چرا نمی رسم

تو اتوبوس نشستم و دارم پر پر میزنم برای رسیدن به خونه

امروز انقدر سرکار بی قرار بودم که نگو

خبرم یه آزموزشی باید شرکت می کردم که تازه بعد از ثبت نام فهمیدم حضوریه و چون تاییدیه اش برای مدیر بخش می رفت نمی شد کنسلش کنم

اما صبح قلبم رو خونه جا گذاشتم و اومدم

بغض دارم و دلم می خواد زودتر برسم


رعد و برق

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سه شنبه نوشت

آقا مهمونها رفتن، دست و جیغ و هورای بلند

دیشب انقدر بیرون موندیم تا هواپیمای مهمون جان بلند شد بعد اومدیم خونه که اگر لازم شد دوباره بریم بکنیم بیاریمش

خدا رو هزار مرتبه شکر رفت دیگه

بعد چون بیزینس بود بهش گفتم احتمالا اینترنت داری، بپرس

یه نیم ساعت بعد از پروازش یه دفعه زنگ زد بهم، من قشنگ سکته کردم  ولی خودش گفت سریع صدای منو از بالای ابرها می شنوی، دیگه من یه نفس راحت کشیدم‌. می خواست تشکر کنه بنده خدا.

فسقل رو هم بردیم تحویل مامان و باباش دادیم‌. بچه از خستگی تو ماشین خوابش برده بود، البته که من به مامانش نگفتم چون سکته می کرد وگرنه  ولی خوب تعحب می کرد که چه سرحاله. 

آقا سوای این مهمون و مهمون داری، چقدرررررررر من از این ابروهای کلفت بدم میاد. یعنی قشنگ زیبای چشم رو می گیره. احساس می کنی یه تیکه موکت گذاشتن روی پیشونی. قشنگ هم یه روش شناختن خانومهای ایرانی شده اینجا. آقا هر چی مد میشه که به آدم نمیاد و قشنگ نیست. واقعا انگار بعضیا مغز ندارن و بجاش دستگاه کپی دارند. هر کی هر کاری می کنه اینا کپی می کنن. یا این ابروهایی که مدل نامرتب دارند مثلا. بابا لامصب یارو مدل یا هنرپیشست. دو کیلو گریم رو صورتشه، حالا ابروهاش هم اونطوریه. نه تو که یه شستشوی ساده رو از صورتت دریغ می کنی بعد ابروهای مدل عمو جغد شاخ دار رو تازه می زاری بهم ریخته باشه. یعنی قشنگ نماز وحشت لازم می شه بیننده.

دیگه همین. معلومه هنوز خسته و کلافه ام و غر دارم نه؟ یکی از وبلاگ هایی که خیلی دوستش داشتم تو اینستا امروز از خودش رونمایی کرد و باعث سکته من شد و این شد که بیام مطلب بالا رو بنویسم.

تا درودی دیگر بدرود

سلامی از داخل اتوبوس

دارم می رم دنبال دختر کوچولو

با ماشین نمی شد برم چون تو خیابونی که دفتر مامان و باباش هست اصلا جای پارک نیسن. بعدم گفتم با اتوبوس یکم زمان هم می گذره تا بیایم خونه

دیشب رفتیم فرودگاه و مهمون جان رو آوردیم خونه. من که پیاده شدم مثل اسب می دوییدم تا برسم بهش، گفتم تو کشور غریب مونده بنده خدا، حالا انگلیسیش فوله ولی اینجا اکثرا یا المانی می گن یا فرانسه و گفتم حتما اذیت شده. دیگه خودم پریدم رفتم سوال کردم و خانومه گفت ایرلاین داره کارها رو می کنه و موندنتون هیچ فایده ایی نداره اینجا. بهتون ایمیل می زنن. ما هم برگشتیم خونه و هر چی وایستادیم دیدیم ایمیل نیومد تا خودم رفتم تو سایت دیدم ری بوک شده برای امروز ساعت ۶ عصر.

حالا عصری دوباره ببریمش فرودگاه و دختر کوچولو رو تحویل مامانش اینا بدیم و ببینیم می تونیم خبرمون بیام خونه راحت؟  

آیا رواست؟

مهمان رو گذاشتیم فرودگاه

همونو اومدیم خونه، من تمام رو پتویی و اینا رو کندم بریزم توی ماشین

دستشویی مهمان رو شستم و ضدعفونی کردم

اتاق رو جارو و طی زدم 

که یه دفعه دیدم همسر می گه مهمان داره زنگ می زنه بهش

و بله......... پروازش کنسل شد

فقط عجله ایی دوباره یه روی پتویی کشیدم رو پتو و بالشت رو هم اوکی کردم

پریدیم سوار ماشین شدیم و برش داشتیم

حالا بدبختی چیه؟ فردا دختر کوچولو دوستمون رو هم باید نگهداریم

خدایاااااا کمک

مهمان؟ نه ممنون

به شدت درگیر و دار مهمانداری هستم

و می دونید که من اصلاااااا مهمون دوست ندارم 

آما چه کنم که ناچارم آقا می فهمی ناچار

یکشنبه شب مهمون می ره و دوشنبه کل روز باید از دختر کوچولو دوستمون نگهداری کنیم. من که مرخصی گرفتم که برم بچه رو بیارم اما همسر مجبور شد مرخصیش رو کنسل کنه بابت مهمونمون

الان منتظریم که بیدار بشه از خواب ظهر و بریم بیرون. 

خودمم کارم نیم ساعت پیش تموم شده و همسر هم که امروز عصر رو مرخصی گرفته کلا. 

شب هم برنامه رستوران داریم.

کاش زودتر یکشنبه بشه

توی یه پست رمزدار مفصلا در مورد مهمون جان می نویسم. کلی چیزا هست براتون تعریف کنم

عادی آیا؟

خیلی با خودم کلنجار می رم ولی حقیقتا بعد از چند سال هنوز وبلاگ رافائل رو هر روز چک می کنم تا ببینم برگشته یا نه

به جرات می تونم بگم جزء معدود آدمهای موفقی هست که تو زندگیم دیدم و من چقدر از خوندنش لذت می بردم.

خیلی خیلی حیفه که وجود نازنینش رو ازمون دریغ کرده.

به هر حال گاهی از خودم می پرسم عادی آیا که من ولش نمی کنم؟

 انسان به امید زنده ست.

یکم غیبت کنیم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.