تعریف کردنی های مقداری بیات

خوب بیاین از چهارشنبه دو هفته قبل و تولد استاد بگم

بلاخره سه شبنه شب پسر کوچیکه به همسر مسیج داد و خواهش کرد ما بریم دنبالش فرودگاه و اینطوری معلوم شد که پسر بزرگه می ره دنبال استاد.

استثنا اون هفته بخاطر تولد روز دورکاریمون رو عوض کردیم و چهارشنبه و پنج شنبه موندیم خونه. بعد از کار چهارشنبه یکم استراحت کردیم و کم  کم حاضر شدیم. نزدیک ۸ رسیدیم دم فرودگاه و چند دقیقه بعدش پسر کوچیکه اومد و رفتیم رستوران. چقدر من این پسر رو دوست دارم، همسن خودمون و واقعا دوست داشتنیه. رفتیم ماشین رو گذاشتیم تو پارکینگ و رفتیم سمت رستوران. نمی شد هم زنگ بزنیم ببینیم رسیدن یا نه، چون اگر تو ماشین بودند اسممون می افتاد رو اسکرین ماشین. خلاصه رسیدیم و گارسون که در رو باز کرد گفت اومدن اونها. رستوران مال پدر دوست دختر پسر بزرگس. اول من و همسر رفتیم تو، استاد کلی خوشحال شد، دیگه تا ما نشستیم پسر کوچیکه اومد و استاد ذوق مرگ شد. خیلی خوش گذشت و کلی خندیدیم. 

رستوران که عالی بودددد و هیچ جای صحبت نمی مونه در موردش، ولی خوب اصلا رستوران عادی نیست که شما برای شام وسط هفته یا اخر هفته بری. البته که بازم بسته به جیب هر کسی داره. من مطمئن بودم بچه ها بازم شل می گیرن و استاد با اصرار پول شام رو می ده. اینه که تا صورتحساب رو آوردن، استاد دست به کارت شد که من انقدرررر جیغ و داد کردم که نزاشتم بده. گفتم یا ما و بچه ها ۵۰، ۵۰ بدیم یا تقسیم بر ۳ کنیم. که برای اولین بار پسر بزرگه کلش رو پرداخت کرد. والا خوب کوچیکه مدیر بانکه و بزرگه هم وضعشون خیلی خوبه بعد استاد باید بده پول شام رو؟ 

من ولی دیگه سرپا نبودما، قشنگ سرم گیج بود. هم خواب و هم نوشیدنی ها حسابی سنگینم کرده بود. روم به دیوار ساعت ۱ بود رسیدیم خونه. فقط شانس آوردیم فرداش از خونه کار می کردیم و تا لحظه آخر خوابیدیم. یه ربع قبل از هشت پریدیم بیرون از تو تخت و دوش گرفتیم و ۸ من انلاین بودم. 

جمعه هم که رفتیم سرکار و بعدش انقدررررر دلم می خواست بریم رستوران چینی که نگووووو. به همکارام می گفتم می خوام برم همسرم رو گول بزنم بریم رستوران و کلی خندیدیم، که تهش هم گول خورد قربونش برم من. البته من بهش افر دادم چینی یا هندی، خیلی دموکراتم من (ارواح عمه ام)


قیمتهای رستوران محل کارمون رو بردن بالا، ما معمولا روزانه پنج یا شش نوع غذا داریم و واقعا کیفیتشون بد نیست اما یه دفعه ۶ درصد گذاشتن رو قیمتها که البته این چیزیه که اعلام کردند اما برای بعضی از غذاها خیلی بیشتر اضافه شده. اینه که منم از خونه غذا می برم یا ژامبون می خرم و با سالاد می خورم که فکر کنم سالاد رو هم از خونه ببرم، والا یه ظرف کوچولو سالاد میشه پنج و نیم یورو. 

من اصلا تو خورد و خوراک خصیص نیستم اما پول زور بدم میاد بدم برای یه ظرف کوچولو سالاد مثلا.


