خانه عناوین مطالب تماس با من

هر روز

هر روز

سرآغاز همواره دلپذیر است، در آستانه اما درنگ باید کرد

همین که هستی، همین که لابلای کلماتم نفس میکشی، راه میروی، در آغوشم میگیری، همین که پناه واژه هایم شده ای، همین که سایه ات هست، همین که کلماتم از بی « تو » یی یتیم نشده اند، کافیست برای یک عمر آرامش؛ پس عزیزم، همیشه باش ادامه...

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • چپول
  • جمعه ۲۶ ژوئن
  • چهارشنبه ۲۴ ژوئن
  • احوالات این اطراف
  • بلاخره باز شد
  • کپی شده از اون یکی وبلاگ
  • بله برون
  • آخیش
  • وبلاگ رمزی
  • ای کاش

بایگانی

  • تیر 1405 3
  • خرداد 1405 3
  • اسفند 1404 1
  • بهمن 1404 6
  • دی 1404 2
  • آذر 1404 3
  • آبان 1404 3
  • مهر 1404 5
  • شهریور 1404 6
  • مرداد 1404 8
  • تیر 1404 3
  • خرداد 1404 1
  • اردیبهشت 1404 5
  • فروردین 1404 2
  • اسفند 1403 4
  • بهمن 1403 9
  • دی 1403 6
  • آذر 1403 5
  • آبان 1403 8
  • مهر 1403 7
  • شهریور 1403 4
  • مرداد 1403 3
  • تیر 1403 3
  • خرداد 1403 6
  • اردیبهشت 1403 4
  • فروردین 1403 7
  • اسفند 1402 6
  • بهمن 1402 3
  • دی 1402 4
  • آذر 1402 11
  • آبان 1402 5
  • مهر 1402 4
  • شهریور 1402 3
  • مرداد 1402 2
  • تیر 1402 2
  • خرداد 1402 4
  • اردیبهشت 1402 3
  • فروردین 1402 1
  • اسفند 1401 2
  • بهمن 1401 4
  • دی 1401 5
  • مهر 1401 2
  • شهریور 1401 3
  • تیر 1401 1
  • خرداد 1401 2
  • اردیبهشت 1401 3
  • دی 1400 4
  • آذر 1400 1
  • آبان 1400 3
  • مهر 1400 2
  • شهریور 1400 1
  • مرداد 1400 2
  • تیر 1400 3
  • خرداد 1400 3
  • اردیبهشت 1400 4
  • فروردین 1400 2
  • اسفند 1399 2
  • بهمن 1399 2
  • دی 1399 5
  • آذر 1399 3
  • آبان 1399 2
  • مهر 1399 2

جستجو


آمار : 229825 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • ماجرای عروسی - قسمت اول جمعه 12 بهمن 1403 23:49
  • آخر هفته ایی که گذشت - قسمت دو پنج‌شنبه 11 بهمن 1403 19:20
    تازه از خواب بیدار شده بودیم که کت زنگ زد که ده دقیقه دیگه اونجاییم، داریم میایم دنبالتون که بریم بگردیم یکم تو شهر. ما رو انگار برق گرفت، تند تند پریدیم لباس پوشیدیم و با سرعت رفتیم کافه هتل تا قبل رفتن یه قهوه بخوریم حداقل. من که یه ذره قهوه می خوردم و روش یه قلپ اب انقدر که داغ بود. خلاصه اومدن و رفتیم تو شهر...
  • آخر هفته ایی که گذشت - قسمت یک چهارشنبه 10 بهمن 1403 20:59
    اینا رو صبح نوشتم ولی یادم رفت منتشر کنم، امیدوارم بیات نشده باشه، ببخشید دیگه تو اتوبوس دارم می رم برای درست کردن ناخن هام. ناخن کارم شنبه کاری داشت و مجبور شدم عوض کنم قرارم رو. برای اینکه راحت برم کلا نصف روز رو مرخصی گرفتم. حوصله استرس نداشتم اصلا. این آخر هفته رفتیم آلبانی. کت اینا اصالتا یونانی هستند اما وقتی...
  • یک روز متفاوت سه‌شنبه 2 بهمن 1403 17:28
    دیروز خیلی روز متفاوتی بود برام اولا که انقدر سرکار کار داشتم که تا ساعت ۴ بی وقفه کار می کردم.‌ اصولا به غیر از اول و وسط و اخر ماه حجم کار نباید زیاد باشه ولی خوب این دو هفته اخیر خیلی کار زیاد شده. البته که به دلیل تغییرات درون سازمانیه. دپارتمان ما هم قراره خیلی تغییرات داشته باشه البته تو ماه اپریل. دیروز بعد کار...
  • از ویرگول خانوم سه‌شنبه 25 دی 1403 16:50
    اینجانب بسیاررررررررر در زمینه جغرافیا خنگ تشریف دارم، یعنی یه جور خجالت اوری اصلا.‌ بعد چند وقت پیش همسر یه نقشه جهان خرید زدیمش به دیوار اتاق کار. دو سه هفته پیش در حین انجام کاری یه دفعه جلوی نقشه خشک شدم و مشغول نگاه کردن. بعد یه دفعه با تعجب دیدم ژاپن جزیره ست انقدر تعجب کرده بودم که نگو. با همون تعجب همسر رو صدا...
  • 12 ژانویه یکشنبه 23 دی 1403 22:41
    به سلامتی مریض شدم گلو درد مرگ دارما از دیروز شروع شده و به قوت خودش هم باقیه خودمو بستم به عسل و لیموترش و آب ولرم، شلغم از این قرص های مکیدنی گلو هم می خورم تو حالت عادی موردی نیستا، ادم مریض میشه ولی فردا جشن سال نو سرکار تمام روسای عالی رتبه مثل دایرکتور و دایرکتور جنرال و ا، کل رئیس های بخش ها،‌.... فردا میان....
  • تلگرام یکشنبه 16 دی 1403 16:29
    خوب منم مجبور شدم یه راه در رو ایجاد کنم اگر خدای نکرده بلاگ اسکای مرد، همدیگرو اینجا پیدا کنیم https://t.me/+B-xEq65kQZw1YjI0
  • واقعا چطونه؟ جمعه 14 دی 1403 19:16
    فردا شب خونه سیلوینا شام دعوتیم. دوشنبه که رفته بودیم رستوران گفت یا چهارشنبه یا شنبه شام خونه من دعوتین ولی منوط شد به اینکه کدوم روز اون یکی همکار همسر که یه خانومیه به اسم فردریک در دسترسه. سه شنبه صبح گفت که فرد شنبه می تونه بیاد و ساعت ۶ منتظرمونه. بارها تو حرفهامون بهش گفتیم ما خیلی اهل خوردن ماهی و گوشت گوسفندی...
  • کت جانم دوشنبه 3 دی 1403 23:29
    دیروز ظهر به کت مسیج دادم و حالشون رو پرسیدم و پرسیدم آماده رفتنن دیگه، چون ۲۴ دسامبر قرار بود برن پیش پدر و مادرش دو ماه پیش تشخیص دادن که پدرش یه سرطان خیلی نادر داره که وقتی خواستن عمل کنن به دلیل ازیاد توده های سرطانی نتونستن و گفتن اول با شیمی درمانی میزانش کمتر باشه چون هیچ دیدی به اعضا درگیر ندارند. دیروز کت...
