از دو هفته پیش شروع می کنم به تعریف کردن.
جمعه کت با همسر و دخترش مهمونمون بودن. قدرتی خدا فقط ۲۰ دقیقه دیر اومدن که رکوردی بود در نوبه خودش. شام هم پیش غذا بادمجون شکم پر بود و غذای اصلی مرغ درسته تو فر که هر دفعه می خوان بیان باید همینو درست کنم انقدر دوست دارن. دسر هم که کیک تولد داشتیم و بعدش هم فیلم عروسیمون رو گذاشتیم و دیدیم. مثل همیشه خیلی خوش گذشت.
شنبه شبش قرار بود بریم دنبال استاد و شام بریم بیرون. چون روکش دندونم روز قبلش کنده شده بود نمی تونستم غذای گوشتی و سفت بخورم. این شد که بخوردن پیتزا بسنده کردم. ولی استاد کلی اعصابمون رو خورد کرد. البته با بیش از ۸۰ سال سن خوب انتظار زیادی هم نمیشه داشت. پیتزا سفارش داده بود و می گفت این پیتزا قبلا اینجوری نبوده و یه جور دیگه درست می کردین. در صورتیکه اشتباه می کرد و قبلا هم همین بوده. اونجا هم بهش گفتن بگید تا یه چیز دیگه براتون بیاریم ولی نخواست و تا اخرش نق زد. من موقع حساب کردن از سرپیش خدمتشون که دوستمون هم هست خیلی عذرخواهی کردم و بیشتر از مبلغ همیشه هم انعام دادم ولی خوب کوفتمون شد رستوران رفتن. بردیم گذاشتیمش خونه و برگشتیم خونه. یکشنبه هم هیچ کار خاصی نکردیم و از ترس دندونم حتی چس فیل هم نخوردم.
از دوشنبه اش هم که کار کردیم و تازه بعد از سه چهار ماه کار من شروع کرد برگشتن به روال عادی و ارومتر شدن. پنج شنبه اش قرار بود بریم یه جایی که جاب دی گذاشته بود و برای همین اومدیم دفتر و نگم چه بارونی هم می اومد. رفتیم هر جوری بود و رسیدیم دیدیم یا خدا یک کیلومتر سفر ورودیه. تو اون بارون مردم با چتر تو خیابون وایستاده بودند. هیچی همونو کج کردیم و برگشتیم. رفتیم رستورانی که نزدیک محل کار همسره و ناهار خوردیم. من سالاد مرغ و بیکن سفارش دادم که گفتم بیکن نریزه (از طعمش فقط تو پاستا خوشم میاد) و همسر هم غذای روزشون رو گرفت که یه جور پاستا بود. خوب بود غذاهامون و دوست داشتیم. ولی بعد از ظهرش خیلی خیلی خسته بودما، داشتم تلف می شدم قشنگ. می خواستیم یه نمایشگاه بریم عصرش که من به همسر گفتم نمی تونم اصلااااااا. برگشتیم خونه و شبم زود خوابیدیم.
جمعه اش از قبل قرار بود بریم رستوران چینی. به همسر گفتم به کت اینا هم بگیم بیان و موافق بود. این در حالیه که مطمئن بودیم نمیان. بهش گفتم و در کمال تعجب گفت میان. خودش هم می گفت سورپرایز شدیا که ما میایم. کلی هم خندیدیم. رستوران هم با ده دقیقه تاخیر رسیدن که در نوع خودش بی نظیر بود واقعا. اونم تا بچه رو بزارن خونه برادرش یکم دیر شده بود. اونشب هم خیلی خوش گذشت بهمون و کلی خندیدم.
شنبه قرار بود بریم خونه دوست و همکار سابق همسر که خدا رو شکر کنسل شد چون کرونا گرفته بودند و درحالت ذوق مرگی کل شنبه و یکشنبه رو موندیم خونه و استراحت کردیم.
دوشنبه صبح تا من دوش بگیرم و بیام، همسر با موفقیت خودش رو تو دردسر انداخته بود. موقع نرمش صبحگاهی کمرش گرفته بود. رفته رفته هی بدتر و بدتر می شد. دیگه من به دکتر ایمیل زدم و توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده و خودمم به همسر مسکن دادم. اما تمام روز رو درد داشت و فقط می تونست ایستاده کار کنه. بلاخره سه شنبه با دکتر حرف زدیم و گفت حتما باید بریم مطب تا معاینه کنه. خودمم سرماخورده و بی جون بودم. چهارشنبه رفتیم مطب. دکتر بهش آمپول زد و دارو داد و فیزیوتراپی نوشت. منم معاینه کرد و دارو داد. به هر دومون هم تا جمعه مرخصی استعلاجی داد.
