آخیش

خوب دیگه فقط خودمون اینجاییم

حالا می تونم حرفهام رو بدون استرس و وحشت بگم

واقعا یه جوری احساس خیلی بدی به اینجا پیدا کرده بودم که نمی تونم بگم

احساس می کردم همش یه سری متتظرن یه چیزی بگم و کاری کنم که بهم حمله کنن. نه صرفا بخاطر حوادث اخیرا، کلا الان چندین وقته ‌که اینطوریه 

خلاصه که قدمتون سر چشم

وبلاگ رمزی

دوست های عزیزم

وبلاگ قراره از مبدا رمزی بشه و رمزش هم میشه رمز اون یه پست خاص که بهتون دادم

۲۴ ساعت صبر می کنم تا اگر احیانا کسی یادش رفته بهم بگه

به امید نور و روزهای روشن تر

ای کاش

کاشکی و فقط کاشکی بشه که همین یه بار متحد بمونیم 


که هی فکر نکنیم تافته جدا بافته ایم


که فکر نکنیم خون مون رنگین تر از بقیه ست یا بیشتر می فهمیم و تریپ روشنفکری برداریم


کاش بشه که بفهمیم داخل و خارج نداره همه با هم متحدیم


اگر کسی نرفته از ایران شایداز عشق بیش از حدش به کشورشه شایدم نیست. شاید از سرخوشی باشه شایدم هم نیست. شاید توانش رو نداشته یا شاید اصلا دوست نداشته. شایدم از سراجبار به خاطر همسر و خانواده و هزار دلیل گیر کرده.


اگرکسی رفته از سردلخوشی نبوده. حتما دلیلی داشته یا شایدم نداشته و فقط بخاطر چشم و هم چشمی رفته. یا اصلا دوست داشته و دلش خواسته.


اوناییکه نشستن تو خونه و هیچ کاری نمی کنن یا نمی خوان یا نمی تونن یا کلا منفعلا. یا کلا صبوری و همدردی می کنن یا مثل گربه ایی که دستش به گوشت نمی رسه می مونن. یا شاید حرف زدن براشون راحت تره تا حالا هر قدمی برداشتن.


اوناییکه رفتن بیرون تو اون دو روز دی ماه یا واقعا صبرشون سر اومده بود یا جو گیر شدند یا اصلا خواستن با دوستاشون قرار بزارن که برن بیرون. حالا به هر دلیل رفتن، یا کشته شدند یا دستگیر شدند یا نه اصلا تونستند برگردند خونشون حتی بهت زده و ترسیده و شوکه شده.


هیچ کسی مطلقا هیچ کسی جای اون یکی نیست. قضاوت کار خداست و بس. پس کاش فقط برای یه بار فقط دهنمون رو بعد از تفکر باز کنیم. 


الان همه غم دارند.داخل و خارج نداره. مثل اینکه اوناییکه تو اصفهان عزادار شدند بگن تهرانیها برای ما غصه نخورن. 


خیلی کم هموطنی می بینم این روزا که تو فضای مجازی و غیر مجازی، غیر همدلی و همدردی حرفی بزنه یا کاری کنه. شاید جز معدود دفعاتیه که می بینم ۹۹ درصد مردم متحد شدند (من ایرانی ها رو می گما نه ساندیس خورها رو). چون هدفمون واحده و هممون برای یه چیز دلمون می تپه.


بدونیم ایران ارث بابای هیچ کدوممون نیست. یه کشور متعلق به همه ایرانی ها حالا هر جایی که هستند. اگر یه روستایی از روستاش برای پیشرفت مهاجرت می کنه به مرکز استان قرار نیست روستاش طردش کنه. 


تا بوده همه برای زندگی بهتر تلاش کردند. اب راکد که باشی می گندی اینو همه می دونن.


من خودم اونجا نیستم ولی قلبم، ریشه ام و خانواده اونجا هستند. پس تمام تلاشم رو می کنم تا به دنیا بفهمونم کشورم زیر چه فشاریه. و چه خوبه کسانی مثل زری جان (https://maneveshteh.blog.ir/) تو این دنیای مجازی هستند تا به ادم ایده بدن برای کمک و فعالیت منسجم و بهتر، به جای یه عده که فقط نک و ناله می کنن و فکر می کنن خودشون فقط تو این دنیا هستند و بس.


کاش همدل باشیم. این روزای سخت می گذره‌. نزاریم رو سیاهیش بمونه برامون. 


