سال نو مبارک و سیزده تون به در

سلامممممممممم

سال نوتون مبارک باشه

الهی که پر باشه از خوشی و عشق و ثروت

سیزده تون هم به در


خوب ما به سلامتی شنبه دو هفته پیش رفتیم دوبی و پنج شنبه پیش برگشتیم. ۱۲ روز با خانواده بسیار خوش گذشت و صد البته چند تا حواشی کوچولو هم داشت که خوب وقتی یه عده آدم دور هم جمع می شن یه جورایی غیر قابل اجتنابه.

بهترین قسمت سفر دختر کوچولوی خواهرم بود که الهی خاله فداش بشه. عشق کردیم با هم اون چند روز رو.‌ واقعا باید به تربیت خواهرم احسنت گفت. دخترمون بسیار زیاد مودب و موبادیه آدابه. اصلا از گذروندن تایم باهاش احساس لذت می کنم.‌ هم من و هم همسر جانم.


تو این سفر همسر جانم مجبور بود چند روزی رو کار کنه و یکم سخت بود مدیریت زمان. اما خوب تونستیم هندلش کنیم‌. هتلمون هم خیلی خیلی خوب بود. هم موقعیت مکانیش و هم رسیدگی هتل و سرویس هاش. جوری که تصمیم گرفتیم از این به بعد بریم همین جا همیشه.


این دفعه برعکسه همیشه من خودمم خرید کردم. دو تا کیف و دو تا کفش  کلی هم همه بهم خندیدن چون من واقعاااااا مرض کیف دارم یعنی اصلا نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. دیگه جا هم ندارم بزارمشونها ولی کوتاه نمیام.

تو ۱۲ روز هم ۴ دفعه کله پاچه خوردم  نمیرم صلوات. چیکار کنم دیگه مجبورم وقتی می ریم مسافرت بخورم اینجا که پیدا نمیشه.‌ و واقعاااا بهم چسبید. خیلی خوب بود. جاتون خالی

از دوشنبه هم که شروع به کار کردم. هوا هم اینجا خنکه و نمی تونم برنزه شدنم رو بکنم تو چش و چال مردم  انقدر که مجبورم بپوشم. 

امروز ناهار با همسر می ریم بیرون چون سیزده مون باید به در بشه. شب هم برم سفره هفت سینمون رو جمع کنم. 

فردا میز ناهارخوریمون رو میارن. امشب باید اون یکی رو جمع کنیم تا جا باز بشه برای جدیده. قبلی رو گذاشتیم برای فروش تا ببینیم چطوری میشه. 

فعلا همین ها رو داشته باشید تا زود برگردم

تست می کنیم

یک، دو، سه، صدا میاد؟ حالا صدا که نه ولی پست رو می بینید

پیر شدیم از دست بلاگ اسکای. دستشون درد نکنه بابت وبلاگ ولی کاش انقدر مشکل پیدا نمی کرد.

پست می زاشتم نه سیو می شد و نه نمایش داده می شد.

الان امیدوارماینو ببینید.

من دارم می رم مژه بزارم تا دیداری دیگر بدرود

۲۶ فوریه

حیف اینجا دیه معنی نداره وگرنه دیه این پسره همکارم رو می دادم و  می کشتم و خیال یه امت رو راحت می کردم. آقا چرا انقدر خنگه اخه؟؟؟؟ چرا نمی فهمه باید بره از اینجا و اینجا کاری براش نیست؟؟؟ به من می گه نمیشه من کمکت کنم؟ می گم نه خیر نمیشه چون این کار برای دو نفر نیست. حالا ببین کیه چشمم رو ببندم و دهنم رو باز کنم که مرد تو نتونستی این کار رو انجام بدی برای همین گذاشتنت کنار، به خودت بیا آخه. 

مدیونید فکر کنید بیست بار در لفافه نگفتما، ولی بنده خدا اصلا مشکل داره کاملاااااا


امروز ظهر می خواستم برم مرکز خرید. دفتر همسر توی طبقات بالایی یه مرکز خریده. صبح با هم رفتیم بیرون صبحانه خوردیم و ظهر هیچ کدوم گشنمون نبود. من گفتم برم هم ریمل خواهرجانم رو بخرم و هم یکم راه برم. رسیدم رفتم سمت خروجی محل کار همسر و اومد که بریم بگردیم. مکالمات این گونه بود: 

همسر: گشنته الان؟

 من: نه من الان گشنم نیست، تو چی؟

همسر:  نه منم گرسنه نیستیم. ولی اگر گشنمون شد کجا بریم؟

من: چه می دونم حالا تو بدترین حالت می ریم برگر کینگ دیگه.

دقیقا ۵ دقیقه بعد و بعد از خرید ریمل خواهر جان، همسر: خوب دیگه بریم ناهار بخوریم.

من:  تو که گفتی گرسنه نیستی؟

همسر همچنان 

همسر همبرگر گرفت و من سالاد سزار. بعد در حالیکه با تمام قوا داشتم حرفهای این پسره همکار روی اعصابم رو برای همسر تعریف می کردم و در همون حال تلاش می کردم که سس رو باز کنم یه دفعه همه سس پاشید روی همسر  بله، حتی یه قطره هم روی من نریخت ولی همسر کلا پوشیده شده بود از سس، روی ژاکتش، پیراهنش و شلوارش و همچنین صندلی. 

خدا منو ببخشه، اصلاااا نمی دونم چطوری اینطوری شد. همسر مجبور شد ژاکتش رو دربیاره و شلوارش رو هم تمیز کرد ولی تمام بعداز ظهر رو با آستین کوتاه سر کرد. و بنده با گردنی کج به سرکار برگشتم. 

این بود چهارشنبه ما 

۲۳ فوریه

این جایی که ما ازش خرید می کنیم، شما تصور کن مثل شهروند مثلا، فروشگاه زنجیره اییه.‌ البته که کلا تو کشور فقط فروشگاه زنجیره ایی هست و سوپرمارکت کوچولو یا اصلا نیست یا واقعا به تعداد انگشتهای دسته تو کل کشور. 

هر از گاهی هم یه سری تمبر کوچولو می دن به ازای هر ۱۰ یورو خرید که باهاش میشه یه جایزه هایی گرفت. البته فروشگاه در کل یه کارت هم داره که به ازای هر یه یورو خرید یه امتیاز می ره توش. بعد مثلا از دسامبر پارسال جایزه لیوانها و گیلاس های ناخمن بود. هر ۱۵ تا تمبر بعلاوه مثلا ۶۰۰ امتیاز ۴ تا گیلاس جین بود مثلا. یعنی ۱۵ تا تمبر برای همشون یکسان بود ولی میزان امتیازی که از کارتت کم می شد فرق می کرد. اگر هم کلا کارت رو نداشتی یا نمی خواستی از امتیازهات خرج کنی مثلا ۲۰ یورو می دادی با تمبرها. 

من در برابر مخالفت  های شدید همسر جانم  تمام گیلاس ها رو عوض کردم و چون ۴ تا دونه کم بود، دو سری یعنی ۸ تا گرفتم. البته ترسیدم ازش و فقط گیلاس جین و شراب سفید گرفتم چون اونایی که داشتیم خیلی دوست نداشتم و روشون خط افتاده بود.

چیزی که خیلی واقعا لازم بود لیوان ابخوری برای مهمون بود یا همون لیوانی که ما مثلا توش آب پرتقال می خوریم‌‌ از اونجاییکه خیلی پرو بازی در اورده بودم سر خرید گیلاسها با کلی مظلوم نمایی گفتم بیا این لیوانها رو بندازیم بره و جاش از اونا بگیریم که باز با مگه اینا چشونه و چرا و اینا مواجه شدم و منم گفتم اوکی خوب نکنیم. ولی همین کوتاه اومدنم شک همسر رو برانگیخت  پس بعد از مدتی گفت که اگر لازمه بگیر. آماااااا انقدر پشت گوش انداختیم که دیگه لیوانها جمع شدن و من موندم تعدادی تمبر بر روی دستم‌.

هفته پیش که کت اینا می خواستن بیان به همسر گفتم لیوان بزار سر میز. داشت لیوانها رو چک می کرد و گفت چقدر اینا ناجور شدن و چرا انقدر خط افتاده روشون و.... منم گفتم برای همین بهت می گفتم بیا عوضشون کنیم دیگه  و با این قیافه به کار خود ادامه دادم.

دیروز بعد از وقت ناخن هام (لازم به ذکره که الان ناخن هایی زرشکی بسیار دلبری دارم) رفتیم همون فروشگاه لوازم خانگی تا تو کافه اش ناهار بخوریم. البته من فاکتور دوم خرید میز رو هم می خواستم همونجا بدم. نگفتممممم فکر کنم که میز نهارخوری خریدیم  و البته یک ماه پیش خریدیم و تا یک ماه دیگه هم اماده تحویل میشه و همسر ذره ایی در خریدش کمک نکرد چون می گفت لازم نیست بی ادب. (البته که ما کلا پول جدا نداریم و همش می ره توی یه حساب و از همون خرج میشه) بعد از ناهار و پرداخت فاکتور دوم که کمرمان را نیز شکست رفتیم طبقه گاردن رو نگاه کنیم کمی که من یه ست برای حیاطمون دیدم که تخفیف خیلیییی خوبی خورده بود و همسر هم یه صندلی برای دفتر کار تو خونه دید که خیلی خوب بود. گفتیم اگر یه معجزه ایی که منتظر اتفاق افتادنش هستیم به زودی اتفاق بیفته میایم و اینا رو می خریم‌. بعد برگشتیم طبقه پایین و رفتیم قسمت لیوانها که یه سری لیوان دیدیم بسیار گوگولی و ساده که حراج شده بودن از ۷ یورو ۳.۵ یورو. همسر گفت می خوای بگیر انقدر خوشت اومده و منم لبخند زنان برشون داشتم. آما همه اینا رو گفتم که بگم اومدن برش دارم جعبه اش دستم رو برید بی ادب  همونجا ضدعفونی کردم‌. بعد رسیدیم خونه و اومدم از تو ماشین بردارمشون که دوباره دستم رو بریدن. الان من یک انگشت دارم که از دو جا بریده شدن بخاطر ۶ تا لیوان چسکی. 

جمعه شب هم با سیلوینا رفتیم رستوران پرتقالی و چون اوایل مارچ اون می رسه سفر و بعد که میاد ما می ریم سفر، قرار گذاشتیم جمعه برای شام و به صرف  رکلت ( https://g.co/kgs/h6kib8U ) با اون یکی همکار همسر بیان خونه ما‌. و این شد که هفته دیگه جمعه مهمون داریم.

فعلا برم که ۱۳ تا کامنت تایید نشده داریم که با عرض شرمندگی زودی میام جواب می دم‌ 

ماجرای عروسی - قسمت ششم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

۱۷ فوریه

خوب تا بیش از این گوجه و دمپایی پرت نکردین گفتم بیام یه پست بزارم

الان اومدیم مطب چشم پزشکی برای همسر

صبح هر کی رفت دفتر خودش و بعد با هم اومدیم چشم پزشکی

چشمهاش خیلی اذیت می شن برای خوندن مخصوصا بعد از کار

دیگه ببینیم چی می گه دکتر

انقدرم ناز دارن اول یکی قطره ریخت و معاینه کرد

بعد دوباره یکی دیگه صدا کرد و معاینه کرد الانم منتظریم دکتر بیاد ببینه

امروز صبح با بدبختی بلند شدما، چسبیده بود بهم چشمام، باز نمی شدن اصلا. با اینکه ۷ ساعتم خوابیده بودم‌. تا رسیدم دفتر یه قهوه خوردم‌.


خوب الان چند ساعت بعده. یعنی تقریبا ۴ ساعت

یه ربع بعد نوشتن مطالب بالا، کارمون تموم شد و برگشتیم دفتر.

من ناهار هم نخوردم هنوز. نمی دونم چرا دچار استپ وزنی شدم. با اینکه الان یه ماهه ورزش می کنم و خیلی تو خوردن رعایت می کنم اما ثابت مونده وزنم و تکون نمی خوره بی ادب. باید تا قبل از سفر دوبی وزنم کم شه حتما. قوری جانم تا کمتر از یک ماه دیگه پیشتم  چایی رو اماده کن خلاصه 

از هفته پیش داریم سریال The Marvelous Mrs. Maisel رو می بینیم. خیلیییی خوبه. چقدر هم که فرهنگشون شبیه ماست. اولش با دو دلی شروع کردیم ولی الان که فصل یکش تموم شده خوشحالیم که شروعش کردیم. واقعا بعد از Succession نمی تونستم هیچ سریالی ببینم انقدر که قوی و خوب بود.