بعدش که همسر نمی تونست رانندگی کنه و من با اینکه خودم میزون نبودم نشستم و رفتیم به سمت دندون پزشکی. تو مسیر یه کافه فوق العاده گوگولی هم توقف کردیم به صرف چای و کافه و شیرینی. ۱۱ وقت داشتم روکشی که افتاده بود رو بچسبونم. اون انجام شد و رفتیم ناهار خوردیم و بعد رفتیم برای ایمپلنت. قرار بود سه تا دندون رو انجام بده که دکتر هم کتفش درد می کرد و فقط تونست دندون جلو رو انجام بده. مشکل اصلیم این بود که نمی دونستم می خواد چیکار کنه و یکم ترسناک بود چون همه اتاق رو استریل کردند و خودشون و منو لباسهایی شبیه اتاق عمل پوشوندن. بعدش که از روی تخت بلند شدم مثل بید می لرزیدم. دکتر گفت تا دو هفته باید مواظب لثه ام باشم (امروز ناهار گوشکوبیده خوردم با ترشی که کلی سوخت لثه ام بی ادب). دیگه برگشتنی بخاطر وضع من همسر نشست پشت فرمون. وسط راه هم رفتیم داروخانه و خرید و اومدیم خونه. البته همین کارهایی که عموما سرعتی انجام می دیم کلی زمان برد چون همسر قدمهای مورچه ایی بر می داشت بخاطر کمرش و اون تیر کشیدنهای دائم. برگشتنی برای استاد دو تا کدو تنبل گنده خریدیم چون خودش پیدا نمی کرد.
همون روز هم پیام دادم و خدا رو شکر فیزیوتراپم برای پنج شنبه به همسر وقت داد.
پنج شنبه صبح من خودمم پرسیدم و گفت قبل از همسر برم. این شد که دوتایی ساعت ۱۳:۳۰ رفتیم و اول همسر و بعد من و له و لورده اومدیم بیرون. بعدش بنزین زدیم و اومدیم خونه.
جمعه کلا خونه بودیم و حلیم و نون بربری درست کردیم و استراحت کردیم. همسر خیلی بهتر بود خدا رو شکر.
شنبه من وقت ناخن داشتم و همسر هم رفت کدو تنبلها رو بده به استاد. بعد رفتیم خونه و ناهار سوپ کدوحلوایی خوردیم که بد نبود. ساعت ۵ هم رفتیم دنبال کیک و رفتیم خونه سیلوینا که تولدش رو با تاخیر جشن بگیریم. براش یه روسری ابریشم از ماکس مارا گرفته بودیم و بعلاوه کیک تولدش.
اونشب خیلی خوش گذشت. ۱۲ گذشته بود که پاشدیم. بغیر از ما یکی دیگه از همکارهای همسر هم بود. شام هم مرغ و برنج داشتیم که خیلی خیلی خوشمزه بود.
دیروزم که داشتیم صبح رو به تنبلی می گذروندیم که شوهر خواهری زنگ زد به همسر جان و نتیجه این شد که من براش بلیط هواپیما بگیرم. باید بره جایی و بعدش میاد اینجا پیش ما و پنج روز می مونه. امیدوارم بتونیم ازش بخوبی پذیرایی کنیم. دو هفته دیگه میاد. نشستم سه تا هم بلیط گرفتم براش. دیگه دستم راه افتاده و بقول مامان باید برم تو آژانس هواپیمایی کار کنم. خیلی هم علاقه داشتما ولی نشد دیگه.
امروز که اومدیم دفتر و در خدمت خلق خداییم.
ببخشید طولانی شد، امیدوارم حوصله تون سر نره از خوندن روزانه های من
دیروز صبح همسر طبق معمول چند تا حرکت ورزشی انجام داده و رگ سیاتیکش گرفته از همون موقع و بسیارررر درد داره و نمی تونه تکون بخوره.
از دیروز منتظر تماس دکتر بودیم و بلاخره امروز زنگ زد. قرار شد فردا بریم مطب. چون باید معاینه بشه.
