دیروز وقت فیزیوتراپی داشتم. دیروز منظورم دوشنبه اس چون اینجا هنوز ساعت ده دقیقه به ده شبه
با دوز و کلک همسر رو راضی کردم که خودم برم و اون بمونه خونه به کارش برسه. چون اگر بخواد منو ببره باید لپ تاپش رو هم بیاره و کار کنه اون تایمی که من می رم تو.
حالا چرا داوطلبانه خودم رفتم چون می خواستم قارچ بخرم برای پیراشکی
چنان عمیلاتی بازی کردم که نگو اونم برای یه بسته قارچ. بعدم اومدم خونه گذاشتمش توی یخچال پایین.
از هفته پیش تا همین دیشب شبا فقط ۴ ساعت خوابیدم. متاسفانه وقتی درد دارم نمی تونم بخوابم و خیلی اذیت می شم. دیشب کوچ کردیم و رفتیم تو اون یکی اتاق خوابیدیم. تو اون یکی اتاق تخت دو تا تشک یک نفره داره برای همین اگر یکیمون ول بخوره اون یکی بیدار نمی شه اما تخت خودمون تشک دو نفره داره و همسر از ول خوردنهای من بیدار می شد هی. خلاصه دیشب گوش شیطون کر تونستم شش ساعت بخوابم.
صبح تا همسر رفت پریدم تو انباری و از تو یخچال قارچ رو آوردم و یه سری لباس هم ریختم تو ماشین. ساعت نزدیک نه بود. دیگه به مامان زنگ زدم و مشغول کار شدم. لاندا جان دستور پیراشکی رو گفته بودی بگم،که اونی که ما درست می کنیم چیز خاصی نیست. قارچ و سیب زمینی و گوشت چرخکرده با پیاز و کمی سبزی معطر و رب و یکمی کچاپه. خمیرش رو هم من خمیر نون ترتیلا رو درست کردم و با قالب پیراشکی درستشون کردم. قالب پیراشکی رو مامان از ایران فرستادن. خیلی ساله ما این پیراشکی رو تو خونه درسته می کنیم و چون می شه از چند روز قبل درست کرد خیلی گزینه خوبیه. البته
دست تنها برای من یکم سخت بود ولی دیگه انجام دادم. بعدم گذاشتمشون تو فریزر تا پنج شنبه تو سرخ کن سرخشون کنم.
در حین درست کردن پیراشکی، بادمجونها رو هم کبابی کردم برای کشک بادمجون. می دونم باید سرخ کنیم بادمجون رو اما گفتم شاید کبابیش خوشمزه تر بشه. بعدش تموم ظرفهایی که می شد رو گذاشتم تو ماشین و بقیه رو هم تند تند با دست شستم. گاز رو هم تمیز کردم. رفتم پایین لباسها رو درآوردم از ماشین و لباس جدید ریختم دوباره. اومدم بالا و با اینکه اشتها نداشتم غذا خوردم و دیگه ولو شدم رو مبل. تازه می خواستم بخوابم که همسر گفت داره میاد. تا بیاد لباس اتو کردم یکمی. این وسطا کلی با مامان و خواهر جان حرف زدم.
همسر رسید و دیگه من رو پا بند نبودم از خستگی. پا درد هم گرفته بودم اساسی. رفتم یک ساعت خوابیدم. نخوابیدما رسما بیهوش شدم.
بیدار که شدم سرم خیلی یه جوری بود. چایی ریختم خوردیم و یکم بعد با همسر روکش مبلها رو پشت و رو کردیم که تمیز به نظر بیان
برای خونه جدید رویه هاشون رو عوض می کنم کلا. بعدش یه دفعه دیدم همسر می گه کشور دختردایی اینا هم اجازه ورود می ده از امروز و بیا هفته دیگه بریم اونجا.
این قیافه من بود. سریع به دختردایی جان مسیج زدم که دختر چیکار کردی تو؟ چرا بهش گفتی اخه؟ می دونه برای هفته دیگه برنامه سفر داریم. در اصل من می خواستم اول بریم پیش اونا و بعد بریم انگلیس که کلا نه کشور اونا و نه انگلیس توریست یا راه نمی داد یا قرنطینه می کرد و کلا برنامه عوض شد. خلاصه من از اینور داشتم خودم رو می کشتم و همسر از اونور نشسته بود دنبال بلیط می گشت
دختردایی بیچاره هم تازه فهمید چه گندی زده و پشت هم معذرت خواهی و چیکار کنم چیکارکنم راه انداخته بود. یعنی در کسری از ثانیه داشت گند می خورد به این همه برنامه ریزی. اما خدا رو شکر به موقع جمعش کردیم و به همسر گفتن اگر بیان سه روز باید قرنطینه بشین. حالا همسر کوتاه نمی اومد که. به هر بدبختی بود بلاخره بی خیال شد. اما من بعدش چنان حالت تهوعی گرفتم که نگو و نپرس. فک کنم از استرس بود البته. در نهایت هم دو بار حالم بهم خورد (گلاب به روتون البته). با یه حال زاری دراز کشیدم رو مبل و همسر برام چایی نبات آورد و یکمی بهتر شدم. اون وسطا دوست جان زنگ زده بود من نفهمیده بودم. زنگ زدم بهش که دیدم گریه می کنه هیچی سکته کردم دیگه من رسما. خیلی ترسیدم و تا بگه چی شده مردم. هیچی خانوم استرسی شده بود دوباره سر ماجراهای کارش.
نیم ساعت باهاش حرف زدم و ارومش کردم. می گه فقط تو می تونی منو آروم کنی، اینم شانس مایه بخدا
الانم دراز کشیدم با کیسه آبگرم رو دلم.
فردا هم وقت فیزیوتراپی دارم و به همسر نگفتم چون اگر بگم سرکار نمی ره. خودم با اتوبوس می خوام برم. برگشتنی تصمیم دارم بقیه خریدها رو بکنم. دلمه و کشک بادمجون رو هم فردا درست کنم. حمام هم برم و موهام رو فرفری کنم با موس که هم پنج شنبه صبح مصاحبه اس و هم برای شب باید موهام رو ببندم بالای سرم چون پذیرایی می کنم گرمم میشه یه وقت.
فعلا همینا.
مواظب خودتون باشید تا بعدا.
سلاممممممم
دارم با لپ تاپ کارم پست می زارم چه کیفی می ده خدایی. البته من یه چند سالی میشه تایپ فارسی نکردم اینه که دارم جون می دم تا تایپ کنم
اما خوب کیف می ده
جونم براتون بگه که اقا ما سبز نشدیم که نشدیم. اینطوری شد که تصمیم گرفتم مقصد رو به رم تغییر بدم. به پسر استاد هم پیغام دادم و گفتم که تصمیمم رو عوض کردم. راستش می ترسیدم صبر کنم و هی بلیط گرونتر بشه. این شد که بلیط هواپیما رو خریدم. همین الان به نسبت هفته پیش کلی رفته روی بلیطا، خدا رو شکر که خریدم.
اقا نشد با لپ تاپ ادامه بدم سختمه خیلی چون حروف فارسی رو نمی بینم هی اشتباه تایپ می کنم و هی باید درست کنم اصلا اعصابم نمی کشه
به ما نیومده راحت پست بزاریم، همون با موبایل می نویسم.
بله داشتم می گفتم بلیط هواپیما خریده شد و هتل هم رزرو شده. بی صبرانه منتظرم تا ۲۰ تیر بیاد. (مسافرتمون چند روز بعد از تولده)
برای روز تولد سه تا دوستامون رو دعوت کردم. سه تا زوج که دو تاشون هم فسقلی دارند یکی سه ساله و یکی چهارساله. باید برای اونا هم کادو کوچولو بخرم که سرگرم بشن. غذا هم قراره کوکو سبزی، کتلت، پیراشکی گوشت، دلمه و بشقاب ژامبون و پنیر، سالاد و ماست موسیر باشه. پیش غذا هم میشه فینگرفودهای پنیر و گوجه و یه چیزی که اینجا بهش می گن تپناد زیتون (یه چیزیه که بخوام بگم مثل دَلار می مونه بافتش و می زنن روی نون و می خورن خیلی خوشمزه اس).دیگه بادوم زمینی و بادوم هندی و چیس و این جور چیزا رو هم می زارم. کم نیست به نظرتون آیا؟ شیفت کاریم هم اون هفته ۱۱ صبح تا ۸ شبه.البته پنج شنبه که تولده رو اجازه گرفتم و شش تعطیل می شم. خوبیش اینه که صبح ها وقت دارم کارم رو بکنم.
پیراشکی رو از قبل آماده می کنم و می زارم تو فریزر که یخ بزنه. چون می خوام تو سرخ کن سرخ کنم بهتره یخ زده باشه وگرنه خمیرش می چسبه به توریه سرخ کن. دلمه رو هم از قبل آماده می کنم، دلمه فلفل دلمه ایی منتها از این دلمه مینیاتوری ها. غذا رو اینطوری در نظر گرفتم که بتونن بزارن تو بشقاب و راحت بخورن چون ۸ نفریم (بدون بچه ها) و اینطوری لازم نیست پشت میز بشینن.
اهان کیک رو هم سفارش دادم امروز. همون روز صبح احتمالا که می رم ژامبون و اینا بخرم اون رو تحویل می گیرم. بدبختی اینجاست ماشین هم ندارم لامصب. باید به دوست همسر بگم که همسر رو بکشونتش دفتر که من بتونم کارام رو بکنم.
نوشیدنی هم که همجوره هست فقط باید آب میوه و نوشابه بگیرم. وای خدااااا کاش ماشین داشتم. بزنم خودمو بکشم با این تصمیمی که گرفتما.
آقا در حین اه و ناله یادم افتاد خوب می تونم تاکسی بگیرم
والا این دیگه انقدر ضجه و مویه نداشت که. به سلامتی این مشکل هم حل شد 
دوشنبه صبح ساعت ۸ و ده دقیقه وقت دکتر ستون فقرات داشتم. چقدرم اعصابم خرد شد تا رسیدیم بماند. پشت ریل قطار یه ده دقیقه ایی گیر کردیم و آخرم باز نشد که نشد، دیگه مجبور شدیم دور بزنیم بریم از یه راه دیگه که پنج دقیقه هم دیر رسیدیم. تا البته رفتم تو مطب مریض قبلی اومد بیرون. دکتر معاینه ام کرد و گفت که وضعت چقدر خرابه دختر، همه مهره هام بینش گرفته بود. دیگه کار رو شروع کرد و کلی هم سخت بود با ماسک. بعدش گفت تا دو روز درد داری و مسکن بخور.