یکشنبه هم دعوت بودیم برای غسل تعمید اخرین نی نی یکی از دوستانمون. نی نی جان سه و ماه نیم داشت و فرزند ششم خانواده است. نگم از ادب و تربیت این بچه ها. به نظرم ده تا دیگه ام بیارن لطف کردن به بشریت. تربیت عالی، زیبا و دوست داشتنی. راستش خیلی وقت نیست باهاشون دوستیم و در واقع اقای دوست کسی هست که ما همیشه ازش ماشینهامون رو می خریم. شانسی شش سال پیش رفتیم تو اون نمایشگاه ماشین و از ایشون خریدیم ماشینمون رو و پارسال دعوتمون کرد شام بیرون و دوستیمون اینطوری آغاز شد. من تا حالا برای غسل تعمید کلیسا نرفته بودم. البته که همسر پدرخوانده دختر کوچولوی دوستمون هست ولی اون فقط ثبت در شهرداری داشت و رستوران بعدش چون مذهبی نیستند. اما اینا مراسم کلیسا داشتن. اورتودوکس هستند. عین این فیلم ها بود مراسمشون. دو ساعتم طول کشید و تا بریم رستوران و غذا بخوریم ساعت ۵ شده بود، شانس اوردم نمردم از گشنگی. تا بیایم خونه ساعت هشت و نیم بود.نمی زاشتن بیام که، تا کیک نخوردیم ولمون نکردن. کلی هم نی نی جان رو بغل کردم و با هم حرف زدیم و خندیدیم. خیلی ملوس بود. 


هفته گذشته من برای یه کار دیگه تو سرویس خودمون درخواست دادم که انگار چوب کرده باشی تو لونه مورچه ها. مسئولمون سریع باهام جلسه گذاشت که چرا می خوای بری، گفتم راستش رو بگم؟ حقوقم به کارم نمی خوره. من ترینر (فارسیش چی می شه اخه؟ مربی؟ آموزش دهنده؟) هستم، یعنی علاوه بر کار رسمی تمام مدت بین بچه ها در حال رفت و آمد و جواب دادن به سوالهاشون هستم و راهنماییشون می کنم. حرصم می گیره که حقوقمون براساس کاراییمون نیست و براساس سابقه کاره. حالا قرار شد مسئولمون جواب من رو به مدیر منتقل کنه تا ببینیم چی می شه. البته خود مدیرمون گفت کاندید شدن منو در نظر می گیره. تا ببینیم چی می شه. کارم رو نمی تونم بگم دوست دارم و حقیقتا دلم برای دنیای لاجستیک تنگ شده. فکر کنم باید شروع کنم خودمم بگردم. البته رزومه ام رو برای همکار سابقم فرستادم که اون تو قسمت استخدام شرکت سابق خودمه، تا شاید کاری با حقوق بالاتر بتونم پیدا کنم.

فردا هم که روز کارگره و تعطیلیم و کلی ذوق داریم برای یه روز تعطیلی بیشتر. ناهار هم قراره فردا پیتزا بپزیم. شنبه جوجه کباب خوردیم و امروز که سرور همه غذاها، فسنجون با ترب. 

شکموی کی بودم من؟؟؟ همه پستم شد غذا، ببخشید دیگه


دیشب هم فیلم Ghosted رو دیدیم که فقط برای گذروندن وقت بد نبود و البته دیدن صورت زیبایی آنا د آمارس. امشب هم یه فیلم دیگه دیدیم اسمش یادم نیست (الزایم هم دارم ظاهرا).

برم یکم کتاب بخونم تا بخوابیم. 

شبتون بخیرررررر    

نظرات 9 + ارسال نظر
نگار پنج‌شنبه 11 خرداد 1402 ساعت 22:12 https://zanekhoshbakht.blogsky.com/

همیشه به رستوران باحال و سرگیجه خوش بعدش.

