سلامی از داخل اتوبوس

دارم می رم دنبال دختر کوچولو

با ماشین نمی شد برم چون تو خیابونی که دفتر مامان و باباش هست اصلا جای پارک نیسن. بعدم گفتم با اتوبوس یکم زمان هم می گذره تا بیایم خونه

دیشب رفتیم فرودگاه و مهمون جان رو آوردیم خونه. من که پیاده شدم مثل اسب می دوییدم تا برسم بهش، گفتم تو کشور غریب مونده بنده خدا، حالا انگلیسیش فوله ولی اینجا اکثرا یا المانی می گن یا فرانسه و گفتم حتما اذیت شده. دیگه خودم پریدم رفتم سوال کردم و خانومه گفت ایرلاین داره کارها رو می کنه و موندنتون هیچ فایده ایی نداره اینجا. بهتون ایمیل می زنن. ما هم برگشتیم خونه و هر چی وایستادیم دیدیم ایمیل نیومد تا خودم رفتم تو سایت دیدم ری بوک شده برای امروز ساعت ۶ عصر.

حالا عصری دوباره ببریمش فرودگاه و دختر کوچولو رو تحویل مامانش اینا بدیم و ببینیم می تونیم خبرمون بیام خونه راحت؟  

نظرات 4 + ارسال نظر
قورى سه‌شنبه 22 آبان 1403 ساعت 07:34 http://ketriyoghoriii.blogfa.com/

سلام بر خانم مهمون دار
چه ایده خوبی من بچه بودم اتوبوس سوارى و دوست داشتم که متاسفانه دو یا سه بار بیشتر قسمتم نشد
دستت درد نکنه همین کارهارو مى کنى که همه درست دارن بیان مهمونى خونت
امیدوارم الان به سلامتى رفته باشه مهمونتون

سلام به روی ماهت
والا گفتم وقت بگذره ولی آقای راننده اتوبوس خل شد انقدر این بچه حرف زد
لطف داری عزیزمممم
خدا رو شکر رفتن دیشب داشتم نصف می شدم از خستگی

مینو سه‌شنبه 22 آبان 1403 ساعت 07:21 https://aboutminoo.blogfa.com/

یه بار در مورد این رسم پدرخوانده و مادر خوانده هم بنویس برامون. به نظر موضوع جالبیه.

حتما مینو جان

اتشی برنگ آسمان دوشنبه 21 آبان 1403 ساعت 19:56

ببررررر و بیااررررر داریم ما

آخ گفتی مخصوصا که دل بیقراز هم داریم ما

سارا دوشنبه 21 آبان 1403 ساعت 13:38 https://15azar59.blogsky.com

سلامی به گرمی آبان شیراز با دمای ۲۶ درجه ظهر از درون مترو خط یک
.
ویرگول چقدر مهربونی که بچه دوستتون را نگه داشتید اونم تایم طولانی من بچه ها رو دوست دارم اما با والدینشون نمیدونم تاثیر سن هست یا بزرگ شدن بچه ام که اون حوصله را ندارم
بنده خدا مهمون و شما گرفتاری شدید ها

سارا بخدا که روا نیست
والا سارا جان مجبورم. همسر پدر خوانده دختر کوچولو هستش و اینطوری شد که مجبور شدیم در مقابل درخواست پدر و مادرش برای نگهداری دختر کوچولو سر تعظیم فرو بیاریم. تو کشورشون امروز تعطیل رسمیه ولی مامان و باباش چون وکیلن هر دو باید می رفتند سرکار، دادگاه دادشتند. این شد که این فسقلی رسید به ما. ۷ سالشه و آرومه.
خدا رو شکر گفتن ساعت چهار و نیم بیاریمش شوهر خواهر رو هم بزاریم فرودگاه یه نفس راحت بکشیم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد