دو هفته پیش که رفتم برای گذاشتن مژه یه دفعه منو جو گرفت و گفتم چون داریم می ریم سفر بزار سبکش رو عوض کنم. اقا بعد از اتمام کار که پاشدم تا خودم رو تو اینه ببینم کم مونده بود سکته کنم. خیلیییی بلند و زیاد بودند. گریه ام گرفته بود.
رفتم اون یکی سالن برای پدیکور ولی کوفتم شد قشنگ. همش می گفتم چرا این کار رو کردم آخه. بعد تموم شدن کارم دوباره برگشتم اون سالن و از مسئولشون پرسیدم میشه مژه هام رو کوتاه کنن که گفت نهههههه اصلا همه قشنگیش می ره. گفتم اخه خیلی معلومن. اونم نه گذاشت و نه ورداشت گفت در هر صورت تو کلا خودت تو چشمی، موهات، لبهات. مژه هات هم خیلی بهت میاد. فکر کنم منظورش این بود تابلو هستی خودت کلا حالا با مژه یا بی مژه.
بیشتر حرصم گرفت و با قیض اومدم بیرون. به همسر خبر دادم دارم می رم دنبالش و گفتم چه بلایی سر خودم اوردم ، بی ادب بهم خندید. به مامان زنگ زدم و کلی بهم خندید و گفت عکس بده ببینیم. پشت چراغ قرمز عکس گرفتم و فرستادم و مامان گفت نه فکر می کنی و خوبه. انگار ریمل زدی حسابی و بابا هم گفت خوبه دیوونه (تکه کلام بابا به ماها دیوونه ست کلا). دل تو دلم نبود همسر ببینه. تا رسیدم بهش خودم پرت کردم تو بغلش و اونم فقط می خندید تا بلاخره دید مژه هام رو و گفت خوبن انگار ریمل زیاد زده باشی. آماااااا شبش تا صبح خوابم نبرد از حرص مژه هام. صبح هم از شانس گندم باید می رفتم دفتر. مهمونی بازنشستگی یکی ازمدیرها بود که خودش شخصا یه سری ها رو دعوت کرده بود. نمی شد نرم. ولی اون روز فقط با سر چسبیده به سینه راه می رفتم. تو عمرم انقدر سر به زیر نبودم. من همیشه کلا سرم رو خیلی با اعتماد به نفس می گیرم بالا و راه می رم امااا امان از اون روز. یه پیراهن صورتی بلند کلوش هم پوشیده بودم و همش یاد اون خانومه می افتادم که بهم گفت تو خودتم قیافت تو چشمه. همرو هم من اون روز دیدم خیر سرم. گفتم الان همه می گن کشورش جنگ زده ست. خودشم که همش در حال عر زدن برای تیر و طایفش بعد اینم قیافشه
جمعه اش به دختردایی جان داشتم می گفت کلی خندید بهم بی ادب و گفت عکس بده ولی من ندادم. می ترسیدم بگه خیلی تابلون.
الان اما به نظرم عادی شدند. بلند هستند اما نه اونقدر که من داشتم خودم رو به صلابه می کشیدم. تازه دو روز پیش هم دختردایی جان گفت فکر نکن نفهمیدم عکس ندادیا. که براش فرستادم و اونم گفت واییییی چقدر خوبن و تو عکس عالیه و اصلاهم ضایع نیستن. حرف این دختردایی همسر برای من حجته. دیگه اینو که گفت خیالم راحت شد. البته که دو هفته دیگه دوباره وقت ترمیم گرفتم که اگر بخوابم دیرتر برن فکر کنم به مژه های خودم فشار بیاد.
خلاصه دور از جونتون از اینا خریتهای من نکنید.
با عروس جان دنبال ارایشگاه و لباس عروسیم. عزیزک کوچولوی من. دلم براشون پر می زنه. به برادرجان گفتم حلالت باشه اون همه زحمتی که برات کشیدم با این عروس دست گلی که برامون اوردی. دلم براشون تنگه خیلی خیلی زیاد.
کمتر دو هفته دیگه تولد همسر جانه. شک کرده کادوش چیه چون بهش گفتم جمعه رو مرخصی بگیره ولی خوب مطمین هم نیست. امروز صبح شرکت هواپیمایی مدارکمون رو فرستاد و کم مونده بود سوتی بدم جلوش. من اصلا آدم قایم کردن چیزی نیستم، کاش می شد کادوش رو زودتر بگم.
خواهر جان با فسقلی و مامان و بابا دارن می رن سفر. تو اون شهر خواهر جان اینا خونه دارن و برای اولین بار مامان و بابا رو هم داره می بره. البته پارسال کلا بازسازی کردند و بخاطر همون داره می برتشون. قبلش همش می گفت خونه کثیفه. بلیط رفت گرفته ولی می خواد تا هر وقت مامان اینا خواستن بمونن برای همین بلیط برگشت ندارن فعلا. خیلی خوشحال شدم. تنوع میشه براشون. برادرجان و عروس جان هم اینطوری یه نفسی می کشن.