از اونجا با همسر رفتیم قهوه خوردیم و یه دونه نون شکلاتی گرفتیم و نصف کردیم. یکمی هم خرید کردیم مثل گوجه و گیلاس و نون همبرگر و... اومدیم خونه. همسر رفت سرکارش و منم چایی ریختم و با مامان اینا حرف زدم. همون موقع به مامان گفتم انگار دلم یه جوریه. نمی تونستم بگم چه جوری ولی یه طوری بود. دیگه ساعت ۱۱ شد و من رفتم سرکار. خوب بود و خلوت بود برای یه دوشنبه. چون شیفتم ساعت ۱۱ تا ۸ شبه، ساعت ناهاریم یک بود. از دوازده به بعد هی احساس کردم دارم ضعف می کنم، یخ کرده بودم، دلم شروع کرد درد گرفتن و حالت تهوع هم اومد سراغم. همسر گفت حتما گرسنه شدی و شروع کرد تند تند همبرگرها رو درست کردند ولی هی من بدتر بدتر می شدم. هیچی هم تو دلم نبود ولی انقدر حالم بد بود که افتاده بودم کف دستشویی و نمی تونستم پاشم. همسر کمکم کرد و بردم تو پذیرایی رو مبل یکم دراز کشیدم. دیگه ساعت ناهار هم شده بود. ولی هر کاری کردم نتونستم چیزی بخورم. یکم شربت نعناع خوردم و رو مبل دراز کشیدم یه نیم ساعت. حالت تهوع رفته بود ولی خوب دلم درد می کرد. زنگ زدیم به دکتر و فهمیدیم که تا چهارشنبه تعطیل بود. نگران کارم هم بودم چون شیفتم یازده تا هشت بود و خیلی روش حساسن نمی خواستم غیبت کنم.
خلاصه با هر بدبختی بود با کیسه آبگرم به بغل نشستم پشت میز و کار رو شروع کردم. ولی به مسئولم پیغام دادم و گفتم که حالم اینطوری که اگر دوباره اونطوری شدم در جریان باشه. خدا رو شکر یه جوری کار کم بود که خودم تعجب می کردم چطوری ممکنه دوشنبه باشه و انقدر سوت و کور باشه. تا هشت هم بخیر گذشت و کار رو تموم کردم. ولی کل روز هیچی نخوردم و برای منه شکمو واقعا عجیب بود.
دیروز هم که بیدار شدم صد در صد خوب نبودم ولی خیلی بهتر بودم. برای اینکاه به غذا خوردن تشویق بشم ناهار زرشک پلو گذاشتم با سیب زمینی سرخ کرده که جاتون خالی خوشمزه ترین زرشک پلویی شد که تا حالا پختم.
عصری هم رفتم یکم نشستم تو آفتاب که کلی کیف داد. ساعت ۸ هم که کار تموم شد یه چیز کوچولو خوردیم و قسمت ده دراکولا رو دبدیم. بعدم فینال یه مسابقه کیک پزی رو دیدیم و دیر شد تا بخوابیم.
برنامه مسافرت لندن در هاله ایی از ابهام به سر می بره. هتل رو رزرو کردم البته با کنسلی تا لحظه آخر. ولی الان کشور ما جز لیست سبز نیست برای همین بعد از ورود به لندن باید قرنطینه بشیم. پسر اسناد لندن زندگی می کنه. دیروز بهش پیغام دادم و پرسیدم. گفت تا دوشنبه صبر کن چون قراره آپدیت بشه لیست کشورها. امیدوارم بیایم تو لیست سبز.
انقدر نشستم فکر کردم اگر لندن نشد چیکار کنم که داشتم خل می شدم که یه دفعه یاد رم افتادم. بلیطش گرونتره و مسیر طولانی تر ولی خوب بلاخره جایگزبن پیدا کردم. تا خدا چی بخواد دیگه.
سلاممممممی گرم از طرف یک ویرگول بیزی و بی معرفت
آقا من نه کاری خاصی می کردم و نه جایی خاصی می رفتم که ننوشتم اما به شدت بی حوصله بودم،حتی شاید بشه افسرده
من واقعا واقعا به آفتاب حساسم، وقتی مدت زیادی آفتاب نیست پژمرده می شم
حالا بعد از تقریبا یک ماه بارندگی و هوای ابری و دلگیر بلاخره از دیروز آفتاب خانوم تشریف آوردن و دل منو شاد کردن
یه طوریم که احساس می کنم پوستم به گرما و آفتاب احتیاج داره اصلا
چه می دونم والا، چیم به آدمیزاد رفته که این یکی بره 
الان دو هفته اس که رستورانها دوباره باز شدن اینجا. این شد که هفته پیش جمعه رزرو کردیم و رفتیم رستوران. چون سرد بود تو نشستیم. البته اول رفتیم تو تراس و تست کرونا دادیم و بعدش که منفی شد اومدیم تو.انقدرم خوردم که داشتم می ترکیدم واقعا
شنبه صبح هم رفتیم به خونه سر زدیم که هیچ کاری نکرده بودند، یعنی کاری که ملموس باشه و ما بتونیم ببینیم انجام نشده بود. یکم سرک کشیدیم و چون طبق معمول جیشمون گرفته بود بدو بدو رفتیم سمت مرکز خرید که بریم دستشویی. بعدم رفتیم ناهار خوردیم و رفتیم خرید و اومدیم خونه. اما من خوب نبودم همش دلم سنگین بود. یکشنبه هم هیچ کار خاصی جز تنبلی نکردیم. دوشنبه هم که تعطیل بود و اون رو هم به استراحت و دیدن فیلم گذروندیم. برای بار چندین بارفیلم آپارتمان (مال سال ۱۹۶۰) رو دیدیم که ما عاشقشیم. کلا ما هلاک فیلم های جک لمون هستیم.
دو هفته پیش یه فایل ورد برام فرستاد شرکت مربوط به ارزیابی شغلی سالی که گذشت. بعد گفته بودند نقاط قوت خودتون رو تو قسمت اول بنویسید. قسمت دوم نظر مدیر مسئول بود و قسمت سوم حقوق و مزایای جدید. منم دیدم اصلااااا مجال خجالت کشیدن و رودربایستی کردن نیست و کلی از خودم تعریف کردم. به همسر می گم دیگه کار از دست و پای بلوری هم گذشته دیگه با این تعاریف
والا خوب شما باید بگید در من چه نکات خوبی می بینید نه من که از خودم تعریف کنم. چند جا البته سرچ کردم و خوندم که ببینم درستش چیه که همه جا گفته بودن خجالت رو بزارید کنار و از خودتون تعریف کنید. حالا ببینم حقوقم رو اضافه می کنند یا نه والا با این جواهری که گیرشون اومده باید حقوقم دوبرابر بشه حداقل
. زمان ارزیابی منم هفدهم این ماهه تا خدا چی بخواد. اگر حقوقم خوب زیاد بشه می رم یه ماشین بر می دارم حتما.
اون پول بیمه رو یادتونه گفتم هی منتظرم بریزن؟ همون که مال شرکت قبلی بود. آقا دیروز که کلا من سرخوش بودم بخاطر آفتاب،حدودای ساعت سه بود دیدم ایمیل اومد از بانکم.فکر کردم مال پولیه که صبح جابه جا کردم ولی بازش کردم با این حال و اول عددش رو دیدم و قیافم دقیقااااا اینطوری شده بود
بعد اسم واریز کننده رو دیدم که نوشته بیمه. یه جوری از جام پریدم که همسر که تو اتاق با هندزفری تو گوشش تو جلسه بود صدا رو حس کرده بود، بعدم عین چی در اتاق باز کردم پریدم تو و همسر بدبخت که در حال سکته بود از ترس رو با نشون دادن عدد واریزی کلی خوشحال کردم.
عددش همونی بود که آرزو می کردم ولی اصلاااااا امیدوارم نبودم. یعنی یه جوری رویایی بود واقعا. دیگه آفتاب که بود، پولم اومد به حسابم، شد نور علی نور.نمی تونستم تمرکز کنم رو کار دیگه.
ساعت ۵ هم در حین قر دادن با آهنگ پاشدم حاضر شدم که بریم تست کرونا بدم و بعدم بریم رستوران. قشنگ از قیافه همسر معلوم بود چقدر خوشحاله که من از اون حال بی حالی و افسردگی در اومدم. آخرشم بهم گفت از الانت باید فیلم بگیرم برای وقتایی که اون گوشه مبل کز می کنی
شب خوبی هم بود جاتون خالی. تو تراس نشستیم و بعد از مدتها کلی خندیدیم.
امروزم رفتیم کشور دوست و همسایه گردش. البته به دوست جان نگفتم چون واقعا دلم می خواست با همسر بدون دردسر بگردیم. دوست جان بیاد با دختر کوچولو میاد و واقعا با بچه خیلی سخته و ما هم که بعد از مدتها می رفتیم گردش اینطوری می خواستم راحت باشیم. ناهار هم از قبل جا رزرو کرده بودم و سالاد و پیتزا خوردیم. فقط جایی که نشستیم آفتاب نبود و من کلی حالم گرفته شد. البته جا تو آفتابم بود اما همسر گفت نه گرممون میشه. آفتابش البته بی جونم بود. اما خوب خوش گذشت. بعدش ولی برای چایی رفتیم یه جا که همسر تو سایه بود و من تو آفتاب و کلی خوب بود. آهان همون اولش رفتیم یه جا تست دادیم و پاس ۲۴ ساعته کرونا گرفتیم و دیگه راحت گشتیم و رستوران رفتیم.
ساعت چهار و نیم هم قرار داشتیم برای آشپرخونه که دیگه آخرین اصلاحات انجام بشه و بره برای ساخت. شیر آب رو عوض کردیم.سنگ رو دوباره چک کردیم. کابینت زیر ظرفشویی رو چک کردم اونی باشه که می خوام. دستگیره ها رو عوض کردیم و طلایی کمرنگ کردیم که روی مشکی خودش رو نشون بده حسابی. و خلاصه یه ساعتی اونجا بودیم. سر درد داشتیم می مردیم. خیلی خسته شده بودیم. تموم که شد کارمون سریع گازش گرفتیم سمت خونه. تو راه به مامان اینا زنگ زدم حرف زدیم یکم. یه دفعه دیدیم وای کارواش خلوته ، سریع پریدیم تو. حالا از خستگی در حال غش بودیما ولی انگار دیگه بی حس شده بودیم، عین این آدم کوکی ها شده بودیم. ماشین کارش تموم شد همونجا تو محوطه پمپ بنزین ماشین رو دوتایی تند تند خشک کردیم. من بدنه رو و همسر شیشه ها رو. پیرهن هم تنم بود همش حواسم بود دولا نشم مردم مستفیض بشن
.
