احساس می کردم زیادی وابسته وبلاگم شدم و هی میام چک می کنمش
چند روز از دسترس خارجش کردم تا بتونم بدون اون زندگی کنم
قوری جان نازم چقدر داشتنت خوبه حتی همین مجازی و خوش به سعادت اونایی که واقعا در کنارت هستند.
زینت بانو جانم هم برگشتند از سفر و یکی دیگه از دلایل باز شدن دوباره اینجا به عشق حضورشون بود که نکنه بیان و به در بسته بخورن. آخ که انسان خوب و شایسته حتی به صورت مجازی بودنشون چقدر خوبه.
خدا پشت و پناهمون
امروز همسر صدام کرد تو اتاق کار و گفت داشته کارتهای بیمه مون رو چک می کرده که یادش افتاده گواهینامه منم چک کنه ببینه تاریخش چقدر به انقضاء نزدیکه که چشمش افتاده به عکس من روی گواهینامه.
بعد بهم می گه یه دفعه یاد عکس پاسپورتت افتادم (ما همه مدارک رو اسکن می کنیم و روی گوگل درایور یه کپی ازشون نگه می داریم)، خلاصه بهم با حرص می گه اخه چطوری این شکلی افتادی
به قدری جذاب و زیبا افتاده عکسم که انگار نه انگار عکس پاسپورته
اینو شما داشته باش در مقابل عکس پاسپورت همسر که شبیه شیرعلی قصاب افتاده
و از همین داشت حرص می خورد
البته که من عکس کارت شناساییم هم خیلی خیلی عالیه ولی جوری تو عکس پاسپورت در و داف شده که نگووووو
البته که زیبایی از خودمه ولی خوب دیگه
در مقابل عکس بج شرکت قبلی شبیه قاتل سریالی افتاده بودم، صد البته که دوربینشون بد بوده و گرنه در زیبایی من که جای سوال نیست 
چقدر بعضی وقتا برای یه غذای ساده ادم باید زحمت بکشه خدایی
صبح بعد از پختن نان و خوردن صبحانه یک ساعت نشستم و برای خودم کیف کردم، با مامان تصویری حرف زدم، رفته بودند آتشکده و کلی ذوق کرده بود از فضای موجود
بعد ساعت ده و نیم همسر گفت بیا بریم تو حیاط بشینیم. اما من گفتم که باید غذا رو اماده کنم و نمیام که اونم می خواست نره
هیچی گفتم خوب بیا بریم من یکم دیرتر میام. قهوه مون رو تو حیاط و زیر چتر بزرگ الاچیق طور خوردیم و بعد کمکم کرد بلیط قطار گرفتم برای چهارشنبه ماموریت. بعدتر یه هتل خیلی خوب برای سفر آبان پیدا کردم. کلی ذوق کردم که هتل به این خوبی رو با قیمت مناسب گرفتم. به برادرجانم مسیج دادم و برای تاریخ ازش نظر خواستم که منتظرم جواب بده.
بعدترش من اومدم تو و گوشت رو با پیاز میکس شده و زعفرون گذاشتم تو زودپز. بعد بادمجونها رو حلقه حلقه کردم و گذاشتن سرخ بشن. بعد هی رفتم تو حیاط و اومدم به بادمجونها سر زدم. یعنی انقدر رفتم اومدم تلف شدم از خستگی. پتوهایی که روی مبلها هست و می کشیم رومون وقت نشستن رو انداختم تو ماشین.
بعد اومدیم روکشهای مبل رو با هم کشیدیم و پتوها رو بردم تو حیاط و پهن کردم تا زیر آفتای سوزان خشک بشن.
گوشت رو نمک و فلفل و پودر غوره و زعفرون زدم و گذاشتم تو ظرف و بادمجونها و گوجه گیلاسی ها رو چیدم روش و فویل کشیده رفت تو فر. برنج هم رفت تو پلوپز. یکساعت وقت داشتیم. همینطوری نشستیم یکم و یه دفعه به ذهنم رسید برای دسر بستنی بخوریم با همراه میوه های قرمز دارچین دار. تو فریزر میوه های قرمز رو داشتیم ریختم تو قابلمه. چند جور مارمالاد خانوم یانی بهمون داده بود که اونا رو هم یه قاشق ازشون ریختم بو کمی شکر و دارچین گذاشتم رو گاز. یکم جوشید خاموشش کردم چون باید ولرم باشه برای سرو.
ناهار خوردیم با همراهی پوآرو جان و بعدم دسر و چایی و یکساعت چرت عصرگاهی. الانم کم کم چس فیلم رو درست کنم که با فیلم ببینیم.