دیروز یه پیراهن کوتاه فیروزه ایی پوشیده بودم، با کفش همرنگش، با گوشواره های طلایی گرد بزرگ. چون ۳۸ درجه بود موهام رو هم گوجه کردم بالای سرم. صبح رفتیم صبحانه خوردیم با همسر و بعد من ماشین رو بردم چون ساعت ۱۲ وقت ناخن داشتم. ناخنهام قرمز فراری بود و الان زرد شب رنگ جیغ (عاشقشون شدم با پوست برنزه خیلییی خوب شدند). بعد برگشتم دفتر و دو تا از بچه های لاجستیک اومدن تو دفترم و از ساعت ۳ تا ۵ حرف زدیم. چند هفته ایی می شد ندیده بودیم همدیگرو و کلی تعریفی داشتیم. بعد رفتم دم شرکت همسر و با هم رفتیم فیزیوتراپی. از صبح لباس برداشته بودم چون خوب باید بلوزم رو برای کار روی پشتم در بیارم اما خوب با پیراهن نمی شد. برای همین همون شلوراک سفیده و تاپ سفیده رو بردم و اونجا قبل از اینکه نوبتم بشه عوض کردم. کارم که تموم شد با همون لباس رفتیم شام خوردیم و بعد رفتیم یه فروشگاه ابزار فروشی و اومدیم خونه. به همسر می گم دچار دوگانگی شخصیت شدم. یه دفعه از یه خانوم پیراهن پوش تبدیل شدم به یه دختری با شلورک کوتاه و تاپ. یه جور گیج کننده ایی بود حسم.
برای ناهار این اخر هفته زرشک پلو و کباب مایتابه ایی تصویب شد. عاشق اخر هفته هام. برای شما هم اول هفته خوشی ارزومندم.
دیشب بعد از درست کردن یه کاسه گنده چس فیل مشغول تماشای فیلم Pressure شدیم. هیجان داشت و گیرا بود تا اینکه رسید به یه قسمتی و من؟؟ اشک بود که از چشمام می ریخت بیرون، بدون بغض، فقط اشک. (نمی گم داستان فیلم که اسپویل نشه- همون لو نره خودمون)
بعد از فیلم و تا سه ساعت بعدشم فقط گریه کردم. هنگام کتاب خوندن گریه کردم، تو بغل همسر گریه کردم اما تموم نمی شد.
یه بار همسر گفت اگر کسی دی ماه رو دید و چیزی توش تغییر نکرد باید به انسان بودنش شک کرد. و من خیلی به این جمله فکر می کنم. بیشتر از شش ماه گذشته و من هنوز با اینکه دارم زندگی می کنم (واقعا زندگی می کنیم؟؟) سفر می رم، سرکار می رم، رستوران می رم، ارایش می کنم و پدیکور می رم اما انگار یه تیکه از وجودم از جاش کنده شده. نمی دونم کتاب دموناتا ها رو خوندین یا نه. حس می کنم اون تیکه های کاگاش تو اون کتاب همین تیکه های جدا شده از وجود تک تک ماهاست.
امروز اولین روز کاری بعد از تعطیلاته. هوا بد خوبه اینجا. گرمممممم، ۳۸ درجه. برای همین صبح افتخار دادم کله سحر پاشیم بریم راه بریم. من هوا که آفتابی باشه و گرم برای هر کاری پایه ام. از این که نمی خواد فکر کنم چی بپوشم لذت می برم. صبح هم شلوارک سفید و تاپ سفید پوشیدم با کفشهای کتونی صورتی جیغم رو. عاشق گرما و افتابم من.
ساعت ۸ برگشتیم و دوش گرفتیم و بعد از صرف صبحانه مشغول به کار شدیم. کارم زیاد نبود خدا رو شکر، ناهار هم قرار بود ساندویچ کالباس بخوریم به سبک هایدا. این وسطا دو سری لباس ریختم تو ماشین. فر رو حسابی شستم. تستر رو هم برق انداختم.به مامان زنگ زدم گفت رفتن خونه خواهری و الانم بیرونن که خواهری چند تا خرید انجام بده و عصری زنگ می زنه. هنوز که بعد از ۶ ساعت زنگ نزده. امیدوارم خوش بگذره بهشون.
خودمون هم از این آب پاشهای اتوماتیک گرفتیم برای حیاط که امروز اومد رسید. بعد از اتمام کار باید بریم نصبش کنیم. البته اول بریم همسر جان رو ببریم برای کوتاهی موهاش و بعد بیایم سروقت این یکی. یه هفته نبودیم تمام چمن حیاط از گرما و بی ابادی سوخته.
اوه راستی درخت گیلاسمون برای اولین بار گیلاس داد و ما رو ذوق مرگ کرد. درخت سیب هم یه عالمه سیبهای کوچولو داره. امیدوارم خوشمزه باشن.
خیلی چیزای دیگه دلم می خواد بنویسم ولی دیگه زیادی درهم و برهم میشه. بعدا و به مرور می نویسمشون.
مواظب خودتون باشید. دوش بگیرید، خوشبو باشید و از تابستون لذت ببرید که خدایی در همین نزدیکی هاست.