۱۹ نوامبر

سلام به روی ماهتون

ما به سلامتی رفتیم و برگشتیم

سفر خیلی خوبی بود از دعاهای شما

نگم دیگه چقدرررررر استرس داشتم قبلش که نکنه نتونن بیان یا پرواز کنسل شه یا اژدها بیاد یا کلا هر چیزی که ممکنه باعث نیومدنشون بشه

تا اینکه خودمون که تو فرودگاه بودیم برادرجانم زنگ زد که بارها رو تحویل دادند و چک پاسپورت رو هم رد کردند و تازه اونجا بود که من نفس کشیدم. 


چند روزی هم که اونجا بودیم عالی بود واقعا. فقط یه چیزی چهارشنبه دو هفته پیش اتفاق افتاد (تو پست بعدی کامل می گمش چون واقعا حیفه بهش پرداخته نشه کامل) که یه مقدار فکرم رو درگیر کرده بود. اما حتی اونم نتونست شیرینی دیدار رو ازمون بگیره.


علاوه بر اون سه روز کله پاچه خوردم، هر روز تخمه ژاپنی و ازگیل خوردم، به غیر از اینا هر روز بیرون غذا خوردیم اونم چررررررب و چییییلی آما من یک کیلو هم لاغر شدم اصلا نمی فهمم واقعا هیچ منطقی نداره این مسئله. 


برگشتنی هم خیلی استرس پرواز برگشت اونا رو داشتم چون حدود ۱۰۰ کیلو بار داشتند. سی کیلو که داشتند، نفری ۲۰ کیلو هم من براشون گرفته بودم که راحت خرید کنند.خودمم ۲۰ کیلو بار برده بودم که برای همه یکم چیز میز گرفته بودم و چون پست نمیاد ایران مجبور شدم مزاحم برادرجان بشم. خدا رو شکر بدون هیچ مشکلی رد شده بودند.‌ 

آهان سه تا رژلبم رو هم جا گذاشته بودم که بچه ها دیدن و برداشتند اما الان موندم بی رژلب. حالا باید همت کنم برم بخرم.


الانم از دفتر همسر دارم کار می کنم و دوبار رفتم تا دفتر خودم و برگشتم و به غایت خسته ام. ناهارم کم خوردم و گشنه امه (چقدر مشکل دارم)

به غیر از اینا یه چیزی بگم که چقدررررررر ترکیه گرون بود همه چی.‌ یعنی چیزایی که من قیمت داشتم حداقل اونجا بیشتر از دو برابر و نیم گرون تر بود. من خودم فقط یه پالتو بلند قهوه ایی گرفتم که تو تن خیلی شیک و خوشگل بود و سه تا شال گردن چون من همیشه باید یه چیزی دور گردنم باشه تو زمستون تا گرم نگه دار گردنم رو.


امروز اینجا اولین برف پاییزی رو هم داشتیم. صبح حیاطمون پر از برف شده بود.‌ 


فردا هم وقت چک آپ دندون پزشکی دارم خدا بخیر کنه. درد خاصی ندادم ولی خوب دندون همسر شکسته و باید تا اونجا بریم برای همین منم وقت چک اپ گرفتم. جمعه هم وقت دکتر پوست دارم تا یه خال بریخت که زیر بغلم در اومده بردارم. البته خال نیستا یه چیزی مثل یه جوشه که ماندگار شده.شبش هم بلاخره می ریم خونه سیلوینا بعد از یکماه و نیم که هی می خواست دعوت کنه و یا ما نمی تونستیم یا اون یکی دوستمون. 


اینم بگم و برم. امروز از سفارت ایمیل اومد که جواب ویزای مامام اینا اومده.

من قشنگ داشتم سکته می کردم چون معمولا بلیط می خوان برای تاریخ دقییق ولی این دفعه هیچی نخواسته بودند. بعد یهو فکر کردم پس تاریخ اون بلیط الکیه که مال ۱۰ روز دیگه ست رو زده باشن.

قشنگ فشارم افتاده بود و احساس می کردم دارم از حال می دم.

به بابا گفتم زنگ بزنه سفارت. بابا هم می گفت زنگ بزنم چی بگم و قشنگ منو حرص می داد. گفتم خوب پدر من در مورد همین موضوع زنگ بزن سوال کن دیگه. هول شده بودند اونا هم. 

من خودم زنگ زدم وزارت امور خارجه و هر دفعه تا توضیح می دادم قطع می شد. سر جمع ۲۷ زنگ زدم تا اخر تونستم حرف بزنم.‌ شانس آوردم مستقیم وصلم کردند. داشتم توضیح می دادم گریه ام گرفت. خانومه هول شده بود بنده خدا. نگاه کرد و گفت اونا ویزا رو برای بازه ۶ ماهه صادر کردند برای مدت اقامت ۳ ماهه. من کلا یک ماهه درخواست داده بودم. انقدر خوشحال شدم که نگوووووو. همونطور گریه کنان کلی از خانومه تشکر کردم. به مامان اینا هم گفتم و خیلی خوشحال شدند.‌ حالا باید وایستم تا برن بگیرن واقعا پاسپورتها رو تا خیالم صد در صد راحت بشه.

بچه ها جون ببخشید کامنت ها هنوز تایید نشدن

انقدر مریضیم طولانی شد که نگو

 تازه دو سه روز بهتر شدم که یه اتفاق جدید افتاد که تو پست بعدی می گم و کلا همه زندگیم رو بهم ریخت

فردا ایشالا عازم سفر هستیم ولی الان از دلشوره دارم پرپر می زنم. کاشکی هیچ مشکلی پیش نیاد. میشه برامون دعا کنید؟ 

کلا من همیشه وقت سفر استرس دارم و نزدیکش که میشه دلم نمی خواد برم‌. این دفعه به غیر از خودم استرس برادرجان رو هم دارم. توکل می کنم بخدا که هممون پروازمون راحت و بی دردسر باشه، شما هم ما رو دریغ نکنید از دعاهاتون.

می بوسمتون سفت و محکم

شماها نشون دادید که رفیق روزهای سخت من هستید نه فقط خواننده های گذری و قصه خوان

اندر احوالات من

منتظرم ساعت بشه ۹ همسر بیاد قهوه بخوریم تا قرصهام رو بخورم

قرصم خواب اوره و بعد خوردنش نهایتا یه ربع بتونم چشمام رو باز نگهدارم

برای ناهار لوبیا گذاشتم که بتونم بخوابم و برای ساعت ۱۲ ناهار داشته باشیم. 

پنج شنبه هفته پیش دیگه نتونستم درد رو تحمل کنم و رفتم دکتر. ۳ تا آمپول زد تو شونه ام‌. گفت خوب نشدی بیا.   تا سه شنبه صبر کردم ولی درد همچنان پا برجا بود.‌ ساعت ۱۱ رفتم دوباره دکتر. منشی گفت دکتر دیگه نمی تونه شما رو ببینه. حالا من انگلیسی حرف می زدم اون آلمانی (چون اون روز دکتر تو اون یکی مطب بود. دو تا مطب داره تو دو تا کشور مختلف، یکی پیش ما و اون یکی دو کشور همسایه ولی فاصلشون ۵ دقیقه ست از هم) دیدم نه من می فهمم اون چی می گه نه اون می فهمه حرف منو. یه دفعه صدام رفت بالا که هیچکسی اینجا انگلیسی حرف نمی زنه. اون خانومه هم با داد ملانی نامی رو صدا کرد  خانوم ملانی اومد و من بهش گفتم دکتر خودش گفته من بیام و اونم گفت دکتر باید بره عیادت مریض الان. منم گفتم پس چرا به من گفته بیام. که اون گفت بزار برم از خودش بپرسم. کارت بیمه ام رو گرفت و رفت. حالا مطبم کیپ تا کیپ آدم نشسته بود و حتی وایستاده بود‌ن. دو دقبقه بعد اومد و گفت بفرمایید اتاق ۴ دکتر الان می بینه شما رو. منم متعجب و خوشحال رفتم اتاق شماره ۴. خانومه کارتم رو نگه داشت تا اسمم رو وارد کامپیوتر کنه. بعد از که اومد تو اتاق بهم بده گفتش که وای من از ناخن های شما خیلی خوشم اومده  خنده ام گرفته بود. ناخن هام رو دوباره نشونش دادم و خندیدیم و ازش تشکر کردم (ناخن  هام نارنجی و مشکی و سفیده برای هالووین). دکتر اومد و بهش گفتم و خیلی تشکر کردم که منو قبول کرده. دکتر نمی دونم از کجا ولی می دونست که همون روز صبحم آزمایش داده بودم (به سایت آزمایشگاه فکر کنم دسترسی دارند) و باز هم سه تا امپول تو گردنم زد و گفت دوباره ۴شنبه صبح برم. که جواب آزمایش اومده باشه و بتونه دارو بده بهم. یه ام آر آی هم نوشت که انجام بدم.