خودمم دو هفته پیش،نه که خیلی دندون دارم، یکی از روکش های دندونم افتاد (گریه کنید مسلمونا). حالا فردا صبح ساعت ۱۱ وقت دارم برای اون و ساعت ۲ برای ایمپلنتها. و بدیش اینه که ایمپلنت ها رو جاشون رو آماده می کنه اما خود دندون رو دی ماه می زاره. خسته شدم بخدا با این دندونهای ....
علاوه بر اون هم دو روزه خودم مریضم، سرما خوردم انگار.امروز انقدر بی حال بودم از ظهر به بعد کار نکردم. گفتم فردا و پس فردا رو هم نمیام. البته بخاطر دندونم دکتر از یه روز جلوتر گفته آنتی بیوتیک بخورم. که امیدوارم برای این مریضی هم کمک کننده باشه.
این که همسر هم اینطوریه باعث شده کارم بیشتر بشه. یعنی دیگه تمام کارها مثل آشغال بیرون بردن و هزار تا کار کوچولو و کمکی دیگه که بهم می داد رو باید خودم انجام بدم.
حالا امیدوارم فردا بیدار می شیم بهتر شده باشیم هر دو.
فعلا همینا تا بهتر بشم بیام بنویسم
مواظب خودتون باشید
آنان که فرشتگان، جانشان را در حالی که ظالم به خود بودهاند میگیرند، از آنها پرسند که در چه کار بودید؟ پاسخ دهند که ما در روی زمین مردمی ضعیف و ناتوان بودیم. فرشتگان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن هجرت کنید؟! و مأوای ایشان جهنم است و آن بد جایگاه بازگشتی است.
مگر آن گروه از مردان و زنان و کودکان که ناتوان بودند و گریز و چارهای برایشان میسّر نبود و راهی (به نجات خود) نمییافتند.
آنها امیدوار به عفو و بخشش خدا باشند، که خدا گناهشان را میبخشد و خدا بخشنده و آمرزنده است.
و هر کس در راه خدا (از وطن خویش) هجرت کند در زمین برای آسایش و گشایش امورش جایگاه بسیار خواهد یافت، و هر گاه کسی از خانه خویش برای هجرت به سوی خدا و رسول بیرون آید و در سفر، مرگ وی فرا رسد اجر و ثواب چنین کسی بر خداست و خدا پیوسته آمرزنده و مهربان
تولدم مبارک، دست و جیغ و
هوراااااا 
امروز آخرین روز
تعطیلاتمونه، نمی خواممممممم 
واقعا دلم نمی خواد
برگردم ولی خوب پول عامل مهمیه دیگه 
سفرمون هم پر از حاشیه بود، یعنی هر چی برامون تا حالا اتفاق نیفتاده بود اتفاق افتاد
اصلا از همون جمعه که پرواز داشتیم یه جوری دلم شور می زد نمی دونم چرا ولی همش یه طوری بود دلم
پرواز اولمون ۴۵ دقیقه با تاخیر بلند شد به علت مشکلات هوایی، البته خدا داند چون اینجا هوا کاملا آفتابی بود حالا شاید اون بالاها خراب بود. در نتیجه از اونجاییکه بین دو پرواز فقط ۵۰ دقیقه فاصله بود وقتی رسیدیم به گیت پرواز دوم درش رو بستن. به خانومه می گم لامصب دیدن پروازمون نشسته که چرا صبر نکردید برامون، می گه صبر کردیم دیگه در صورتیکه پرواز سر ساعت داشت انجام می شد. پروازمون ری بوک شد برای ساعت ۱۰ و نیم شب اون موقع ساعت چند بود؟ یک ظهر. گفتن برین کانتر سوسیس ایر تا براتون کارت پرواز صادر بشه. دوباره برگشتیم جای اول و یه عالمه تو صف موندیم و آخرش گفتن پروازتون چون با امیریتز ری بوک شده خودت باید برید چمدونتون رو تحویل بگیرید و برید دم کانتر تا کارت پرواز صادر بشه براتون. اون موقع ما تو سالن ترانزیت بودیم و رفتیم سمت تحویل بار که گفتن دو سه ساعت دیگه بیاین برای تحویل چمدونتون. دیگه نتونستیم برگردیم تو سالن ترانزیت. رفتیم سمت کانتر امیریتز و خانومه گفت جاهاتون فرق داره و ته هواپیما هستید. گفت چون هواپیما کاملا پره فقط می تونه بیارتمون جلوتر و دو تا صندلی با فاصله بهمون بده که خیلی تشکر کردیم و گفت ساعت ۷ شب بیاید با چمدونتون تا کارت پرواز بدم بهتون. رفتیم نشستیم غذا خوردیم، همبرگر، که صد رحمت به مک دونالدز، فقط مزه سس کچاپ می داد. بعدش یه چایی و یکم بعدش قهوه خوردیم و از فرودگاه رفتیم بیرون. رو به روش یه مرکز خرید بود رفتیم گشتیم اون تو. یه سوپر مارکت بزرگ هم داشت که اونجا شکلات تلخ مورد علاقه همسر رو پیدا کردیم مارک Frey. دیگه ۱۲ تا خریدیم چون اینجا گیر نمیاد و همسر ظهرها بعد ناهار حتما یه تیکه شکلات می خوره. بعدش برگشتیم تو فرودگاه دنبال چمدونمون که نیومده بود، آقاهه پیگیری کرد و یه ربع بعد اومد. گرفتیمش و رفتیم سمت کانترها نشستیم تا باز بشن. یکم بعد چمدون رو تحویل دادیم و کارت پرواز رو گرفتیم و رفتیم داخل. بخاطر تاخیر سوسیس ایر بهمون ووچر غذا داده بود. رفتیم نزدیک گیت و یه جا نشستیم تا گیت باز بشه یه چیزی هم خوردیم. کم کم رفتیم سوار شدیم و صندلی من جلو صندلی همسر بود. حالا خدا رو شکر صندلی های امیریتز پهن و راحته. اونم با یکساعت تاخیر بلند شد که من دیگه داشتم خل می شدم. تازه خوابم برده بود که مهماندار بیدارم کرد که غذا می خوری؟ می خواستم بگم که ساعت ۱ نصف شب کی غذا می خوره اخه الاغ؟ اما چیزی نگفتم ولی دیگه مگه خوابم برد، جون دادم تا صبح. بلاخره رسیدیم و تاکسی رزرو کرده بودم از قبل و رفتیم هتل. وسایل رو گذاشتیم تو اتاق و رفتیم صبحانه که خوب بود صبحانش. بعد اومدیم تو اتاق و من یکساعت بیشتر نخوابیدم و همسر سه چهار ساعتی خوابید. بیدارش کردم دوش گرفت و کارمون رو کردیم رفتیم بیرون یکم گشتیم و ناهار خوردیم و حدودهای هشت اومدیم هتل. کارامون رو کردیم و رفتیم که بخوابیم. من همش نگران بودم همسر بتونه بخوابه. یک ساعت نبود خوابیده بودیم از سر و صدای حرف زدن تو راهرو بیدار شدم و همش دعا دعا می کردم همسر بخوابه. یکم بعدش صدا قطع شد و خودمم خوابم برد. ساعت ۳ بیدار شدم دیدم همسر بیداره. ولی چیزی نگفت و همش می گفت بخواب. طول کشید ولی خوابم برد. صبح که بیدار شدیم همسر گفت ساعت ۲ از سر و صدای مهمونی یکی از اتاقها بیدار شده و رفته رسپشن و دعوا کرده باهاشون و اونا هم رفتن سراغ اون اتاق و صدا قطع شده. من رفتم پایین و گفتم اتاقمون رو عوض کنید و من از قبل نوشته بودم تو بوکینگ که یه اتاق اروم می خوام. خلاصا گفتن اتاقتون رو ظهر عوض می کنیم. ما هم رفتیم استخر و عصری اتاق عوض شد. باور کنید یا نه دوباره ساعت دو و خورده ایی از صدای مهمونی بیدار شدیم. کارد می زدی خونم در نمی اومد. زنگ زدم رسپشن و گفتم این دومین شبه که تکرار میشه این برنامه و اونا عذرخواهی کردن و گفتن الان حراست رو می فرستن بالا. چهل و پنچ دقیقه بعد هنوز صدا می اومد. دوباره زنگ زدم و دیگه قاطی کردم، گفتم اگر از عهده مهمونهای هتل برنمیاین زنگ بزنم پلیس و تق گوشی رو کوبیدم. یکم بعد نمی دونم صدا قطع شد یا ما غش کردیم. صبح بیدار شدم رفتم پایین به رسپشن گفتم می خوام با مدیریت صحبت کنم اونم گفت شکایت دارید می خواستم بگم نه اومدم صبح بخیر بگم. گفتم بله دو شبه که ما نمی تونیم بخوابیم و این چه مسخره بازیه در آوردید. مدیریت اومد و کلی عذرخواهی کرد و گفت امروز اتاقتون رو عوض می کنم و منم که قاطی گفتم لازم نکرده دیروز هم همینکار رو کردید نتیجه نداد که گفت نه این دفعه حتما درست میشه و کلی عذرخواهی کرد. ما هم بعد از صبحانه دوباره رفتیم کنار استخر و بعدش حاضر شدیم رفتیم بیرون و بعد از برگشت دیدیم اتاقمون عوض شده و اینجا واقعا صدا نمیاد. مشکل هتل این بود که یک سری از واحدهاش استخر داشت و این مهمونها و سر و صداها مال اونا بود. هتلش Five Jumeirah Village بود. یعنی کلاهتون هم که افتاد نرید اینجا. کلا فقط برای زیر بیست و سال خوبه این هتل.
خلاصه اون شب بلاخره خوابیدیم و تا اخرش دیگه مشکلی پیش نیومد. اون چند روز هم کارمون صبحانه خوردن و استخر رفتن و گردش و غذا خوردن بود. یکشنبه ناهار رفتیم رستوران ایران زمین که واقعا غذاش خوب بود، ما کوبیده خوردیم. فقط دسرش که نون خامه ایی بود رو من خیلی دوست نداشتم خامه اش رو. سه شنبه هم صبح همسر صبحانه تو هتل خورد و بعد رفتیم من کله پاچه خوردم. آب گوشتش رو خیلی مزه اش رو دوست نداشتم اما بناگوشش بد نبود. کلا انگار از افغانستان بودند نه ایران و یه جور دیگه بود طعم کله پاچشون. ولی خوب بود. بعدم که گردش و ناهار هم رستوران ایتالیایی خوردیم. چهارشنبه هم که امتحان داشتم و شبش هم رفتیم یه بار ایرلندی که خیلی خوب بود و الکل هم سرو می کردن با قیمت خون پدر بزرگوارشون. البته تو هتل هم الکل بود و مینی بار ما تا خرخره توش پر از الکل بود. اصلا یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین. قیمتها هم چهار برابر اینجا یا بیشتر.
جمعه صبح هم پرواز برگشتمون بود که سر وقت انجام شد و گفتیم خدا رو شکر اوکیه. رسیدیم فرانکفورت برای پرواز دوم که بیش از حد شلوغ بود. به آقای کنترل می گم ما ۴۰ دقیقه دیگست پروازمون گفت می رسید نگران نباش. گور به گور شده باعث شد ما کلی بدو بدو کنیم. تو چک بازرسی به داروی کبد همسر گیر دادن و پلیس اومد و چک کرد و بعد ۱۰ دقیقه بلاخره گفتن برید هیچی نیست. بعد دوباره چک پاسپورت و صف طولانی. انقدر دوییدیم که من دیگه احساس می کردم پای چپم داره می شکنه. به همسر گفتم اگر می تونه و جون داره جلو جلو بره و بگه من دارم میام. رسیدیم به گیت و خدا رو شکر اونا منتظر مسافرها مونده بودن. ۵۰ دقیقه بعد تو فرودگاه خودمون پیاده شدیم و رفتیم که چمدون رو تحویل بگیریم که یهو همسر گفت ایمیل اومده که چمدون تو فرانکفورت جا مونده. می خواستم خودم خفه کنم بخدا. هر چیزی که تا حالا برامون اتفاق نیفتاده بود رو ما تو این سفر تجربه کردیم خدایی. رفتیم از قسمت بار پرسیدیم گفت اگر چمدونتون تا عصر بیاد ما امروز براتون میاریم. که تو ایمیل نوشته بود با پرواز ده و بیست دقیقه میاد. دیگه مشخصات و اینا رو همسر داد و رفتیم سوار ماشین شدیم و اومدیم خونه. صبحانه خوردیم و من رفتم خوابیدم سه ساعت و نیم یه کله. بیدار شدم همسر گفت از فرودگاه زنگ زدن و دارن چمدون رو میارن. دیگه من سریع ناهار درست کردم، باقالی پلو با مرغ و سالاد و اینا. خوردیم و دوباره خوابیدیم. قبل ناهار البته چمدون اومد ذلیل مرده.
شنبه هم رفتیم برای ناخن من و بعدم ناهار خوردیم و رفتیم خرید برای خونه چون هیچی نداشتیم تو خونه. اومدیم خونه و جا به جاشون کردیم و فیلم دیدیم. یکشنبه هم صبح نون پختم و ناهار هم جاتون خالی کباب مایتابه ایی خوردیم. عصر هم که مثل همیشه فیلم و چس فیل. امروز که روز تولدم بود برای صبحانه یه نون خیلی خوشمزه داشتم. شکلش مثلثیه و توش مثل کروسان لایه لایه ست و روش پر از کنجده. قرار بود شام بریم بیرون که من گفتم تو خونه رکلت بخوریم چون خیلییییی دلم می خواست و در نتیجه حین دیدن قطار سریع السیر پوآرو غذای خوشمزمون رو خوردیم. من عاشق این قسمت پوآرو هستم و همیشه هم بغضی می شم. خیلس دردناکه این قسمتش.
چون تاریخ تولدم به میلادی افتاده فردا، کیک رو فردا می خوریم. البته که فردا کار می کنیم ولی بعد از کار می ریم کیک می خریم و بعد از فیزتراپی می خوریمش.
این بود تعطیلات ما. با اینکه یکم عجیب بود ولی خوش گذشت و خیلی ریلکس کردیم آخ یادم رفت بگم الان ویرگولی برنزه در خدمت شماست. کلی خوش رنگ شدم دوباره. فعلا شبتون بخیر تا بعد
اخ تا فاطمه نیومده گیرم بندازه هدیه تولدم هم کنسرت استاد شجریان و استاد انوشیروان روحانی شد. چون اون جلو جلو خریدیم بلیطش یکم زیادی گرون شد و تازه پول قطار و هتل هم باید بدیم. این شد که مثل یک دختر شخیص و با درک به همسر گفتم دیگه کادو نده چون همین شد کادوم.
فردا این موقع خونه ایم امید به خدا
ولی من نمی خوامممممممم برگردم
اینجا هوا ۳۵ درجه ست و خونه ۱۳ 
به همسر می گم پاسپورتم رو پاره کنم و بمونم
خدایا من هوای گرم می خوامممممممم کمک
کنار استخر دراز کشیدم، همین الان از تو اب اومدم بیرون
چون گرمه باید زود زود برم تو آب
همسر دو تخت اونورتر زیر سایه بون داره کتاب می خونه
صبح ساعت هفت و نیم پاشدیم و دوش گرفتیم و کارامون رو کردیم و رفتیم صبحانه.
روغن برنزه کننده ام رو جا گذاشته بودم کنار استخر. بعد از صبحانه پرسیدیم و روغن رو بهمون دادن.
رفتیم بالا، طبقه ۳۸، مایوهامون رو پوشیدیم و اومدیم پایین دوباره.
تا ساعت یازده و ربع باید برگردیم بالا. امروز یه امتحان انلاین دارم. سه بخش جداست: ساعت دوازده، سه، پنج و نیم. یه امتحان ورودی برای شغلی با موضوع Transport. خیلی تخصیصیه. من همینطوری اپلای کردم حتی مطمئن بودم دعوتم نمی کنن اما دعوت شدم به امتحان.
خوب الان اومدیم بالا تو اتاق. تا ۱۰ دقیقه دیگه امتحان شروع می شه. سپردم به خدا. اگر خوب و صلاح هست قبول بشم. خیلی وقته یاد گرفتم به زور نخوام.
صبح یه عالمه صبحانه خوردیم که گرسنه مون نشه. امتحان که تموم بشه می خوایم بریم دوبی مال رستوران جیا. تو اینستاگرام خیلی وقته فالو دارمش. گفتیم بریم ببسنیم غذاش هم به اندازه عکسهاش خوب هست یا نه.
یکشنبه رستوران ایران زمین هم رفتیم کباب خوردیم. خوب بود غذاش. اصلا سنگین نبود. راستی دیروز صبح رفتیم کله پزی. بلیییی بلاخره ویرگول کله پاچه خورد. حالا میام تعریف می کنم فعلا برم تا امتحان شروع نشده.