و خلاص)
صبح رفتمحمام و بعدش مشغول فرفری کردن موهام شدم. ساعت ۱۰ جلسه داشتم و باید قبل از اون حاضر می شدم. اومدم دیدم همسر پرتقال ها رو از یخچال در آورده و شسته که برام اب پرتقال بگیره اما دستگاه آب پرتقال گیری رو خیلی لبه کابیت گذاشته. خواستم چیزی بگم گفتم ولش کن حالا می خواد یه کاری کنه. اومد پرتقال رو ببره که دید از دستش داره خون میاد. بله دستش رو بریده بود با قسمت جلوی آبمیوه گیری (اونجاییکه ابمیوه رو هدایت می کنه به سمت لیوان، خیلیییی تیزه نمی دونم چرا، قبلا خودمم دستم رو بریدم باهاش). هیچی حالا مگه خونش بند می اومد؟ با هر بدبختی بود براش چسب زخم زدم و کلی خندیدیم. گفتم نمی خواد کمک کنی برو بشین. خودمم آبمیوه گرفتم و دادم بهش.
فک کنم گفتم بهتون که تیم قبلی که من توش بودم منحل داره میشه و اکیپ جدیدی تو کشور همسایه قراره تشکیل بشه. تا الان ۶ نفر رو استخدام کردند و در حال دیدن آموزشن و این هفته اومدن اینجا. دست بر قضا یکی از این پسرها ایرانیه. دیروز اومدن دم دفتر من که معرفی بشن (اعضای جدید رو می برن تو قسمت های جدید و معرفی می کنن) با همه سلام علیک کردم و توضیح کوتاهی دادم که من کی هستم و چیکار می کنم. بعدش با اون پسر ایرانیه حرف زدم یکم و بهش قوت قلب دادم انقدر که این کارشون سخته. به قدری برام عجیب بود که دارم با یکی تو محل کار فارسی حرف می زنم که نگوووووو. چون ما اینجا با هیچ فارسی زبانی در ارتباط نیستیم و به جز خودمون دو تا با کسی امکان فارسی حرف زدین نداریم. حالا غیر از مامان اینا که تلفنی در ارتباطیم. یه جوری خیلی ذوق زده شده بودم که همش دلم می خواست برم دفتر اونا و بشینم حرف بزنم 
برادر جانم سالهاس که پیش مشاور می ره. دیروز بهم زنگ زد و گفت مشاورم اصرار داره با تو حرف بزنه
گفتم باشه اگر کمکی می کنه من حرفی ندارم. ولی نمی دونم چرا استرس گرفتم بعدش. انگار می ترسم دعوام کنه
قراره فردا حرف بزنیم، خدا خودش رحم کنه.
فعلا اینا به ذهن مریض فین فینیم رسید تا بعد.
به سلامتی مریض شدم
گلو درد مرگ دارما
از دیروز شروع شده و به قوت خودش هم باقیه
خودمو بستم به عسل و لیموترش و آب ولرم، شلغم
از این قرص های مکیدنی گلو هم می خورم
تو حالت عادی موردی نیستا، ادم مریض میشه ولی فردا جشن سال نو سرکار
تمام روسای عالی رتبه مثل دایرکتور و دایرکتور جنرال و ا، کل رئیس های بخش ها،.... فردا میان. پارسال دقیقا موقع جشن درد شونه وحشتناکی داشتم و نشد برم که اون موقع یه کارمند ساده بود اشکال نداشت اما الان نمی شه در برم. در نتیحه باید خودم رو هر جوری هست ببرم.
باید می رفتم آزمایش هم می دادم ولی فکر کنم بهتره با این مریضیم آزمایش ندم حالا.
خدا به خیر کنه فردا رو. همسر هم حتما باید بره دفتر و تا اخر ساعت کاری هم بمونه. البته جشن ما ساعت ۵ عصر شروع میشه تا ده و نیم شب ولی من اگر فقط بتونم تا همون ۵ زنده نگه دارم خودم رو شاهکار کردم
مراقب خودتون باشید تو این فصل
خوب منم مجبور شدم یه راه در رو ایجاد کنم
اگر خدای نکرده بلاگ اسکای مرد، همدیگرو اینجا پیدا کنیم
https://t.me/+B-xEq65kQZw1YjI0
فردا شب خونه سیلوینا شام دعوتیم. دوشنبه که رفته بودیم رستوران گفت یا چهارشنبه یا شنبه شام خونه من دعوتین ولی منوط شد به اینکه کدوم روز اون یکی همکار همسر که یه خانومیه به اسم فردریک در دسترسه.
سه شنبه صبح گفت که فرد شنبه می تونه بیاد و ساعت ۶ منتظرمونه.
بارها تو حرفهامون بهش گفتیم ما خیلی اهل خوردن ماهی و گوشت گوسفندی نیستیم (اینا رو بدون برنج و با سبزیجات سرو می کنن).
دیروز مسیج داده شام تصمیم دارم ماهی تو فر درست کنم سالمون دوست دارین یا کبیو؟
خوب چطونه واقعا؟؟؟؟؟ هر چی می گیم دوست نداریم باز همونو می پزن. به نظرم این خاصیت مامانست اصلا. چند وقت پیشم خونه استاد یه پیش غذا درست کرده بود ولی نمی گفت توش چیه. منم خوب اعتماد دارم که می دونه من یه چیزا رو نمی خورم . خلاصه یکم خوردم ولی چشمتون روز بد نبینه، داشتم بالا میاوردم. توش ماهی آنچوی داشت. دیگه کلا اونشب نتونستم غذا بخورم چون مزه ماهی تو دهنم مونده بود و کلا هیچ چیز دیگه ایی نمی شد بخورم.
قبلا هم یه بار مامانم کدوحلوایی درست کرده بود، هر چی گفتم نمی خورم به زور مجبورم کرد که یه تیکه تست کنم. تا دو روز هر چی می خوردم بالا میاوردم.
حالا برای فردا شب چون حق انتخاب داشتیم کدوم ماهی رو می خوایم ما ماهی سالمون که باز قابل تحمل تر باشه رو انتخاب کردیم. (البته که ما ماهی می خوریم ولی خوب ماهی رو با باقالی پلو یا نهایت برنج سفید دوست داریم نه خالی یا با سبزیجات)
باشد که مامانها به راه راست هدایت شوند
دیروز ظهر به کت مسیج دادم و حالشون رو پرسیدم و پرسیدم آماده رفتنن دیگه، چون ۲۴ دسامبر قرار بود برن پیش پدر و مادرش
دو ماه پیش تشخیص دادن که پدرش یه سرطان خیلی نادر داره که وقتی خواستن عمل کنن به دلیل ازیاد توده های سرطانی نتونستن و گفتن اول با شیمی درمانی میزانش کمتر باشه چون هیچ دیدی به اعضا درگیر ندارند.
دیروز کت مثل همیشه جواب نداد، همیشه طول می کشه تا جواب بده. شب بود که مسیج داد و منم می خواستم بدجنسی کنم و دیر جوابش رو بدم که دیدم نوشته پدرم رفت. شوکه شدیم من و همسر. چون می دونستیم پدرش خودش از سرطانش اطلاعی نداشت. یعنی بچه ها به دکتر گفته بودند که بهش نگه چون روحیش رو می بازه. دو جلسه شیمی درمانی خوب پیش رفته بود تا اینکه چهارشنبه شیمی درمانی آخر انجام میشه و پنج شنبه تب شدید می کنه و جمعه فوت می کنه. خدا رحمتشون کنه.
از کت پرسیدم پدرش رو دید و گفت نه، وقتی رسیده بود پدرش رفته بوده. نمی دونستم چی بگم واقعا. فقط سریع با همسر بلیط هواپیما رو چک کردیم و همسر به همسر کت مسیج داد و آدرس خواست. من به کت گفتم می خوایم بیایم که گفت نه بلیط خیلی گرونه الان و بعدشم اینجا خیلی شلوغه. اما دلمون آروم نمی گرفت.
امروز صبح دیدیم همسر کت هنوز جواب نداده من به پسرعموش که با اونم دوستیم مسیج دادم و اون آدرس رو داد. ولی اونم گفت تو ژانویه بیاین بهتره.
بعد به کت زدم که ما برای جمعه بلیط رو پیدا کردیم، هتل و تاکسی هم همینطوره (از فرودگاه تا خونه پدر و مادرش ۳ ساعت راهه) و اینکه چقدر دلمون می خواد پیشش باشیم. یکم بعد زنگ زد و راضیم کرد الان نریم و برای ۴۰ که آخر ژانویه ست بریم. بهم گفت می دونه من براش هرکاری می کنم ولی الان بهتره نریم.
دلم داشت می ترکید، خدا خدا می کردم گریه نکنه چون اگر شروع می کرد منم نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. کت بی گناه من، چقدر دلم می خواست پیشش باشم.
خلاصه که قرار شد با شوهر و پسرعموش برای چهلم بریم، چون اونا ۷ ژانویه برمی گردن که برن سرکار و دوباره برمی گردن برای چهلم.