نوشتن‌خاطرات ازدواجم کلی ازم انرژی می گیره ولی حالا که شروع کردم دوست دارم تا تهش بنویسم. هفته پیش کلا خیلی کم انرژی بودم. اهان اینو نگفتم دوباره کلاس های آلمانیم شروع شده  مسلمونا گریه کنید طور. وایییی اصلا دوست ندارم یه زبان دیگه یاد بگیرم.  اصلا دوست ندارم هیچ کاری بکنم نمی دونم چرا اینطوری شدم. پنج شنبه صبح یه ویتامین دی ۱۰۰ هزار خوردم. دکتر داده بود البته. الان احساس می کنم یکمی بهترم ولی کلا شل و ولم.

هفته پیش به کت گفتم بیان یکشنبه خونه ما ولی گفت فکر نمی کنم. جمعه برای ولنتاین با همسر رفتیم شام بیرون و موقع برگشت همسر گفت کاش اصرار می کردی بیان. همونجا زنگ زدم و کلی اصرار کردم. خیلی غمگینه و من خیلی براش ناراحتم. خلاصه گفت با همسرش حرف می زنه و خبر می ده. من بهش گفتم نمی خوام وادارش کنم بیاد ولی اینطوری یکم حال و هواش عوض می شه. یکشنبه من برای ناهار قورمه سبزی گذاشته بودم برای خودمون. عموما من اندازه هیئت غذا درست می کنم و اصلااااا نمی تونم خورشت برای دو نفر بپزم‌. ساعت ۱۱:۳۰ به کت مسیج دادم و گفت میان. دیگه رو دور تند با همسر کارها رو کردیم. کوکی شکلاتی و کیک سیب هم درست کردیم و میز رو چیدیم و سالاد رو اماده کردیم. ساعت ۲ بود اومدن و تا قبل ۵ هم رفتن. اما خوب بود خیلی. دختر کوچولو رو هم نیاورده بودن. مونده بود خونه داییش. 

خوب فعلا همینا رو داشته باشید. اگر از سرما نمیرم (اینجا امروز منفی ۵ درجه ست) زود سعی می کنم تعریفهای عروسی رو تموم کنم که به روال عادی برگردیم. 

مواظب خودتون باشید


ماجرای عروسی - قسمت پنجم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ماجرای عروسی - قسمت چهارم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ماجرای عروسی - قسمت سوم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ماجرای عروسی - قسمت دوم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

ماجرای عروسی - قسمت اول

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

آخر هفته ایی که گذشت - قسمت دو

تازه از خواب بیدار شده بودیم که کت زنگ زد که ده دقیقه دیگه اونجاییم، داریم میایم دنبالتون که بریم بگردیم یکم تو شهر. ما رو انگار برق گرفت، تند تند پریدیم لباس پوشیدیم و با سرعت رفتیم کافه هتل تا قبل رفتن یه قهوه بخوریم حداقل. من که یه ذره قهوه می خوردم و روش یه قلپ اب انقدر که داغ بود. خلاصه اومدن و رفتیم تو شهر گشتیم. واقعا قشنگ بود. شهر کلا تو دامنه کوه بود. یه حالتی داشت که منو یاد دربند انداخت.بعدم رفتیم یه رستوران تو بالاترین قسمت و شام خوردیم. واقعا غذاش عالی بود، خیلی خیلی خوشمزه بود. بعدم سریع برگشتیم چون همینطور مهمون می رفت خونه کت اینا و باید برمی گشت خونه. ما اما رفتیم هتل.‌ یعنی بردنمون. بنده خدا امانوئل کلا در نقش تاکسی بود. چون فاصله هتل تا خونه شون هم یه ربع بود و هی برو بیا برو بیا. ما که اومدیم تو هتل و همونو رفتیم خوابیدیم. ساعت نه و نیم خوابیدیم تا نه صبح فردا. قرارمون هم بعد از ساعت ۱۲ بود با بچه ها و اصلا عجله نداشتیم. رفتیم سر صبر صبحانه خیلی خوشمزه و مفصلی خوردیم. البته کره شون حیوانی بود که من اصلااااا دوست ندارم. قهوه مون رو هم خوردیم و ساعت ۱۱ بود اومدیم تو اتاق که امانوئل مسیج داد به همسر که ما داریم میایم. وای ما اصلا آماده نبودیم. انقدر حرصم گرفت از این بی برنامگیشون که نگووووو. تند تند جمع کردیم و حاضر شدیم و رفتیم پایین. بچه ها با مامان کت تو کافه هتل نشسته بودند. دیدم کت گریه کرده. گفت ببخشید زود اومدیم،از صبح همه فک و فامیل اومدن نشستن تو خونه انگار نه انگار که ما می خوایم بریم و مسافریم. آخه کت و برادرش مامانشون رو با خودشون اوردن. یعنی مامانش گفته بود که من بدون باباتون اینجا نمی تونم بمونم دیگه و کلا تو فرهنگشون هم هست که پسر خانواده باید پذیرای والدین بشه وقتی خیلی پیر و از کار افتاده می شن یا وقتی یکیشون فوت می کنه اون یکی رو باید ببرن خونشون. خلاصه کت خیلی گریه کرد چون مادربزرگش نمی زاشت این بره سرخاک برای آخرین بار و هی می گفته حالا واجب نیست و  .... از همین دست درگیری هایی که همه جا هست. دیگه یکم دل به دلش دادیم و یواش یواش راه افتادیم. سه ساعت راه بود تا رسیدیم تیرانا و بعدش رفتیم ناهار خوردیم و بنزین زدیم و رفتیم فرودگاه.‌ برادر کت و پسرعموها هم اونجا دیدیم و یکم با هم وقت گذروندیم. پروازمون ۴۰ دقیقه تاخیر داشت. چقدر هم بد بود در طول پرواز، خیلی تکون می خورد. موقع نشستن هم من گفتم الان می میریم انقدر که بد نشست. قبل از رسیدن به فرودگاه وقتی توی ماشین بودیم هنوز یه دفعه کت گفت که خانوم پسرعموش یه فیلم فرستاده (دختر کت و دخترهای برادر کت رو نگه داشته بود) که یه پروانه اومده تو خونه. بعدم یه دفعه همه گریه کردند. من و همسر هم هاج و واج مونده بودیم که چی شد آخه، پروانه که گریه نداره. بعد کت توضیح داد که تو فرهنگشون می گن روح فرد فوت شده بعد از مرگش به شکل پروانه بر می گرده و حتما یکی از افراد خانواده باید ببینتش. دیگه یه جورایی براشون نشونه بود. 

اومدیم رسیدیم و یکم صبر کردیم تا کت اینا هم پیاده شن و خداحافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم و دو و ساعت نیم بعد رسیدیم خونه. ساعت یک و نیم صبح بود. تا صورت و دندون بشوریم و بریم تو تخت شد ساعت دو. کت اینا هم دو و خورده ایی بود رسیدن. ما دوشنبه خونه بودیم خدا رو شکر و تا ۸ خوابیدیم اما اونا همشون صبح باید ۶ پا می شدن و می رفتن سرکار. خیلی سختشون بود. 

دیروزم بعد از درست کردن ناخن هام رفتم پیش کت و با هم ناهار رفتیم رستوران هندی. یه بارون خری هم می اومد که نگووووو. کلی هم حرف زدیم و چند بار هم چشمامون کلی اشکی. 

خلاصه که خدا همه پدر و مادر خوب رو نگه داره و روح رفتگان رو قرین آرامش کنه.


از پست بعدی داستان ازدواجم رو می خوام بنویسم، تقصیر قوری جانم شد که ما رو کلا برد تو حال و هوای عروسی. اما متاسفانه با توجه به خاص بودن جریان عروسی ما، و با احترام به تمام خواننده های خاموش من پستهای مربوط به عروسی رو رمزی می نویسم. پیشاپیش عذر می خوام از دوستانی که رمز ندارن ولی خوب فقط کسایی که چندین ساله می شناسمشون و ازشون شناخت دارم رمز رو دارن. نمی تونم و نمی خوام ریسک کنم. 


آخر هفته ایی که گذشت - قسمت یک

اینا رو صبح نوشتم ولی یادم رفت منتشر کنم، امیدوارم بیات نشده باشه، ببخشید دیگه

تو اتوبوس دارم می رم برای درست کردن ناخن هام. ناخن کارم شنبه کاری داشت و مجبور شدم عوض کنم قرارم رو. برای اینکه راحت برم کلا نصف روز رو مرخصی گرفتم. حوصله استرس نداشتم اصلا.
این آخر هفته رفتیم آلبانی. کت اینا اصالتا یونانی هستند اما وقتی کوچیک بودن می رن آلبانی چون پدرش خدا بیامرز اونجا کارخونه آب معدنی می خواست تاسیس کنه.
جمعه ظهر ساعت ۱۲ راه افتادیم. دو ساعت و ربع با فرودگاه فاصله داشتیم. متاسفانه هیچ پروازی از فرودگاه خودمون نمی رفت و من چقدر از این جور سفر رفتن بدم میاد. پارکینگ خود فرودگاه رو رزرو کرده بودم که اذیت نشیم. یکم گرون شد ولی می ارزید چون کلا یه قسمت محافظت شده بود و جدا از قسمتهای دیگه. تو فرودگاه رفتیم قسمت لانج و یه نیم ساعتی نشستیم و قهوه خوردیم و من برای تو راهمون ساندویچ درست کردم دو تا به حق کارهای نکرده. فک کنم از عوارض بالا رفتن سن باشه این کارا. البته این نکته که تو پرواز هم هیچی بهمون نمی دادن رو نباید از یاد برد. بعد کم کم رفتیم سمت گیت که همسر کت و خانوم برادرش رسیدن. یکم بعدش پسر عموهای کت هم رسیدن و دیگه سوار هواپیما شدیم. 
دو ساعت و نیم بود پرواز. بعد از فرود اومدن تو فرودگاه تیرانا همسر کت رفت ماشینی که رزرو کرده بود رو تحویل گرفت و ما هم یه قهوه خوردیم، از پسرعموها خداحافظی کردیم چون اونا منتظر یه فامیل دیگه می موندن که از روسیه می اومد و رفتیم سوار شدیم. سه ساعتم طول کشید تا برسیم شهر کت اینا. ساعت دوازده گذشته بود که ما رو رسوندن هتل. هتلمون عالی و رویایی بود. نوساز بود و بسیار شیک با یه ویو نفس گیر. کارهامون رو کردیم و خوابیدیم. 
قرار بود امانوئل، همسر کت، ساعت ۱۰ بیاد دنبالمون. از قبل یه دست گل سفارش داده بودم که ساعت ۹ بیارن دم هتل. صبحانه خوردیم و حاضر شدیم. هوا عالی بود ۱۸ درجه و آفتابی. رسیدیم خونه پدر و مادر کت و رفتیم تو. یه سری نشسته بودند و یه سری ایستاده بودن. حالا هی اصرار به ما که برید بشینید. بعد همه اوناییکه ۷۰ به بالا بودن هنوز سرپا بودند. دیگه کت اومد و همدیگرو بقل کردیم و بردمون پیش مامانش و تازه اون موقعه من برادرش رو دیدم. با اونم روبوسی کردیم و تسلیت گفتیم. آخرم همسر رو نشوندن پیشش و من و کت رفتیم تو آشپزخونه. تند تند هم پذیرایی می کردن با قهوه ترک و یه لیوان کوچولو آب. یه چیز دیگه هم مثل لیکور بود که من نفهمیدم چیه. همسر یه قهوه خورد ولی من چیزی نخوردم. بعد یواش یواش رفتیم کلیسا که روبروی خونه شون بود. تو کلیسا ما یه گوشه ایستادیم و کت اینا ردیف اول نشستن. پدر روحانی اومد و مراسم رو شروع کرد و همه ایستادن و شمع روشن کردن. حالا کت یه دسته گل بزرگ دستش بود و شمع رو هم با همون دستش گرفته بود. یه دفعه همسر دید و گفت الان آتیش می گیره کاغذ دور گل. ولی خوب نمی شد برم پیشش. آخر سر هم بعد از صحبتهای کشیش اتیش گرفت که زود همه دیدن و خاموشش کردن. کت دیگه کلا همه جا باید حادثه بیافرینه. 
همه بلند شدن که برن سر خاک که جاری کت اومد به من گفت شما هم میاید، گفتم بله (می خواستم بگم نه راه قرض داشتیم ۸ ساعت تو راه باشیم فقط) گفت راهش یکم دورها و ما پیاده می ریم. فهمیدم منظورش به کفشهامه که پاشنشون بلند بود. که گفتم نه مشکلی ندارم. حالا راه درب و داغون. کلا آسفالتش قلوه کن شده بود. توی آرامگاه که کلا خاکی بود راه. منم هی فرو می رفتیم تو زمین بخاطر پاشنه های کفشم. دسته گل رو دادم همسر برد گذاشت سر خاک، گفتم الان خودم برم فرو می رم و یه راست می رم پیش بابای کت. 
در کل مراسمشون کاملا شبیه خودمون بود. از ارامگاه بیرون اومدنی هم یه ساندویچ کوچولو و شیرینی می دادند. البته شیرینی نبودا ولی نمی دونم چطوری توصیفش کنم. ما می خواستیم نگیریم که کت گفت حتما باید بگیرید. همسر هم شیرینی منو خورد و هم مال خودش رو. بعدم سوار شدیم رفتیم رستوران ناهار.وای خیلی بد بود هیچکسی رو نمی شناختیم. البته خدا عمر بده به امانوئل که لحظه ایی ما رو تنها نذاشت. میزها خیلی بزرگ بود، ما پشت میز پدر روحانی بودیم. هر میزی حداقل ۱۰ نفر دورش نشسته بودند. پیش غذا سالاد و اینا بود که از قبل رو میز بود. همه که نشستن پدر روحانی پاشد یه چیزی گفت و همه بلند شدند و تند تند صلیب می کشیدن و بعدش دستشون رو می زاشتن رو سینه شون. ما هم فقط تماشا می کردیم. بعد همه نشستن و شروع کردن به خوردن. با چنان سرعتی بعد از پیش غذا غذای اصلی رو اوردن که نگو. هنوز اونم نخورده بودیم غذای بعدی و پشت سرش دسر. بعدم کت و مادر و برادرش رفتن جلوی در و همه یکی یکی خداحافظی کردند و رفتن. بعدش با کت و امانوئل حرف زدیم و قرار شد ما بریم هتل (یعنی ببرنمون) و عصری دوباره بریم خونه کت اینا. برگشتیم هتل و یه چایی خوردیم تو کافه هتل و رفتیم یکم خوابیدیم. من که غش کردم رسما. انقدر با پرستیژ رفتار کرده بودیم خشک شده بودیم رسما.  
بقیه اش رو در پست بعدی می گم