  • 21 دسامبر و شروع تعطیلات شنبه 1 دی 1403 18:16
    دست و جیغ و هورای بلند که تعطیلات ما شروع شد تا ۶ ژانویه که دوباره برگردیم سرکار، البته همسر ۳ ژانویه رو باید کار کنه. دیشب شب یلدا رو با خوردن رکلت آغاز کرده و با انار و تخمه و پسته و.... و در حال انفجار به پایان رساندیم. بسی کیف کردیم و لذت بردیم. مخصوصا که انار خیلی شیرینی هم داشتیم که در نوعه خودش کمیاب بود واقعا....
  • و آنچه بر ما گذشت پنج‌شنبه 22 آذر 1403 16:22
  • طوفانی دیگر آیا؟ + آپدیت دوشنبه 19 آذر 1403 23:03
  • شنبه ۷ دسامبر شنبه 17 آذر 1403 19:53
    امشب مهمون داریم، استاد و دوستش و پسر دوستش که دوازده ساله ست پیش غذا آش رشته و شام خورشت بادمجان و دسر کرامبل سیب هستش، امیدوارم دوست داشته باشن سر میز پذیرایی هم چیپس و ماست موسیر، پسته ، زیتون و چوب شور گذاشتیم. البته که خوراکی هایی دیگه ایی هم مدنظرم بود ولی هیچ کدوم رو نداشتیم و تموم کرده بودیم. خیلی عجیب اینه که...
  • خونه دار و بچه دار، زنبیل و بردار و بیار شنبه 10 آذر 1403 12:51
  • در چه حالم؟؟؟ شنبه 3 آذر 1403 22:57
    دیروز دو تا از دندونهام رو جراحی کردم برای ایمپلنت. در چه حالم؟ یه ور صورتم باد کرده (دندونها سمت راست هستن هر دو خدا رو شکر) و هر از گاهی درد دارم و مسکن می خورم. از یه روز قبلش هم که چرک خشک کن باید شروع می کردم تا ۵ روز از جمعه هفته پیش، معده ام درد می گیره. هر از گاهی و بدون هیچ پیش زمینه ایی یه درد وحشتناک می...
  • چرا نمی رسم دوشنبه 28 آبان 1403 18:39
    تو اتوبوس نشستم و دارم پر پر میزنم برای رسیدن به خونه امروز انقدر سرکار بی قرار بودم که نگو خبرم یه آزموزشی باید شرکت می کردم که تازه بعد از ثبت نام فهمیدم حضوریه و چون تاییدیه اش برای مدیر بخش می رفت نمی شد کنسلش کنم اما صبح قلبم رو خونه جا گذاشتم و اومدم بغض دارم و دلم می خواد زودتر برسم
  • رعد و برق یکشنبه 27 آبان 1403 17:08
  • سه شنبه نوشت سه‌شنبه 22 آبان 1403 12:03
    آقا مهمونها رفتن، دست و جیغ و هورای بلند دیشب انقدر بیرون موندیم تا هواپیمای مهمون جان بلند شد بعد اومدیم خونه که اگر لازم شد دوباره بریم بکنیم بیاریمش خدا رو هزار مرتبه شکر رفت دیگه بعد چون بیزینس بود بهش گفتم احتمالا اینترنت داری، بپرس یه نیم ساعت بعد از پروازش یه دفعه زنگ زد بهم، من قشنگ سکته کردم ولی خودش گفت سریع...
  • [ بدون عنوان ] دوشنبه 21 آبان 1403 09:22
    سلامی از داخل اتوبوس دارم می رم دنبال دختر کوچولو با ماشین نمی شد برم چون تو خیابونی که دفتر مامان و باباش هست اصلا جای پارک نیسن. بعدم گفتم با اتوبوس یکم زمان هم می گذره تا بیایم خونه دیشب رفتیم فرودگاه و مهمون جان رو آوردیم خونه. من که پیاده شدم مثل اسب می دوییدم تا برسم بهش، گفتم تو کشور غریب مونده بنده خدا، حالا...
  • آیا رواست؟ یکشنبه 20 آبان 1403 20:30
    مهمان رو گذاشتیم فرودگاه همونو اومدیم خونه، من تمام رو پتویی و اینا رو کندم بریزم توی ماشین دستشویی مهمان رو شستم و ضدعفونی کردم اتاق رو جارو و طی زدم که یه دفعه دیدم همسر می گه مهمان داره زنگ می زنه بهش و بله......... پروازش کنسل شد فقط عجله ایی دوباره یه روی پتویی کشیدم رو پتو و بالشت رو هم اوکی کردم پریدیم سوار...
  • مهمان؟ نه ممنون جمعه 18 آبان 1403 15:04