دیدم نمی تونیم بریم گشتم یه گلفروشی پیدا کردم و خواستم ۵۰ شاخه رز سفید رو از طرف ما برای مراسم ختم آماده کنه و بفرسته. خیلی هم خانوم مهربونی از آب دراومد و عکس و فیلم هم از دسته گل فرستاد و برد تحویل داد.
یکم بعدش کت مسیج داد و خیلی تشکر کرد و گفت دسته گل رو که دیده کلی گریه کرده. دوست خوشگلم که خدا می دونه چقدر داره عذاب میکشه. بهش گفتم دوست داشتیم خودمون اونجا باشیم و الان که نمی شه حداقل گل رو فرستادیم.
خدا سایه پدر و مادرها رو بالای سرشون نگهداره و روح رفتگان رو قرین آرامش کنه، مخصوصا پدر و مادر و دایی همسرم و پدر لیلای نازم (قره بالا جانم)
دست و جیغ و هورای بلند که تعطیلات ما شروع شد
تا ۶ ژانویه که دوباره برگردیم سرکار، البته همسر ۳ ژانویه رو باید کار کنه.
دیشب شب یلدا رو با خوردن رکلت آغاز کرده و با انار و تخمه و پسته و.... و در حال انفجار به پایان رساندیم. بسی کیف کردیم و لذت بردیم. مخصوصا که انار خیلی شیرینی هم داشتیم که در نوعه خودش کمیاب بود واقعا.
در این چند هفته گذشته بنده به شدت توسط همسر تحت فشار قرار گرفتم تا بگم برای کادو کریسمس چی می خوام که بنده زیر بار نرفتم و گفتم نمیشه هم من فکر کنم برای تو چی بخرم و هم برای خودم فکر کنم. تا اینکه امروز وقت ناخنم ساعت دوازده و نیم بود و چون صبحم زود بیدار شده بودیم گفتم قبل از اون بریم ناهار بخوریم. رفتیم همون مرکز خریدی که سالادهای خوشمزه داره و من اونجا چشمم به جمال یه سرویس غذاخوری روشن شد که یه دل نه صد دل عاشقش شدم. به همسر گفتم اینو برام بگیر به عنوان کادو کریسمس که گفتن نمیشه این وسائل خونه ست و از من اصرار و از اون انکار. بعدش با حیله و نیرنگ منو از اون بخش دور کرد و برد به قسمت کابینت آشپزخونه که من اونجا میزنهارخوری مورد علاقه ام رو دیدم و دیگه نگم براتون. این میز فعلی بسیارررررر رو مخمه چون کوچیکه. گرده و خیلی نازه ولی ۱۲۰ سانته و فقط برای ۴ نفر اونم با ارفاق خوبه. آمااااا این میز مستعطیل بود که وقتی صفحه میز رو حرکت می دادی و می چرخوندی دو تا تیکه بغلش اضافه می شد و می شد یه میز گرد خوشگل
مشکل اصلی قیمتش بود بی ادب. بعد از دیدن میز همسر مجبور شد برای فرافکنی به خرید همون سرویس غذاخوری روی بیاره
تا اون باشه سر منو نخواد گول بماله. البته که من ازهمسر خواستم تا از مشخصات میز عکس بگیره تا بعدا و سر فرصت برم سراغش چون دقیقااااا همونیه که ما می خوایم. بعدم رفتیم ناهار خوردیم و منو گذاشت برای درست کردم ناخن هام.
ناخن هام رو لاک سفید زدم و روش پودر سفید ریخت انگار برف اومده روشون. خیلی ناز شدن. یکی از ناخن هام رو هم مثل لالی پاپ قرمز و سفید کردیم که به تم کریسمس بیاد. منتها چون روی بقیه ناخنها اون پودرها هست گیر می کنن به همه جام قشنگ
می خواستم لباسم رو در بیارم یه ربع درگیر بودم. خدا رحم کنه به شب کریسمس چطوری جوراب شلواری بپوشم. فک کنم باید دستکش نخی دستم کنم و گرنه امکان پذیر نیست.
بعدم دوباره برگشتیم همونجا و ظرفها رو خریدیم. کادویی که من برای همسر خریده بودم رسیده بود به صندوقهای پست. رفتیم اونم برداشتیم و چون خودش بسته بندی کادو داشت از جعبه کارتونی درش آوردم و گذاشتم زیر درخت. آهان برای سیلوینا که روز کریسمس میاد خونمون هم یه دونه از این پتو نرم ها که می کشن رو خودشون رو کاناپه نشستنی گرفتیم. خیلی گوگولی و نرمه.
فعلا همینا، برم تا بعد