یک روز متفاوت

دیروز خیلی روز متفاوتی بود برام

اولا که انقدر سرکار کار داشتم که تا ساعت ۴ بی وقفه کار می کردم.‌ اصولا به غیر از اول و وسط و اخر ماه حجم کار نباید زیاد باشه ولی خوب این دو هفته اخیر خیلی کار زیاد شده. البته که به دلیل تغییرات درون سازمانیه. دپارتمان ما هم قراره خیلی تغییرات داشته باشه البته تو ماه اپریل.

دیروز بعد کار رفتیم سمت مرکز شهر تا من چکمه بخرم. تو ۴ هفته گذشته بیش از ۸ تا کفش خریدم و همه رو پس دادم چون همشون یه مشکلی داشتن که عموما همون بالا نیومدن زیپش بود. تازه من پاهام لاغره و این مشکل رو دارم.

البته تصمیم داشتم یه نیم بوت جیر مشکی که ۱۰ سال قبل هم خریده بودم ازش رو بگیرم. هوا هم منفی دو درجه بود و حسابی سرد‌‌. خلاصه رفتیم و من پوشیدمش و عاشقش شدم دوباره. ده درصدم تخیف داد و خریدیمش. بعد من به همسر گفتم بریم یه جای دیگه شاید چکمه داشته باشه که همسر خواست اول بره تو یه مغازه دیگه. اونجا من یه پالتو مشکی که یکم حالت اور سایز داره و جلو باز بود دیدم و عاشقش شدم‌. بردم همسر ببینه و اونم گفت بپوش و خلاصه خریدمش. با همه چیزایی که من تا حالا داشتم فرق داره. چون هم بلنده و هم جلو باز. من تا حالا پالتو جلو باز نداشتم. ولی یه جورایی تو تن شیک و قشنگ وایمستاد که خریدمش. البته شب تو خونه با کفش پاشنه بلند امتحان کردم و جلوه اش خیلی خیلی بیشتر شد. همسر هم از اونجا یه دونه ژاکت خیلی قشنگ گرفت. سه تا هم کارت هدیه داشتیم که بیشتر مبلغ رو پوشش داد خدا رو شکر. بعد رفتیم اون مغازه چند طبقه که مدنظر من بود که دست از پا درازتر اومدیم بیرون. بعدم من گشنم بود و همسر رو گول زدم تا بریم رستوران چینی که خدا رو شکر راحت گول خورد. 

ما همیشه رستوران که می ریم یه غذای خاصی رو سفارش می دیم. یعنی سفارشمون تغییر نمی کنه و از اونجاییکه کلا فقط یه رستوران می ریم همیشه دیگه می دونن چی می خوریم. مثلا رستوران ایتالیایی و هندی و چینی که می ریم همیشه فقط همون جاهایی که دوستسون داریم رو می ریم و رستوران جدید نمی ریم. 

دیشب تا نشستیم خانوم صاحب رستوران اومد سلام و علیک کرد و گفت مثل همیشه که ما گفتیم نه امشب می خوایم تغییر بدیم. کلی خندید و تعجب کرد. ولی دیشب اصلا دلم یه جور عجیبی تغییر می خواست. خلاصه غذاهامون رو سفارش دادیم و واقعااااا عالی بودند مثل همیشه (جاتون خالی).

بعدم رفتیم از پمپ بنزین سیب زمینی سرخ کرده و باگت خریدیم برای ناهار امروز و اومدیم خونه. خیلیییی بهم خوش گذشت دیشب. انقدر بهم مزه داده بود که چند بار که از خداب بیدار شدم همش احساس سرخوشی می کردم.


نمی دونم حقیقتا چی باعث شد گردش دیروز انقدر بهم مزه بده ولی واقعا و به تمام معنا ازش لذت بردم. امیدوارم هر کدوممون تو زندگی از هر کار کوچیکی که می کنیم نهایت لذت رو ببریم چون واقعا لازمه. 


یکی از چیزایی که بعد از اون درگیری های کاری همسر متوجه شدم، ارزش دل خوش بود. اینکه وقتی صبح از خواب بیدار می شی و هیچ غمی رو دلت سنگینی نمی کنه خودش یعنی خوشبختی. یعنی زندگی. 


توی قسمت دوازده خان هرکول، وقتی پوآرو نتونست جلوی جنایت ماراسکو رو بگیره و به خاطر حال بدش می ره دکتر، دکتر بهش می گه تو خانه و خانواده رو فدای یه کارنامه حرفه ایی عالی کردی که هیچ اشکالی هم نداره ولی الان باید سعی کنی حال خودت رو با یه پرونده دیگه خوب کنی. اینو گفتم تا بگم من به شدت از جمله خوشبحالت بدم میاد. چون واقعا هیچ کسی از زندگی عزیزترین کسش خبر نداره، که چه جاهایی به خودشون سخت گرفتن تا الان به اینجا رسیدن و می تونن خیلی از کارها رو بکنن حالا از خرید خونه بگیر تا مثلا سفرهای خارجی آنچنانی یا ماشین خوب، رستوران و گردش رفتن و هزار تا کار دیگه. یا من خودم برای مثال چند روز پیش به مامان گفتم اگر ما هنوز می تونیم خیلی کارها و خرجها رو بکنیم مال اینه که بچه نداریم. ما داشتن بچه رو فدای داشتن زندگی الانمون کردیم‌. که حالا خیلی ها روی داشتن چیزای دیگه پا گذاشتن و داشتن بچه رو به همه چیز ترجیح دادن. و به نظر هیچکدوم هیچ اشکالی نداره. هر کسی خودش مختاره تا راه زندگیش رو اونجور که می خواد انتخاب می کنه. 


اول می خواستم این پست رو رمزی بنویسم اما بد دیدم چرا من باید یه چیز بسیار ساده و رومزه زندگیم رو از ترس قضاوت و حرفهای بقیه قایم کنم؟ حالا البته امیدوارم که بعدش پشیمون نشم.


جمعه این هفته هم می ریم برای مراسم چهلم پدر کت. خدا رو شکر اونجا هواش ۱۷ درجه ست و لازم نیست لباس زمستونی بار کنیم. یه شال سیاه با خط های ظریف سفید هم خریدم که فردا می رسه که دیگه لباسهای مشکیم برای مراسم کامل باشه. فک کنم علیرغم اینکه برای مجلس ختم می ریم خیلی بهمون خوش بگذره چون کلا ادمهای دوست داشتنی و بسیار خوش مشربی هستند‌. هفته پیش شنبه شب کت برگشت تا بتونه بره سرکار چون نمی تونست این یه هفته رو مرخصی بگیره و دیروز صبح دوباره رفت خونه پدر و مادرش. جمعه شب هم با هم شام رفتیم بیرون. براش یه دسته گل سفید گرفتم و کادوهای کریسمسشون رو هم بردیم. یه عالمه حرف زدیم چهارتایی. چقدر دلش از بعضی از اتفاقها در طول مراسم شکسته بود. و هر بار که از پدرش حرف می زد چشماش پر از اشک می شد. جمعه هم پروازمون با همسر کت و پسرعموش و خانم برادرش یکیه، خدا رحم کنه دیگه، هممون هم پر سر و صدا و جیغ جیغو. الهی که تا هست همیشه شادی باشه.  

از ویرگول خانوم

اینجانب بسیاررررررررر در زمینه جغرافیا خنگ تشریف دارم، یعنی یه جور خجالت اوری اصلا.‌ بعد چند وقت پیش همسر یه نقشه جهان خرید زدیمش به دیوار اتاق کار. 

دو سه هفته پیش در حین انجام کاری یه دفعه جلوی نقشه خشک شدم و مشغول نگاه کردن. بعد یه دفعه با تعجب دیدم ژاپن جزیره ست  انقدر تعجب کرده بودم که نگو. با همون تعجب همسر رو صدا زدم و بهش گفتم تو می دونستی ژاپن جزیره ست؟ همسر یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت داری شوخی می کنی دیگه نه؟ و بعد با تاسف فراوان سرتکون داد  خودم که می گم جغرافیم خوب نیست که.


چند روزیه که مامان و خواهر جان با هم سرسنگینن سر یه ماجرای مسخره. امروز مامان رفته با بابا میدون شوش که برای خواهری سرویس غذاخوری دم دستی به عنوان کادوی عید بخره. عکسش رو برای خواهر فرستادن که انتخاب کنه و اونم گفته نمی خوام، بخری برام هم استفاده نمی کنم. قرار بود این سرویس رو منو و مامان عیدی بخریم. مامان بهم زنگ زد و گفت که اینطوری شده. منم گفتم نمی خواد که نخواد. بعدم گفتم خوب پس حالا که کنسله برو دنبال ظرف چوبی سفره هفت سین برای من  نتیجه اش شد شش تا ظرف گوگولی چوبی کوچولو و یه دونه بزرگتر برای سبزه. (خدا می دونه چقدر من از دست این مادر و دختر سر این رفتارهاشون در عذابم.‌ جفتشون اخلاقشون عین همه و هی جرقه می زنن بهم دیگه. کاش می شد با یه چوب جادویی جفتشون رو مدتی تبدیل به قورباغه کنم و خلاص)


صبح رفتم‌حمام و بعدش مشغول فرفری کردن موهام شدم. ساعت ۱۰ جلسه داشتم و باید قبل از اون حاضر می شدم. اومدم دیدم همسر پرتقال ها رو از یخچال در آورده و شسته که برام اب پرتقال بگیره اما دستگاه آب پرتقال گیری رو خیلی لبه کابیت گذاشته. خواستم چیزی بگم گفتم ولش کن حالا می خواد یه کاری کنه. اومد پرتقال رو ببره که دید از دستش داره خون میاد. بله دستش رو بریده بود با قسمت جلوی آبمیوه گیری (اونجاییکه ابمیوه رو هدایت می کنه به سمت لیوان، خیلیییی تیزه نمی دونم چرا، قبلا خودمم دستم رو بریدم باهاش). هیچی حالا مگه خونش بند می اومد؟ با هر بدبختی بود براش چسب زخم زدم و کلی خندیدیم. گفتم نمی خواد کمک کنی برو بشین. خودمم آبمیوه گرفتم و دادم بهش.


فک کنم گفتم بهتون که تیم قبلی که من توش بودم منحل داره میشه و اکیپ جدیدی تو کشور همسایه قراره تشکیل بشه. تا الان ۶ نفر رو استخدام کردند و در حال دیدن آموزشن و این هفته اومدن اینجا. دست بر قضا یکی از این پسرها ایرانیه. دیروز اومدن دم دفتر من که معرفی بشن (اعضای جدید رو می برن تو قسمت های جدید و معرفی می کنن) با همه سلام علیک کردم و توضیح کوتاهی دادم که من کی هستم و چیکار می کنم. بعدش با اون پسر ایرانیه حرف زدم یکم و بهش قوت قلب دادم انقدر که این کارشون سخته. به قدری برام عجیب بود که دارم با یکی تو محل کار فارسی حرف می زنم که نگوووووو. چون ما اینجا با هیچ فارسی زبانی در ارتباط نیستیم و به جز خودمون دو تا با کسی امکان فارسی حرف زدین نداریم. حالا غیر از مامان اینا که تلفنی در ارتباطیم. یه جوری خیلی ذوق زده شده بودم که همش دلم می خواست برم دفتر اونا و بشینم حرف بزنم 


برادر جانم سالهاس که پیش مشاور می ره. دیروز بهم زنگ زد و گفت مشاورم اصرار داره با تو حرف بزنه  گفتم باشه اگر کمکی می کنه من حرفی ندارم. ولی نمی دونم چرا استرس گرفتم بعدش. انگار می ترسم دعوام کنه  قراره فردا حرف بزنیم، خدا خودش رحم کنه. 