قربونتتتتتت

غ ز ل جمعه 22 اردیبهشت 1402 ساعت 16:00

آقا من اینقدر از مراسم غسل خوشم میااااااد
نوش جونت که رفتی
همیشه به جاهای خوش و خوب تولد و غسل تعمید و ....

به به تغییر شغل با شرایط بهتر ان شالله که جور بشه و کیفشو ببری مو فرفری فرزم

وای غزل مثل توی فیلم ها بود لامصب
خیلی خوب بود
ولی خیلی طول کشید با کفش پاشنه بلند سرپا واستادن دو ساعت سخت بود
قربونت برم مرسی عزیزمممم، همچنین برای شما
والا اینا نمی زارن من برم چارچنگولی چسبیدن بهم

غ ز ل جمعه 22 اردیبهشت 1402 ساعت 15:56

یعنی من اینو خوندم کامنت ندادم؟

خیر حاج خانوم کامنت ندادید

نسترن سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1402 ساعت 11:16 http://second-house.blogfa.com/

چه پست هیجان انگیزی بود کلی کیف کردم

قربونت برم مهربوننمممم

سارا شنبه 16 اردیبهشت 1402 ساعت 13:04 http://15azar59.blogsky.com

سلام بر ویرگول اهل دل و باحال
چه تعریفای خوشمزه و هیجان انگیزی داشت این پست بسی کیفور گشتیم از تعریفاتون

سلام بر سارای دوست داشتنیه من
قربون شما

پیشاگ شنبه 16 اردیبهشت 1402 ساعت 09:27

سلام بر نازنین ویرگول
عزیزم بیایتم باشه ما دوس داریم تو فقط بنویس اونم از نوع بلند بالاش
ویرگول اونوقتا که پرین پخش میشد یادته همیشه نون بیات میخرید ؟
من اون نونای بیات رو هم ارزو داشتم یه بار بخورم
تولد استاد جان هم مبارک باشه خداروشکر که بهت خوش گذشته حسابی
حالا ویرگول ما اینجا بر اساس کاریی اسمشم نمیاریم ،متاسفانه متاسفانه حداقل تو شرکت ما حق سابقه هم نمیدن
الانم که اومدن افزایش جدیدرو هم اعمال کردن گند زدن به همه چیز و واقعا حالم گرفته شد
چقد اون مراسم تعمید خوب بوده
به نظر منم باید یه ادم100 درصد آروم باشه تا بتونه 6 بار مادر شدن رو تجربه کنه حالا ایشون شاغلم هست پی ضربدر 2 کن ویرگول جان
رفتم آنا رو سرچ کردم دیدم وایی چقد شبیه دختر همسایمون نادیاست
بازم مرسییی بابت پست بلند بالا

سلام به روی ماهت
وای خدااااا پرین بابای بنده خدای من برامون نون شیرمال کوچولو گرد می گرفت می گفت اینا نون پرینه
دقیقااااا درست می گی، اون ارامش ذاتی که مادر داره به بچه ها منتقل میشه و اون وقت زندگی میشه مثل داستان زنان کوچک
واقعاااا؟؟؟ پس خوشگل باید باشه دختر همسایتون
قربونت عزیزمممممم

مرضیه جمعه 15 اردیبهشت 1402 ساعت 08:04 http://Fear-hope.blogsky.com

چه پست خوبی بود
ایشالا که همیشه زندگیتون پر باشه از رنگ شادی و غذا و تفریح
میدونی یه وقتها وقتی پستی مثل مال تو رو میخونم حسرت میخورم چرا مهاجرت نکردم، گاهی هم با همه مشکلات اینجا راضیم و حس میکنم جز کشور خودم جایی نمی‌تونستم باشم اما انصافا اینکه دلم بخواد لااقل سفری بکنم که آرزو به دل نمیرم درخواست زیادی که نیست
دلم خواست منم اون مراسم تعمید رو می‌دیدم.عاشق دیدن رسم و رسومات و فرهنگ ها هستم
ایشالا درمورد موضوع کاری که مطرح کردی بهترین اتفاق برات بیفته، بهت حق میدم عزیزم
و اونجا که از تربیت اون بچه ها گفتی با خودم گفتم الهی که روزی برسه یکی درمورد بچه های منم همین نظرو بده ، برای یه مادر چی ارزشمندتر از این؟

