امروز چهارشنبه ست و دفترم
دفعه پیش از تیپم گفته بودم کلی استقبال کردید گفتم امروزم بگم بهتون 
یه پیراهن لی کلوش جدید خریدم که عاشقشششش شدم و امروز اونو پوشیدم. یکم لی بودنش برام عجیبه ولی خوب خوشگله. با یه کفش کتونی که از دوبی خریده بودم و بنداش سرخابیه. کیفم و گوشواره ام هم سرخابین. متاسفانه چون ساعتم بند سرخابی نداره صورتی دستم کردم.
صبح ساعت ۰۷:۵۰ وقت دکتر زنان داشتم. که دو دقیقه هم دیر رسیدم البته ولی ۰۸:۰۳ دقیقه کارم تموم شده بود و داشتم وقت بعدیم رو با منشی فیکس می کردم. خیلی کابینه دقیق و منظمیه. کلی هم خانوم دکتر از موهام و لباس هام تعریف کرد
بعدم که اومدیم دفتر. همسر منو جلو دفترم انداخت پایین و خودش رفت شرکت. هنوز و به همان شدت و حدت مریضه و انگار تازه در انتهای چهارمین هفته تازه سینوسهاش درگیر شده. فردا وقت گرفتم با چک و لگد ببرمش دکتر چون به زبون خوش نمیاد و هر بار سرفه و عطسه می کنه من می میرم از ناراحتی که اینطور مریض شده. خدا همه عزیزانمون رو سلامت نگهداره برامون.
از هفته پیش بگمممممم که رئیس جدید اومد و من عاشقشششش شدم رفت. قبلا اینطوری بود که من مدیر اجرایی بودم و یه مدیر بخش داشتیم بالاتر از من و یه مدیر دپارتمان که بالا دست هممون بود. الان من مستقیما به مدیر دپارتمان وصل شدم اما برای اینکه همه چیز رو کماکان ساده نگهداریم همچنان من با مدیر بخش هم در ارتباطم. اگر بخوام جزئی تعریف کنم خیلی طول می کشه. فقط بگم سه شنبه برای ناهار دستیار ابله منم دنبالمون راه افتادکه بیاد. مدیر اسبق از دهنش در رفته بود و بهش گفته اومد. اما اون به من گفت رئیسمون بهش گفته. خلاصه که با ما ناهار اومد و سر ناهار رئیسم خواست که منم پنج شنبه برم بروکسل وقتی اون می ره بازدید تیمم. همونجا هم خودش به منشیش گفت که کارهای ماموریت منو انجام بده. به همسر گفتم نامرد گفت من نمیام. در نتیجه منم که حوصله قطار و ماشین نداشتم با سرویس محل کارم رفتم. از دم در شرکت هفت و نیم صبح سوار شدم و ده و بیست دقیقه رسیدیم. فقط هم دو نفر بودیم تو یه ون
برگشت که بدترم بود فقط من بودم اصلا شرمنده شدم این همه راه رفتیم برای یه نفر 
چهارشنبه دوباره رئیس اینجا بود و عصری خواست که با هم حرف بزنیم. ساعت سه و نیم رفتیم تو آشپزخونه
چون همه میتینگ روما پر بودن و بهم گفت از خودت بگو. منم شروع کردم و تا رسیدم به دستیارم که قبلا اون رئیس بود ولی بخاطر بی کفایتی منو جاش گذاشتن و اون قرار بود بره ولی موند و شد دستیار من. یه دفعه بهم گفت چرا دیروز برای ناهار دعوتش کردی و من شوکه گفتم من دعوتش نکردم خودش اصرار کرد بیاد. خلاصه دوتایی رفتیم پیش رئیس بخش و بهش گفت ویرگول هم حرفهای تو رو تایید کرده و این فرد اصلا نباید اینجا باشه و اون می ره کارش رو می کنه که بفرستش بره. حالا این کار اصلا راحت نیست.
امروز دوباره رئیس اومده اینجا. صبح بهم گفت که از هفته پیش تا حالا با دایرکتور و بخش پزشکی صحبت کرده و قرار شده تا با دستیار گرامیم بعد از مرخصیش صحبت کنه. اما فعلا قرار شده از اینجا اتاق من بره که این خودش خیلیییی عالیه. یه چیز دیگه هم که من بهش گفتم این بود که اقای همکار به من گفته بود که رستوران رفتنمون رو از رئیس شنیده در حالیکه دروغ گفته بود و مدیر اسبق بهش گفته بود. اینجا هم کلی تعجب کرد و سرش رو ازروی تاسف کلی تکون داد.
واقعا شش سال من اینجام اما در کل به اندازه این یه هفته که با رئیس جدید حرف زدم با قبلیه حرف نزدم. رئیس از خانواده اش می گه و خیلی براش مهمه که مشکلات سریع و تمیز حل بشن. نه مثل اون قبلی که می زدشون زیر فرش.
اگر تو جایگاهی هستید که می تونید زندگی رو برای افراد زیر دستتون و کلا اطرافیانتون راحت تر کنید لطفا دریغ نکنید. من خودم هفته پیش برای بچه های تیمم درخواست هدست بی سیم کردم که بتونن حداقل از پشت میزشون تکون بخورن بدبختها. چیه اینطوری بیست و چهار ساعته باید بچسبن به لپ تاپشون.
دیگه اتفاق جدید این بود که خواهرجانم پاش صدمه دیده و حسابی با اون جوجه شلوغ و همسری که خودش اندازه یه گردان بچه نگهداری و توجه می خواد داره اذیت میشه. وقتهایی که اینطوری میشه از دور بودنمون واقعا کلافه می شم. درسته مامان و بابا هستند ولی خوب منم می تونستم یه گوشه ایی از کار رو بگیرم. ای لعنت بر دوری
شنبه شب هم در یک حرکت انتحاری تصمیم گرفتیم برای بار دوم بریم کنسرت استاد شجریان و انوشیروان روحانی. رومون هم نشد به هیچ کسی بگیم و گفتیم فقط می خوایم بریم مسافرت
البته که سه هفته دیگه ست و قراره با ماشین بریم. هتل و بلیط کنسرت کلی کاراش رو کردیم. گفتیم الان به هر کی بگیم مسخرمون می کنه که چه خبره یه بار رفتید ولی خوب واقعا تجربه اش چنان ناب و خاص بود که این دفعه هم به اندازه دفعه قبل ذوق داریم حقیقتا.
فعلا همین ها یادم اومد. چند تا کامنت هم مونده که حتما تایید می کنم.
ادامه داستان ازدواج رو هم باید بیام بگم ولی واقعا بقدری اون دفعه از لحاظ احساسی بهم ریختم که توان نوشتن ازم گرفته شده بود. یعنی واقعا مرور اون خاطرات فشار باورنکردنی بهم اورد. خواستم فقط بگم یادم نرفته.
بلاخره بعد از سه هفته انگار همسر جان رو به بهبوده. البته هنوز سرفه می کنه زیاد که باعث سردرد میشه اما ضعفش خیلی بهتر شده.
ممنون از همه که احوالپرس بودند.
امروزم من باید برم دفتر چون رئیس جدید بخشمون میاد ولی همسر رو نزاشتم بیاد چون هنوز بدنش ضعیفه گفتم میاد دوباره یه ویروسی چیزی می گیره اسیرمون می کنه دوباره.
الانم تو اتوبوسم. ماشین رو نیاوردم چون عصری همسر وقت داره برای کوتاهی موهاش. مسیر سرکار هم با اتوبوس خیلی راحته خدا رو شکر.
امروز امتحان شفاهی زبان آلمانی میان ترم هم دارم. دیروز عصر سه ساعت داشتم تمرین می کردم خدا بخیر کنه دیگه.
چقدر این راننده اتوبوس بد می ره، منم جلو جلو نشستم نمیرم صلوات. کفش های پاشنه بلند مشکیم رو هم گذاشتم توی یه ساک که تو دفتر عوض کنم کفش هام رو. گفتم رئیس جدید میاد خوش تیپ باشم. البته می خواستم پیرهن بپوشم که چون عصری باید برم فیزیوتراپی نشد دیگه. الان یه شلوار و تاپ مشکی پوشیدم که رو تاپم چند تا نوشته طلایی و سفید هست. یه دونه ژاکت مشکی که حالت کت داره هم روش پوشیدم. بند ساعت و گوشواره ام نارنجیه مثل ناخن هام
گفتم تصویر کامل بدم بهتون.
دیروز با دو تا همکارهام هماهنگ کردم که امروز رئیس جدید رو ناهار دعوت کنیم که هر دوشون مدیر سابق و تیم لیدر سابق من هستند. تیم لیدر اسبق گفت نمی تونه چون برنامه داره که منم گفتم بهش حتما کم کاریش رو به رئیس اعلام می کنم
اما مدیر اسبق که الان هم درجه ایم گفت اوکیه. منم به رئیس پیشنهاد کردم و کلی استقبال کرد. حالا امیدوارم این دستیار ابله من آویزوونمون نشه بخواد بیاد چون من در حال برای سه نفر میز رزرو کردم.