این وسط بگم که دوشنبه عصری دو ساعتی با خواهرجان حرف زده بودم و کلی گریه کرده بودم و فکر کنم دردهام از اونجا بیشتر شده بود. 

چهارشنبه صبح هم با همسر رفتیم. دوباره سه تا آمپول زد و دارو داد. کم خونی و کمبود اهن هم دارم که قرص داد. تروئیدم هم کم کاره که اونو گفت دوباره سه هفته دیگه چک می کنیم و بعد لازم شد دارو می ده. اومدیم خونه داروها رو خوردم و غش کردم برای دو ساعت. ناهار خدا رو شکر لوبیاپلو داشتیم از قبل. بقیه روز رو هم در حالتی از منگی گذروندم. چون قرص و قطره های خیلی قوی هستند. 

آهان این وسط سه شنبه صبح مامان و بابا رفتند سفارت که دوباره قانون جدید گذاشته بودند که فقط می تونید ۹۰ رور قبل از تاریخ خروجتون درخواستتون رو بدید به اون مرکز کوفتیه وی اف اس. هیچ جا هم این رو ننوشته بودند. بهشون گفته بودند می خواید کنسل کنید دوباره وقت بگیرید که خوب به نفع مرکزه چون نفری یه میلیون به عنوان گارانتی حضور می گیره اگر وقت رو کنسل کنی پولت می سوزه و دوباره باید دو میلیون بدی.‌ گفته بود اگر می خواید مدارک رو بگیرم ازتون یه رزرو بلیط دیگه بیارید که من سریع درست کردمش و فرستادم برای بابا. به قدری اعصابم خرد شده بود که نگو.‌بعد از ازمایش یکم قدم زدیم و دوباره خانومه به بلیط ایراد گرفته بود و دوباره بلیط جدید گرفتم و فرستادم ولی خون خونم رو می خورد.

عصبانی بودم که بخاطر من اذیت می شن. سه ساعت اون تو بودند. برای دادن ۴ تا دونه مدارک. اومدیم خونه زدم زیر گریه. واقعا احساس می کنم دیگه بدنم گنجایش نداره برای این همه ناراحتی. همسر یکم بغلم کرد ولی بعدش یکم دعوام کرد که چیزی نشده هنوز که و کلا ما تا حالا کی زیر یکماه جواب گرفتیم از سفارت (ما تو ایران سفارت نداریم و حافظ منافع داریم و همین پروسه جواب رو همیشه طولانی تر می کنه). بعدش اومدم یه ایمیل به وزارت امور خارجه بخش ویزا زدم و همه چی رو توضیح دادم. دیگه توکل به خدا

پاشم برم داروها م رو بخورم و چپه شم. آهان نمی دومم چرا صبح ها ساعت ۴ پا می شم و دیگه نمی تونم بخوابم. واقعا مسخره شدم. کاش یه دکمه خاموش داشتم که می زدم و تمام.