دیشب با یانی و خانومش رفتیم بیرون.
قبلش اول رفتیم یه جا تخمه افتابگردون بخرم برای پست قوری جان
که از همونجا پیاز قرمز و منگو خشک شده برای همسر هم خریدیم. اینجانب منگو دوست ندارم. پیاز هم تازگی ها زدم تو کار پیاز قرمز که واقعااااا خوشمزه تر می کنه همه چی رو.
بعد فروشگاه بعدی که نون سفارش داده بودیم نگهدارن برامون. نون تست صبحانه برای من و برویش فرانسوی برای صبحانه همسر (اینم من دوست ندارم چون ته مزه شیرین داره) (ویرگول موجودیست بسیارررررر ادا دار
و بدغذا) دیگه برنج و روغن و گندم برای حلیم و چند تا چیز دیگه خریدیم و زدیم بیرون.
استاپ بعدی فروشگاه دیگه ایی بود که بیشتر لوازم بهداشتیه ولی از مارک خودش یه سری مواد خوراکی هم داره. من از اونجا ذرت برای چس فیل می خرم و البته قهوه هم برای شرکت کپسولی و هم دونه برای خونه. چیز زیادی نمی خواستیم، تافت و دستمال کاغذی و چند تا چیز دیگه گرفتیم و رفتیم بسمت رستوران.
وسط راه دوباره یه فروشگاه تازه تاسیس دیدم رفتم اونم دیدیم که نتیجه اونجا شد انجیر و سس کچاپ که حراج بود. قشنگ سرخوش بودیما
هی از این تو در اومدیم رفتیم اون تو.
بعد دیگه رفتیم رستوران که یونانی بود. لامصبا یه چیزی دارن مثل ماست و خیار که نعناع نداره و سیر داره توش وای من عاشقشمممممم. غذاهاش خیلیییی خوبه اونجا. آما از همون اول که می خواستیم پیش غذا سفارش بدیم کرولین گفت من پیش غذا نمی خوام گرسنه ام نیست
خوب زن حسابی تو که می دونی می خوای شب بیای رستوران چرا قبلش چیزی خوردی؟ منم که اصلا ناهار نخورده بود به حالت به یورم طور یه عالمه چیز سفارش دادم برای خودم و همسر هم همینطور. یانی هم سفارش پیش غذا داد و غذاهای اصلی رو هم سفارش دادیم. از پیش غذای یانی یکم خورد خانومش ولی نه چیز قابل عرضی. منم که تا آرنج تو غذا بودم و هی همسر می گفت یواش بخور
یه جور قارچ دارند که توش پنیر داره و تو فر درست میشه وایییییی که چقدر خوشمزه ست. من اینو تو استانبول هم خورده بودم و واقعا دوست داشتم. بعد از اون برامون سالاد اوردند و یکم طول کشید تا غذای اصلی بیاد. انقدر کرولین خودش و کج و کوله کرد که می خواستم با کفشم که پاشنه بلند هم بود بزنمش دیگه.
بعدم غذای اصلی که اومد همه دوست داشتند ولی اون گفت مال من خوب نیست و نخورد
گفت غذای من معلومه فریز بود و فقط گذاشتنش روی گریل. گفت من بهشون می گم اینو می برم برای سگهام.
حالا این رستوران رو ما از کجا می شناسیم؟ از طریق کت و شوهرش. اونا با صاحب رستوران دوستن.
تا اونا رفتن سیگار بکشن ما گفتیم اضافه غذاها رو می بریم که غذاها رو تا اومدن اونا پک کردند و دادن بهمون. بعدم گفت انعام ندید که وقتی همسر رفت حساب کنه خودش ده یورو هم انعام داد (همیشه ما می دیم و همون لحظه یانی سهم خودشون رو می زنه به حساب ما).
اگر این اولین دفعه ایی بود که این اتفاق می افتاد شاید من اهمیت می دادم ولی بدون استثنا هر دفعه بریم شام بیرون یه عیبی رو غذا می زاره.البته اگر خودشون پیشنهاد رستوران بدن نه ها، اون فرق داره و همه چی عالیه که در حقیقت غذاهایی که دوست داره و تعریف می کنه افتضاحا.