فعلا اینا به ذهن مریض فین فینیم رسید تا بعد. 


12 ژانویه

به سلامتی مریض شدم

گلو درد مرگ دارما

از دیروز شروع شده و به قوت خودش هم باقیه

خودمو بستم به عسل و لیموترش و آب ولرم، شلغم

از این قرص های مکیدنی گلو هم می خورم

تو حالت عادی موردی نیستا، ادم مریض میشه ولی فردا جشن سال نو سرکار

تمام روسای عالی رتبه مثل دایرکتور و دایرکتور جنرال و ا، کل رئیس های بخش ها،‌.... فردا میان. پارسال دقیقا موقع جشن درد شونه وحشتناکی داشتم و نشد برم که اون موقع یه کارمند ساده بود اشکال نداشت اما الان نمی شه در برم. در نتیحه باید خودم رو هر جوری هست  ببرم. 

باید می رفتم آزمایش هم می دادم ولی فکر کنم بهتره با این مریضیم آزمایش ندم حالا. 

خدا به خیر کنه فردا رو. همسر هم حتما باید بره دفتر و تا اخر ساعت کاری هم بمونه. البته جشن ما ساعت ۵ عصر شروع میشه تا ده و نیم شب ولی من اگر فقط بتونم تا همون ۵ زنده نگه دارم خودم رو شاهکار کردم‌

مراقب خودتون باشید تو این فصل 

تلگرام

خوب منم مجبور شدم یه راه در رو ایجاد کنم

اگر خدای نکرده بلاگ اسکای مرد، همدیگرو اینجا پیدا کنیم


https://t.me/+B-xEq65kQZw1YjI0

واقعا چطونه؟

فردا شب خونه سیلوینا شام دعوتیم. دوشنبه که رفته بودیم رستوران گفت یا چهارشنبه یا شنبه شام خونه من دعوتین ولی منوط شد به اینکه کدوم روز اون یکی همکار همسر که یه خانومیه به اسم فردریک در دسترسه.


سه شنبه صبح گفت که فرد شنبه می تونه بیاد و ساعت ۶ منتظرمونه. 


بارها تو حرفهامون بهش گفتیم ما خیلی اهل خوردن ماهی و گوشت گوسفندی نیستیم (اینا رو بدون برنج و با سبزیجات سرو می کنن).


دیروز مسیج داده شام تصمیم دارم ماهی تو فر درست کنم سالمون دوست دارین یا کبیو؟ 


خوب چطونه واقعا؟؟؟؟؟ هر چی می گیم دوست نداریم باز همونو می پزن. به نظرم این خاصیت مامانست اصلا. چند وقت پیشم خونه استاد یه پیش غذا درست کرده بود ولی نمی گفت توش چیه. منم خوب اعتماد دارم که می دونه من یه چیزا رو نمی خورم‌ . خلاصه یکم خوردم ولی چشمتون روز بد نبینه، داشتم بالا میاوردم. توش ماهی آنچوی داشت.‌ دیگه کلا اونشب نتونستم غذا بخورم چون مزه ماهی تو دهنم مونده بود و کلا هیچ چیز دیگه ایی نمی شد بخورم.


قبلا هم یه بار مامانم کدوحلوایی درست کرده بود، هر چی گفتم نمی خورم به زور مجبورم کرد که یه تیکه تست کنم. تا دو روز هر چی می خوردم بالا میاوردم. 


حالا برای فردا شب چون حق انتخاب داشتیم کدوم ماهی رو می خوایم ما ماهی سالمون که باز قابل تحمل تر باشه رو انتخاب کردیم. (البته که ما ماهی می خوریم ولی خوب ماهی رو با باقالی پلو یا نهایت برنج سفید دوست داریم نه خالی یا با سبزیجات)


باشد که مامانها به راه راست هدایت شوند

کت جانم

دیروز ظهر به کت مسیج دادم و حالشون رو پرسیدم و پرسیدم آماده رفتنن دیگه، چون ۲۴ دسامبر قرار بود برن پیش پدر و مادرش

دو ماه پیش تشخیص دادن که پدرش یه سرطان خیلی نادر داره که وقتی خواستن عمل کنن به دلیل ازیاد توده های سرطانی نتونستن و گفتن اول با شیمی درمانی میزانش کمتر باشه چون هیچ دیدی به اعضا درگیر ندارند.

دیروز کت مثل همیشه جواب نداد، همیشه طول می کشه تا جواب بده. شب بود که مسیج داد و منم می خواستم بدجنسی کنم و دیر جوابش رو بدم که دیدم نوشته پدرم رفت. شوکه شدیم من و همسر. چون می دونستیم پدرش خودش از سرطانش اطلاعی نداشت. یعنی بچه ها به دکتر گفته بودند که بهش نگه چون روحیش رو می بازه. دو جلسه شیمی درمانی خوب پیش رفته بود تا اینکه چهارشنبه شیمی درمانی آخر انجام میشه و پنج شنبه تب شدید می کنه و جمعه فوت می کنه. خدا رحمتشون کنه. 

از کت پرسیدم پدرش رو دید و گفت نه، وقتی رسیده بود پدرش رفته بوده.‌ نمی دونستم چی بگم واقعا. فقط سریع با همسر بلیط هواپیما رو چک کردیم و همسر به همسر کت مسیج داد و آدرس خواست. من به کت گفتم می خوایم بیایم که گفت نه بلیط خیلی گرونه الان و بعدشم اینجا خیلی شلوغه. اما دلمون آروم نمی گرفت.

امروز صبح دیدیم همسر کت هنوز جواب نداده من به پسرعموش که با اونم دوستیم مسیج دادم و اون آدرس رو داد. ولی اونم گفت تو ژانویه بیاین بهتره.

بعد به کت زدم که ما برای جمعه بلیط رو پیدا کردیم، هتل و تاکسی هم همینطوره (از فرودگاه تا خونه پدر و مادرش ۳ ساعت راهه) و اینکه چقدر دلمون می خواد پیشش باشیم. یکم بعد زنگ زد و راضیم کرد الان نریم و برای ۴۰ که آخر ژانویه ست بریم. بهم گفت می دونه من براش هرکاری می کنم ولی الان بهتره نریم.

دلم داشت می ترکید، خدا خدا می کردم گریه نکنه چون اگر شروع می کرد منم نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. کت بی گناه من، چقدر دلم می خواست پیشش باشم. 

خلاصه که قرار شد با شوهر و پسرعموش برای چهلم بریم، چون اونا ۷ ژانویه برمی گردن که برن سرکار و دوباره برمی گردن برای چهلم.

دیدم نمی تونیم بریم گشتم یه گلفروشی پیدا کردم و خواستم ۵۰ شاخه رز سفید رو از طرف ما برای مراسم ختم آماده کنه و بفرسته. خیلی هم خانوم مهربونی از آب دراومد و عکس و فیلم هم از دسته گل فرستاد و برد تحویل داد.

یکم بعدش کت مسیج داد و خیلی تشکر کرد و گفت دسته گل رو که دیده کلی گریه کرده.‌ دوست خوشگلم که خدا می دونه چقدر داره عذاب میکشه. بهش گفتم دوست داشتیم خودمون اونجا باشیم و الان که نمی شه حداقل گل رو فرستادیم.

خدا سایه پدر و مادرها رو بالای سرشون نگهداره و روح رفتگان رو قرین آرامش کنه، مخصوصا پدر و مادر و دایی همسرم و پدر لیلای نازم (قره بالا جانم) 

21 دسامبر و شروع تعطیلات

دست و جیغ و هورای بلند که تعطیلات ما شروع شد  تا ۶ ژانویه که دوباره برگردیم سرکار، البته همسر ۳ ژانویه رو باید کار کنه.

دیشب شب یلدا رو با خوردن رکلت آغاز کرده و با انار و تخمه و پسته و.... و در حال انفجار به پایان رساندیم. بسی کیف کردیم و لذت بردیم. مخصوصا که انار خیلی شیرینی هم داشتیم که در نوعه خودش کمیاب بود واقعا. 

در این چند هفته گذشته بنده به شدت توسط همسر تحت فشار قرار گرفتم تا بگم برای کادو کریسمس چی می خوام که بنده زیر بار نرفتم و گفتم نمیشه هم من فکر کنم برای تو چی بخرم و هم برای خودم فکر کنم. تا اینکه امروز وقت ناخنم ساعت دوازده و نیم بود و چون صبحم زود بیدار شده بودیم گفتم قبل از اون بریم ناهار بخوریم. رفتیم همون مرکز خریدی که سالادهای خوشمزه داره و من اونجا چشمم به جمال یه سرویس غذاخوری روشن شد که یه دل نه صد دل عاشقش شدم. به همسر گفتم اینو برام بگیر به عنوان کادو کریسمس که گفتن نمیشه این وسائل خونه ست و از من اصرار و از اون انکار. بعدش با حیله و نیرنگ منو از اون بخش دور کرد و برد به قسمت کابینت آشپزخونه که من اونجا میزنهارخوری مورد علاقه ام رو دیدم و دیگه نگم براتون. این میز فعلی بسیارررررر رو مخمه چون کوچیکه. گرده و خیلی نازه ولی ۱۲۰ سانته و فقط برای ۴ نفر اونم با ارفاق خوبه. آمااااا این میز مستعطیل بود که وقتی صفحه میز رو حرکت می دادی و می چرخوندی دو تا تیکه بغلش اضافه می شد و می شد یه میز گرد خوشگل  مشکل اصلی قیمتش بود بی ادب. بعد از دیدن میز همسر مجبور شد برای فرافکنی به خرید همون سرویس غذاخوری روی بیاره  تا اون باشه سر منو نخواد گول بماله. البته که من ازهمسر خواستم تا از مشخصات میز عکس بگیره تا بعدا و سر فرصت برم سراغش چون دقیقااااا همونیه که ما می خوایم. بعدم رفتیم ناهار خوردیم و منو گذاشت برای درست کردم ناخن هام. 

ناخن هام رو لاک سفید زدم و روش پودر سفید ریخت انگار برف اومده روشون. خیلی ناز شدن. یکی از ناخن هام رو هم مثل لالی پاپ قرمز و سفید کردیم که به تم کریسمس بیاد. منتها چون روی بقیه ناخنها اون پودرها هست گیر می کنن به همه جام قشنگ  می خواستم لباسم رو در بیارم یه ربع درگیر بودم. خدا رحم کنه به شب کریسمس چطوری جوراب شلواری بپوشم. فک کنم باید دستکش نخی دستم کنم و گرنه امکان پذیر نیست. 

بعدم دوباره برگشتیم همونجا و ظرفها رو خریدیم. کادویی که من برای همسر خریده بودم رسیده بود به صندوقهای پست. رفتیم اونم برداشتیم و چون خودش بسته بندی کادو داشت از جعبه کارتونی درش آوردم و گذاشتم زیر درخت. آهان برای سیلوینا که روز کریسمس میاد خونمون هم یه دونه از این پتو نرم ها که می کشن رو خودشون رو کاناپه نشستنی گرفتیم. خیلی گوگولی و نرمه. 

فعلا همینا، برم تا بعد

و آنچه بر ما گذشت

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

طوفانی دیگر آیا؟ + آپدیت

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

شنبه ۷ دسامبر

امشب مهمون داریم، استاد و دوستش و پسر دوستش که دوازده ساله ست


پیش غذا آش رشته و شام خورشت بادمجان و دسر کرامبل سیب هستش، امیدوارم دوست داشته باشن


سر میز پذیرایی هم چیپس و ماست موسیر، پسته ، زیتون و چوب شور گذاشتیم. البته که خوراکی هایی دیگه ایی هم مدنظرم بود ولی هیچ کدوم رو نداشتیم و تموم کرده بودیم. خیلی عجیب اینه که من مطمئن بودم داریم اما نداریم. 


خودم یه حال مریض طوری دارم. نمی دونم چطوری، مثل اوایل سرماخوردگی می مونه. الان به زور مسکن و قرص سرماخوردگی سرپام. 


تمام کارها رو انجام دادم، آرایش کردم، رفتم دوش گرفتم، بلوز و شلوار مشکی پوشیدم، با گوشواره و کفش سبز. تصادفا همسر هم بلوز سبز پوشیده الان می تونم بگم ست پوشیدیم. 


