۱۹ ژوئن

دارم فکر می کنم سطح شعور و توانایی اجتماعی یه نفر رو میشه حتی به خوبی از لای خط های نوشته هاش تو یه وبلاگ تشخیص داد. یه وبلاگی رو تصادفا پیدا کردم که واقعاااا معلومه از اون طور آدمهاست که من دوستش دارم. با فرهنگ و با مطالعه و می تونم اینو لای سطرهای نوشته هاش حس کنم و نگم که چقدر حالم رو خوب می کنه خوندنش.

الان پشت در آرایشگاه تو ماشین نشستم‌. پروسه فرار برای رفتن به فیزیوتراپی بهم خورد چون کلا امروز نرفتیم دفتر. صبح کهیرهای روی دست و پام دو برابر دیروز شده بود و سریع رفتم دکتر. تشخیص این بود که چیزی زدتم توی حیاط یا کلا آلرژی دادم به یه چیزی تو حیاط. به شدت هم خارش و سوزش دارن. حالا تا جمعه صبح باید قرص بخورم اگر کمتر نشدن ایمیل بدم به دکتر که داروی قوی تر بده. واقعا که آدمیزاد به مو بنده.

تا منتظر همسرم رفتم چند دور راه رفتم، در حد ۱۵ دقیقه اما خسته شدم و برگشتم تو ماشین. امروز برعکس هر روز شلوغ بود. برنامه ماهانه شهریور رو هم باید برای تیمم آماده می کردم که خیلی کار برد متاسفانه. تازه ناهار سالاد گرفته بودیم همون صبح بعد دکتر رفتن. برای فردا بعد دندون پزشکی هم سوپ درست کردم‌. حالا خدا کنه فردا پروسه کشیدن رو شروع کنه حداقل این همه راه داریم میریم.

فعلا همینا، مواظب خودتون باشید

۱۸ ژوئن

 گفتم تنبلی رو به کناری بنهم و بیام بنویسم

یکشنبه بلاخره بلیط خریدیم برای سفر دونفرمون به دوبی، هوراااااا. چقدر این پروسه خریدن بلیط رو من دوست ندارم ایشششش. مشکل اصلی هم این بود که می خواستیم صندلی بگیریم که جای پای بیشتری داشته باشه که اکثر پروازها اون صندلیشون فروش رفته بود. خلاصه با هر دردسری بود گرفتیم. هتل رو هم دو سه روز قبلش گرفته بودم. الان دارم می میرم تا زودتر بشه ۲۰ سپتامبر و بریم دوبییییی. امیدوارم خیلی گرم باشه. 

اینجا امسال شاهکار شده واقعا هوا خیلی سرد و تو بهترین حالت خنکه. گرم نشده اصلا یا فقط یه روز گرم بوده و دوباره بارون و سرما. ایشششش دوباره


امروز صبح با اتوبوس اومدیم سرکار، کلی هم ذوق کردیم. خدا ما رو شفا بده واقعا. اون جلو هم نشسته بودیم که همه چی رو با دقت نگاه کنیم. یه نفر بی فرهنگ هم اهنگ گذاشته بود با گوشیش با صدای بلند که آقای راننده بهش گفت لطقا صدای گوشیتون رو قطع کنید. چند لحظه بعد یارو قطعش کرد. فک کنم ترسید آقای راننده بندازتش پایین. 

الانم تو دفتر هستم در حال چرت زدن. کار دارما ولی حال انجام دادن ندارم. خوابم میاد. سه شبه که همش تیکه تیکه می خوابم. نمی دونم چرا. 

گفتم بهتون دستگاه لیزر خریدم؟ خیلییییی خوبه خدایی. دیروز برای بار دوم دست و پام رو لیزر کردم‌ بعد موهام رو گوگولی کردم و بعد رفتیم تو حیاط عین اسب کار کردیم دو ساعت و نیم. من ساعت نه و نیم چشمام باز نمی شد از خستگی دیگه. کلی علف هرز کندم و همسر هم گل رزمون رو کاشت. 

برم یه چایی بریزم بیام شاید خوابم بپره.


خوب چایی نخوردم عوضش اومدم اورژانس محل کارم چون از صبح روی دست و پام دونه های ریز ریز زده که دارن بیشتر می شن. حالا نمی دونم چیزی زدتم دیروز تو حیاط یا چون درجه لیزر رو بیشتر کردم اینطوری شده. از همه هم بیشتر پام اذیته چون جوراب شلواری پوشیدم و هی می خاره و من سعی می کنم طاقت بیارم. گفتم بهتره بیام دکتر ببینه تا خیالم راحت بشه.

الان تو اتاق انتظار نشستم تا صدام کنن. 

سه هفته اس فیزیوتراپی هم نرفتم احساس می کنم کلا پشتم گرفته از گردن تا کمر. وقت بعدیم فرداس که همسر هم وقت ارایشگاه داره. حالا گفتم خودم با اتوبوس برم فیزیوتراپی و بعد برگردم دم شرکت همسر که با هم بریم ارایشگاه. چون قبلش هم خودش جلسه داره و می خواست جلسه اش رو کنسل کنه منو ببره، منم الکی گفتم من فیزیوتراپی رو کنسل کردم. حالا امیدوارم خوب بشن این دونه ها و بیشتر نشن که مجبور بشم کنسلش کنم وقت فردام رو.

دیگه اینه که جمعه شب رفتیم خونه استاد، ما رو دعوت کرده بود با دوستش که تولدش دیده بودیمش و پسر بزرگه. شام هم که مسلما ۹ گذشته بود سرو شد. خوب بود خوش گذشت. من به همسر گفتم چیزی نخوریم زیاد چون دل درد می گیریم و کل آخر هفته می افتیم. چون ما عادت به شام زیاد خوردن اونم دیر وقت نداریم اصلا.

دیروز هم ثبت نام کلاس زبان آلمانیم نهایی شد برای تابستون. سه هفته فشرده، ۵ روز هفته و هر روز ۴ ساعت کلاس دارم. باید المانی رو برای ارتقاء بلد باشم، یعنی هر زبانی که مال اتحادیه اروپا باشه بغیر از فرانسوی و انگلیسی که بلدم. (برای ارتقاء باید سه زبان اتحادیه اروپا که حالا نمی دونم چرا انگلیسی هم جزوش هست رو بلد باشی). همسر کلی خوشحاله چون اونم قراره با من بخونه. خدا کمک کنه و مغزم بکشه. احساس می کنم اصلا توانایی یادگیری یه زبان دیگه رو ندارم خدایی. ولی مجبورم می دونی مجبوررررر.


رفتم دکتر دید این دون دونا رو و بهم انتی هیستامین داد فعلا. گفت ساعت ۴ دوباره برم ببینه تغییری کردم یا نه. فشارم رو هم گرفت که نرمال بود.

فعلا برم که وقت ناهار شد

چند تا کامنت مونده از پست قبل زود تایید می کنم ببخشید دیر شد

 

۰۶ ژوئن

نمی دونم چرا روزام بهم گره خورده

اصلا وقت نمی کنم

امروز از صبح با این که تو خونه کار می کردیم، فقط منو همسر همدیگرو وقت ناهار دیدیم انقدر که همش تو جلسه بودیم


دو هفته پیش که رفتم دندونپزشکی رو یادتونه دیگه؟ یکشنبه بعدش شب یه دفعه روکش با دو تا دندونهام کنده شده، انقدر حالم بد شد که داشتم از حال می رفتم، سریع خودم دراز کشیدم و پاهام رو گذاشتم رو دیوار

همون موقع به دکتر ایمیل زدم و گفتم چی شده. صبح بیدار شدم دیدم ساعت ۱ شب جواب داده که صبح یه ربع به ده بیا. هیچی حالا شما در نظر بگیر که ما شنبه ماشین جدید رو تحویل گرفتیم که خوب من اصلا هنوز پشتش نشسته بودم و چون حقیقتا ماشین بزرگیه نمی دونم من باهاش بتونم به راحتی یه ساعت اونم راه ناشناس رو رانندگی کنم. خلاصه همسر بردتم کلی هم ازش معذرت خواستم که اونم هی می گفت نمی زاشتم اصلا تنها بری، معلوم نیست دکتر می خواد چیکار کنه. 

دکتر گفت چیزی از دندون عقبی باقی نمونده که بشه دوباره اینو روش سوار کرد. در نتیجه حالا باید سه تا ایمپلنت انجام بدم. بعلاوه دندون جلویی که میشه ۴ تا. الان با اجازتون یه طرف سه تا دندون ندارم. منم که کلا نیشم بازه باید حواسم رو خیلی جمع کنم که زیاد گشاد نخندم. 

۲۰ وقت دارم برای تخلیه این دندونهای سمت راست. ۸ جولای هم برای روکش سمت چپ. 

دندونهام نابودن یعنی ها نابودددددد. 

یه پروژه خیلی سنگین از هفته دیگه شروع میشه که دیروز براش یه سری تست انجام دادن که خوب پیش نرفته. من از کجا فهمیدم از اونجایی که از من پرسیدن مشکل از کجا بوده و من جانممممم گویان گفتم نه دعوت بودم و نه در جریان و این در حالیکه من اجرا کننده قسمت نهایی این پروژه ام که بدون من کامل نمیشه. امروز صبح دیدم منو دعوت کردن برای تست امروز و تست اصلی فردا. تست فردا حضوریه، محلش؟ بلژیک. گفتم بهشون فکر نمی کنید که من پامی شم میام برای دو ساعت؟؟؟ گفتن نه ببخشید ما حواسم به این که شما اینجا نیستید نبود، میتینگ تشکیل می دیدم برای شما. تا ساعت ۶ عصر که من لپ تاپم رو خاموش کنم هیچی به من نگفته بودن.

بعد تو جلسه امروز پرسیدم ببخشید چطوری به من اطلاع می دید کار رو؟ با ایمیل با تیکت یا با کبوتر؟ بعد همه نگاه هم می کردن و اخر یکی گفت فلان برنامه دیگه. منم گفتم این چیه من اصلا نه می دونم چیه و نه دسترسی دارم. 

یعنی افتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی کاملااااا حکایت ماست. اسم شرکت رو کامیون نمی بره اما امان از برنامه ریزی. 

فردا هم باید صبح زود دست به کار شم اول گزارش ماهانه به مدیریت رو آماده کنم بعد ده تا دوازده جلسه تست اخر رو شرکت کنم. امید فردا باقالی پلو ناهاره وووووو شام فردا شب که با دوست جونم که همون همکار همسره شام می ریم بیرون. این خانومه رو گفتم قبلا بهتون ۶۳ سالشه ولی من عاشقشممممم انقدر که باشخصیت و مهربون و دوست داشتنیه. هر دفعه منو بغل می کنه و محکم فشارم می ده محبت خالصش رو حس می کنم. خیلی دوستش دارم. و مهمتر از همه اینکه رستورانهای مورد علاقه ما رو دوست داره. 

شنبه هم وقت ناخن دارم و بعدش شام با دوست هامون دوباره بیرونیم. 

دوست جان خودمم که دیروز مسیج داد جمعه میان اینجا (منظورم کشوره نه خونمون چون اونا کشور همسایه زندگی می کنن) ولی من گفتم که ما نیستیم. راستش تصمیم گرفته بودم بخاطر کاری که اخرین دفعه کرد، تنبیهش کنم و نریم ما پیششون. چون عموما ما همیشه می ریم حالا یا میریم رستوران یا خونشون، چون با کار همسرش و دختر کوچولو اینطوری خیلی براشون راحتتره اما با خود گفتم دوستی دو سر داره اگر اونم بخواد یه سعی می کنه که برنامه بزاره که خوب این کار رو کرد ولی خوب طبق معمول خیلی دیر خبر داد و ما برناممون پر بود. 

بازم یه عالمه چیز هست باید بنویسم که الان خسته شدم دیگه اما سعی می کنم بنویسم حتما. اخر هفته خوبی داشته باشید.  

۲۳ می - در اتاق هتل

از صبح بعد از صبحانه که همسر رفت سرکار من تو اتاق موندم

ناهار هم نخوردم

یعنی گشنه ام نبود

بعد ساعت ۴ گشنم شد گفتم الان همسر میاد دیگه می ریم بیرون یه چیزی می خوریم ولی هنوز نیومده.

الانم بیاد هلاکه احتمالا از صبح تو جلسه بوده

هتلی که برای همسر گرفته شرکتشون خیلی خیلی شیک و قشنگه و چون اتاق از طرف شرکت گرفته شده بیزینس هستش. خیلی بزرگ و مرتبه اتاقش  ولی نمی دونم چرا توی اتاق یه بوی خاصی میاد. نمی دونم چطوری بگم، انگار بوی موکته، یه همچنین بویی

برعکس امروز سرکار هیچچچچچچ کاری برای انجام دادن نداشتم ولی پام رو هم از اتاق هتل بیرون نذاشتم.

دو ست هم خوابیدم  تلف نشم از بیخوابی خوبه. 

کاش زودتر فردا عصری بشه بریم خونمون

فردا من تا یک و نیم کار می کنم و چون تحویل اتاق ساعت ۱۲ هستش من باید اون یکساعت و نیم باقیمونده رو برم تو رستوران هتل

به شدت دلم قورمه سبزی می خواد. چیکار کنم اخه حالا؟ کاش همسر زودتر بیاد 

در قطار

امروز صبح ۶ پاشدم، ساعت ۳ البته یه بار از خواب پریدم و ساعت رو نگاه کردم و دوباره غش کردم‌. خدا رو شکر انقدر خسته بودم خوابم برد چون فکر می کردم سخت باشه بدون همسر جانم


صبح بیدار که شدم دیدم وای چقدر با دیروز فرق دارم  دیروز مدل زامبی ها شده بودم اصلا، شوخی نبود ۴ ساعت بیشتر رانندگی کرده بودم. 


خلاصه تند تند دوش گرفتم و آرایش کردم و صبحانه خوردم. چمدون رو اوردم پایین و شروع کردم لباس جمع کردن اما آخرش کیسه آبگرم رو یادم رفت 


با بستن موهام هم درگیر شده بودم، می خواستم مدل لانه پرنده جمعشون کنم واینمیستادن بی ادبا. یه پیراهن سبز پوشیدم، خط چشم سبز هم کشیده بودم. گوشواره سبز و طلایی هم گوشم کردم با ژاکت کوتاه سیاه و کفش سیاه. گفتم می رسم اینجا مرتب باشم یه وقت اگر همکارهای همسر دیدنم مرتب باشم.


۸ بود زدم بیرون، ماشین رو گذاشتم محل کار همسر و رفتم دفتر. همکارم یا به عبارتی دستیارم نیومده بود هنوز (چه احساس شیک بودن بهم دست داد یهویی ) داشتم کار می کردم یه دفعه مدیر بزرگه اومد وایستاد در اتاق، سرم رو بلند کردم و صبح بخیر گفتم و به احترامش بلند شدم. بعد دیدم نمیره  اومد سمتم و دست دادیم، بعد پرسید یکی از بچه های تیمم امروز میاد یا نه که گفتم دیروز مریض بود و نمی دونم امروز بیاد یا نه که گفت یه کارت و پاکت پول برای جشن بازنشستگی اون خانومه اماده کردن که میاره می ده به من که  بچه ها بیان یه چیزی بنویسن و اگر می خوان پول بدن. گفتم بیام بگیرم ازتون گفت نه میام برات میارم. خیلی جالبه من اونو شما خطاب می کنم اون به من میگه تو. من ولی بمیرم هم حاضر نیستم بهش بگم تو. تو زبان فرانسه شما و تو خیلی حساسه مثل فارسی خودمون. من انقدر رو  اینکه یکی تو خطابم کنه همون دفعه اول حساسم که نگم. مامان و بابام رو هم با اینکه خیلی صمیمی هستیم شما خطاب می کنم. خیلی هم بدم میاد که نسل جدید این موضوع رو رعایت نمی کنن. البته خدا رو شکر دختر کوچولوی خواهر جانم خوب فرق شما و تو رو یاد گرفته. به من و همسر هم می گه شما قربونش برممممم.


خلاصه چند دقیقه بعد اومد و یه کارتابل اورد که اون کارت و پاکت توش بود. گفتم کارتابل رو بدم بهتون گفت نه نگه دار. می خواستم بگم خوب اینو چی کار کنم اخه ولی حیف ادب دست و پام رو بسته بود. 


یکم بعدش همکار اومد و معلوم شد بجش رو جا گذاشته بود و برای این دیر اومده، حدودا ده و خورده ایی بود اومد. 


بیچاره هی می گه چقدر خوبه با هم حرف می زنیم، فکر کنم اون دو ماه که بهش بی محلی می کردم خیلی سختش بود. الان خیالم راحته می تونم کنترلش کنم و دست به کار نمی زنه. ولی خوب واقعا باید سخت باشه ببینه که من اومدم جاش رو گرفتم و رئیسش شدم و اون شده دستیار من. البته که من سعی می کنم خیلی مهربون باشم از بعد از اون دو هفته پیش که با هم حرف زدیم. خدا کمک هردومون بکنه واقعا


این وسط الان تو قطار هم دختردایی جان همسر زنگ زد، لامصب انقدر خندیدم تو قطار خجالت کشیدم. خوشم نمیاد توی یه محیطی مثل قطار و مترو با تلفن حرف بزنم. البته سه دقیقه بیشتر نشد ولی همونم الان معذبم.


خلاصه بقیه اش رو بگم تند تند که ناهار با همکارهای اکیپ قبل خوردیم و بعدش من با مدیر سابقم چایی خوردیم. کل گروه اینجا منحل می شه و یه گروه جدید قراره تو کشور همسایه برپا بشه چون اونجا ارزونتره دقیقا همون بلایی که سر شرکت قبلیه من اومد. خدا رو شکر که من جستم، البته که ما چون رسمی هستیم جا به جامون نمی کنن ولی خوب خیلی سخته می دیدی کل بچه های تیم اخراج شدند. الانم هست البته ولی خوب کمتر. داشتم به مدیرم می گفتم که این موضوع به گوش بچه ها رسیده و زودتر باهاشون حرف بزنه چون من هنوز با بچه ها ارتباط نزدیک دارم و می دونم چقدر حالشون بده الان واقعا.


بعدشم یه کم کار کردم و ساعت ۴ زدم بیرون و رفتم از تو ماشین چمدونم رو دراوردم و با مترو رفتم راه آهن. اونجا یه اب کوچولو و یه بسته بادوم زمینی خریدم که این سه ساعت حوصله ام سر نره ولی الان حالت تهوع گرفتم نمی دونم چرا. یک ساعت اول رو کتاب خوندم ولی انقدر صدای موزیک صندلی اونوریه که از هندزفریش می اومد زیاد بود مجبور شدم خودمم اهنگ گوش کنم تا پانشم بزنمش. 

اوه بلیط قطارم رو هم فرست کلاس گرفتیم (نمردم فرست کلاس سوار شدم خداییش) که خوبیش اینه که واگن فرست کلاس صندلی تکی داره و کسی کنارم نیست. 