اینو یادم رفت بگم دفعه پیش که خونه دوست همسر بودیم خانومش گفت تا حالا منو با موی فرفری ندیده (اونطوری که موس می زدنم و کل موهام فرفری می شن) گفتم حتما دفعه دیگه که قرار شد همو ببینیم فر می کنم.دیگه دیشبم موهام فر بود. همون اول تا منو دید خانومش پرید منو بغل کرد و کلی ذوق کرد و گفت وای عاشقتم
بعدم آقای دوست کلی ذوق کرد برام. یه همسر می گم والا اگر می دونستم انقدر ذوق می کنن زودتر فر می کردم موهام رو براشون
خلاصه که در حال حاضر له و لورده دارم می نویسم براتون. منتظرم فوتبال تموم شه بریم بخوابیم. فردا هم احتمالا ناهار کباب مایتابه ایی درست کنم. خیلی دلم جوجه کباب می خواست ولی یادم رفت صبح امروز مزه دار کنم مرغ رو. آهان صبحم گفتم پاشم نون پزم یکم یکشنبه مون رنگ بگیره و عوض بشه.
جواب اون تستی که برای رسمی شدن داده بودیم اومد. دقیقا اولین دوشنبه بعد از واکسن اومد. ولی یادم رفت بنویسم. دو امتیاز کم آوردم و قبول نشدم. جوابش ساعت شش و نیم عصر اومد. خیلی حالم بد شد خیلی. گفته بودن می تونید درخواست تجدید نظر بدید که منم همون شب متنش رو آماده کردم. کلی هم گریه کردم. فرداش همش دعا می کردم کسی نپرسه ازم که چی شد. اما مسئولم پرسید و منم با خجالت گفتم که اینطوری شده و قبول نشدم. اونم گفت خود اونم یه امتیاز کم آورده و قبول نشده. اینو که گفت شد آب رو آتیش. والا من نه ماه بود تو این حیطه شروع به کار کردم، اینا که پیر این کارن نتونستن دیگه واقعا حرجی به من نیست.
همین دیگه. مراقب خودتون باشید و ویرگول بی معرفت رو هم دوست داشته باشید لطفا کماکان
زود اومدم بنویسم به نسبت همیشه که فاصله نیفته دوباره
حقیقتا تا چهارشنبه طول کشید تا دوباره سرپا بشم بعد از اون ضعف و مریضی واکسن.
خدا رو شکر فقطم سه روز رفتیم سرکار که خوب حتی فکرشم قشنگ بود خداییش.
چهارشنبه و پنج شنبه همسر رفت کمک دوستش که جلوی در خونشون رو درست کنند.حالا نه این بلد بود و نه دوستش ولی خوب آقای دوست اصرار داشت که خودشون انجام بدن.
خلاصه پنج شنبه صبح پاشدیم و صبحانه خوردیم و همسر کارهاشو کرد و رفت و منم یه فسنجون کپل بار گذاشتم و افتادم رو کاناپه ولوووووو. هیچ کاری هم نکردم فقط استراحت کردم. ساعت سه و نیم بود همسر اومد و ناهار خوردیم و یکم خوابیدیم و بقیه روزم به ولوشدگی گذروندیم.
جمعه قرار بود بریم هلند با دوست جان. یه شهری که نزدیک بود و یکم بگردیم (واکسن زدیم شاخ شدیم). دیگه ده بود اونا اومدن و ماشین خودشون رو گذاشتن دم خونه ما و با ماشین ما رفتیم. تو راه هم خوب بود و کلی حرف زدیم. شهر مقصد هم خوشگل بود ولی خیلی شلوغ بود. من و همسر ماسک زدیم ولی بقیه مردم کم و بیش نداشتن ماسک. دوست جان هم اولش زد ولی بد درآوردش. همه رستورانها هم پر. چون فقط تو تراس می تونی بشینی قیامت بود. ما هم رزرو نکرده بودیم اما شانسی یه جایی گیر آوردیم و باز هم شانسی همبرگر خیلیییی خوشمزه ایی خوردیم. بعدشم اونجا پر از مغازه های خوشگل کوچولو بود که من یه گردبند خیلی خو شگل خریدم. دلم می خواست تو همه مغازه ها برم ولی خوب چون دوست جان دختر کوچولو داره یکم سخته.
قسمت بالا رو سه شنبه نوشتم که بعد تلفن زنگ خورد و نشد بنویسم.
امروز هم همسر رفت دفتر و من تنها و دلشکسته مونده بودم. همسر از خونه می ره بیرونا انگار روح از خونه می ره. اینه که پیشاگ وقتی می گه همسرش که نیست انگار صد نفر نیستن درست می گه. خلاصه به تنهایی نشستم پای کامپیوتر و کار کردم و هی وسطاش پاشدم خونه رو جمع کردم که بچه رو بزنم یه جارو بکنه. بعد گردگیری کردم. دستشویی و توالت رو شستم. اونجاهایی که نمی شد رو با دست دستمال ضدعفونی کشیدم. این وسطا هم تند تند ایمیل هام و تلفنها رو جواب می دادم. ناهارم انقدرم بی حوصله بودم آش رشته خوردم. بعد از ناهار سطل آشغالم بردم تو حموم شستم دیگه کمرم داشت می شکستا. خدا رو شکر کار خلوت بود و گرنه می مردم. یخچالم تمیز کردم و شستنی ها رو هم گذاشتم تو ماشین و ماشین ظرفشویی رو هم روشن کردم.
دیگه تا رفتم زنگ تفریح، همسر هم رسید و با هم قهوه خوردیم . این وسطا با مامان جان هم حرف می زدم تازه، کلا از برق نمی شد کشید منو امروز
یه دفعه یادم افتاد باید تازه یاد خواهر جان بندازم که برای فسقل وقت دکتر بگیره. اونم انجام دادم.
اما بعدش واقعا لو باطری دادم و هر چی همسر پیشنهاد داد خوشحالم نکرد. اما بلاخره خوردن سوسیس پنیری برای شام و وعده رفتن به رستوران جمعه شب یکم بهترم کرد. یه چند قسمت سریال دیدیم البته قسمتهاش ۲۰ دقیقه ایی هست و بعدش همسر با برادرشوهر صبحت کرد نزدیک یکساعت.منم اون وسطا هی یکم حرف زدم و رفتم و دوباره برگشتم. چون فقط تصویری حرف می زنن، من یکجا نشستن برام سخته و پشتم سریع درد می گیره.
فعلا هم همینا
اهان دوست همسر که همکارش هم هست امروز بهش پیام داد که میاین جمعه شب بریم سینما
و این دقیقا قیافه من بودا. انگار کرونا تموم شه. بعدشم که همسر گفت نه اون تازه پرسید چرا خوب
همسر هم گفته بود به نظر ما هنوز زوده برای سینما رفتن. حالا چه فیلمی؟The Father، نه که کم نزده می رقصیم بریم این فیلم رو هم ببینیم دیگه احتمالا من از شدت اشک آب بدنم خشک می شه. گفتم براتون که من مدلم دقیقا عینه اون موجوده تو سرندپیتی که گریه می کرد سیل می اومده. یعنی شروع دست خودم بند اومدنش دست خداااااا.
آقا یه نظر سنجی هم بکنیم.تولد همسر نزدیکه و من مثل .... تو گل گیر کردم. همسر ۴۰ ساله می شه به امید خدا. چند تا ایده دارم یکی خرید یه ماشین کافه خیلی خفن که همسر خیلی دوست داره. یکی دیگه سفر به لندن چون هنوز نرفتیم و خیلیییی هر دو دلمون می خواسته همیشه بریم. گفتم یکم سفر رو لاکچری کنم و به عنوان کادو تولد بدم به همسر. شب تولدم نمی دونم بگم دوستامون بیان یا دوتایی بریم یه رستوران دلبر.کلا به همفکری خیلیییی نیاز دارم. برم دیگه.
مواظب خودتون باشید و سلامت بمونید.
سلام دوستای گلم
ببخشید طول کشید تا کامنت ها رو تایید کنم. گفتم یه دفعه تو یه پست توضیح بدم
سه شنبه ساعت پنج و نیم اونجا بودیم و بعد از کنترل کارت شناسایی و تایید قرارمون فرستادنمون طبقه بالا و چون من و همسر با هم بودیم یه شماره بهمون دادند. خانوم دکتر گوگولی مهربونی اومد و ما رفتیم تو اتاق. یه صندلی اضافه هم آورد و اول با همسر شروع کرد. سوال پرسید که مریضی خاصی چیزی نداری و اینا و بعد توضیح داد نوبت دوم واکسن هشت هفته دیگه اس و باید سر وقت بیایم. بعد همینا رو از منم سوال کرد و برای منم توضیح داد. بعد از اون رفتیم یه اتاق دیگه و اول پرسید راست دستید یا چپ دست (به دست مخالف می زدن چون). اول مال همسر رو زد و بعد مال منو. مال همسر اصلا درد نداشت ولی من همین که زد دردم اومد. بعدم گفت باید ۱۵ دقیقه تو سالن مجاور بشینیم و بعد می تونیم بریم. اهان بمون گواهی زدن واکسن دوره اول رو هم داد.
نشستیم ۱۵ دقیقه رو بعد رفتیم داروخانه که پاراستامول (استامینوفن) بگیریم. یه دارو خانه همون نزدیکی رفتیم که اندازه یه فروشگاه بزرگ بود. یکم گشتیم و ذوق کردیم و قرص خریدیم. زنگ زدیم غذای چینی سفارش دادیم و سر راه اونم گرفتیم و رفتیم خونه. این وسط هم با همه اس ام اسی و تلفنی در تماس بودیم و خبر واکسن زدن رو می دادیم.
رسیدیم خونه هم شام خوردیم و مرداک دیدیم و نزدیک نیم ساعت یا بیشتر با مامان اینا تصویری حرف زدیم و بعدش زود خوابیدیم. قبلش هم قرص خوردیم البته.
چهارشنبه صبح بیدار شدیم و اوکی بودیم. همسر گفت بیا استفاده کنیم و نریم سرکار. اینطوری یکم استراحت می کنیم. من ولی دلم می خواست کار کنم اما همسر که اینطوری گفت گفتم حالا هی نگم نه. خلاصه ایمیل دادیم که نمی تونیم کار کنیم و یکم تو تخت موندیم و بعدش پاشیدیم صبحانه خوردیم. بعد از صبحانه من احساس کردم حالم خوب نیست زیاد و دستم هم درد گرفته. همسر هم یکم بی حال شده بود. رفتیم دراز کشیدیم و خوابمون برد. ساعت نزدیک ۱۲ بیدار شدیم و نگم براتون از درد بدن و سردرد. اصلا یه جوری درد داشتیم که باورمون نمیشد همون چند ساعت پیش خوب بودیم. با بدبختی قورمه سبزی داغ کردم و برنج گذاشتم و سالاد. ولی اصلا نتونستیم بخوریم. قرص خوردیم و برگشتیم تو تخت. انقدر حالمون بد بود که نمی تونستیم بشینیم رو مبل. من تا ۵ دقیقه می شستم می لرزیدم. طرفای عصر بدترم شدیم. من لرز گرفتم و همسر تب سی و هشت و نیم. اهان همون سمت ظهر با دکتر حرف زدم تلفنی و گفت فقط همون مسکن رو بخورید و استراحت کنید و مایعات زیاد بخورید تا بهتر بشید.هیچ مسکن دیگه ایی مثل بروفن و اینا نباید بخورین. سرتون رو درد نیارم اون شب مردیم و زنده شدیم. پنج شنبه یکمی بهتر بودیم ولی بازم بی حال و بی جون یه گوشه افتاده بودیم اما سردرد قطع شده بود. زنگ زدم دکتر و برای جمعه رو هم استعلاجی داد. کلی آب می خوردیم ولی هیچ اشتهایی برای غذا نداشتیم اصلا. جمعه همسر خیلی بهتر بو د ولی من حالت تهوع داشت می کشتتم. مجبور هم شدیم بریم به خونه سر بزنیم چون جای دستگاه تهویه رو ما خواسته بودیم عوض کنن و باید حتما می رفتیم اونجا. رفتیم و چقدرم سرد بود. منی که ۱۲ گشنمه همیشه ساعت ۳ بود هیچی نخورده بودیم و گشنمم نبود. درد دستم خیلی اذیت می کرد البته هنوزم هست و کبود شده. برگشتنی به فاصله یه ربع از خونه جدید یه رستوران هست وسط راه که بین کوه و جنگله و عین رستورانهای درکه اس.دیدیم بازه و رفتیم همونجا. نشستیم یکم تو آفتاب ولی خنک بود. غذا خوردیم و از هوا لذت بردیم. بعد از چند وقت خیلی خوب بود. بعدشم رفتیم یه جا کار داشتیم و از اونجا هم خرید کردیم و اومدیم خونه. ولی من دیگه می لرزیدم از ضعف و خستگیا. پام به وضوح می لرزید. یکم چایی و زولبیا خوردیم تا بهتر شدم.
شنبه هم صبح بیدار شدیم بهتر بودیم. رفتیم خرید کردیم چون دوست جانم شب قرار بود بیان. البته با پسرخاله اش و دوست دخترش. منم گفتم مرغ تو فری و دست پیچ درست کنم. دیگه خرید کردیم و اومدیم. باز همون طوری ضعف کردم. تند تند همه چی رو جا به جا کردیم. مرغ رو تمیز کردم و شستم و گذاشتم تو آب و نمک و دیگه رفتم نشستم. داشتم می مردم. همسر پیشنهاد داد ناهار ساندویچ سوسیس بخوریم، منم سریع انداختم توپ تو زمینشو و گفتم اگر تو همه کارش رو می کنی قبول. همسر بیچاره هم که کلا با آشپزخونه و آشپزی میونه خوبی نداره قبول کرد. منم هی اذیتش می کردم و می خندیدم. غذا رو حاضر کرد و خوردیم و من بعدش خوابیدم به ۴۵ دقیقه. ولی بعدش که پاشدم حالم خیلی بد بود. یه جوری بودم انگار می خواستم همش از حال برم. با این حال کارای مرغ رو کردم و دورش سیب زمینی و هویج ریختم و کفشم پیاز چیدم و مرف هم حسابی زعفرون و ادویه زدم و رفت تو فر. می خواستم دست پیچ درست کنم که اول رفتم گوشیم رو چک کردم دیدم پسرخاله و دوست دخترش نمیان. منم دیگه درست نکردم دومین غذا رو. همون مرغ برای ما ۴ تا بس بود. تند تند دستشویی رو شستم و همسر کمک کرد میز رو چیدیم و خودمم فقط باید کفش می پوشیدم و لباس عوض می کردم. پنج و چهل بود اومدن و تا نه هم رفتن. خیلی باهاشون می خندیم و خوش می گذره.برای دختر کوچولوشون هم یه مسواک برقی السا خریده بودیم. که خوشش هم اومد. البته قبلش از مامانش پرسیده بودم و بعد از کلی کش و قوس که نه گرونه و نمی خواد راضیش کرده بودم که بخرم.
اونا رفتن و تند تند ماشین و خالی کردیم و من پرش کردم و همسر غذاها رو جا به جا کرد. نزدیک دوازده هم خوابیدیم.
امروز دوباره خوب نیستم نمی دونم چرا. فک کنم دیگه اون آدم سابق نشم
شبم مهمونیم خونه دوست همسر برای باربکیو. امروز هوا خوبه و اونا پشت خونشون چند هکتار زمین خوشگل و سبز دارن. امیدوارم بهتر بشم. بدم میاد اینطوریه حالم. کاش دستم خوب بشه زودتر.
این هفته خدا رو شکر ۳ روز بیشتر سرکار نمی ریم. پنج شنبه و جمعه تعطیلیم. برم یه چایی بزارم با زولبیا بخوریم. مواظب خودتون باشید. ما یه واکسن زدیم این شد وای به اینکه ویروس رو بگیریم دیگه. مواظب خودتون باشید.
آهان اینم بگم که واقعا ری اکشن هر کسی در مقابل واکسن فرق می کنه. استاد که زد حتی سرش هم درد نگرفت. پسرش هم زده هیچی به هیچی. منشی دکتر به من گفت که فقط دستش درد گرفته بود. ولی خوب ما؟ اینم شانس مایه. خلاصه که تو واکسن زدم به کمی شانس یا معجون فیلیکس فیلیسیس
نیاز دارید
ببخشید اگر دیر خبر دادم
شوک خبر اون روز طوری بی جونم کرده بود که خودم واقعا تعجب کردم
از قرار معلوم برادرجان یه دوهفته ایی بود که درگیر شده بود. از همون دو هفته قبلش گلوش خیلی کم درد می کرد ولی خوب علائم دیگه ایی نداشته. تا اینکه به شدت بی حال و خسته می شه و می ره دکتر و تست می ده که جواب مثبت میشه.اما دکتر بهش می گه که احتمالا دیگه الان اخرای دورت هست و پنج شنبه دوباره تست بده که تست پنج شنبه منفی می شه و دیگه هیچ علائمی هم نداشته. مامان و بابا الهی شکر درگیر نشدن یا اگرم شدن بی علامت بودند. اما خوب احتیاط می کنن و کسی رو اصلا نمی بینن. حتی فسقلی خواهر جان رو.
و بلاخره رسید اون روز
بله فردا منم و همسری می ریم واکسن بزنیم. به قول شوهر خواهر جانمان کارمون به کجا کشیده که از زدن واکسن خوشحال می شیم. دوز اول رو فردا و دوز دوم رو دو ماه دیگه می زنیم. اگر مسئله خونه و پول جمع کردن برای اون نبود بعدش حتما بدو بدو می رفتم می دیدم مامان اینا رو. اما موعد تحویل خونه نزدیکه و نمی تونیم ریسک کنیم. چون یه سفر کوچیک بریم و بیایم هیچی خرج نکنیم سه تا چهار هزار تا خرج میشه که در شرایط فعلی خیلی کار عاقلانه ایی نیست. اینه که فعلا صبر می کنیم تا ایشالا شهریور یا مهر ببینیم شاید یه فرجی بشه.
امروز هم رفتیم خرید که دیگه یخچالمون شده بود عین کمد. خالی خالی بودا. رفتیم کلی خرید کردیم که اگر این چند روز آینده بعد از واکسن حالمون بد شد بتونیم حداقل چیزی بخوریم. هر چند امیدوارم که هیچیمون نشه واقعا. ولی ترسناکه. آدم همش می شنوه از این ور و اونور که چند نفر بعد از واکسن مردن. والا گرفتاری شدیم این وسط.
از قرار معلوم هر سال تو ماه آوریل شرکت یه ارزیابی انجام می داده و بعد پاداش می داده. امسال از شانس من تا الان که از ارزیابی خبری نشده. قراره از بیمه شرکت سابق هم پول بهم بدن که اونم لنگش هواست و از کی من دارم پیگیری می کنم ولی هیچ خبری نیست. الان گفتن اوایل می (امروز سوم می هستش) حالا ببینیم کی می دن دیگه.
برم فعلا، خیلی خوابم میاد. پاهام خیلی درد می کنه. به همسر می گم واکسن نزده بدن درد من شروع شد
دیروز وقت ناخن داشتم. ناخنهامو دوست دارم طرح روشون مرمره.
تو اون تایمی که من اونجا بودم هم همسر وقت تست کرونا داشت که اولش گم شده بود تا ادرس رو پیدا کنه و بعدش فهمیده بود روبه روی همون جاییکه من برای ناخنم رفتم.
بعد از اونجا با همسر رفتیم تا دور دور کنیم چون هوا بشدت عالی و آفتابی بود.
جاتون خالی رفتیم یه جا هم غذا خوردیم و یکمی هم تو آفتاب نشستیم و اومدیم خونه.
تو تمام این مدت دلم شور می زد.یه جوری انگار نگران بودم. رسیدیم خونه با مامان اینا هم حرف زدم و خوب بودند.
دیشب دم خواب خیلی حالم بد بود، انگار فشارم به شدت افتاده بود. البته ماست و خیار یونانی خورده بودم که پر از سیر بود و فک کنم مال همون بود، بهش می گن سازیکی، فقط نعناع نداره و پررررررر از سیره.
امروز صبح طبق معمول همیشه یه صبحانه کپل خوردیم و بعدش در حال ولویی بودیم و همسر گلدونها رو آب داد و قهوه درست کرد.منم به مامان زنگ زدم که گفت جواب تست کرونای برادرجانم مثبت شده. یه لحظه احساس کردم نفسم بند اومده. با اینکه توی اتاق و اصلا بیرون نمیاد اما وحشتناک برای مامان و بابا می ترسم. انقدر حالم بد بود که احساس می کردم قلبم می خواد کنده بشه. کلی گریه کردم تا آرومتر شدم.
قرار شده چهارشنبه برن تست بدن تا ببینیم چطور می شه. خواهری براشون دستگاه تست اکسیژن خون گرفت و با پیک فرستاد در خونشون.
مغزم فلج شده، می ترسم خیلی می ترسم. نمی دونم چیکار کنم واقعا. ما خودمون اینجا احتمالا دو چند هفته دیگه واکسن می زنیم ولی همچنان هیچ امیدی به زدن واکسن مامان اینا نداریم. کاش انقدر تولیدش زیاد بشه که بشه رفت یه جای دیگه و زد. من اصلاااااا به اون کشور و چیزی که می خوان به اسم واکسن بزنن اعتماد ندارم. خدایا خودت به فریادمون برس.
آقا یه سوالی
الان داشتم جواب کامنتم رو تو وبلاگ فاطمه جان می خوندم یه دفعه واسم سوال شد اصلا
شما براتون مهمه وقتی می رید مهمونی غذا چی باشه؟ یا نه فقط برای دیدن صاحبخونه می رید و اصلا براتون املت یا کباب فرقی نمی کنه؟
من خودم به شخصه دروغ چرا غذا برام خیلیییییییی مهمه.اصلا به عشق غذامی رم مهمونی، غذا و خوراکی
دیدن صاحبخونه هم برام کم اهمیت نیست ولی خوب غذا هم برام مهمه
برای همین هر وقت کسی میاد خونمون بهترین سعی رو می کنم تا خوشمزه ترین ها رو آماده کنم. حتی برای خودمون دو تا هم همینه ها. من هیچ وقت غذا رو با قابلمه سرمیز نمیارم.همیشه سر میز ظرفهای خوشگل می زارم و غذا رو سعی می کنم به خوشگلترین حالت بیارم سر سفره.
معلومه چقدر شکموام نه 
سال نوتون مبارک باشه دوستهای گلم
پوزش بابت دیر نوشتن
اصلاااااااا نوشتنم نمیادددددددد که نمیاد
نمی دونم چرا
حتی من که بدون خوندن وبلاگتون اصلا روزم سر نمی شد، اصلا حتی دلم نمی خواد اونها رو هم چک کنم. با عرض معذرت البته. حتما خودتون متوجه تاخیرم شدید چون اگر بخونمتون حتما سعی می کنم کامنت بزارم.
الانم داشتم پست آخر غزل رو می خوندم که دیدم در مورد هری پاتر نوشته و من کلی ذوق مرگ شدم و گفتم تا سر کیفم بدو بدو بیام بنویسم.
این مدت که طبق معمول مسافرت و اینا که نرفتیم. تهش دو تا دوستامون رو دیدیم.
سر خونه چند تا اعصاب خوردی پیش اومد که خدا رو شکر بخیر گذشت.
هنوز هم از خونه کار می کنم و همسر چند بار شاید توی هفته مجبور بشه بره دفتر.
هنوزم جواب امتحانی که دادم نیومده و منتظریم همچنان. البته دیگه می دونم اینا تا بجنبن و تصمیم بگیرن صد سال طول می کشه.
فعلا همینا دیگه. تا یخم باز بشه. 
من کلا آدم فداکاری و از خود گذشتگی در مورد وسایلم نیستم
البته به غیر از چند مورد بسیار محدود که تا حالا پیش اومده
و یکی از اینها فروختن داوطلبانه ماشین جانمه
دیروز تماس گرفتن و گفتن جمعه عصری ماشین همسر آماده اس و این یعنی باید ماشین دلبر مشکی نازم رو ببریم بدیم و با یک عدد کپل سفید بیایم خونه
خیلی برای همسر و ماشین جدیدش خوشحالم اماااااااا بیش از حد دلم برای ماشین جانم تنگ میشه
استقلالم رو از دست می دم اینطوری. هر چند که الان تو این کرونایی کلا جدا جدا از هم بیرون نمی ریم ولی خوب همین که اگر بخوام می تونم برم رو هم دیگه ندارم
الان از هر فرصتی استفاده می کنم و به همسر می گم بیا چی می خوای دیگه؟ ماشین زیر پام رو فروختم و برات ماشین خریدم
بیچاره هیچی هم نمی گه. کلا من همش در حال اذیت کردن این پسر مظلومم.
جمعه ایی که گذشت یه امتحان دادم که اگر اونو قبول بشم می تونم کارمند رسمی بشم. البته خوب مزایایی که واقعاااااااا ارزش داره شامل حال من نمیشه. مثل داشتن بچه که حداقل ۵۰۰ یورو رو حقوقت میاره. و اینکه من می دونم هر کدوم از این مزایا چقدر ارزش دارن اما نمی دونم کدومش حالا غیر بچه داشتن شامل حال من میشه واقعا. اما خوب اگر در نهایت حقوقم بخواد از اینی که الان هست کمتر بشه قبول نمی کنم. اما اگر حقوقم واقعا ارزش داشته باشه حتما قبول می کنم و بعد تندی می رم یه ماشین می خرم
بله بله می دونم الان لازم نیست و اصلا بخاطر همین دوتاشون رو دادیم یکی گرفتیم ولی خوب دیگه، می خوامممممممممم
دیروز بسته ایی که مامان اینا فرستاده بودند اومد. قرار بود همش کتاب باشه اما چند تا کتاب بود و یه عالمه چیزهای دیگه
دستشون درد نکنه واقعا. بسته ۱۹ کیلو بود. از کتابهای من بربادرفته و هزار و یک شب اومد که خود هزار و یک شب فقط ۵ جلد سنگین بود و برای همسر کتاب های تن تن.
یه عالمه آلبالو خشکه و ذغال اخته خشک شده هم توش بود که مامان جانم خودش زحمت می کشه درست می کنه ووووووو یه خروار تخمه
که خانوم دایی همسر جان زحمت کشیده بود با عسل و دو تا زعفرون. این خانوم دایی رو من خیلیییییییی دوستش دارم. جای مادرشوهر برام واقعا. فقط هم اون می دونه لذت تخمه خوردن چیه. هیچ کسی حرف منو در مورد تخمه خوردن درک نمی کنه الی همین خانوم دایی. الهی زنده باشن و سلامت.
برم به کارم برسم. روز پنج شنبه عالی داشته باشین.
الان ساعت هشت و شش دقیقه اس و من تو مطب دکترم
چک آپ سالیانه دکتر
باورم نمیشه یکسال از عملم می گذره، چقدرررررررر زود گذشته آخه
امروز چون دیرتر شروع می کنم کارم رو در نتیجه دیرتر هم تموم میشه و من غمم گرفته واقعا
از ساعت ۵ به بعد واقعا دیگه آدم کارش نمیاد یه جورایی
هفته پیش که کلا شیفتم یازده صبح هشت شب بود. دیگه نگم براتون دیگه
صبح با همسر اومدیم. رفته دم یه کافه پارک کرده که تا من کارم انجام بشه اون قهوه بخره. کلی برنامه ریزی کردیم البته ها
که کی بخره که تا من میام بیرون سرد شده باشه که بخوریم و زود بریم خونه. بخاطر یه قهوه آدم چه کارا که نمی کنه واقعا.
ماشین جان رو هنوز تحویل ندادند و من از اینکه ماشین خودم رو فروختم ولی امانت دستمونه متنفرم. خیلی بده. زودتر خدا کنه تحویل بدن اونو که این یکی رو ببریم بدیم بهشون. امانت داری اونم در این حجم واقعاااااااا مسیولیت بزرگیه.
دیگه بخوام بگم براتون دو هفته پیش جمعه عصر داشتم با دوست جان چت می کردم که دیدم خیلی حالش خوب نیست و دپرس شده. گفتم پاشید شب بیاید اینجا شام هم از بیرون می گیریم که گفت نه ما فردا ظهر میایم
دوست جانم یکم پررو تشریف دارند. که منم گفتم ظهر وقت ناخن دارم و نیستم. عصری بیاید و خلاصه اوکی شد. ما هم شنبه ظهر رفتیم برای ناخنم و بعدشم سرخوش رفتیم گردش برای خودمون. در همون گردش کمد دم در رو هم سفارش دادیم که برامون بسازن و میز نهارخوری رو هم خریدیم. بعله چنین ضربتی عمل می کنیم ما. از اونجایی که اون مرکز خرید دسر مورد علاقه همسر و استاد رو داره، دو سری هم دسر خریدیم و یه سری هم رفتیم دم خونه استاد و شیرینی هاش رو دادیم و یکم حرف زدیم و رفتیم خونه.
من از صبح پیاز مرغ و گوشت رو زده بودم بهشون و تو یخچال آماده بودند. میز رو هم چیده بودیم حتی و همه چی تقریبا آماده بود. مرغ زرشک پلو رو حتی ادویه و اینا هم زده بودم. دیگه گذاشتم رو گاز و کباب مایتابه ایی رو اماده کردم و چند دقیقه بعد دوست جان اینا اومدن. چقدر هم غر زد چرا غذا درست کردی و گفتی از بیرون می گیریم. منم گفتم اون پیشنهاد مال دیروز بود و امروز که کار نمی کردم خودم غذا پختم دیگه. خیلی خوش گذشت ولی زود رفتن. دختر کوچولو خوابش میومد و نه و نیم رفتن.
کل هفته هم که من از خونه بیرون نرفتم بخاطر ساعت کاریه عزیزم. شنبه صبح می خواستیم بریم گردش که من شبش اصلاااااااا نخوابیدم. برای همین دیگه موندیم خونه. شبش هم همکار همسر و خانومش میومدن پیشمون. این دوستانی که ما باهاشون رفت وآمد می کنیم همه دایم در حال تست کرونا دادنیم. برای همین خوب خیالمون تقریبا راحته و همیشه هم با فاصله ایم و پنجره رو هم باز می زاریم. صد در صد خوب نمیشه اطمینان داشت ولی دیگه به غیر از دوست جان ما چندین ماه بود کسی رو ندیده بودیم واقعا.
اون شبم شام مرغ درسته توی فر گذاشتم. پیش غذا بادمجون شکم پر با پنیر فراوان و دسر هم کیک شکلاتی درست کرده بودم.
خیلی خوش گذشت ولی اونا هم چون هاپوهاشون خونه بودند زودی رفتند، حدود ده و نیم.
فعلا اینا رو داشته باشید چون فکر کنم نوبتم داره میشه. بوس
ساعت چهار و ربعه
بی صبرانه منتظرم این ۴۵ دقیقه هم بگذره و تمام
البته که باید حمام هم برم و طبق معمول همیشه غمم گرفته
هفته پیش همسر می خواست یه هدست بخره برای خودش. من اشتراک آمازون پرایم رو دارم و هزینه حمل ازم نمی گیرن برای همین همیشه از حساب من سفارش می دیم همه چی رو. منم دیدم تنور داغه گفتم اگر اونو می خوای بخری باید برای منم یه دستگاه چس فیل پزی بخری
قشنگ مشغول خفت گیری بودما. همسر بنده خدا هم یکم سعی کرد از زیرش در بره که دید بی فایده اس و قبول کرد.
امروز هم اومده رسیده ولی نمی دونم واقعا می تونیم بریم بگیریمش یا نه. آخه من حتماااااا باید امروز برم موهامو بشورم دیگه چون اگر نشورم سر درد می گیرم. می خوام یکم برم موهامو خرد کنم که راحت تر بشم. حالا تصمیم گرفتم ولی کی برم خدا می دونه.
شنبه ناهار جاتون خالی همبرگر خوردیم که زیاد اومد گوشتش و گذاشتم یخچال که دوباره بخوریم. اما همسر مجبور شد بره دفتر این چند روز و منم اشتباه کردم و نزاشتمش فریزر. امروز که با هزار ذوق و شوق اومدیم بخوریمش دیدم ای وای خراب شده گوشتش. حالا ساعت چنده؟ یازده و نیم و من ساعت ۱۲ تا ۱ وقت ناهاریمه. دیگه با استفاده از مدیریت بحران
و پس از کلی نق زدن ماکارونی آماده کردم. البته مایه ماکارونی آماده داشتیم و این شد که ۱۲ ماکارونی گوگولی با ته دیگ نون آماده بود.
پست هم بلاخره بسته رو دوشنبه تحویل مامان اینا داد و ما رو بسیار خوشحال نمود. فسقل هم از همه لباسهاش خیلی خوشش اومد و خدا رو شکر کوچیک نشده بودند. البته خوب واقعا لب مرز بودن دیگه. فک کنم نهایت بتونه چند ماه بپوشه.بازم خدا رو شکر که تونستم برسونم به دستش.
فعلا همینا دیگه. همچنان ۳۲ دقیقه مونده تا تموم شد کار روزانه.خدایاااااا کمک
هفته گذشته، پنج شنبه سریال جدید شروع کردیم The Queen's Gambit.
ما خیلی خوشمون اومد. کوتاه بود و جذاب. همش هفت قسمت بود ولی واقعا داستانش خیلی خوب بود و تا آخر داستان کشش داشت. نمی شد گفت خانوادگی بود اما نمی شد گفت نبود.
خلاصه که توصیه می شه شدیداااااااا. ما ۲ قسمت پنج شنبه دیدیم و سه تاش رو جمعه و دوتاش رو انقدر هول بودیم یکشنبه ظهر دیدیم.
شنبه شب بعد از نمی دونم چند مااااااه رفتیم بیرون. خونه دوست جان دعوت بودیم. برای همین صبحش رفتیم تا یه دسته گل بخریم و اینکه یه پالتو برای همسر نشون کرده بودیم که حراج شد بریم سروقتش، که اونم حراج شده بود. رفتیم پوشید که یه سایز کوچکتر می خواستیم نداشتن و قرار شد هفته دیگه دوباره بریم. منم اون وسطا صاحب یه پلیور خوشگل کرم رنگ شدم که همونو شب پوشیدم رفتیم مهمونی. اونم چه مهمونی رفتی، چون اینجا ساعت منع رفت و آمد داریم مجبور شدیم خیلی زود بریم و بگردیم. خوش گذشت خیلی. فقط مشکل اینجاس ما شام نمی خوریم یا اگرم بخوریم نهایتش شش عصره. اونجا به غیر از نوشیدنی و پیش غذا و اینا ساعت ۸ شب شام آوردن. خیلی عالی بود غذا ولی خوب دیر شده بود. برفم گرفته بود حسابی و با یه بدبختی و با سلام و صلوات اومدیم خونه. مسیره نیم ساعته رو یکساعت و نیم طول کشید تا برسیم خونه. رسیدیم خونه انقدر استرس داشتیم تو راه، همه عضلاتمون منقبض شده بود. دلمونم که باد کرده بود، هیچی دیگه کلکسیونمون کامل بود.
دیروزم به بطالت گذشت و ساعت ۵ ناهار خوردیم انقدر که هنوز سیر بودیم. جاتون خالی ماکارونی با ته دیگ نون.
سلاممم
اول که زنده ام ولی بی حال
دو هفته اس رژیم گرفتم برای همین جون ندارم. خدا رو شکر کم هم کردم.
دیگه تصمیم گرفتم و گفتم چاقالو بودن کافیه (خدایی نیستم البته). کم هم کردم البته خدا رو شکررررررر . تا جمعه باید طاقت بیارم فقط.
خدا رو شکر معده آدم که جمع بشه کار راحتر میشه. چون یواش یواش اصلا نمی تونی زیاد بخوری و حس گرسنگی هم کم میشه.
شبها هم سعی می کنم میوه بخورم. من عاشق تنقلاتم. مثل آلبالو خشکه و ذغال اخته و چس فیل و اینا. هفته پیش تمر هندی هم خریدم، میوه اش رو البته، اونم خوبه خوردنش چون مراحل داره سرگرم کننده اس
کلا از با مکافات چیزی خوردن خوشم میاد. (مریض کی بودم) مثلا تخمه رو بخاطر پوستش دوست دارم. امکان نداره تخمه مغز شده بخورم والا همه کیفیش می ره.
سه هفته پیش خواهر جان گفت یکی از اقوام شوهر خواهر برای جوجه بسته فرستاده و انگار رسیده ایران. من این شکلی بودم
که چرا من بسته می فرستم نمیره خبرش ولی بقیه از اقصی نقاط دنیا می تونن بسته بفرستن. خلاصه خواهری خواست اگر میشه چک کنم ببینم بسته کجاست. منم رفتم کامل ته و توش رو درآوردم. بسته سه چهار روز بعد تحویلشون داده شد. منو دیگه نگو کارد می زدی خونم در نمی اومد. رفتم تو سایت پست چک کردم، دیدم یا خدا قیمتهای اونجا سه برابر قیمتهای ما. ولی گفتم جهنم و ضرر. یه بسته ۵ کیلویی آماده کردیم و هر چی لباس خریده بودم این مدت کردیم توش با یه چکمه و یه دونه از کفش عروسکیهاش. رفتیم کشور دوست و همسایه پستش کردیم. از یکی از دوستام که اونجا زندگی می کنه خواهش کردم اگر میشه آدرس فرستنده رو آدرس اون رو بدم و اونم گفت هیچ مشکلی نیست. و خلاصه پستش کردیم. دیگه من از اون روز چمبره زده بودم رو سایت پست تاااااااااا اینکه دیروز بسته رسید ایران هورااااااا. کاملا هم به موقع و قبل از تولد فسقلی جان. البته هنوز تو گمرکه و تحویل نشده اما امیدوارم تا آخر هفته تحویلش بدن.
البته نه که فکر کنید تموم شدا نخیر. این فقط لباسهای جوجه بود. هنوز نزدیک ۳۰ کیلو دیگه وسیله هست. اسباب بازی و کتاب و بقیه وسایل اعضای خانواده که از پارسال خریدم و نشد ببینمشون. اونم خدا بزرگه ایشالا باکتری یواش یواش کم کمتر بشه تا بتونیم یا همدیگرو ببینیم یا بتونم پست کنم حداقل.
نمی دونم چرا انقدر سختمه بیام بنویسم. خدا کنه راه بیفتم دیگه با این پست.
آهان راستی دستشویی و حمام هم اوکی شد و شد همونی که می خواستیم. البته داستانها داشت. فاکتوری که برای ما فرستاده بودند دستمزد و هزینه نصب هم توش لحاظ شده بود در صورتیکه اون با پیمانکاره و کل مبلغ اضافی که ما باید می دادیم هشت هزار یورو ناقابل بود. هر چی هم به شرکته می گفتیم آقا این اشکال داره اصلا درست جواب نمی دادن. خلاصه چند روزی اعصابمون واقعاااا خرد شده بود سر این موضوع. تا اینکه بلاخره همسر با آقای پیمانکار تونست صحبت کنه و اون همون اولش به همسر گفته بود اصلا شما ۵۰٪ فاکتور رو بدید و ما هم ۵۰٪ بقیه رو. اما همسر گفته بود آقا من فقط می خوام اشکال فاکتور رفع بشه و اون عددی که باید رو پرداخت کنم. چند دقیقه بعد دوباره آقا پیمانکار تماس گرفت گفت ما ۸۰٪ فاکتور رو می دیم ، شما بقیش رو تقبل می کنید؟ ما هم اولش گفتیم نه آخه چه کاریه و چرا شما بدین و ولی خوب از خدا خواسته قبول کردیم. حالا همش به همسر می گم می دونستم اینطوری میشه چیزای گرونتری انتخاب می کردیما
. خلاصه که خیلی عالی شد. بزارید خونه آماده بشه کلی عکس می زارم ازش.
آقا من تصمیم گرفتم لباس عروسیم و یه لباس شبی که هنوز تو ایران دارم رو بزارم برای فروش.
می دونم الان خیلی ها تو دیوار آگهی می دن. به غیر از اون جا، جایی دیگه ایی هست که بهم پیشنهاد بدید؟
لباس شبم قرمزه و مدلش یکم پفیه و بلند و لباس عروسم خیلی ساده اس و دکلته. نمی دونم واقعا اصلا چه قیمتی باید بزارم.
امشب شب کریسمسه پس کریسمس تون مبارک
البته که اینجا کلا هیچ حالت مذهبی دیگه تو جشن کریسمس وجود نداره و یه چیزی مثل چهارشنبه سوری مثلا جشن گرفته می شه. نود و نه درصد کاملا به کریسمس فقط یه عنوان جشن و کادو و درخت و مهم تر از اون دور هم بودن خانواده نگاه می کنن. یعنی حتی مهمتر از سال نو جشن گرفته می شه.
امسال که ما بعد از هفت سال (سال اولی که اینجا بودیم هیچ کار خاصی نکردیم و کسی رو هم اونطور نمی شناختیم) برای اولین بار تنها بودیم. البته با زوم همه وصل شدیم و کریسمس رو تبریک گفتیم، ما و کل خانواده استاد. پسرش از انگلیس اومد و امشب پیشش بود اما دخترش نیومد و ایتالیا موند. اون یکی پسرش هم رفته بودند خونه پدر و مادر دوست دخترش.
شام هم ما لازانیا خوردیم که تعریف نباشه از خود خوشمزه پخته بودم. 
سه شنبه آخرین روز کاریمون بود و یه متن تو چت گروهیمون نوشتم و از همه برای کمک هاشون تشکر کردم و کریسمس و سال نو رو تبریک گفتم. خیلی جالبه من بیشتر از نصف همکارهام رو اصلا ندیدم تا حالا
ولی خوب با اکثرش با چت در ارتباطیم.
بعد از کار تندی زدیم بیرون و رفتیم به سمت محضر برای امضا سند پارکینگ دوم که خریدیم. ده دقیقه دیر رسیدیم ولی خدا رو شکر سر دفتردار هنوز درگیر مشتری قبلی بود. نوبتمون شد و امضاها رو زدیم و به سلامتی پارکینگ بیرون هم به ناممون خورد و تمام. اینجا رسمه که همه شرکتها قبل از کریسمس به کارمنداشون شام کریسمس می دن. یعنی یه رستوران رو رزرو می کنن و همه رو دعوت می کنن. امسال برای کرونا این امکان نبود برای همین مثلا برای همسر یه جعبه پر از شکلات و بیسکوییت بلژیکی عالی فرستاد شرکتشون که خوب زودی بازش کرد و یکمیش رو هم خورد. منم یه جعبه گرفتم که البته به خوشگلی مال همسر نبود اما توش شامپاین و شکلات و بیسکوییت بود که ما این جعبه دوم رو دست نزدیم و بردیم به عنوان هدیه برای آقای پیمانکار. بنده خدا خیلییییی مرد ماهیه. اصلا تو صنف بساز و بفروشها یه استثناست واقعا. خیلی هم تشکر کرد و خوشحال شد. البته اونم برای ما یه بسته شکلات خیلی خاص با پست فرستاده بود.
از اونجا برای جشن گرفتن رفتیم رستوران هندی غذا گرفتیم و اومدیم خونه. شبش من اصلا خوب نخوابیدم. قرصهای مسکن قوی که برای دستم می خوردم اعتیاد اورن، به محض قطعشون دیگه نمی تونم بخوابم.
صبحش پنچرطور و روی کاناپه بیدار شدم. شب از ترس اینکه با ول خوردن هام همسر بیدار نشه اومدم رو کاناپه دراز کشیدم.
من برای کریسمس همسر دو جفت بوت سفارش داده بودم تا یکیش رو انتخاب کنه. البته که خودش قبلا نشونم داده بودشون. ولی من حس می کردم جنسشون خوب نیست مارکشون جک اند جونز بود. ساعت حدودهای یازده بود که پست آوردشون و اول کلی خندیدیم که من چطوری یادم مونده بود که همسر چی نشونم داده بود. بعدشم پوشیدشون که اصلاااا خوب نبود. بهش پیشنهاد دادم بریم به این مرکز خریدی که همیشه حراجه (outlet) و مثل آدم از یه مارک درست و حسابی یه بوت بخریم. چند سال پیش یه بوت تامی خریدیم که چهار پنج سال پوشید و آخر پارسال تو روسیه مرد کفش بیچاره. دیگه تندی حاضر شدیم و رفتیم اونجا و تونستیم با بدبختی و خودزنی بنده یه بوت از Boss بگیریم براش. اولین بار بود البته که ما کلا تو مغازه این برند می رفتیم. همیشه احساس می کردم خیلییییی گرون باید باشه ولی خوب اینجا اوتلت هم بود و قیمتهاش خیلی معقول تر بود. توی بوت هم تماما از این پشمی ها بود حتی روی پا. نمی خرید که می گفت گرونه و من دیگه گفتم بابا جای کادوی کریسمس و عیدت. از اونجا هم در بارون وحشتناک رفتیم پیتزا گرفتیم تو ماشین خوردیم و رفتیم پست تا من پول بسته ایی که نتونستم دوباره بفرستم و برگشت خورد رو پس بگیرم و کفشهای همسر رو برگردونم. یه قراره کوچولو هم برای آشپزخونه داشتیم. از اونجا هم رفتیم خرید خونه. ۸ بود رسیدیم خونه و داغون بودیما. لباسها رو شسته بودیم ظهر که داشتیم می رفتیم. به همسر گفتم تو به لباسها حمله کن و من خریدها. اینطوری زودی تموم میشه. من در حین الکلی کردن خریدها با مامان هم حرف زدم و دیگه بعدش یکم توی دیدیم و رفتیم لالا که دوباره من خوابم نبرد و تا صبح جون دادم.
امروز صبح هم باید می رفتیم خریدهای استاد رو تحویل می گرفتیم و براش می بردیم. خودشم جداگونه گفته بود براش شمع و باطری بگیریم. همه رو بردیم تحویلش دادیم و کادو کریسمسمون رو هم گرفتیم که دو تا آباژور خوشگله. بعد رفتیم نون سنگک و لیمو شیرین خریدیم
و رفتیم کباب کوبیده از یه رستورانی که تازه باز شده بود خریدیم و اومدیم خونه. نگم که چقدرررررررر کبابش مزخرف بود. همه چی بود غیر از کباب. چهار تا سیخ گرفته بودیم که دوتاش رو انداختیم دور. واقعا حیف پول و گوشت. با مامان اینا حرف زدم و نمونه سرامیک کف خونه که پست صبح آورده بود رو نشونشون دادم و کلی ذوق کردن. البته که رنگ واقعیش خوب معلوم نمی شد ولی خوب یه ایده گرفتن که چه رنگیه.
من عاشق خواب ظهرم، خسته هم بودم گفتم دیگه حتمااااا خوابم می بره اما باز کلی طول کشید تا یه کوچولو تونستم بخوابم. بعدش بساط لازانیا رو راه انداختیم و همراه پوآرو "دوازده خان هرکول" خوردیم غذامون رو. بعدش در حال دیدن ادامه سریال من یه دفعه چشمم خورد به پاکت کادویی پایین درخت کریسمس. با جیغ و ویغ پریدم بازش کردم و یه جفت گوشواره طلای خوشگل و ظریف توش بود. همسر غش کرده بود از خنده می گه دو ساعته گذاشتم اونجا چطوری ندیدی آخه. کلی سورپرایز شدم خدایی.
یادتونه برای تولد دوست جان یه جفت گوشواره طلا گرفته بودم؟ کاغذ خریدش رو هم داده بودم بهش و گفتم اگه خوشش نیومد ببره عوض کنه یا به من بگه عوض کنم. که اونم گفت خوشش اومده. من چند بار هم پرسیدم و گفت دوستش داره. همسر که رفته بود طلافروشی خانومه بهش گفته بود که راستی اون خانومی که براش گوشواره رو خریده بودید آورد عوضش کرد. همسر خودش هم شوک شده بود. امشب به من گفت و من خیلی تعجب کردم که چرا دوست جان چیزی به من نگفته بود خوب. یه حس بدی بهم دست داد نمی دونم چرا
به خودش هم پیغام دادم و گفتم که من که خودم گفتم اگه دوست نداری عوض کن و چرا نگفته بهم و پرسیدم چی جاش گرفته. احساس کردم خیلی ناراحت شد که من فهمیدم. چند دفعه عذرخواهی کرد. منم گفتم چرا تا اینجا اومدن نیومدن خوب یه سر پیش ما و اگر هم به من می گفت من ناراحت نمی شدم اصلا. الان یه حسی دارم که خوب نیست ولی خوب نمی دونم چطوری توضیحش بدم.
حالا بزارید خلاصه وار بگم همینایی که اتفاق افتاده تا دوباره بیفتم رو دور نوشتن:
- اول از همه اینکه ما فقط فردا می ریم سرکار و بعدش تعطیلیم تا ۴ ژانویه. بزن دست قشنگ رو. هوراااااا. یعنی زنده ام به امید فردا ساعت ۵ عصر که همه چی رو وردارم پرت کنم تو اتاق و خلاص
بعد از پست قبلی، پنج شنبه اش وقت داشتیم برای انتخاب کف حمام و دستشویی. نگم که چقدرررررر استرس داشتم. وقتی رفتیم اونجا یه هاپو هم توی شو روم بود که انقدر دلبر بودددددد که کلی از استرسمون کم کرد. با کمک خانومه تمام سرامیک های کف خونه رو که طرح پارکت (چوب) هستند رو یکدست انتخاب کردیم. حتی یکی از دیوارهای حمام رو هم طرح چوب زدیم. بقیه کاشی های حمام و دستشویی ها شد سفید ولی روش یه جوری انگار یکدست نیست و رنگ روش چکه کرده. خیلی خوشم اومد.دیوار پشت آشپزخونه رو هم کاشی های مترویی سفید انتخاب کردیم.
از همون روز چنان باری از دوشم برداشته شد که نگو. انگار یه جوری آرامش ریخت تو وجودم با گذاشتن از این مرحله.
از همونجا هم رفتیم دم خونه دوست جان که کادو تولدش رو بدم. براش گوشواره طلا خریده بودم. هر کاری کرد نرفتیم تو. چون برادرش اینا اونجا بودند و بخاطر کرونا من می ترسم.
شنبه اش هم رفتیم برای آشپزخونه. بلاخره کار خودمون رو کردیم. شد مشکی با سنگ مرمر سفید کاررا. فقط لوازم برقی یکم در هم برهم شد. مثلا گاز و هود و یخچال شد سامسونگ، ماشین ظرفشویی و لباسشویی شد زیمنس، فر که با مایکروفر یکی هست شد بوش. چاره ایی نبود دیگه واقعا.
هفته دیگه هم می ریم دوباره برای روشویی که البته همونطور که خیلی هاتون حدس زده بودید انتخابمون مدل شماره دو هستش. الان البته شماره پنجه که از اولم به دلم نبود و شماره دو دلمون رو برده.
همینا دیگه فعلا. مواظب خودتون باشید و با تاخیر یلداتون مبارک.
دوشنبه صبح با بی میلی بیدار شدم. اصلا یه جوری شل بودم که حد نداشت.
تندی حاضر شدم رفتیم تو کافه محبوبمون صبحانه خوردیم که بیشتر اعصابم خورد شد. چون از تو قسمت شیشه ایی که می شد آشپزخونه رو ببینم، می دیدم بعضی ها دماغشون از ماسک بیرونه. هر جوری بود خوردیم و تاختیم به سمت قرارمون.
قرار داشتیم برای انتخاب حمام و دستشویی. جاش خیلی شیک و پیک بود که البته توسط پیمانکار مشخص شده بود. نه اینکه ما خودمون انتخاب کنیم.
رفتیم تو و یه خانومی اومد که کفش پاشنه بلند پوشیده بود و یکمی تپلی بود. وقتی راه می رفت من همش می ترسیدم بیفته و احساس می کردم اصلا راحت راه نمی ره. خلاصه که رفتیم تو دفترش و توضیحات رو داد. بعد رفتیم تو شو روم و یکی یکی مدلهایی که پیمانکار در نظر داشت رو بهمون نشون داد. روشویی خیلی خوشگل و مدرن بود ولی زیرش کشو نداشت اصلا. یعنی نمی شد زیرش چیزی بزاری. و اینکه برای دستشویی دوم ما هم خیلی بزرگ بود. ما می خواستیم برای روشویی خودمون دو تا سینک داشته باشیم که نگم از قیمتها. تو بهترین حالت اونی که ما مدنظرمون بود دو هزار تا با مدل اصلی اختلاف قیمت داشت. همون جا هم حتما باید تصمیم می گرفتیم. اعصاب نمونده بود برامون دیگه. یه چیزی انتخاب کردیم که خوبه ها نه که بد باشه ولی به دلم نیست نمی دونم چرا. این شنبه گفتیم دوباره بریم یه سر بزنیم چون می تونیم هنوز عوضش کنیم.
بعدش من ساعت چهار و نیم وقت دکتر کلیه داشتم که زنگ زدن که اگر میشه زودتر یا حتی صبح بیاید. ما هم بعد از اونجا رفتیم سمت مطب و چقدرم گم شدم تا پیدا کردم ساختمون رو. دکتر هم با یه خروار آزمایش و اسکن من رو روانه کرد. حالا وقت دو تا اسکن ها برای اسفنده و همون موقع هم می رم آزمایشها رو می دم.
بعدش رفتیم خیر سرمون ناهار بخوریم. دو تا رستورانی که می خواستیم بریم تعطیل بودند. رفتیم یه جا که خیلی تعریفش رو شنیده بودیم. با اینکه فضاش کوچیک بود اما میزها رو یکی در میون نکرده بودند و فاصله دو متر رعایت نشده بود. تو همون حال همسر دید یکی از آشپزخونه اومد بیرون که ماسک نداشت. هیچی دیگه تیر خلاص زد شد. اومدیم بیرون در حالیکه کلی حالمون گرفته شده بود و دلمون حسابی همبرگر خواسته بود. از سر اجبار رفتیم یه کافه و دو تا غذای کوچولوی حاضری سفارش دادیم ولی خوب اصلا خوشحال نبودیم. همسر که کلا اعصابش ریخته بود بهم.