خوب به امید خدا ما دوباره داستان خرید بوتمون شروع شد
پارسال که نزدیک ۱۱ تا خریدم و پس دادم. ببینیم این دفعه چطور میشه. البته این دفعه دو تا گرفتم ولی خوب سه برابر قیمت قبلی ها. برندش خیلی گرونه خاک بر سر
ولی دیگه دل زدم به دریا و سفارش دادم.
البته که اگر خوشم نیاد می تونم پس بدم و اولش هم پولی پرداخت نکردم (دو هفته بعد از دریافت سفارش باید پول رو بدی. اگر نگه داشتی سفارشت رو البته و گرنه که پس می دی و تمام)
پروسه بسیار خسته کننده ایی این خرید بوت که من نزدیک یک سال درگیرشم.
این هفته چهارشنبه می ریم ماموریت یه روزه. امروز باید بلیط قطار هم بگیرم.
اومدم دراز کشیدم تو حیاط روی مبلهای خوشگلمون. خیلی دوست داشتنی شده حیاطمون. فقط من مشکل پرایوسی دارم. این که بیام تو حیاط احساس عدم امنیت می کنم.
همین الان وسط پاراگراف بالا یادم اومد منتظر بودم آفتاب بشه تا روکش مبل خودم رو بشورم. پریدم رفتم همه رو در اوردم و ونیش زدم و ریختم تو ماشین. یک ساعت دیگه تموم میشه و میارم می زارم تو حیاط تا یک و نیم که از خونه بریم بیرون. شک دارم تو یکساعت خشک بشن ولی خوب هموم افتاب یکساعتم غنیمته. من دو و نیم وقت ناخن دارم و بعدش هم می ریم یکم بگردیم تا ساعت شش و نیم که با سیلیوینا قرار داریم.
مامان و بابا هم با برادرجانم این هفته رفتن یزد که بعدش برن کرمان و اصفهان. هفته پیشم تبریز بودن. برادرجان برای کار می ره و مامان اینا رو هم با خودش برده. امیدوارم خیلی بهشون خوش بگذره.
برای خارج نشین ها اخر هفته خوبی ارزو می کنم و برای بقیه عزیزان هفته ایی پر از عشق و خوشی
شانس میارید نمیام بنویسم
انقدر حرف دارم که بیام بگم ولی نمی دونم چرا هی نمیام
امروز اقای همسر جان بی ادب (معلومه عصبانیم از دستش آیا) ۵۰ دقیقه دیر اومد برای غذا خوردن و این شد که من چنان ضعفی کردم که نگووووو. تازه بعد از سه ساعت سر دردم خوب شده یکمی.
دیروز بعد از دو هفته رفتم دفتر چون دایرکتور جدید قرار بود بیاد. ناهار با رئیس یونیتمون دوتایی رفتیم خوردیم. خیلی خیلی باحاله این مرد. یه اقای ۶۰ ساله ایرلندی. انقدر قشنگ در مورد خانوادش حرف می زنه که نگووووو. یه نوه هم داره که جونش براش می ره. دخترش در آستانه طلاقه چون بعد از ده سال زندگی مشترک و داشتن یه نی نی چند ماهه، کاشف به عمل اومده همسر دکترش چهار تا همسر دیگه هم داره. واقعا دنیا داره به کجا می ره آخه. و این بنده خدا بیش از حد نگران دختر دلبندشه. دختر خانوم هم خودش وکیله. نمی دونم واقعا چرا این ادمهای عوضی گیر یکی مثل خودشون نمی افتن هیچ وقت.
دستیار ابله بنده هم دیروز حضور بهم رساندن و بعدش که منو و رئیس و یکی دیگه از مدیران حرف می زدیم ایشون به من مسیج دادن جلسه اس؟ منظورش اینه چرا اون نیست پس. خدایا شر این مرد را از سر من کم کن زودتر. رئیس جانم البته داره تلاشش رو می کنه که زودتر اینو رد کنه بره. خدا هم یه کمکی بکنه خیلی عالی میشه دیگه.
داریم برنامه می ریزیم که بریم برادرجانم رو ببینیم ایشالا بی حرف پیش. سه ساله ندیدمش و دلم براش یه ذره شده. البته برناممون میشه برای ابان اگر خدا بخواد.
از شگفتی های اخیر هم اینو بگم که بعد از هیجده سال زندگی مشترک، دوشنبه برای اولین بار غذام ته گرفت. قورمه سبزی عزیزم یه لایه چسبید به زودپز. چون رفتم یه جلسه مسخره و یادم رفت کمش کنم. یه نفرم تو جلسه کلا قاطی داشت و ما انگار در مورد زمین حرف می زدیم و اون مریخ. دیروز با برگزار کننده جلسه کلی خندیدم تو دفتر. تازه شش هفت ماهه پیش ما شروع به کار کرده و بنده خدا فکر می کرد چون اطلاعاتش کافی نیست نمی تونه متوجه حرفهای اون بشه که بهش گفتم اصلا اینطوری نیست و حرفهای اون بی ربط بوده.