من یه انسان حقیر، دور از عزیزانم تا جاییکه بتونم و بمونم سعی می کنم برای ازادی نسل بعدمون. برای اینکه نسل بعدمون مجبور نشه مهاجرت کنه و بتونه کنار عزیزترینهاش با بهترین نحو زندگی کنه. یا اگرم خواست بره بخاطر هزار و یک دلیل اقتصادی و اجتماعی و.... نباشه فقط دلش خواسته باشه که رفته باشه.


از دیروز و بعد از صحبت یکی از همکارهای ایرانی با یه همکار ایرانی دیگه که اینجا به دنیا اومده و همه خانواده اش هم اروپا هستند این افکار توی سرم می چرخه. فکر می کنم شرایطمون مثل وقتیه که همه تو مراسم عزا حواسشون هست بیشتر مراقبت کنن که چی می پوشن و چی می گن بعد یکی یه دفعه اون وسط با ارایش خلیجی و لباس شب رنگ جیغ ظاهر میشه. الان حسم به حرفهای اون همکار اینه. هر چند من با کسی بحث نمی کنم این روزا. توانش رو ندارم. داشته باشم جایی صرفش می کنم که احتمال دو زار مفید بودنش وجود داشته باشه.


با یه سری از دوستای گلم تو اینستا در تماسیم تقریبا هر روز. کاش مثل شماها بیشتر تو این دنیا بود. کاش این غم برامون یکم سبک بشه. کاش بشه که تک تکتون رو بغل کنم در دنیای واقعی و بگم از شناختن چنین ادمهایی چقدر مفتخرم و چقدر برام عزیزید. 


کاش........



پی نوشت: این حرفها تو سرم می چرخید از دیروز. ببخشید اگر منسجم نیست. 

تو هر چقدر هم بلند داد بزنی الله اکبر، صدای بابای سپهر بلندتر بود.

عنوان ندارد

احساس سردرگمی دارم

حس می کنم بدنم کشش و توانش رو از دست داده

اروم ندادم

کتاب می خونم، فقط چند دقیقه، اینستاگرام رو باز می کنم، اونم چند دقیقه، اصلا می گم بزار برم بازی کنم، اونم باز نکرده می بندم. یه چرخه باطل

انقدر هشتگ زدم و تو x فعالیت کردم که دو تا از اکانتهام ساسپند شد. اکانت سوم رو با احتیاط و فیلترشکن استفاده می کنم. تا بشه سعی می کنم دایره دور خودم رو آگاه کنم. وظیفه ایی هست به دوشم که نزارم خون بی گناه ها پایمال بشه و جهان باید از این نسل کشی باخبر بشه و یادش نره.

حوصله آدم هایی که چشمشون رو روی کشتار مردم بستن رو هم ندارم، تقریبا همه رو به غیر از یکی بلاک و حذف کردم. آدم اگه با این حجم از کشت و کشتار باز هم نخواد بفهمه دیگه نفهمه و حتی شک می کنم نونش تو نفهمیدن.

وبلاگهایی رو که انگار آب از آب تکون نخورده و دوباره روزانه هاشون رو ثبت می کنن انگار که مردم شلغم زیرخاک کردند رو حذف کردم و دیگه دنبال نمی کنم.

بیشعوری و بی تفاوتی ادم ها رو نمی تونم دیگه به حساب دیگه ایی بزارم. چیزی که تو دو سه هفته گذشته زندگی کردم رو نمی تونم فراموش کنم تا بتونم چشمم رو روی این آدم ها ببندم. 

هیچ دلیلی یعنی هیچ دلیلی نمیشه برای کشتن ادم ها و قطع کردن ارتباط یه دولت برای مردم کشورش آورد. پس کسی که دنبال دلیله برای من مرده. 

توانی اگر دارم باید بزارم برای شادی برگشتن و در آغوش گرفتن هم وطنان واقعیم نه تحمل یه مشت ابله خود به خواب زده.

دیگه حتی نمی دونم خدایی هست که صداش کنم. یه بار همینجا نوشتم بازم می گم خدایی اگر بود فاجعه هولکاست نباید اتفاق می افتاد. و حال نسل کشی ایرانین بی پناهمون. اگر هستی و کاری نمی کنی دیگه برای منم خدا نیستی.

نمی دونم چند نفرتون فیلم نورنبرگ رو دیدین. اگر ندیدن حتما ببینید تا بفهمید شستشوی مغزی این کثافتای تشنه قدرت چقدر می تونه قوی باشه.


به امید آزادی و پیروزی

برای محدثه - فسقلی ( رمزش چهار رقم آخر شماره موبایلت به انگلیسی)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.