هفته پیش بلاخره طلسم رو شکستم و زودپز خریدم، آخر هفته اومد رسید. به همین مناسبت کل هفته رو غذاهای زودپزی خوردیم، مثل لوبیا و عدسی. البته که کلا اولین بارم بود عدسی می پختم و در نهایتم به عنوان غذا تو کتم نرفت. نهایتش بشه ازش به عنوان یه چیز کوچولو برای شام نام برد ولی ناهار اصلا. اینم از عادتهای بد خونه پدری که هیچ وقت غذاهای اینطوری نمی خوردیم ما. مثلا من به عمرم آبدوخیار نخوردم، عدسی نخورده بودم. آش و سوپ اینا هیچ وقت ناهار نبوده و .... البته چون باباجانم بسیار ادا دار هستند ما اینطوری بزرگ شدیم، قربونش برم البته. گوشت خورشت امروز رو هم اون تو پختم و فردا هم قراره توش قیمه بپزم. ببینیم چی میشه دیگه، فعلا در حال امتحان کردنم.  در کل هم البته به دلیل صرفجویی در مصرف برق خریدمش. چون ما گازمون برقیه و برای یه گوشت پختن خوب باید پنج شش ساعت گاز روشن باشه ولی امروز یکساعت و نیمه گوشت پخت. امیدوارم در مصرف برق واقعا فرقی کنه.


سه شنبه تولد کت بود که البته فقط تبریک گفتیم و قرار شد جمعه همدیگرو ببینیم‌. بعد قرار شد اونا بیان که خانوم پنج شنبه آخر شب قرار رو تغییر داد که شما بیاین یا ما هفته دیگه بیایم، که چون ما هفته دیگه مون کلا پره قرار شد ما بریم. کادو هم براش ست چاقو دبلیو ام اف و تخته خوردکنش رو خریدم‌. وای که منو کشت که چرا انقدر خرج می کنی و اینا گرونن. کادوهای کریسمس ما رو هم پیش پیش دادن. تا فاطمه جانم تذکر نداده بگم برای من کیف لوازم آرایش چرم و برای همسر یه شال گردن خیلی خوشگل خریده بودن. ما هم البته ست چاقو و چنگال استیک خوری براشون خریدیم که خوب ندادیم بهشون هنوز و چون احتمالا اونا برای کریسمس برن سفر احتمالا بعد از کریسمس می بینیم همو. 


فعلا همینا چون دیگه به اومدن مهمونها چیزی نموده. هفته خوبی داشته باشید.



خونه دار و بچه دار، زنبیل و بردار و بیار

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

در چه حالم؟؟؟

دیروز دو تا از دندونهام رو جراحی کردم برای ایمپلنت.

در چه حالم؟ یه ور صورتم باد کرده (دندونها سمت راست هستن هر دو خدا رو شکر) و هر از گاهی درد دارم و مسکن می خورم. از یه روز قبلش هم که چرک خشک کن باید شروع می کردم تا ۵ روز


از جمعه هفته پیش، معده ام درد می گیره. هر از گاهی و بدون هیچ پیش زمینه ایی یه درد وحشتناک می پیچه تو معده ام و یکم بعد ناپدید میشه. انگار وقتایی که گرسنه هستم بدتر هم میشه. ظهر قبل ناهار دیگه دردش قطع نمی شد تا ناهار خوردم و یکم آروم شد. الانم دردش میاد و می ره. نمی دونم چیه واقعا.


داریم سریال Succession رو می بینیم و عالیه عالی. اولش برای این که سر همسر گرم بشه شروع کردیم ولی واقعا حرف نداره. 


چهارشنبه پارتی بازنشستگی یکی از بچه های تیم قبلی بود. طبق معمول ازم خواهش کردند برنامه ریزی جشن با من باشه. اسمم رو گذاشتن Event Manager . همه چی خوب بود و خیلی خوش گذشت و با هدیه هاش کلی سورپرایز شد. 


همون چهارشنبه قرار بود استاد بیاد خونمون و همسر رو سورپرایز کنه. هر چی بهش گفتم نیا گوش نکرد. چون راه خونه ما مثل جاده چالوس می مونه و خودش هیچ وقت نیومده. همیشه ما رفتیم دنبالش. نگم دیگه اومد و گم شد و به همسر زنگ زده بود و همسر راهنماییش کرده بود و بلاخره رسیده بود. سه چهار ساعتی بود و بعد همسر با ماشین تا یه جایی که می رسید به اتوبان همراهیش کرد، منم از یه جایی برداشت و اومدیم خونه. 


چهارشنبه سالگرد ازدواجمون بود. با همدیگه جشن گرفتیم. 


هفته دیگه هم تا پنج شنبه من مرخصی گرفتم. 

فعلا همینا 


چرا نمی رسم

تو اتوبوس نشستم و دارم پر پر میزنم برای رسیدن به خونه

امروز انقدر سرکار بی قرار بودم که نگو

خبرم یه آزموزشی باید شرکت می کردم که تازه بعد از ثبت نام فهمیدم حضوریه و چون تاییدیه اش برای مدیر بخش می رفت نمی شد کنسلش کنم

اما صبح قلبم رو خونه جا گذاشتم و اومدم

بغض دارم و دلم می خواد زودتر برسم


رعد و برق

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سه شنبه نوشت

آقا مهمونها رفتن، دست و جیغ و هورای بلند

دیشب انقدر بیرون موندیم تا هواپیمای مهمون جان بلند شد بعد اومدیم خونه که اگر لازم شد دوباره بریم بکنیم بیاریمش

خدا رو هزار مرتبه شکر رفت دیگه

بعد چون بیزینس بود بهش گفتم احتمالا اینترنت داری، بپرس

یه نیم ساعت بعد از پروازش یه دفعه زنگ زد بهم، من قشنگ سکته کردم  ولی خودش گفت سریع صدای منو از بالای ابرها می شنوی، دیگه من یه نفس راحت کشیدم‌. می خواست تشکر کنه بنده خدا.

فسقل رو هم بردیم تحویل مامان و باباش دادیم‌. بچه از خستگی تو ماشین خوابش برده بود، البته که من به مامانش نگفتم چون سکته می کرد وگرنه  ولی خوب تعحب می کرد که چه سرحاله. 

آقا سوای این مهمون و مهمون داری، چقدرررررررر من از این ابروهای کلفت بدم میاد. یعنی قشنگ زیبای چشم رو می گیره. احساس می کنی یه تیکه موکت گذاشتن روی پیشونی. قشنگ هم یه روش شناختن خانومهای ایرانی شده اینجا. آقا هر چی مد میشه که به آدم نمیاد و قشنگ نیست. واقعا انگار بعضیا مغز ندارن و بجاش دستگاه کپی دارند. هر کی هر کاری می کنه اینا کپی می کنن. یا این ابروهایی که مدل نامرتب دارند مثلا. بابا لامصب یارو مدل یا هنرپیشست. دو کیلو گریم رو صورتشه، حالا ابروهاش هم اونطوریه. نه تو که یه شستشوی ساده رو از صورتت دریغ می کنی بعد ابروهای مدل عمو جغد شاخ دار رو تازه می زاری بهم ریخته باشه. یعنی قشنگ نماز وحشت لازم می شه بیننده.

دیگه همین. معلومه هنوز خسته و کلافه ام و غر دارم نه؟ یکی از وبلاگ هایی که خیلی دوستش داشتم تو اینستا امروز از خودش رونمایی کرد و باعث سکته من شد و این شد که بیام مطلب بالا رو بنویسم.

تا درودی دیگر بدرود

سلامی از داخل اتوبوس

دارم می رم دنبال دختر کوچولو

با ماشین نمی شد برم چون تو خیابونی که دفتر مامان و باباش هست اصلا جای پارک نیسن. بعدم گفتم با اتوبوس یکم زمان هم می گذره تا بیایم خونه

دیشب رفتیم فرودگاه و مهمون جان رو آوردیم خونه. من که پیاده شدم مثل اسب می دوییدم تا برسم بهش، گفتم تو کشور غریب مونده بنده خدا، حالا انگلیسیش فوله ولی اینجا اکثرا یا المانی می گن یا فرانسه و گفتم حتما اذیت شده. دیگه خودم پریدم رفتم سوال کردم و خانومه گفت ایرلاین داره کارها رو می کنه و موندنتون هیچ فایده ایی نداره اینجا. بهتون ایمیل می زنن. ما هم برگشتیم خونه و هر چی وایستادیم دیدیم ایمیل نیومد تا خودم رفتم تو سایت دیدم ری بوک شده برای امروز ساعت ۶ عصر.

حالا عصری دوباره ببریمش فرودگاه و دختر کوچولو رو تحویل مامانش اینا بدیم و ببینیم می تونیم خبرمون بیام خونه راحت؟  

آیا رواست؟

مهمان رو گذاشتیم فرودگاه

همونو اومدیم خونه، من تمام رو پتویی و اینا رو کندم بریزم توی ماشین

دستشویی مهمان رو شستم و ضدعفونی کردم

اتاق رو جارو و طی زدم 

که یه دفعه دیدم همسر می گه مهمان داره زنگ می زنه بهش

و بله......... پروازش کنسل شد

فقط عجله ایی دوباره یه روی پتویی کشیدم رو پتو و بالشت رو هم اوکی کردم

پریدیم سوار ماشین شدیم و برش داشتیم

حالا بدبختی چیه؟ فردا دختر کوچولو دوستمون رو هم باید نگهداریم

خدایاااااا کمک

مهمان؟ نه ممنون

به شدت درگیر و دار مهمانداری هستم

و می دونید که من اصلاااااا مهمون دوست ندارم 

آما چه کنم که ناچارم آقا می فهمی ناچار

یکشنبه شب مهمون می ره و دوشنبه کل روز باید از دختر کوچولو دوستمون نگهداری کنیم. من که مرخصی گرفتم که برم بچه رو بیارم اما همسر مجبور شد مرخصیش رو کنسل کنه بابت مهمونمون

الان منتظریم که بیدار بشه از خواب ظهر و بریم بیرون. 

خودمم کارم نیم ساعت پیش تموم شده و همسر هم که امروز عصر رو مرخصی گرفته کلا. 

شب هم برنامه رستوران داریم.

کاش زودتر یکشنبه بشه

توی یه پست رمزدار مفصلا در مورد مهمون جان می نویسم. کلی چیزا هست براتون تعریف کنم

عادی آیا؟

خیلی با خودم کلنجار می رم ولی حقیقتا بعد از چند سال هنوز وبلاگ رافائل رو هر روز چک می کنم تا ببینم برگشته یا نه

به جرات می تونم بگم جزء معدود آدمهای موفقی هست که تو زندگیم دیدم و من چقدر از خوندنش لذت می بردم.

خیلی خیلی حیفه که وجود نازنینش رو ازمون دریغ کرده.

به هر حال گاهی از خودم می پرسم عادی آیا که من ولش نمی کنم؟

 انسان به امید زنده ست.

یکم غیبت کنیم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

۲۱ اکتبر

از دو هفته پیش شروع می کنم به تعریف کردن.


جمعه کت با همسر و دخترش مهمونمون بودن. قدرتی خدا فقط ۲۰ دقیقه دیر اومدن که رکوردی بود در نوبه خودش. شام هم پیش غذا بادمجون شکم پر بود و غذای اصلی مرغ درسته تو فر که هر دفعه می خوان بیان باید همینو درست کنم انقدر دوست دارن. دسر هم که کیک تولد داشتیم و بعدش هم فیلم عروسیمون رو گذاشتیم و دیدیم. مثل همیشه خیلی خوش گذشت.


شنبه شبش قرار بود بریم دنبال استاد و شام بریم بیرون. چون روکش دندونم روز قبلش کنده شده بود نمی تونستم غذای گوشتی و سفت بخورم. این شد که بخوردن پیتزا بسنده کردم. ولی استاد کلی اعصابمون رو خورد کرد. البته با بیش از ۸۰ سال سن خوب انتظار زیادی هم نمیشه داشت. پیتزا سفارش داده بود و می گفت این پیتزا قبلا اینجوری نبوده و یه جور دیگه درست می کردین. در صورتیکه اشتباه می کرد و قبلا هم همین بوده. اونجا هم بهش گفتن بگید تا یه چیز دیگه براتون بیاریم ولی نخواست و تا اخرش نق زد. من موقع حساب کردن از سرپیش خدمتشون که دوستمون هم هست خیلی عذرخواهی کردم و بیشتر از مبلغ همیشه هم انعام دادم ولی خوب کوفتمون شد رستوران رفتن. بردیم گذاشتیمش خونه و برگشتیم خونه. یکشنبه هم هیچ کار خاصی نکردیم و از ترس دندونم حتی چس فیل هم نخوردم.