اهان اینم بگم که دیروز در راه برگشت به خونه پاشنه کفشم شکست. خیلی خیلی عجیب بود واقعا که چطوری اینطوری شد. شانس اوردم تو شرکت اینطوری نشد اونم دیروز که بازدید به این مهمی داشتیم. البته مامان جانم مطمئن بودند که چشمم زدند و بخاطر همون این اتفاق افتاده. خدا داند و بس.
من در تمام طول زندگیم صورتم رو با صابون شستم، صابون دستشویی و جز کرم نیوآ معمولی هم هیچی بهش نمی زدم. بعد شما بگو دریغ از یک جوش یا یک میلمتر چروک. صورتم همیشه صاف و یکدست مثل ایینه بود. ماه پیش گفتم زن دیگه ۴۰ رو رد کردی بیا و به پوستت برس. یه شوینده خفن برای شستشو صورتم خریدم ۲۵ یورو ناقابل. حالا صورتم پر از جوش های زیر پوستی شده و انگار ملتهبه اصلا. هیچی دیگه دیروز یه پاک کننده ارایش خریدم که آلواورا داره تا یکم پوستم رو اروم کنه و دوباره برگشتم به همون صابون عزیزم. والا به ما از این چسان فیسان ها نیومده انگار. یه کرم هم خریده بودم که کلا می ترسم بزنمش و باید بدم مامان حالا. کاش چیزی که خودش مثل ادم کار می کنه رو انگولک نکنیم.
برم دیگه گفتم همون بهتر نیام حرف بزنما. در پناه خدا باشیم همگی
چه خبرا؟
خوبین؟
اینجا که خبر خاصی نیست
چون همه رفتن مرخصی منم از خونه کار می کنم. والا برم دفتر بگم چی؟
کار هم نیست خدا رو شکر دوباره بخاطر همون دلیل بالا
و انگار که من در مرخصی باشم
صبحها پا می شم، لپ تاپ رو روشن می کنم و برای خودم تو خونه می گردم. کارا رو می کنم، غذا درست می کنم، لباسها رو می رنم بشوره، ....
ولی حوصله ام سر می ره. انگار وقتی شلوغتره بهتره.
هوا هم بارونیه و در حال دق دادن من.
فردا صبح ساعت ۸ صبح وقت فیزیوتراپی دارم و بعدش در یک حرکت معجزه آسا وقت ترمیم مژه گرفتم. مژه هام رفته بودند رو اعصابم. هر چی دفعه اول خوشگل شده بودند این دفعه خوب نشدند بی ادبا. که خیلی جای تعجب داشت چون تیمشون کلا حرفیه ایی خیلی. کار دختره رو دوست نداشتم اصلا. حالا فردا برم درستشون کنم و زود بیام.
فردا شب هم با دوستامون قرار رستوران داریم که کاش کنسل بشه چون تازه قرارمون ساعت هفت و نیم شبه. اونا هم از اینان که کنده نمی شن از تو رستوران.
شنبه هم شب خونه سیلوینا دعوتیم. که اون خوبه و دوست دارم.
دیشبم رفتیم استاد رو برداشتیم و رفتیم رستورانی که خودش پیشنهاد داده بود. بد نبود غذاش ولی خیلی گرون بود بیخودی. نزاشتیم حساب هم بکنه. انقدر اون ما رو برده که حالا حالا جا داره محبتش رو جبران کنیم حقیقتا.
قبل اون دوازده روز، همسر کتاب دائی جان ناپلئون رو خوند، انقدرم می خندید که نگو. من داشتم اون موقعه برای بار ده هزارم هری پاتر می خوندم. تو اون دوازده روز، وقتی سفر بودیم منم کتاب رو شروع کردم. وای عاشقش شدم رفت. یعنی خدا خیرش بده انقدر خندیدم که نگو.
بعدشم که برگشتیم سریالش رو دیدیم. واقعا شاهکار بود.
بعدش هم همسر گشت و دید کتابش به فرانسه ترجمه شده. دو تا خریدیم برای استاد و سیلیونا. مال استاد رو دیشب دادیم و مال سیلیونا رو هم شنبه می بریم. دلم می خواد نظرشون رو بدونم. ناگفته نماند که ترجمه بسیار بسیار فاخری هم داره. یعنی قشنگ حس و حال خود کتاب رو منتقل می کنه.