    به شدت درگیر و دار مهمانداری هستم و می دونید که من اصلاااااا مهمون دوست ندارم آما چه کنم که ناچارم آقا می فهمی ناچار یکشنبه شب مهمون می ره و دوشنبه کل روز باید از دختر کوچولو دوستمون نگهداری کنیم. من که مرخصی گرفتم که برم بچه رو بیارم اما همسر مجبور شد مرخصیش رو کنسل کنه بابت مهمونمون الان منتظریم که بیدار بشه از خواب...
  • عادی آیا؟ دوشنبه 7 آبان 1403 17:02
    خیلی با خودم کلنجار می رم ولی حقیقتا بعد از چند سال هنوز وبلاگ رافائل رو هر روز چک می کنم تا ببینم برگشته یا نه به جرات می تونم بگم جزء معدود آدمهای موفقی هست که تو زندگیم دیدم و من چقدر از خوندنش لذت می بردم. خیلی خیلی حیفه که وجود نازنینش رو ازمون دریغ کرده. به هر حال گاهی از خودم می پرسم عادی آیا که من ولش نمی کنم؟...
  • یکم غیبت کنیم شنبه 5 آبان 1403 13:04
  • ۲۱ اکتبر دوشنبه 30 مهر 1403 15:29
    از دو هفته پیش شروع می کنم به تعریف کردن. جمعه کت با همسر و دخترش مهمونمون بودن. قدرتی خدا فقط ۲۰ دقیقه دیر اومدن که رکوردی بود در نوبه خودش. شام هم پیش غذا بادمجون شکم پر بود و غذای اصلی مرغ درسته تو فر که هر دفعه می خوان بیان باید همینو درست کنم انقدر دوست دارن. دسر هم که کیک تولد داشتیم و بعدش هم فیلم عروسیمون رو...
  • خوب نیستیم سه‌شنبه 24 مهر 1403 20:26
    دیروز صبح همسر طبق معمول چند تا حرکت ورزشی انجام داده و رگ سیاتیکش گرفته از همون موقع و بسیارررر درد داره و نمی تونه تکون بخوره. از دیروز منتظر تماس دکتر بودیم و بلاخره امروز زنگ زد. قرار شد فردا بریم مطب. چون باید معاینه بشه. خودمم دو هفته پیش،نه که خیلی دندون دارم، یکی از روکش های دندونم افتاد (گریه کنید مسلمونا)....
  • Emily in Paris چهارشنبه 18 مهر 1403 21:19
  • سوره النساء - جزء 5 سه‌شنبه 10 مهر 1403 21:18
    آنان که فرشتگان، جانشان را در حالی که ظالم به خود بوده‌اند می‌گیرند، از آنها پرسند که در چه کار بودید؟ پاسخ دهند که ما در روی زمین مردمی ضعیف و ناتوان بودیم. فرشتگان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن هجرت کنید؟! و مأوای ایشان جهنم است و آن بد جایگاه بازگشتی است. مگر آن گروه از مردان و زنان و کودکان که ناتوان...
  • سفر و تولد دوشنبه 9 مهر 1403 22:52
    تولدم مبارک، دست و جیغ و هوراااااا امروز آخرین روز تعطیلاتمونه، نمی خواممممممم واقعا دلم نمی خواد برگردم ولی خوب پول عامل مهمیه دیگه سفرمون هم پر از حاشیه بود، یعنی هر چی برامون تا حالا اتفاق نیفتاده بود اتفاق افتاد اصلا از همون جمعه که پرواز داشتیم یه جوری دلم شور می زد نمی دونم چرا ولی همش یه طوری بود دلم پرواز...
  • همچنان در سفر پنج‌شنبه 5 مهر 1403 08:58
    فردا این موقع خونه ایم امید به خدا ولی من نمی خوامممممممم برگردم اینجا هوا ۳۵ درجه ست و خونه ۱۳ به همسر می گم پاسپورتم رو پاره کنم و بمونم خدایا من هوای گرم می خوامممممممم کمک
  • در سفر (۱) چهارشنبه 4 مهر 1403 09:53
    کنار استخر دراز کشیدم، همین الان از تو اب اومدم بیرون چون گرمه باید زود زود برم تو آب همسر دو تخت اونورتر زیر سایه بون داره کتاب می خونه صبح ساعت هفت و نیم پاشدیم و دوش گرفتیم و کارامون رو کردیم و رفتیم صبحانه. روغن برنزه کننده ام رو جا گذاشته بودم کنار استخر. بعد از صبحانه پرسیدیم و روغن رو بهمون دادن. رفتیم بالا،...
  • 228
  • 1
  • 2
  • صفحه 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 8