از دوشنبه اش هم که کار کردیم و تازه بعد از سه چهار ماه کار من شروع کرد برگشتن به روال عادی و ارومتر شدن. پنج شنبه اش قرار بود بریم یه جایی که جاب دی گذاشته بود و برای همین اومدیم دفتر و نگم چه بارونی هم می اومد. رفتیم هر جوری بود و رسیدیم دیدیم یا خدا یک کیلومتر سفر ورودیه. تو اون بارون مردم با چتر تو خیابون وایستاده بودند. هیچی همونو کج کردیم و برگشتیم. رفتیم رستورانی که نزدیک محل کار همسره و ناهار خوردیم. من سالاد مرغ و بیکن سفارش دادم که گفتم بیکن نریزه (از طعمش فقط تو پاستا خوشم میاد) و همسر هم غذای روزشون رو گرفت که یه جور پاستا بود. خوب بود غذاهامون و دوست داشتیم. ولی بعد از ظهرش خیلی خیلی خسته بودما، داشتم تلف می شدم قشنگ.‌ می خواستیم یه نمایشگاه بریم عصرش که من به همسر گفتم نمی تونم اصلااااااا. برگشتیم خونه و شبم زود خوابیدیم.


جمعه اش از قبل قرار بود بریم رستوران چینی. به همسر گفتم به کت اینا هم بگیم بیان و موافق بود. این در حالیه که مطمئن بودیم نمیان. بهش گفتم و در کمال تعجب گفت میان. خودش هم می گفت سورپرایز شدیا که ما میایم.‌ کلی هم خندیدیم. رستوران هم با ده دقیقه تاخیر رسیدن که در نوع خودش بی نظیر بود واقعا. اونم تا بچه رو بزارن خونه برادرش یکم دیر شده بود. اونشب هم خیلی خوش گذشت بهمون و کلی خندیدم. 


شنبه قرار بود بریم خونه دوست و همکار سابق همسر که خدا رو شکر کنسل شد چون کرونا گرفته بودند و درحالت ذوق مرگی کل شنبه و یکشنبه رو موندیم خونه و استراحت کردیم.


دوشنبه صبح تا من دوش بگیرم و بیام، همسر با موفقیت خودش رو تو دردسر انداخته بود. موقع نرمش صبحگاهی کمرش گرفته بود. رفته رفته هی بدتر و بدتر می شد. دیگه من به دکتر ایمیل زدم و توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده و خودمم به همسر مسکن دادم. اما تمام  روز رو درد داشت و فقط می تونست ایستاده کار کنه. بلاخره سه شنبه با دکتر حرف زدیم و گفت حتما باید بریم مطب تا معاینه کنه. خودمم سرماخورده و بی جون بودم. چهارشنبه رفتیم مطب. دکتر بهش آمپول زد و دارو داد و فیزیوتراپی نوشت. منم معاینه کرد و دارو داد. به هر دومون هم تا جمعه مرخصی استعلاجی داد. 


بعدش که همسر نمی تونست رانندگی کنه و من با اینکه خودم میزون نبودم نشستم و رفتیم به سمت دندون پزشکی. تو مسیر یه کافه فوق العاده گوگولی هم توقف کردیم به صرف چای و کافه و شیرینی. ۱۱ وقت داشتم روکشی که افتاده بود رو بچسبونم. اون انجام شد و رفتیم ناهار خوردیم و بعد رفتیم برای ایمپلنت. قرار بود سه تا دندون رو انجام بده که دکتر هم کتفش درد می کرد و فقط تونست دندون جلو رو انجام بده. مشکل اصلیم این بود که نمی دونستم می خواد چیکار کنه و یکم ترسناک بود چون همه اتاق رو استریل کردند و خودشون و منو لباسهایی شبیه اتاق عمل پوشوندن. بعدش که از روی تخت بلند شدم مثل بید می لرزیدم. دکتر گفت تا دو هفته باید مواظب لثه ام باشم (امروز ناهار گوشکوبیده خوردم با ترشی که کلی سوخت لثه ام بی ادب). دیگه برگشتنی بخاطر وضع من همسر نشست پشت فرمون. وسط راه هم رفتیم داروخانه و خرید و اومدیم خونه. البته همین کارهایی که عموما سرعتی انجام می دیم کلی زمان برد چون همسر قدمهای مورچه ایی بر می داشت بخاطر کمرش و اون تیر کشیدنهای دائم. برگشتنی برای استاد دو تا کدو تنبل گنده خریدیم چون خودش پیدا نمی کرد. 


همون روز هم پیام دادم و خدا رو شکر فیزیوتراپم برای پنج شنبه به همسر وقت داد. 


 پنج شنبه صبح من خودمم پرسیدم و گفت قبل از همسر برم. این شد که دوتایی ساعت ۱۳:۳۰ رفتیم و اول همسر و بعد من و له و لورده اومدیم بیرون. بعدش بنزین زدیم و اومدیم خونه.


جمعه کلا خونه بودیم و حلیم و نون بربری درست کردیم و استراحت کردیم. همسر خیلی بهتر بود خدا رو شکر.


شنبه من وقت ناخن داشتم و همسر هم رفت کدو تنبلها رو بده به استاد. بعد رفتیم خونه و ناهار سوپ کدوحلوایی خوردیم که بد نبود. ساعت ۵ هم رفتیم دنبال کیک و رفتیم خونه سیلوینا که تولدش رو با تاخیر جشن بگیریم. براش یه روسری ابریشم از ماکس مارا گرفته بودیم و بعلاوه کیک تولدش.‌ 


اونشب خیلی خوش گذشت. ۱۲ گذشته بود که پاشدیم. بغیر از ما یکی دیگه از همکارهای همسر هم بود. شام هم مرغ و برنج داشتیم که خیلی خیلی خوشمزه بود. 


دیروزم که داشتیم صبح رو به تنبلی می گذروندیم که شوهر خواهری زنگ زد به همسر جان و نتیجه این شد که من براش بلیط هواپیما بگیرم. باید بره جایی و بعدش میاد اینجا پیش ما و پنج روز می مونه. امیدوارم بتونیم ازش بخوبی پذیرایی کنیم. دو هفته دیگه میاد. نشستم سه تا هم بلیط گرفتم براش. دیگه دستم راه افتاده و بقول مامان باید برم تو آژانس هواپیمایی کار کنم‌. خیلی هم علاقه داشتما ولی نشد دیگه. 


امروز که اومدیم دفتر و در خدمت خلق خداییم.


ببخشید طولانی شد، امیدوارم حوصله تون سر نره از خوندن روزانه های من

خوب نیستیم

دیروز صبح همسر طبق معمول چند تا حرکت ورزشی انجام داده و رگ سیاتیکش گرفته از همون موقع و بسیارررر درد داره و نمی تونه تکون بخوره. 

از دیروز منتظر تماس دکتر بودیم و بلاخره امروز زنگ زد. قرار شد فردا بریم مطب. چون باید معاینه بشه.

خودمم دو هفته پیش،نه که خیلی دندون دارم، یکی از روکش های دندونم افتاد (گریه کنید مسلمونا). حالا فردا صبح ساعت ۱۱ وقت دارم برای اون و ساعت ۲ برای ایمپلنتها. و بدیش اینه که ایمپلنت ها رو جاشون رو آماده می کنه اما خود دندون رو دی ماه می زاره. خسته شدم بخدا با این دندونهای ....

علاوه بر اون هم دو روزه خودم مریضم، سرما خوردم انگار.امروز انقدر بی حال بودم از ظهر به بعد کار نکردم. گفتم فردا و پس فردا رو هم نمیام. البته بخاطر دندونم دکتر از یه روز جلوتر گفته آنتی بیوتیک بخورم. که امیدوارم برای این مریضی هم کمک کننده باشه. 

این که همسر هم اینطوریه باعث شده کارم بیشتر بشه. یعنی دیگه تمام کارها مثل آشغال بیرون بردن و هزار تا کار کوچولو و کمکی دیگه که بهم می داد رو باید خودم انجام بدم.

حالا امیدوارم فردا بیدار می شیم بهتر شده باشیم هر دو.

فعلا همینا تا بهتر بشم بیام بنویسم

مواظب خودتون باشید 

Emily in Paris

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سوره النساء - جزء 5

آنان که فرشتگان، جانشان را در حالی که ظالم به خود بوده‌اند می‌گیرند، از آنها پرسند که در چه کار بودید؟ پاسخ دهند که ما در روی زمین مردمی ضعیف و ناتوان بودیم. فرشتگان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن هجرت کنید؟! و مأوای ایشان جهنم است و آن بد جایگاه بازگشتی است.

مگر آن گروه از مردان و زنان و کودکان که ناتوان بودند و گریز و چاره‌ای برایشان میسّر نبود و راهی (به نجات خود) نمی‌یافتند.

آنها امیدوار به عفو و بخشش خدا باشند، که خدا گناهشان را می‌بخشد و خدا بخشنده و آمرزنده است.

 و هر کس در راه خدا (از وطن خویش) هجرت کند در زمین برای آسایش و گشایش امورش جایگاه بسیار خواهد یافت، و هر گاه کسی از خانه خویش برای هجرت به سوی خدا و رسول بیرون آید و در سفر، مرگ وی فرا رسد اجر و ثواب چنین کسی بر خداست و خدا پیوسته آمرزنده و مهربان 

سفر و تولد

تولدم مبارک، دست و جیغ و هوراااااا 

 

امروز آخرین روز تعطیلاتمونه، نمی خواممممممم 

واقعا دلم نمی خواد برگردم ولی خوب پول عامل مهمیه دیگه 

 

سفرمون هم پر از حاشیه بود، یعنی هر چی برامون تا حالا اتفاق نیفتاده بود اتفاق افتاد

اصلا از همون جمعه که پرواز داشتیم یه جوری دلم شور می زد نمی دونم چرا ولی همش یه طوری بود دلم

پرواز اولمون ۴۵ دقیقه با تاخیر بلند شد به علت مشکلات هوایی، البته خدا داند چون اینجا هوا کاملا آفتابی بود حالا شاید اون بالاها خراب بود. در نتیجه از اونجاییکه بین دو پرواز فقط ۵۰ دقیقه فاصله بود وقتی رسیدیم به گیت پرواز دوم درش رو بستن. به خانومه می گم لامصب دیدن پروازمون نشسته که چرا صبر نکردید برامون، می گه صبر کردیم دیگه در صورتیکه پرواز سر ساعت داشت انجام می شد. پروازمون ری بوک شد برای ساعت ۱۰ و نیم شب اون موقع ساعت چند بود؟ یک ظهر. گفتن برین کانتر سوسیس ایر تا براتون کارت پرواز صادر بشه. دوباره برگشتیم جای اول و یه عالمه تو صف موندیم و آخرش گفتن پروازتون چون با امیریتز ری بوک شده خودت باید برید چمدونتون رو تحویل بگیرید و برید دم کانتر تا کارت پرواز صادر بشه براتون. اون موقع ما تو سالن ترانزیت بودیم و رفتیم سمت تحویل بار که گفتن دو سه ساعت دیگه بیاین برای تحویل چمدونتون. دیگه نتونستیم برگردیم تو سالن ترانزیت. رفتیم سمت کانتر امیریتز و خانومه گفت جاهاتون فرق داره و ته هواپیما هستید. گفت چون هواپیما کاملا پره فقط می تونه بیارتمون جلوتر و دو تا صندلی با فاصله بهمون بده که خیلی تشکر کردیم و گفت ساعت ۷ شب بیاید با چمدونتون تا کارت پرواز بدم بهتون‌. رفتیم نشستیم غذا خوردیم، همبرگر، که صد رحمت به مک دونالدز، فقط مزه سس کچاپ می داد. بعدش یه چایی و یکم بعدش قهوه خوردیم و از فرودگاه رفتیم بیرون. رو به روش یه مرکز خرید بود رفتیم گشتیم اون تو. یه سوپر مارکت بزرگ هم داشت که اونجا شکلات تلخ مورد علاقه همسر رو پیدا کردیم مارک Frey.  دیگه ۱۲ تا خریدیم چون اینجا گیر نمیاد و همسر ظهرها بعد ناهار حتما یه تیکه شکلات می خوره. بعدش برگشتیم تو فرودگاه دنبال چمدونمون که نیومده بود، آقاهه پیگیری کرد و یه ربع بعد اومد. گرفتیمش و رفتیم سمت کانترها نشستیم تا باز بشن. یکم بعد چمدون رو تحویل دادیم و کارت پرواز رو گرفتیم و رفتیم داخل. بخاطر تاخیر سوسیس ایر بهمون ووچر غذا داده بود‌. رفتیم نزدیک گیت و یه جا نشستیم تا گیت باز بشه یه چیزی هم خوردیم. کم کم رفتیم سوار شدیم و صندلی من جلو صندلی همسر بود. حالا خدا رو شکر صندلی های امیریتز پهن و راحته. اونم با یکساعت تاخیر بلند شد که من دیگه داشتم خل می شدم. تازه خوابم برده بود که مهماندار بیدارم کرد که غذا می خوری؟ می خواستم بگم که ساعت ۱ نصف شب کی غذا می خوره اخه الاغ؟ اما چیزی نگفتم ولی دیگه مگه خوابم برد، جون دادم تا صبح. بلاخره رسیدیم و تاکسی رزرو کرده بودم از قبل و رفتیم هتل. وسایل رو گذاشتیم تو اتاق و رفتیم صبحانه که خوب بود صبحانش. بعد اومدیم تو اتاق و من یکساعت بیشتر نخوابیدم و همسر سه چهار ساعتی خوابید. بیدارش کردم دوش گرفت و کارمون رو کردیم رفتیم بیرون یکم گشتیم و ناهار خوردیم و حدودهای هشت اومدیم هتل. کارامون رو کردیم و رفتیم که بخوابیم‌. من همش نگران بودم همسر بتونه بخوابه. یک ساعت نبود خوابیده بودیم از سر و صدای حرف زدن تو راهرو بیدار شدم و همش دعا دعا می کردم همسر بخوابه. یکم بعدش صدا قطع شد و خودمم خوابم برد. ساعت ۳ بیدار شدم دیدم همسر بیداره. ولی چیزی نگفت و همش می گفت بخواب. طول کشید ولی خوابم برد. صبح که بیدار شدیم همسر گفت ساعت ۲ از سر و صدای مهمونی یکی از اتاقها بیدار شده و رفته رسپشن و دعوا کرده باهاشون و اونا هم رفتن سراغ اون اتاق و صدا قطع شده. من رفتم پایین و گفتم اتاقمون رو عوض کنید و من از قبل نوشته بودم تو بوکینگ که یه اتاق اروم می خوام. خلاصا گفتن اتاقتون رو ظهر عوض می کنیم. ما هم رفتیم استخر و عصری اتاق عوض شد. باور کنید یا نه دوباره ساعت دو و خورده ایی از صدای مهمونی بیدار شدیم. کارد می زدی خونم در نمی اومد. زنگ زدم رسپشن و گفتم این دومین شبه که تکرار میشه این برنامه و اونا عذرخواهی کردن و گفتن الان حراست رو می فرستن بالا. چهل و پنچ دقیقه بعد هنوز صدا می اومد. دوباره زنگ زدم و دیگه قاطی کردم، گفتم اگر از عهده مهمونهای هتل برنمیاین زنگ بزنم پلیس و تق گوشی رو کوبیدم. یکم بعد نمی دونم صدا قطع شد یا ما غش کردیم. صبح بیدار شدم رفتم پایین به رسپشن گفتم می خوام با مدیریت صحبت کنم اونم گفت شکایت دارید می خواستم بگم نه اومدم صبح بخیر بگم. گفتم بله دو شبه که ما نمی تونیم بخوابیم و این چه مسخره بازیه در آوردید. مدیریت اومد و کلی عذرخواهی کرد و گفت امروز اتاقتون رو عوض می کنم و منم که قاطی گفتم لازم نکرده دیروز هم همینکار رو کردید نتیجه نداد که گفت نه این دفعه حتما درست میشه و کلی عذرخواهی کرد. ما هم بعد از صبحانه دوباره رفتیم کنار استخر و بعدش حاضر شدیم رفتیم بیرون و بعد از برگشت دیدیم اتاقمون عوض شده و اینجا واقعا صدا نمیاد. مشکل هتل این بود که یک سری از واحدهاش استخر داشت و این مهمونها و سر و صداها مال اونا بود. هتلش Five Jumeirah Village بود. یعنی کلاهتون هم که افتاد نرید اینجا. کلا فقط برای زیر بیست و سال خوبه این هتل. 

خلاصه اون شب بلاخره خوابیدیم و تا اخرش دیگه مشکلی پیش نیومد. اون چند روز هم کارمون صبحانه خوردن و استخر رفتن و گردش و غذا خوردن بود. یکشنبه ناهار رفتیم رستوران ایران زمین که واقعا غذاش خوب بود، ما کوبیده خوردیم. فقط دسرش که نون خامه ایی بود رو من خیلی دوست نداشتم خامه اش رو. سه شنبه هم صبح همسر صبحانه تو هتل خورد و بعد رفتیم من کله پاچه خوردم. آب گوشتش رو خیلی مزه اش رو دوست نداشتم اما بناگوشش بد نبود. کلا انگار از افغانستان بودند نه ایران و یه جور دیگه بود طعم کله پاچشون. ولی خوب بود. بعدم که گردش و ناهار هم رستوران ایتالیایی خوردیم. چهارشنبه هم که امتحان داشتم و شبش هم رفتیم یه بار ایرلندی که خیلی خوب بود و الکل هم سرو می کردن با قیمت خون پدر بزرگوارشون. البته تو هتل هم الکل بود و مینی بار ما تا خرخره توش پر از الکل بود. اصلا یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین. قیمتها هم چهار برابر اینجا یا بیشتر.

جمعه صبح هم پرواز برگشتمون بود که سر وقت انجام شد و گفتیم خدا رو شکر اوکیه. رسیدیم فرانکفورت برای پرواز دوم که بیش از حد شلوغ بود. به آقای کنترل می گم ما ۴۰ دقیقه دیگست پروازمون گفت می رسید نگران نباش. گور به گور شده باعث شد ما کلی بدو بدو کنیم. تو چک بازرسی به داروی کبد همسر گیر دادن و پلیس اومد و چک کرد و بعد ۱۰ دقیقه بلاخره گفتن برید هیچی نیست. بعد دوباره چک پاسپورت و صف طولانی. انقدر دوییدیم که من دیگه احساس می کردم پای چپم داره می شکنه. به همسر گفتم اگر می تونه و جون داره جلو جلو بره و بگه من دارم میام‌. رسیدیم به گیت و خدا رو شکر اونا منتظر مسافرها مونده بودن. ۵۰ دقیقه بعد تو فرودگاه خودمون پیاده شدیم و رفتیم که چمدون رو تحویل بگیریم که یهو همسر گفت ایمیل اومده که چمدون تو فرانکفورت جا مونده. می خواستم خودم خفه کنم بخدا. هر چیزی که تا حالا برامون اتفاق نیفتاده بود رو ما تو این سفر تجربه کردیم خدایی. رفتیم از قسمت بار پرسیدیم گفت اگر چمدونتون تا عصر بیاد ما امروز براتون میاریم. که تو ایمیل نوشته بود با پرواز ده و بیست دقیقه میاد. دیگه مشخصات و اینا رو همسر داد و رفتیم سوار ماشین شدیم و اومدیم خونه. صبحانه خوردیم و من رفتم خوابیدم سه ساعت و نیم یه کله. بیدار شدم همسر گفت از فرودگاه زنگ زدن و دارن چمدون رو میارن. دیگه من سریع ناهار درست کردم‌، باقالی پلو با مرغ و سالاد و اینا. خوردیم و دوباره خوابیدیم‌. قبل ناهار البته چمدون اومد ذلیل مرده.

شنبه هم رفتیم برای ناخن من و بعدم ناهار خوردیم و رفتیم خرید برای خونه چون هیچی نداشتیم تو خونه. اومدیم خونه و جا به جاشون کردیم و فیلم دیدیم. یکشنبه هم صبح نون پختم و ناهار هم جاتون خالی کباب مایتابه ایی خوردیم. عصر هم که مثل همیشه فیلم و چس فیل. امروز که روز تولدم بود برای صبحانه یه نون خیلی خوشمزه داشتم. شکلش مثلثیه و توش مثل کروسان لایه لایه ست و روش پر از کنجده. قرار بود شام بریم بیرون که من گفتم تو خونه رکلت بخوریم چون خیلییییی دلم می خواست و در نتیجه حین دیدن قطار سریع السیر پوآرو غذای خوشمزمون رو خوردیم. من عاشق این قسمت پوآرو هستم و همیشه هم بغضی می شم. خیلس دردناکه این قسمتش.

چون تاریخ تولدم به میلادی افتاده فردا، کیک رو فردا می خوریم. البته که فردا کار می کنیم ولی بعد از کار می ریم کیک می خریم و بعد از فیزتراپی می خوریمش.

این بود تعطیلات ما. با اینکه یکم عجیب بود ولی خوش گذشت و خیلی ریلکس کردیم‌ آخ یادم رفت بگم الان ویرگولی برنزه در خدمت شماست. کلی خوش رنگ شدم دوباره. فعلا شبتون بخیر تا بعد

اخ تا فاطمه نیومده گیرم بندازه هدیه تولدم هم کنسرت استاد شجریان و استاد انوشیروان روحانی شد. چون اون جلو جلو خریدیم بلیطش یکم زیادی گرون شد و تازه پول قطار و هتل هم باید بدیم. این شد که مثل یک دختر شخیص و با درک به همسر گفتم دیگه کادو نده چون همین شد کادوم.  

 

همچنان در سفر

فردا این موقع خونه ایم امید به خدا

ولی من نمی خوامممممممم برگردم

اینجا هوا ۳۵ درجه ست و خونه ۱۳ 

به همسر می گم پاسپورتم رو پاره کنم و بمونم

خدایا من هوای گرم می خوامممممممم کمک

در سفر (۱)

کنار استخر دراز کشیدم، همین الان از تو اب اومدم بیرون

چون گرمه باید زود زود برم تو آب

همسر دو تخت اونورتر زیر سایه بون داره کتاب می خونه


صبح ساعت هفت و نیم پاشدیم و دوش گرفتیم و کارامون رو کردیم و رفتیم صبحانه.

روغن برنزه کننده ام رو جا گذاشته بودم کنار استخر. بعد از صبحانه پرسیدیم و روغن رو بهمون دادن.

رفتیم بالا، طبقه ۳۸، مایوهامون رو پوشیدیم و اومدیم پایین دوباره.

تا ساعت یازده و ربع باید برگردیم بالا. امروز یه امتحان انلاین دارم. سه بخش جداست: ساعت دوازده، سه، پنج و نیم. یه امتحان ورودی برای شغلی با موضوع Transport. خیلی تخصیصیه. من همینطوری اپلای کردم حتی مطمئن بودم دعوتم نمی کنن اما دعوت شدم به امتحان.


خوب الان اومدیم بالا تو اتاق. تا ۱۰ دقیقه دیگه امتحان شروع می شه. سپردم به خدا. اگر خوب و صلاح هست قبول بشم. خیلی وقته یاد گرفتم به زور نخوام. 


صبح یه عالمه صبحانه خوردیم که گرسنه مون نشه. امتحان که تموم بشه می خوایم بریم دوبی مال رستوران جیا. تو اینستاگرام خیلی وقته فالو دارمش. گفتیم بریم ببسنیم غذاش هم به اندازه عکسهاش خوب هست یا نه. 

یکشنبه رستوران ایران زمین هم رفتیم کباب خوردیم‌. خوب بود غذاش. اصلا سنگین نبود. راستی دیروز صبح رفتیم کله پزی. بلیییی بلاخره ویرگول کله پاچه خورد. حالا میام تعریف می کنم فعلا برم تا امتحان شروع نشده.

از ویژگی های اینجا

از ویژگی های اینجا این که سوار وسایل حمل و نقل عمومی که می شی احتمالش زیاده که یه خانوم یا آقای پیر ییهو بهت لبخند بزنه و شروع کنه حرف زدن  

اگر تو خیابان در حال پیاده روی باشی، توی کوچه پس کوچه هایی که مسکونی هست، ادمها وقتی از کنار هم رد می شن سلام می کنن. همین عادت هم توی شرکتها هست. حالا جاهای کوچیک که همه همدیگرو می شناسن، ولی جاهای بزرگ مثل محل کار خودم حقیقتا همه به هم روز بخیر می گن و من چقدررررر دوست دارم این عادت ساده ولی قشنگ رو.

رسیدم پیش همسر جانم

تا بعد 

ده هزار قدم در روز

سلام به همگی

انقدر چیز میز داشتم که بیام بنویسم و تعریف کنم ولی نمی دونم چرا نوشتنم نمیاد

از امروز تا ۳۰ روز تصمیم گرفتم روزی ۱۰ هزار قدم راه برم. 

انقدر هم خسته ام که نگووووو، یه طوریم انگار بند بند وجودم داره از هم باز میشه، نمی دونم چرا. الان دو روز قرص های مکمل رو شروع کردیم حالا امیدوارم کمکی کنه

جمعه هم به امید خدا می ریم مسافرت تا یک هفته رو فقط استراحت کنیم 


آشتی و اوشین

آقا آب دستتون بزارید زمین و برید از وبلاگ آشتی جونم (https://ashtiashti.blogsky.com/)  داستان سریال اوشین رو بخونید.