نمی دونم انگار بعضیا غذای خوب رو نمی فهمن. حالا یا اینه یا کلا ذائقه ها فرق می کنه که آخه من واقعا انقدر تفاوت در سلیقه و ذائقه رو درک نمی کنم. چون ما سه تا عموما راضی هستیم و اون همیشه ناراضی.
حالا من خوشم هم نیاد اونطوری دیگه هی نق نمی زمم چون به هر حال اونا پیشنهاد رستوران رو دادن ولی کرولین اصلا ملاحظه نداره.
ازدیشب رفته رو مخما. به همسر گفتم من نیاز دارم یه مدت ادم نبینم حقیقتا. زیاد که ادم می بینم کاسه صبرم پر میشه، ایششش
دارم از خستگی شرحه شرحه می شم
امروزم اینجا اعتصابه و هیچ امیدی به قطار برگشتم ندارم اما خدا رو شکر یکی از همکارها امروز برمی گرده با ماشین که اگر واقعا همه چی هوا بشه تو بدترین حالت می تونم با اون تا یه جایی نزدیک تر برم.
اسیر شدم بخدا
خوابمم میاد انقدرررررر که نگو
اتاق هتل خیلی خیلی سرد بود منجمد شدم این دو شب، کیسه ابگرم رو هم نبرده بودم چون جا نداشتم
خیلی بد خوابیدم این دو شب بخاطر سرما و بالشت
کاش زودتر برسم خونمون امشب و با بالشت نارنینم راحت بخوابم
دیروز تا ساعت ۹ شب دفتر بودم (به حق چیزای ندیده) مدیر کل واحد همه رو برای سوسیس پارتی دعوت کرده بود روی پشت بوم یکی از ساختمان ها. خیلی خوب بود و خندیدیم. ولی خوب از این ساختمون می خوای بری اون یکی پات قلم میشه انقدر باید راه بری
من دیروز همین بین ساختمونها ده هزار قدم راه رفتم اونم با کفش پاشنه بلند. رسیدم هتل دو تا مسکن خوردم که نمیرم از خستگی پا. انقدر دلم ماساژ پا می خواست که نگمممممم ولی هتل اسپا نداشت بی ادب. به همین دلیل امروز با کتونی اومدم
همین امروز که دایرکتورمون هم هست ولی واقعا توان نداشتم با این میزان خواب آلودگی با کفش پاشنه ۱۰ سانتی تردد کنم. انقدرم باید با پرستیژ رفتار کردم همه بدنم درد می کنه حقیقتا.
فعلا برم تا بعد
دعا کنید راحت برگردم خونمون
یک دنیا ممنون از احوال پرسی هاتون
واقعا دوستهای خوبی هستید برام
منی که در دنیا واقعی دوست صمیمی ندارم شماها رو با منت روی چشمام می زارم
بازم ممنون و الهی که تنتون سلام باشه همیشه و حسابهای بانکی تون پر از پول
جمعه هفته پیش من گردن شکسته به همسر پیشنهاد دادم بریم دنبال استاد و ببریمش شام بیرون. یه رستوران هست، قبلا گفتم مال بابای دوست دختر پسر بزرگه استاده و خیلی رستوران فوق العاده اییه در حدی که خواستن بهشون ستاره میشلن بدن ولی قبول نکردند چون اون موقع برای هیچی خودشون به تنهایی نمی تونستن تصمیم بگیرن. من پیشنهادم اینجا بود که متاسفانه بخاطر تعطیلات تابستون بسته بودند. به همسر گفتم بزار خود استاد پیشنهاد بده. اونم پیشنهاد یه رستوران پرتغالی رو داد.
بعد از کار رفتیم فیزیوتراپی که همه جا رو هم بسته بودند و یه ربع دیر رسیدم و کلا به جای نیم ساعت یه ربع شد فیزیوتراپیم. بعدش رفتیم دنبال استاد و رفتیم رستوران. مجبور شدیم دورتر پارک کنیم و پیاده بریم که منم با کفش پاشنه بلند بودم و اونجا کوچه هاش سنگ فرش بود و سخت بود راه رفتن.