فردا هم مدیر خودم میاد و بازم رئیس هست. برای همین باید بیام دفتر. پنج شنبه اینا می خوان برن بازدید تیم من تو بروکسل امیدوارم مجبور نشم منم برم.
دو شبه نمی تونم بخوابم نمی دونم چه مرگمه. دیشب که می خواستم بزنم خودمو له کنما. چشمام باز انگار ساعت ۵ عصر. خوب بخواب دیگه زن. فکر کنم سر جمع سه ساعتم نخوابیدم.
مامان جانم هم دیروز یه جراحی ۴ ساعته دندون داشت برای ۸ تا ایمپلنت. خلاصه که نگران اونم هستم. اینجا که من انجام دادم بی حسی تا پنج شش ساعت بعد بود اما انگار برای مامان تا برسه خونه، یعنی بیست دقیقه بعد از بین رفته بود.
گفتم بهتون مژه گذاشته بودم برای دوبی رفتن؟ اقا بعد از دو ماه هنوز هستن. انقدر کارشون خوب بود که نگوووو. فقط متاسفانه چون من فیزیوتراپی می رم و صورتم رو می زارم رو اون بالشتکه یه سری از مژه هام افتادند. نتیجه گیری این که فیزیوتراپی با قرتی بازی جور در نمیاد. همسر می گفت انتخاب کن فیزیوتراپی یا مژه. که خوب مژه ارزونتر در میاد
والا ۹۵ یورو دادم برای مژه، دو ماهم دوام اورد. هر دو ماه ۴۲۰ یورو هزینه فیزیوتراپی می دم.
روز خوبی داشته باشیدددد
بیاید یکم در مورد خودمون بگیم. احساس می کنم شاید خیلی هامون فقط یه ذهنیت کلی داریم از هم ولی نه بیشتر. خاموش ها هم جواب بدن وگرنه از قوری جانم دمپایی ابریش رو قرض می گیرم خدمتتون می رسم.
خوب من از خودم شروع می کنم:


پاشم حاضر شم بریم لاستیک های ماشین رو عوض کنیم. کامنتها رو استثنا باز می زارم که جواب همدیگرو ببینید. حواستون باشه دیگه 
پی نوشت:
بچه ها جان من خواستم بازم یه بار دیگه توضیح بدم، چون تو کامنتها بهش اشاره کرده بودین، که من بابت رمز واقعا و عمیقا متاسفم اما حقیقتا برام مقدور نیست به کسایی که وبلاگ ندارن و ازشون هیچ شناختی ندارم رمز بدم. من هیچ چیز خاصی نمی نویسم ولی بعضی حرفهای جزء ایی هست که دلم می خواد خصوصی بیان بشه و هرکسی از سر کنجکاوی بهشون سرک نکشه. بازم از این که وقت گرانبهاتون رو می زارید و من رو می خونید ممنونم و شرمنده و معذور
تو راه برگشتیم و تو قطار. منم طبق معمول همیشه در حال جون دادن. یعنی انقدررررر ول می خورم سر جام که نگوووووو. کلا موقع نشستن و خوابیدن همش در حال ول خوردنم.
وای چقدر این دو شب گذشته بد خوابیدم. همش احساس می کردم ممکنه از اون ور تخت بیفتم پایین. بالشتم هم شل بود که دیگه نگوووووو. حیف با قطار رفتیم وگرنه بالشتم رو هم می بردم.
دیروز از توی هتل کار کردم و امروز صبح بعد از تموم شدن کلاس آلمانیم رفتم دفتر. برای بچه های تیمم شکلات و ماکارون خریده بودم. ناهار هم با سه تا از بچه ها رفتیم و نزاشتن پول ناهارم رو بدم و مهمونم کردن. بعدم که رفتیم قهوه بخوریم من مهمونشون کردم. با یکی از بچه های تیمم و شوهرش که توی یه بخش دیگه کار می کنه تابستون کلاس آلمانی انلاین داشتیم. امروز رفتیم قهوه بخوریم زنگ زد شوهرش هم اومد. دو ساعت طول کشید ناهار و قهوه مون. خیلی خوب بود. خوش گذشت. بعدش هم من جلسه داشتم که انقدر طول کشید که کم مونده بود قطار رو از دست بدم. دیگه با گوشی وصل شدم و کامپیوترم رو جمع کردم و رفتم سمت ایستگاه.
امروز از شانس من در اصلی این ساختمون رو بسته بودند و کلی راه رفتم تا از یه در دیگه رفتم تو و دوباره کلی رفتم تا رسیدم به دفتر بچه هام. استرس عصری رو گرفته بودم که یکی از بچه ها می خواست بره بیرون گفت بیا ببرمت راه بیرون رو یادت بدم. با اون رفتم و ایستگاه قطار رو هم نشونم داد. خودم برگشتم تنهایی و یاد گرفتم ولی برای عصر استرس داشتم. مخصوصا که همسر قطار رو از یه ایستگاه دیگه می گرفت. خلاصه که به موقع رسیدم.
همسر جان هنوز مریضه و تو آزمایشی که جمعه صبح داد انزیم های کبدی بهم ریخته بود و عفونت داشت. جمعه چون دکتر خودمون نبود رفتیم پیش یکی دیگه و اونم با دیدن جواب ازماییش هیچ ری اکشنی نشون نداد. من همون شنبه فرستادمش برای دکتر خودمون وشرایط همسر رو توضیح دادم. دیروز زنگ زد و گفت احتمالا ویروسه و فردا صبح جفتمون باید بریم ازمایش بدیم. نمی دونم چرا منم باید برم ولی باید برم. این دو روز همسر خیلی خسته شد ولی چاره ایی نبود. برای من اما عین سفر تفریحی بود چون نه کار خونه بود و نه غذا درست کردن.
خدا رو شکر این هفته جمعه هم تعطیله و کلی خوشبحالمون میشه. خدا کنه همسر بهتر بشه. خیلی سخته می بینم انقدر بی جون شده.
دیشب رفتیم رستوران نزدیک هتل، رستورانش رو از چت جی پی تی معرفی کرده بود. یه رستوران کوچولوی ایتالیایی خیلی گوگولی. غذاش هم واقعا خوب بود و خیلی لذت بردیم.
وای الان برسیم کی حال داره تا خونه رانندگی کنه خدااااااا. کاش قطار تا دم خونمون می رفت.
فعلا همینا. تا بعد
سلامی به گرمی افتاب
چند روزه اینجا هوا داره غوغا می کنه. گرم و دلپذیر
البته که از هفته پیش همسر جانم مریض شده با تب خیلی بالا و مجبور هم بوده که کار کنه و من یک سره مشغول مواظبت و نگهداری از همسر جانم هستم، صبحانه بده، آب پرتقال، قرص، چایی، ناهار، چایی، ...... احساس یه جن خونگی بهم دست داده
واقعا همسر تو خونه کمک می کنه و وقتی اینطوری می افته من خیلی خسته می شم. حالا کمک که می گم همون چایی دادن و جمع کردن ظرفها بعد از غذاست ولی خوب در هر صورت کمکه دیگه.
دیروز اینجا تعطیل بود و ما امروز رو مرخصی گرفتیم که مثلا حالش رو ببریم که همسر مریض شد و هیچ کار خاصی هم نکردیم.
امروز صبح هم با بدبختی یه دکتر پیدا کردم و همسر رو بردیم. آزمایش خون براش نوشت که انجام دادیم و قرار شد عصر جواب رو گرفت نتیجه رو به ما هم بگه دکتر.
چهارشنبه رفتیم دفتر که همون همسر رو خیلیییی خسته کرد. بعدش هم جشن آخر روز کاری سیلوینا بود. چون بازنشسته می شد روز آخر رو جشن گرفته بود توی همون شرکت که از شانسش هوا هم عالی بود و توی محوطه گرفته بودن جشن رو. اماااااا من رسیدم اونجا و یه دفعه یه ایمیل خیلی مهم کاری اومد که اعصابم رو خرد کرد. تازه کار رو برای جمعه صبح می خواست که مسلما امکان پذیر نبود. خلاصه من جواب دادم و انلاین هم موندم تا ساعت ۸ شب که هیچ خبری نشد ازشون. منم امروز چون مرخصی هستم یه بار ساعت ۱۰ چک کردم دیدم خبری نیست و تصمیم گرفتم اصلا نگاه نکنم ایمیلهام رو که یه وقت اعصابم بهم نریزه.
یکشنبه هم می ریم بروکسل ماموریت. البته من فقط باید سه شنبه می رفتم ولی همسر چون باید از دوشنبه می رفتم تصمیم گرفتیم با هم از یکشنبه بریم.
فعلا همینا تا بعد