ممنون ازت عزیزم، ایشالا که برای همه همینطور باشه
می فهمم چی می گی، حقیقتا خیلی تصمیم سختی هست این رفتن یا موندن. اما خوب متاسفانه اونجا دیگه جای زندگی نیست یا حداقل برای یه عده خاصی فقط هست
وای واقعا خاص بود، انگار رفته بودیم تو یه فیلم
ممنون ازت، امیدوارم به جایی برسه حقیقتا یا یه طوری بشه حقوقم زیاد بشه
به نظرم هیچ مادری بد بچه اش رو که نمی خواد ولی خیلی مهمه که اول حال خودش خوب باشه. مامان این شش تا دست گل خودش شاغله، اصلا من در مغزم نمی گنجه ها ولی خوب آرامش و صبری که داره به نظر من کمکش می کنه و اینکه این آرامش رو به بچه ها هم منتقل می کنه.

فاطمه سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1402 ساعت 11:12 http://Ttab.blogsky.com

سلام علیکم عجب پست بلندبالایی،تولداستادمبارک،کادوهم دادید؟خداروشکرهمیشه به کردش وتولد ورستوران گردی،۵.۵یوروبرای خودشونم پول زیادیه؟یاشماداری توذهنت تبدیل به ریالش میکنی.
ماشالله ۶تابچه،چه خبرشونه.کی بزادکی بزرگ‌کنه،کی شیربده

سلام به روی ماهت
ممنونم بله کادو هم دادیم. پست قبل گفته بودم براش از مارک محبوبش Jo Malone ژل دوش و لوسیون حمام و صابون گرفتیم که خیلی هم خوشش اومد و لی خوب محصولاتش گرونه و خاصه.
خدا رو شکر من از همون اولش هیچ وقت یورو رو به ریال تبدیل نکردم چون خل میشه ادم بعدم خوب درآمدمون یوروییه دیگه
ولی بخوابم مقایسه کنم مثلا تو رستورام مورد علاقه ما، که یه رستوران خیلی خوب و سطح بالاس، قیمت سالاد سزار پر از مرغ و مخلفات ۱۷ یورو هستش بعد خوب مقایسه کنی یه کاسه کوچولو سالاد ۵.۵۰ خیلی زیاده. برای بهتر مشخص شدنش بگم مثلا غذای امروز ماهی بود با سس تارتار و مخلفات که قیمتش شش یورو و هفتاد سنت بود. می بینی در مقابل سالاد و برای یه رستوران اداره گرون به حساب میاد.
وای فاطمه نمی دونی چقدرررررر بچه ها اروم و ساده ان. اصلا فکر کنم به دلیل آرامش خاص مامان و باباشون بچه ها انقدر ارومن. بعد اولین بچه رو بیست سالش بوده مادر خانواده که به دنیا اورده و الان ۳۸ سالشه. به این آخریه که دیدم شیشه می دادن والا فکر نکنم دیگه جونی بمونه برای شیرین دادن مخصوصا اینکه شاغل هم هست مادر خانواده

لاندا سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1402 ساعت 04:55

چه پست مفصل و خوبی
مراسم غسل تعمید چه باحال بوده، دلم خواست تجربه ش کنم.
ما هم روز کارگر تعطیل بودیم و بسی چسبید.
زیبایی آنا د ارماس رو خوب اومدی

من خودم عاشق وبلاگهاییم که پستای بلند می زارن، گفتم یه دفعه ام خودم بنویسم
خیلی مثل تو فیلم ها بود و جالب، جات خالی
آخ که چه می چسبه تعطیلی اینطوری، نوش جونت
خیلی خوبه لامصب، یکی این یکی هم مارگو رابی

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد