همسر داره فوتبال می بینه و من هم عاطل و باطل می گردم برای خودم
ناهار مرغ درسته تو فر داشتیم و با اینکه زیاد غذا نخوردم دلم انگار خیلی پره
می خوام چس فیل نخورم ولی خیلییییی سخته مقاومت (عصرهای روزهای تعطیل ما فیلم می بینم و من حین تماشای فیلم چس فیل می خورم) امیدوارم بتونم سر حرفم بمونم و نخورم
خونه به شدت زیادددددددی نیاز به جاروبرقی داره و با شدت کمتر گردگیری اما حالش نیست نمی دونم چرا. خوبه خودم نمی خوام جارو کنما، فقط باید ربات رو بزنم و جارو کنه اما همینم تنبلیم میاد
جمعه شب رفتیم دنبال استاد و شام رفتیم بیرون. بعدش هم برگردوندیمش دم خونش و خودمون هم راه افتادیم به سمت خونه. همون اوایل راه من هوس پیاده روی کردم. ماشین رو تو پارکینگ گذاشتیم و رفتیم به سمت مرکز شهر که من دستشوییم گرفت. نگم دیگه نیم ساعت داشتیم دنبال دستشویی می گشتیم فقط. همشون بسته بودند، آخه ساعت ده شب گذشته بود. تا بلاخره آخرین آپشتمون زد و باز از آب در اومد و دیگه بعدش زندگی زیبا شده بود
انقدر خندیدم با همسر که پیاده رویمون هم اینطوری گذشت. یه دور ولی بازم تو شهر زدیم و چقدر شلوغ بود و پر سر و صدا. همکار همسر رو هم دیدیم ولی اون تو حال خودش نبود اصلا و جای دیگه ایی سیر می کرد
فقط سر تکون دادیم و رفتیم. بعدشم برگشتیم سمت ماشین و اومدیم خونه. دیروزم که رفتیم برای ناخن منو و ناهار خوردیم و اومدیم خونه.
خداااااایا کمک کن این دو هفته زودتر سپری بشه. معلممون عالیه برای زبان و خدایی متوجه نمی شم ۴ ساعت و ربع چطوری می گذره. خیلی حرفه ایی و مهربونه. کلی هم یاد گرفتم ولی کلا من با زبان جدید همیشه مشکل دارم چون تا مطمئن نشم درسته صحبت نمی کنم. البته خداییش این دفعه خیلی بهتر دارم پیش می رم. بدبختی اینجاست ۶ ترم هم باید بخونم. خدایا کمک.
برای جمعه هم مهمون دعوت کردم شام به صرف جوجه کباب. همکار همسر جان، همون خانومه که خیلی مهربون، اسمش رو می زارم سیلوینا اصلا که قاطی نشه با دوست جان.
گفتم دوست جانم، اونم اسمش از این به بعد کَت (چون برگرفته از اسم خودشه)، دیروز غسل تعمید دختر کوچولوش بود. ما هم دعوت بودیم ولی چون خیلی دیر گفت و من جمعه کلاس المانی داشتم نشد که ما بریم. بعد این مراسم رو در حد عروسی می گیرنا. عکاس و دی جی و رستوران بعد از مراسم کلیسا. منتظر عکسهای عکاسیم اما یه چند تا رو همینطوری فرستاد و همه چی عالی بود.
فعلا همینا تا زود بیام، بوس بهتون