رسیدیم و رستوران خودش چیز خاصی نبود. غذاش هم که به قدری مزه سیر می داد که اصلا نمی شد بفهمی مزه گوشت رو. بعدش بردیم استاد رو گذاشتیم خونش و اومدیم خونه. همه چی هم خوب بود.
من خوابیدم و یکساعت بعدش با حال بد بیدار شدم. اصلا نمی دونستم باید چیکار کنم. یه دفعه حالم بهم خورد. تا حالا اینطوری نشده بودم. انقدر وحشتناک بود که همسر هم بیدار شد و اومد ببینه چی شده ولی من اصلا نمی تونستم جلوی بالا اوردنم رو بگیرم. با بدبختی بلاخره همسر بردتم تو تخت و طول کشید تا بخوابم.
صبح که پاشدم خوب صد در صد خوب نبودم ولی اوکی بودم. صبحانه روز تعطیل که عاشقشم رو هم فقط یکم تونستم بخورم. بعدش دیگه دراز کشیدم تا ساعت دوازده و نیم که رفتم حاضر شدم برای وقت ناخنم. به زور رفتما ولی نمی شد هم کنسل کنم چون وقت بعدی که می تونستم بگیرم یک ماه و نیم بعد بود. بعدم باید می رفتیم برای میزنهارخوری. میز نهارخوری که امسال خریدیم رو چند تا اشکال داشت و قرار بود دوباره یکی دیگه بیارن و دوباره که اوردند بازم مشکل داشت. این شد که باید می رفتیم صحبت می کردیم.
ناهار هم نخوردم، فقط برای همسر یه ساندویچ کالباس درست کردم. ناخن هام رو درست کردم و رفتیم برای میز که اون خانومی که مسئول خرید ما بود مشتری داشت ما هم رفتیم یه دور بزنیم میزهای دیگرو ببینیم. که یه دفعه حالم بد شد. یه جور حمله عصبی بود انگار. یکم نشستم و اون خانوم مشتریش رفت و منو همسر رفتیم سمتش که دوباره اونطوری شدم. همسر رفت آب آورد و یکم گذشت تا بهتر شدم. به خانومه هم گفتم این میز رو دیگه نمی خوایم و چیز دیگه ایی می خوایم جاش برداریم. اونم رفت و از سوپروایزرشون سوال کرد و گفت یه سری مراحل کاری داره که انجام می ده و بهمون خبر می ده. ما هم از یه میزی خوشمون اومده بود که حراج خورده بود (البته همسر خیلی خوشش اومد و من کمتر ولی چیزی نگفتم) گرد هم نیست دیگه. سنگ مرمر سیاه با نقشهای خاص داره. خانومه گفت برامون رزرو می کنه تا جواب بیادش. اومدیم خونه و من بد نبودم، یکمی چس فیل درست کردم و خوردم.
یکشنبه صبح اما دوباره اونطوری شدم سر میز صبحانه و بعدم تمام روز حالم بد بود با فشار پایین. خیلی بد بود واقعا.
دوشنبه صبح رفتیم قدم زدیم و دوباره حالم بد شد. اومدیم خونه زنگ زدم مطب دکتر و خدا رو هزار مرتبه شکر که بودش. همسر جلسه داشت تموم که شد راه افتادیم و رفتیم. اونجا هم خلوت بود و تا به دکتر گفتم گفت یه ویروسه جدید و چون من قلبم یکم ضعیف شده بخاطر استرسهای اون چند روز یکم اغراق طور برخورد کرده با حال بد بدن. دارو داد و گفت نمی شه کار کنی و باید استراحت کنی.