فعلا همینا، یه ایستگاه بیشتر نمونده تا همسر جانم

شبتون بخیر و بوس و بغل محکم 


خسته ام خسته

به قدری خسته ام که نمی تونم دولا بشم و لیوان چایی رو از روی میز بردارم

فقط منتظرم ساعت ۹ بشه برم بخوابم

صبح ساعت چهار و بیست دقیقه پاشدیم، ۵ زدیم بیرون. همسر رو گذاشتم راه آهن (خودش رفتنی رانندگی کرد) بعد من برگشتم خونه، حدودا ۴۵ دقیقه تو راه بودم

رسیدم سریع لپتاپ رو روشن کردم و کارهای امروز رو انجام دادم. هفت و ربع زدم بیرون از خونه. هشت و سی دقیقه رسیدم دندون پزشکی. معلوم شد استخون تحلیل رفته و یه چاله زیر روکش ایجاد شده (بریجه، سه دندون) سعی کرد ببینه میشه درش اورد روکش رو ولی خیلی موفق نبود. یکم اما اوضاع رو تونست بهتر کنه. قرار شد یه ماده ایی سفارش بده برای درآوردن روکش، اگر نشد با اون هم دیگه باید شکستش. ۳۵۰۰ یورو تبدیل میشه به هیچی به هیچی.

نه و چهل بود که زدم بیرون. یک ساعت و ده دقیقه راه داشتم. رسیدم خونه در حال غش کردن بودم. سریع لپتاپ رو روشن کردم. کارهایی که باید انجام می دادم رو انجام دادم و یازده نیم بود که یه نیمرو درست کردم و با نون تست خوردم. رفتم ۴۰ دقیقه خوابیدم. 

همش انگار حالت منگی داشتم‌. علاوه بر رانندگی که امروز کردم و صبح زود بیدار شدن، دیشب هم کلا چهار ساعت و نیم خوابیده بودم. من خیلییییی رو کم خوابی حساسم. با همون حال زار، جارو رو زدم تمیز کنه. ماشین ظرفشویی رو خالی کردم و دوباره پرش کردم. گردگیری کردم. کف حمام رو شستم. بلوز همسر رو لکه گیری کردم و انداختم ماشین. این وسطا کار کردم، با مامان حرف زدم. یکم با خواهری حرف زدم و ساعت ۶ زدم بیرون که برم فیزیوتراپی.

شش و نیم رسیدم و نیم ساعت زیر دست فیزیوتراپ له شدم از درد. ۷ زدم بیرون و هفت و نیم بلاخره رسیدم خونه. چایی رو زدم و کیسه ام رو پر از اب گرم کردم. جلد دو هری پاتر و محفل ققنوس رو برداشتم و نشستم رو مبل. و در اخر دارم اینجا می نویسم. 

گشنم نیست با اینکه یه تیکه نون و یه تخم مرغ بیشتر نخوردم ظهر. دلم فقط می خواد بخوابم. می ترسم الان برم تو تخت و صبح خیلی زود بیدار شم.

البته بهتره الان بخوابم و چمدون رو فردا صبح جمع کنم چون واقعا الان نمی تونم. فردا بعد از کار می رم پیش همسر امید به خدا. جاش خیلی خالیه، نمی دونم پیشاگ چطوری ماموریتهای طولانی همسر جانش رو تحمل می کنه، واقعا سخته.

Emilly in Paris رو تموم کردیم، خیلیییی خوب بود جز اینکه همش نشون می داد پاریس افتابیه، نه واقعا؟؟؟؟ خیلی حسودیم شد به پاریسی که اونا تو فیلم داشتن. اگر با فرهنگ فرانسه آشنایی داشته باشید خیلی بیشتر تماشای این سریال بهتون می چسبه 

دیشب و امروز بلاخره تونستم دو تا پبراهن بلند تابستونی بخرم. من تمام پیرهن هام کوتاه هستند. فقط قبل سفر دوبی یه دونه بلند مشکی چین چینی خریدم که خیلیییی دوستش دارم. اما با اینکه دلم می خواست چند تا پیراهن بلند بگیرم نمی تونستم چیزی پیدا کنم. خلاصه که یه دونه دیشب پیدا کردم و سفارش دادم و یه دونه هم امروز. حالا بیان ببینم تو تنم چطوره. 

فعلا مواظب خودتون باشید تا بعد