مهم نیست چند بار خود سریال رو دیدید، این نسخه منحصر به فرد و بدون سانسور رو حتمااااااا باید بخونید  بعد بیاید دعا به جون من کنید که راهنماییتون کردم به سمت وبلاگ آشتی جانم (البته کردیت اصلی می رسه صد در صد به خود راوی نازمون ) 


۲۹ آگوست

تو اتوبوس دارم میرم سمت شرکت. صبح امتحان زبان آلمانی داشتم. نگم چقدر استرس داشتم.‌ امتحان کتبی هشت و نیم بود تا ده و نیم که من ده دقیقه به ده تموم کردم.
بعد تند تند یکم کار کردم.‌ تلفنم رو هم گذاشته بودم روی "مزاحم نشوید" که برگردوندمش به "در جلسه" . والا مردم کورن. می بینن استتوم "در جلسه" اس باز زنگ می زنن. ترسیدم وسط امتحان زنگ بخوره گذاشتم رو مزاحم نشوید که حتی اگر هم زنگ بزنن، سمت من زنگ نخوره.‌
امتحان خوب بود، کم مونده بود یه ریدینگ رو جا بزارم. خدا رو شکر به موقع دیدم. یازده و نیم هم امتحان شفاهی بود که ۶ تا موضوع بود و شانسی باید انتخاب می کردی. من سه رو گفتم و در مورد کار کردن بود. انقدر خوشحال شدم که نگوووو. چون تمرین کرده بودمش.
بعدش هم تند تند حاضر شدم که بیام دفتر.همسر از صبح رفته، من چون امتحان داشتم موندم خونه. شب قراره با سیلوینا و یکی دیگه از همکارهای خانوم همسر شام بریم بیرون. اما قبلش باید بریم برای دختر کوچولوی کت خرید کنیم. چون مراسم غسل تعمیدش بوده رسم که طلا می دن. بعد از کار بریم یه چیز کوچولو هم برای اون بخریم که فردا می بینیمش بهش بدیم. دیگه دارم می رسم به ایستگاه آخر. فعلا 

۱۸ آگوست

همسر داره فوتبال می بینه و من هم عاطل و باطل می گردم برای خودم

ناهار مرغ درسته تو فر داشتیم و با اینکه زیاد غذا نخوردم دلم انگار خیلی پره

می خوام چس فیل نخورم ولی خیلییییی سخته مقاومت (عصرهای روزهای تعطیل ما فیلم می بینم و من حین تماشای فیلم چس فیل می خورم) امیدوارم بتونم سر حرفم بمونم و نخورم

خونه به شدت زیادددددددی نیاز به جاروبرقی داره و با شدت کمتر گردگیری اما حالش نیست نمی دونم چرا. خوبه خودم نمی خوام جارو کنما، فقط باید ربات رو بزنم و جارو کنه اما همینم تنبلیم میاد

جمعه شب رفتیم دنبال استاد و شام رفتیم بیرون. بعدش هم برگردوندیمش دم خونش و خودمون هم راه افتادیم به سمت خونه. همون اوایل راه من هوس پیاده روی کردم. ماشین رو تو پارکینگ گذاشتیم و رفتیم به سمت مرکز شهر که من دستشوییم گرفت. نگم دیگه نیم ساعت داشتیم دنبال دستشویی می گشتیم فقط. همشون بسته بودند، آخه ساعت ده شب گذشته بود. تا بلاخره آخرین آپشتمون زد و باز از آب در اومد و دیگه بعدش زندگی زیبا شده بود  انقدر خندیدم با همسر که پیاده رویمون هم اینطوری گذشت. یه دور ولی بازم تو شهر زدیم و چقدر شلوغ بود و پر سر و صدا. همکار همسر رو هم دیدیم ولی اون تو حال خودش نبود اصلا و جای دیگه ایی سیر می کرد  فقط سر تکون دادیم و رفتیم. بعدشم برگشتیم سمت ماشین و اومدیم خونه. دیروزم که رفتیم برای ناخن منو و ناهار خوردیم و اومدیم خونه. 

خداااااایا کمک کن این دو هفته زودتر سپری بشه. معلممون عالیه برای زبان و خدایی متوجه نمی شم ۴ ساعت و ربع چطوری می گذره. خیلی حرفه ایی و مهربونه. کلی هم یاد گرفتم ولی کلا من با زبان جدید همیشه مشکل دارم چون تا مطمئن نشم درسته صحبت نمی کنم. البته خداییش  این دفعه خیلی بهتر دارم پیش می رم‌. بدبختی اینجاست ۶ ترم هم باید بخونم‌‌. خدایا کمک. 

برای جمعه هم مهمون دعوت کردم شام به صرف جوجه کباب. همکار همسر جان، همون خانومه که خیلی مهربون، اسمش رو می زارم سیلوینا اصلا که قاطی نشه با دوست جان. 

گفتم دوست جانم، اونم اسمش از این به بعد کَت (چون برگرفته از اسم خودشه)، دیروز غسل تعمید دختر کوچولوش بود. ما هم دعوت بودیم ولی چون خیلی دیر گفت و من جمعه کلاس المانی داشتم نشد که ما بریم. بعد این مراسم رو در حد عروسی می گیرنا. عکاس و دی جی و رستوران بعد از مراسم کلیسا.‌ منتظر عکسهای عکاسیم اما یه چند تا رو همینطوری فرستاد و همه چی عالی بود. 

فعلا همینا تا زود بیام، بوس بهتون

مهمانهایی عزیزتر از جان

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

پیج اینستاگرام + پی نوشت

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

05 جولای

دیروز عصر یه دفعه افتاب شد. منم که گزارش ماهیانه تیمم رو بلاخره رد کرده بودم شیر شدم و رفتم تو حیاط.(این گزارش ماهیانه خیلی به نظرم وقت گیر و سخت بود، این ماه چهارمه که اماده اش می کنم و هر ماه کلی ازم وقت می گرفت، امااااا دیروز ۴۵ دقیقه ایی شایدم کمتر تمومش کردم، دست و جیغ و هورای بلند) سه شنبه برگشتنی دو تا بوته گل رز خریده بودیم و می خواستم بکارمشون. همسر ساعت ۴ جلسه داشت و می دونستم نمی تونه کمک کنه. مشغول کندن حیاط شدم که همسر اومد گفت بزار کمکت کنم و من با اصرار نذاشتم. یه ده دقیقه بد صداش کردم بیاد نظر بده عمق چاله خوبه برای گل که کلی بهم خندید که چه خبرته انقدر کندی مگه به غیر از بوته گل می خوایم یه نفر رو هم باهاش چال کنیم  خلاصه خواستین جایی رو بکنید در خدمتم. یکم دیگه ادامه می دادم می رسیدم به نفت.


اینجا این فروشگاهی که ما ازش خرید می کنیم وقتی نزدیک اون تاریخ مصرف درج شده روی بسته مرغ و گوشت بشه، مثلا یکی دو روز مونده، یه برچسب ۳۰٪ حراج می چسبونن روی بسته اش. دیروز بعد از کار رفتیم برای من نون شیرمال بگیریم (از همون نونهایی که پرین می خورد) که من دیدم یه تیکه گوشت گوسفندی که برای باقالی پلو می خریم همیشه به تاریخ مصرفش نزدیک شده ولی از اون برچسبها نداره. در صورتی که همه بسته های دیگه داشتن. منم رفتم پیش خانوم مسئول گوشت و بهش توضیح دادم که اینطوری شده. اونم همون لحظه از جیبش یه برچسب ۳۰٪ در آورد و زد روی بسته گوشت. انقدر حرکتش بامزه بود که کلی خندیدیم‌ خلاصه گوشت باقالی پلومون رو با تخفیف خریدیم. 


دوشنبه مرخصی گرفتیم به دلیل یکم تولد همسر و یکم دندون پزشکی رفتن. اینه که آخر هفته بلندی در انتظارمونه. امروز هم به دستیارهام گفتم چیکار کنن دوشنبه رو که من نیستم تا مشکلی پیش نیاد. کلی هم برنامه خوراکی در نظر گرفتم برای این سه روز. امروزم که من تا یک و نیم بیشتر کار نمی کردم، در نتیجه الان بعد از خواب ظهرگاهی منتظرم همسر بیاد تا قهوه بخوریم. 


فعلا همینا تا بعد 

۰۲ جولای

تو دفتر نشستم و منتظرم ۵ بشه برممممممم

بعد از دو هفته جهنمی بلاخره دندونم خوب شد، با خوردن انتی بیوتیک قوی البته

از همون پنج شنبه که رفتم دکتر و گفت عفونت کرده دیگه مثل آدم غذا خوردم. برای شروع شبش رفتیم رستوران چینی  جزء معدود روزایی بود که هوا ۳۰ درجه و بسیار دلپذیر بود برای همین توی بالکن نشستیم و غذا خوردیم. 

جمعه هم رفتیم پیش دوست جان اینا و بعد از سه ماه همدیگرو دیدیم، خوش گذشت خیلی 

شنبه وقت ناخن داشتم و ناخنهام رو سبز فسفری کردم. خودم نگاهشون می کنم غش می ره دلم براشون.

این وسط یکی از بچه های تیم سابق اومد پیشم، یکم حرف زدیم و رفت. پسر خیلی خوبیه، خودم آموزشش دادم، خیلی کار کردنش مثل خودمه.

داشتم می گفتم یکشنبه هم با دوستامون رفتیم دوباره رستوران هندی چون دختر کوچولو عاشق نون های اونجا شده و که من هیچ گله ایی ندارم در این مورد چون خودم به شدت نون هایی که می پزن رو دوست دارم. مثل نون تافتونه روش هم کره می زنن، وای دلم خواست دوباره. خونه ما و این دوستامون از هم دوره تقریبا برای همین وسط راه قرار می زاریم و می ریم رستوران. صورتحساب رو هم تقسیم بر دو می کنیم با اینکه اونا سه نفرن. بلاخره دختر ما هم حساب می شه دیگه (همسر پدرخوانده شه).

هر دفعه هم براش یه چیز کوچولو می گیرم، این دفعه از این ست ها گرفتم که باهاش دست بند درست می کنن. 


هفته دیگه تولد همسر و من همچنان درگیر خرید کادو هستم‌. براش می خوام عینک آفتابی بگیرم، چون عینکش رو پارسال تو مصر انداختم زمین و روش خط افتاد. تا حالا ۴ تا مدل خریدم و هیچ کدوم رو نپسندیده. البته خوب بیشتر مشکل داره باهاشون چون پس سرش رو فشار می دن یا موقع راه رفتن سر درد می گیره. امروز دوباره دو تا سفارش دادم تا ببینم انتخاب می کنه یا نه.

تصمیم گرفتم که ۱۲ جولای همزمان با اومدن دوستامون برای همسر با چند روز اختلاف جشن بگیرم تولدش رو. خودش نمی دونه. دوست جان و همسرش و خانوم مهربون دوست هم قراره بیان، علاوه بر دوستهای خودمون که ۱۲ میان. شام هم باربکیو (چند نوع سوسیس) قراره باشه، با سالاد کلم و سالاد سیب زمینی، کتلت، پیراشکی و کشک بادمجون. امیدوارم فقط بارون نیاد. کیک رو هم قراره من بخرم و خانوم دوست بگیره بیاره. 

فعلا همینا، پاشم برم دستگاه کافه رو تمیز کنم و برم. می خوایم بریم گل رز بخریم یکی بنفش و یکی زرد و بعدشم من برم فیزیوتراپی. 

تا درودی دیگر بدرود 


24 ژوئن

مثلا سرکارم اما روی مبل دراز کشیدم

بعد از مدتها امروز آفتابیه

اگر صدای همسر که تو جلسه اس نمی اومد شاید می تونستم چرت بزنم اما صداش نمی زاره

کهیرهای دست و پام به قدرت خود باقین. از خارش وحشتناک دیگه خبری نیست و دیگه ملتهب نیستند اما انگار خیال محو شدن هم ندارن

درد دندون سمت راست دیشب نزاشت بخوابم، سمت چیه اذیت نمی کنه زیاد خدا رو شکر

اینکه نمی تونم چیز جامدی بخورم سخته، فقط مایعات. صبحانه حلیم، ناهار یکی در میون سوپ و ابگوشت. تا کی این سوراخ ها بسته بشن خدا می دونه

امروز برای خودم و البته با کارت همسر (با پولای خودم بلیطهای سفرمون رو خریدم) سه تا لباس جدید خریدم. دو تا پیراهن کوتاه و یه بلوز. تا ۴ یا ۵ روز دیگه میان. 

امروز فر رو تمیز کردم، هیچ وقت نمی زاشتم اینطوری بشه ولی دیگه از دستم در رفته بود. با پینک تمیز کردنش خیلی راحت بود‌. بعدش رو درجه زیاد گذاشتم تا اگر چیزی توش مونده با حرارت بالا از بین بره.

پاشم برم به لپتاپم یه سر بزنم

هفته خوبی داشته باشید

یادم رفت اینو بگم دیشب فیلم Poor Things رو دیدیم. عجیب بود خیلی. 

و شنبه به پیشنهاد من برای دیدن سریالی فیلم های جیمز باند فیلم Die Another Day که من واقعا مرده بودم از خنده. فیلم مال ۲۰۰۲ بودا ولی به نظرم واقعا مسخره بود. همین فعلا