حالا دوشنبه اول ماه بود و من بیشتر از ۳۰۰ ایمیل و ۲۰۰ تا تیکت داشتم که باید انجام می دادم. و هیچ کسی هم نمی تونه انجامش بده. هیچی دیگه ایمیل زدم به رئیس بخش و رئیس دپارتمان که من مریضم و می خوام مرخصی استعلاجیم رو بصورت رسمی تو سیستم ثبت کنم ولی چون اول ماهه و حجم کار خیلی زیاده من کار رو انجام می دم ولی با سرعت و صلاحدید خودم. دیدم اینجوری حداقل لازم نیست انلاین باشم. اونا هم خیلی خیلی تشکر کردند. ولی با تمام حال بدم خدایی کل دوشنبه و سه شنبه رو بیشتر از حتی ساعت کاری کار کردم تا کارا انجام شده باشه. سه شنبه حدود ساعت هفت دیدم رئیس دپارتمان هم آنلاینه (همون که ایرلندیه) بهش گفتم چرا هنوز انلاینی؟ من تازه ۳۰۰ تا ایمیل و ۲۰۰ تا تیکتم رو تونستم تموم کنم بعد اون نوشت من و اون خانومه رئیس بخش از اینکه از بستر مرگ (Death bed) هم کارها رو مدیریت می کنی واقعا ممنون و قدردانیم. وای انقدررررر خندیدم که نگو، بستر مرگ اخه؟؟؟؟ حالا شاید واقعا تو عمق زبان انگلیسی معنی بستر مریضی و اینا بده ولی خیلی خندیدیم بعدش با همسر.
و اما بلاخره تونستم چهارشنبه رو کلا استراحت کنم. حالا تو تمام این روزای مریضی صبح ها پیاده روی هم رفتما ولی برگشتنی از حالت تهوع می مردم. چهارشنبه چون دکتر گفته بود اگر بهتر نشدم باید برم ازمایش رفتیم ازمایش دادم و اومدیم.
پنج شنبه همسر باید می رفت دفتر ولی چون من خوب نخوابیده بودم موندم تا از خونه کار کنم. همون روز هم دکتر زنگ زد و گفت جواب ازمایشم خوبه و مشکلی نیست. گفتم هنوز حالت تهوع دارم که فکرش مثل قوری جان رفت سمت چیز دیگه ایی
و گفت احتمال بارداری نیست؟ که من یه دفعه از کوره در رفتم و گفتم چی؟؟؟؟ نه اصلا، خدا رو شکر اصلا احتمال همچین چیزی نیست و دکتر یه عالمه خندید بی ادب.
هفته قبلش که دفتر بودم رئیس بخش اومد و گفت بخش سابق من کارشون خیلی زیاده و قبل از اینکه چیزی بگه گفتم منم خیلی کار دارم. که گفت می خواستم بگم اگر می تونی کمک کنی بهشون که خودتم سرت شلوغه. راستش نه که بخوام تعریف کنم از خودم ولی من مجرب ترین کارمند و همینطور مدرسشون بودم. چند هفته پیش اشتباه کردم و کمکشون کردم که چون سرعتم خیلی بالاست یه دفعه می تونم حجم ایمیل هاشون رو به طور قابل توجهی کم کنم. برای همین حالا اینا هی میان سراغ من. منم گفتم کار دارم که دست از سرم بردارن. والا من اگر به عنوان مدیر اجرایی یه بخش دیگه می تونم کار اونا رو بکنم نمی دونم چرا تیم لیدرشون نمی تونه (خیلی سوار کار نیست). همون پنج شنبه صبح تا انلاین شدم مدیر بخش حالم رو پرسید که خوب کلا بعید بود. خانوم اسپانیاییه و کلا گرم و خودمونی نیست. منم گفتم هنوز مریضم که گفت ایمیل های اون بخش رسیده به ۴۶۰ تا اگر بتونی کمک کنی عالی میشه، چند نفرم نام برد که اونا هم دارن کمک م دن. منم گفتم من خودم کلی کار دارم ببینم چیکار می تونم بکنم. اما کل پنج شنبه خودم واقعا کار داشتم و اصلا هم دلم نمی خواست کمک کنم. ولی بعد جمعه فکر کردم من اگر الان مدیراجرایی هستم به خاطر همین خانوم مدیر بخشه. پس سعی کردم یه کمی کمکشون کنم. دو ساعت بعد هم به خانوم مدیر گفتم من دارم کمکشون می کنم اما بخاطر مریضی با سرعت لاکپشتی. که اونم گفت بخاطر کمک تو یا تاثیر کمکت ایمیل ها به ۲۰۰ تا رسیده و خیلی ممنون از لاکپشت.
دیگه بقیه روز هم یکم کمک اونا کردم و یکم کارهای خودم رو کردم و ناهار هم مرغ و الو درست کردم. البته که هیچ میلی به غذا ندارم نمی دونم چرا. عصری هم که رفتم فیزیوتراپی و بعدش هم خرید. از اونجاییکه همسر گرسنه بود رفتیم رستوران مورد علاقمون و منم یه غذای سبک خوردم. بعدشم که اومدیم خونه و یکم گرند تور دیدیم و خوابیدیم.
البته خوب نخوابیدم و امروز رو همش هپلی بودم و یه باقالی پلو با مرغ بی مزه هم پختم.
دوشنبه شبم می رم ماموریت و قراره شب شام با یکی از همکارهای قدیمیم که خودم اموزشش دادم شام بخورم و کلی ذوق دارم براش. چهارشنبه شب هم برمی گردم اگر خدا بخواد. کلی هم در مورد لباس دردسر کشیدم. چون پیراهنهایی که در نظر داشتم همه زیپ دارند و از اونجاییکه همسر نمیاد کسی نیست زیپ رو بکشه بالا و برنامه رو کلا مجبور شدم عوض کنم و برای سه شنبه یه پیراهن قرمز می برم بدون زیپ با کفشهای پاشنه بلند نود. چهارشنبه هم احتمالا شلوار و بلوز مشکی (ژاکتش رو هنوز تصمیم نگرفتم) با همون کفش نود. با قطار می رم و میام و فقط امیدوارم تاخیر و کنسلی نداشته باشن.
زیاد شد یکم
مراقب خودتون باشید تا بعد
بازم ممنون که حواستون به من بود و احوالپرسم بودید خیلی برام با ارزش بود
عنوان نزاشتم که نره صفحه اول بلاگ اسکای 
به قدری حالم بده که نمی دونم چیکار کنم
تمام دیروز رو با همین حال سر کردم
امروز صبح وسط پیاده روی هم همینطوری شدم، رسیدیم دم خونه دیگه کم مونده بود از حال برم کاملا
قلبم انگار تو گلوم می زنه
گلوم بسته میشه راهش و انگار توی یه خلا شناور می شوم
و تنها چیزی که می شنوم صدای قلبمه و هر لحظه انگار می توام از حال برم
دیروز تمام مدت فشارم ۹ روی ۶ بود
الان زنگ زدم مطب دکتر و گفت هستند
جلسه همسر تموم بشه ساعت ۱۰ می ریم دکتر
خیلی احساس بدیه
اومدیم دفتر امروز
مگه زمان می گذره
کف کردم
امروز رفتم و آزمایش خون دادم تو شرکت (می تونی خودت درخواست چک آپ بدی) پرستاری که داشت خون می گرفت دستش می لرزید. منم که خودم ترسو داشتم پس می افتادم که خدا رو شکر بخیر گذشت
الانم منتظرم ساعت بگذره تا فرار کنم بریم با همسر جان گردش و تفریح
یک ساعتم تازه رفتم تو دفتر بچه های لاجستیک به صرف قهوه و میوه و غیبت، خدایی خیلی کیف داد ولی بازم از اون روزاست که زمان نمی گذره بی صاحاب
از دوشنبه یکی از قرص هایی که دوران جنگ دکتر تجویز کرده بود برام رو قطع کردم (البته زیر نظر پزشک و به تدریج) حالا همش می ترسم شبا خوابم نبره. می خوابما ولی همش نگرانم نکنه نخوابم (ویرگول دیوونه
)
بنا بر توصیه ایی که زینب جانم کرده بودند از جمعه هفته پیش صبحها یه حبه (چه کلمه گوگولیه خدایی حبه) سیر خام می خورم ناشتا. منتظر نتیجه ام فعلا تا بیام پز بدم بهتون
الانم دارم ریمیکس عروسی گوش می دم و مقاومت می کنم که پا نشم برقصم وسط دفتر. کاش تا کار به جای باریک نکشیده پاشم جمع کنم برم