05 جولای

دیروز عصر یه دفعه افتاب شد. منم که گزارش ماهیانه تیمم رو بلاخره رد کرده بودم شیر شدم و رفتم تو حیاط.(این گزارش ماهیانه خیلی به نظرم وقت گیر و سخت بود، این ماه چهارمه که اماده اش می کنم و هر ماه کلی ازم وقت می گرفت، امااااا دیروز ۴۵ دقیقه ایی شایدم کمتر تمومش کردم، دست و جیغ و هورای بلند) سه شنبه برگشتنی دو تا بوته گل رز خریده بودیم و می خواستم بکارمشون. همسر ساعت ۴ جلسه داشت و می دونستم نمی تونه کمک کنه. مشغول کندن حیاط شدم که همسر اومد گفت بزار کمکت کنم و من با اصرار نذاشتم. یه ده دقیقه بد صداش کردم بیاد نظر بده عمق چاله خوبه برای گل که کلی بهم خندید که چه خبرته انقدر کندی مگه به غیر از بوته گل می خوایم یه نفر رو هم باهاش چال کنیم  خلاصه خواستین جایی رو بکنید در خدمتم. یکم دیگه ادامه می دادم می رسیدم به نفت.


اینجا این فروشگاهی که ما ازش خرید می کنیم وقتی نزدیک اون تاریخ مصرف درج شده روی بسته مرغ و گوشت بشه، مثلا یکی دو روز مونده، یه برچسب ۳۰٪ حراج می چسبونن روی بسته اش. دیروز بعد از کار رفتیم برای من نون شیرمال بگیریم (از همون نونهایی که پرین می خورد) که من دیدم یه تیکه گوشت گوسفندی که برای باقالی پلو می خریم همیشه به تاریخ مصرفش نزدیک شده ولی از اون برچسبها نداره. در صورتی که همه بسته های دیگه داشتن. منم رفتم پیش خانوم مسئول گوشت و بهش توضیح دادم که اینطوری شده. اونم همون لحظه از جیبش یه برچسب ۳۰٪ در آورد و زد روی بسته گوشت. انقدر حرکتش بامزه بود که کلی خندیدیم‌ خلاصه گوشت باقالی پلومون رو با تخفیف خریدیم. 


دوشنبه مرخصی گرفتیم به دلیل یکم تولد همسر و یکم دندون پزشکی رفتن. اینه که آخر هفته بلندی در انتظارمونه. امروز هم به دستیارهام گفتم چیکار کنن دوشنبه رو که من نیستم تا مشکلی پیش نیاد. کلی هم برنامه خوراکی در نظر گرفتم برای این سه روز. امروزم که من تا یک و نیم بیشتر کار نمی کردم، در نتیجه الان بعد از خواب ظهرگاهی منتظرم همسر بیاد تا قهوه بخوریم. 


فعلا همینا تا بعد 

۰۲ جولای

تو دفتر نشستم و منتظرم ۵ بشه برممممممم

بعد از دو هفته جهنمی بلاخره دندونم خوب شد، با خوردن انتی بیوتیک قوی البته

از همون پنج شنبه که رفتم دکتر و گفت عفونت کرده دیگه مثل آدم غذا خوردم. برای شروع شبش رفتیم رستوران چینی  جزء معدود روزایی بود که هوا ۳۰ درجه و بسیار دلپذیر بود برای همین توی بالکن نشستیم و غذا خوردیم. 

جمعه هم رفتیم پیش دوست جان اینا و بعد از سه ماه همدیگرو دیدیم، خوش گذشت خیلی 

شنبه وقت ناخن داشتم و ناخنهام رو سبز فسفری کردم. خودم نگاهشون می کنم غش می ره دلم براشون.

این وسط یکی از بچه های تیم سابق اومد پیشم، یکم حرف زدیم و رفت. پسر خیلی خوبیه، خودم آموزشش دادم، خیلی کار کردنش مثل خودمه.

داشتم می گفتم یکشنبه هم با دوستامون رفتیم دوباره رستوران هندی چون دختر کوچولو عاشق نون های اونجا شده و که من هیچ گله ایی ندارم در این مورد چون خودم به شدت نون هایی که می پزن رو دوست دارم. مثل نون تافتونه روش هم کره می زنن، وای دلم خواست دوباره. خونه ما و این دوستامون از هم دوره تقریبا برای همین وسط راه قرار می زاریم و می ریم رستوران. صورتحساب رو هم تقسیم بر دو می کنیم با اینکه اونا سه نفرن. بلاخره دختر ما هم حساب می شه دیگه (همسر پدرخوانده شه).

هر دفعه هم براش یه چیز کوچولو می گیرم، این دفعه از این ست ها گرفتم که باهاش دست بند درست می کنن. 


هفته دیگه تولد همسر و من همچنان درگیر خرید کادو هستم‌. براش می خوام عینک آفتابی بگیرم، چون عینکش رو پارسال تو مصر انداختم زمین و روش خط افتاد. تا حالا ۴ تا مدل خریدم و هیچ کدوم رو نپسندیده. البته خوب بیشتر مشکل داره باهاشون چون پس سرش رو فشار می دن یا موقع راه رفتن سر درد می گیره. امروز دوباره دو تا سفارش دادم تا ببینم انتخاب می کنه یا نه.

تصمیم گرفتم که ۱۲ جولای همزمان با اومدن دوستامون برای همسر با چند روز اختلاف جشن بگیرم تولدش رو. خودش نمی دونه. دوست جان و همسرش و خانوم مهربون دوست هم قراره بیان، علاوه بر دوستهای خودمون که ۱۲ میان. شام هم باربکیو (چند نوع سوسیس) قراره باشه، با سالاد کلم و سالاد سیب زمینی، کتلت، پیراشکی و کشک بادمجون. امیدوارم فقط بارون نیاد. کیک رو هم قراره من بخرم و خانوم دوست بگیره بیاره. 

فعلا همینا، پاشم برم دستگاه کافه رو تمیز کنم و برم. می خوایم بریم گل رز بخریم یکی بنفش و یکی زرد و بعدشم من برم فیزیوتراپی. 

تا درودی دیگر بدرود 


24 ژوئن

مثلا سرکارم اما روی مبل دراز کشیدم

بعد از مدتها امروز آفتابیه

اگر صدای همسر که تو جلسه اس نمی اومد شاید می تونستم چرت بزنم اما صداش نمی زاره

کهیرهای دست و پام به قدرت خود باقین. از خارش وحشتناک دیگه خبری نیست و دیگه ملتهب نیستند اما انگار خیال محو شدن هم ندارن

درد دندون سمت راست دیشب نزاشت بخوابم، سمت چیه اذیت نمی کنه زیاد خدا رو شکر

اینکه نمی تونم چیز جامدی بخورم سخته، فقط مایعات. صبحانه حلیم، ناهار یکی در میون سوپ و ابگوشت. تا کی این سوراخ ها بسته بشن خدا می دونه

امروز برای خودم و البته با کارت همسر (با پولای خودم بلیطهای سفرمون رو خریدم) سه تا لباس جدید خریدم. دو تا پیراهن کوتاه و یه بلوز. تا ۴ یا ۵ روز دیگه میان. 

امروز فر رو تمیز کردم، هیچ وقت نمی زاشتم اینطوری بشه ولی دیگه از دستم در رفته بود. با پینک تمیز کردنش خیلی راحت بود‌. بعدش رو درجه زیاد گذاشتم تا اگر چیزی توش مونده با حرارت بالا از بین بره.

پاشم برم به لپتاپم یه سر بزنم

هفته خوبی داشته باشید

یادم رفت اینو بگم دیشب فیلم Poor Things رو دیدیم. عجیب بود خیلی. 

و شنبه به پیشنهاد من برای دیدن سریالی فیلم های جیمز باند فیلم Die Another Day که من واقعا مرده بودم از خنده. فیلم مال ۲۰۰۲ بودا ولی به نظرم واقعا مسخره بود. همین فعلا