از اونجا هم رفتیم سراغ آشپزخونه تا چند تا طرح سیاه و سفید ببینیم. که کلی طرحهای گوگولی دیدیم مخصوصا که یکیشون مشکی و طلایی بود که دلمون رو برد. حیف طلایی دوست نداریم و هیچمون هم طلایی نیست. از اونجا هم افتان و خیزان اومدیم خونه. من که طبق معمول مشغول مردن بودم و رفتم افتادم رو کاناپه.شامم یادم نیست چی خوردیم اصلا. فقط یادمه انار خوردیم که به غایت ترش بود و حسابی خورد تو حالمون. شاید فیلم هم نگاه کردیم. چقدر عجیب که یادم نمیاد.
یه اتفاق خوبی قرار بیفته. میشه خواهش کنم برامون دعا کنید که اگر به صلاحمونه و خیرمون درش هست بشه؟ هر وقت جواب قطعیش بیاد بهتون می گم. 
نگم براتون که این جمعه و دوشنبه که تعطیل بودیم چقدررررررر خودمون رو خسته کردیم.
کلا ما همیشه انقدر بدو بدو می کنیم وقتی مرخصی هستیم که بعدش از خدامونه برگردیم سرکار.
جمعه صبح حدودا هفت و نیم بود بیدار شدیم. بله روز تعطیل چنین بی ادبانه زود بیدار شدن واقعا نوبره. یک مقدار در تخت به تنبلی گذرانیدم تا دیگه حدودهای نه پاشدیم. تا همسر صبحانه رو آماده کنه منم پریدم آرایش کردم. بعد از صبحانه یکم ولو شدیم و قهوه خوردیم و تند تند حاضر شدیم زدیم بیرون.
همسر باید آزمایش کرونا می داد، رفتیم اونو انجام دادیم و رفتیم سمت خونه. یه جایی رو بسته بودن، برای همین از یه راه دیگه رفتیم که خیلی پیچ واپیچ کمتری داشت و خوشمون اومد از مسیر. رسیدیم خونه و دیدیم وا هیچکسی نیست. همسر به آقای پیمانکار زنگ زد که دیدیم صداش داره میاد از داخل ساختمان. با آقای برق کار اومدن بیرون و بعد از سلام و احوالپرسی از پنجره اتاق کوچیکه ما رفتیم تو
کلی همونجا خندیدیم. دیوارا تموم شده، سقف شیرونی رو هم گذاشتن ولی بقیه پنجره ها هنوز نصب نشده.
مشغول شدیم با آقای برق کار و همسر نقشه ای که از کلید پریزها و پریزها برق آماده کرده بود رو داد به آقای برقی و کلی خوشش اومد که چقدر مرتب و با ذوق این کار رو انجام دادین. دیگه بعدش دونه دونه همرو باهامون چک کرد. رسیدیم به راهرو ورودی که همسر گفت فقط یه کلید پریز همون دم در می خوایم. بعد آقای پیمانکار می گه وا چطوری شبا موقع خواب پس می خواین چراغ رو خاموش کنید؟ می خواید این همه برید دم در تا چراغ رو خاموش کنید؟ می گم وا همش یه متر و نیمه ها. می گه نه بلاخره شدنی نیست. هر شب این همه راه بیاید تا خاموش کنید چراغ رو.
بهش می گم پس از من تنبل تر هم هست. به آقای برق کار گفتم اضافه کنید حالا این پریز رو بخاطر
آقای پیمانکار. والا من نمی دونم چرا همه به من می گن تنبل، از من بدتر ماشالا ریخته.
سرد هم بودا اونجا چون در و پیکر که نداشت. منم با اینکه چکمه و پالتو و شالگردن پوشیده بودم ولی بید بید می لرزیدما. دیگه کارمون با برق که تموم شد آقاهه رفت و ما هم مشغول اندازه زدن جزیره روی زمین شدیم تا ببینیم جا برای میز گرد ناهارخوری چطوریه. بعد از اونم آقای پیمانکار بردمون انباری و پارکینگ رو دیدیم. بعدگفت بیاین بریم طبقه های اول و دوم رو هم نشونتون بدم. من به نظرم با اختلاف واحد خودمون خیلی طراحیش بهتره. مخصوصا که حیاط و تراس هم داریم. البته ما دومین واحد کوچولو هستیم ولی نقشه واحدمون رو دوست دارم.
از اونجارفتیم کافه، یه قهوه و شیرینی خوردیم. من بعد از خوردن شیرینی تازه گشنم شد. تصمیم گرفتیم بریم یه سر اونجایی که آشپزخونه رو سفارش دادیم. چون همسر خان دلش گردش می خواست. نتیجه گردشمون اونجا این شد که هنوز تو نرفته من که بعد از خوردن شیرینی گشنم شده بود، یه ساندویچ خریدیم و نصف نصف خوردیم.
ویرگول شکموووووو
ولی واقعا خوب شد رفتیم و دیدیم که یخچال سامسونگ ساید بای ساید کوچولو و جم و جور آوردند که کلی ذوق کردیم و قرار شد این چهارشنبه بریم تا صحبت کنیم ببینیم می تونن به آشپزخونه اضافش کنن یا نه. چون بیست سانت بزرگتر از یخچال دیده شده تو پلان آشپزخونه اس. علاوه بر اون وقتی داشتیم کاتالوگ سامسونگ رو نگاه می کردیم دیدیم همه کابینتها مشکیه، من و همسر هم که عاشق مشکی دیگه دل از کف دادیم. فقط موضوع الان اینه که آیا می شه سنگ روی کابینتها رو مرمر سفید کرد. چون دیروز که دوباره رفتیم تا یه نگاه به شو رومشون بکنیم سه تا بیشتر سنگ سفید نداشتند و اونی هم که ما می خوایم مرمر کارراس که احتمالا خیلی گرونه. متاسفانه قیمتش رو باید حساب کنن و اینطوری نیست که خودمون بفهمیم چقدر میشه. که اونم فردا عصر معلوم میشه.
بعد از اونجا رفتیم جایی تا من بسته ایی رو که سفارش داده بودم تحویل بگیرم. داشتم از خستگی تلف می شدما. انگار به قهوه عصر هم معتاد شدم چون اون روز که نخورده بودیم من داشتم غش می کردم به معنای واقعی. همسر پیشنهاد داد که نریم خونه تا ساعت شش که یه دفعه غذامون رو سفارش بدیم و بگیریم و بعد بریم خونه. رفتیم قهوه خوردیم و اونجا هم ۴ تا خانوم پیر دعواشون شده بود با خانوم گارسون چون می گفت به دلیل فاصله اجتماعی فقط سه نفر می تونن پشت این میز بشینن و اونا هم قبول نمی کردند و غر می زدند که در نهایت دوتاشون رفتن یه جای دیگه نشستند. من به یکی از خانوم پیرا گفتم می خواین جاتون رو با ما عوض کنید چون جاییکه ما نشسته بودیم ۴ نفر هم می شد بشینن اما نخواستن. کلی غر زدنا. بعدش هم رفتیم یکم خرید مایحتاج خونه و هنوز ۴۵ دقیقه مونده بود تا رستوران باز کنه. یعنی می خواستم بشینم زار بزنما از خستگی.
سر راه به رستوران تنها راهی که برای گذشتن زمان به ذهنم رسید این بود که بریم ماشینهای جدید یه نمایشگاه ماشین رو نگاه کنیم. توش کسی نبود و بهتر از این بود که تو سرما بشینیم تو ماشین. خلاصه که رفتیم و دل و هوش از دست دادیم با دیدن ماشینهای دلبر و همون جا هم من زنگ زدم غذامون رو سفارش دادم. از اونجا مستقیم رفتیم غذا رو گرفتیم و اومدیم خونه. ولی من دیگه داغون بودم از خستگی، طوری که نفهمیدم اصلا چی خوردم.
همون شبم بهوای سالگرد ازدواجمون از برادرجان خواسته بودم شام سفارش بده برای مامان اینا. دیگه همزمان غذای اونا هم اومد و کلی سورپرایز شدن. دیگه عروسی بود دیگه.
آقا چقدر طولانی شد. دوشنبه اش رو توی یه پست دیگه می نویسم.
راستی اینم عکس ناخنم 

چه خوبه که هنوز هیچی نشده چند تا دوست جدید پیدا کردم
اینو به فال نیک می گیریم
خوش آمدید.
اگر کسی برای پستهای آخر میهن بلاگ کامنت گذاشته من شرمنده ام که نمی تونم ببینمشون. اصلا پستهای آخری رو نه توی صفحه مدیریت می بینم و نه تو خود وبلاگ. درستم نمی کنن، جوابم نمی دن به ایمیلهای آدم.
انقدر این پیشاگ عکس گذاشت منم دلم خواست یه پست عکس دار بزارم ولی خوب من رمزیش باید بکنم که پیشاپیش عذر می خوام.
امروز وقت ناخن داشتم. کارم که تموم شد ساعت ۵ در حالیکه با مامان حرف می زدم پاشدم حاضر شدم. از صبح کم کم پایین موهام رو هم دلبرانه کرده بودم. از این مدل پیچ پیچی ها که با دستگاه مکنده بابلیس درست می شه. منتها چون کار می بره،دو دفعه ایی که رفتم زنگ تفریح انجامش دادم.
از خونه که رفتیم بیرون ذوق زده شده بودم. آخه دیگه از وقتی کرونا دوباره شدت پیدا کرده ما اصلا بیرون نمی ریم، مگر برای خرید مایحتاج.
البته جمعه هفته پیش هم صبح باید می رفتیم بیرون برای آزمایش خون همسر. انقدر از شبش ذوق داشتم که می ریم بیرون که نگو. به همسر می گم ببین چه بدبخت شدیم برای آزمایشگاه رفتن ذوق می کنیم.
ناخن هام رو آبی کردم. اینجا بهش می گن آبی الکتریک یا سلطنتی. یه دونه از ناخنهام رو هم مات کردم. انقدر عجیبه برام وقتی نگاش می کنم. به قول همسر من روحیه کلاغ محور دارم و همه چی رو برق برقی دوست دارم. 
فردا برای ما جمعه اس، چون جمعه و دوشنبه رو مرخصی گرفتیم. جمعه که البته صبح باید بریم برای تایین پریزهای برق خونه و علاوه بر اون سالگرد ازدواجمون هم هست که قراره از رستوران محبوبمون شام سفارش بدیم. آقا من عروسیمون انقدر زشت شده بودم که نگووووووو. انقدر استرس داشتم برای برگزاری مراسم که فقط می خواستم تموم بشه بره. لباسم خوب بودا، خودم زشت شده بودم. اما کل مراسم خیلی عالی بود. کاش می شد عکسم رو می زاشتم می دیدین و نظر می دادین.
دوشنبه هم صبح باید بریم برای انتخاب متریال دستشویی و حمام و عصرش هم من وقت دکتر کلیه دارم.
امیدوارم بتونیم حسابی استراحت کنیم و لذت ببریم که خیلیییی احتیاج دارم. یه گوشه از قلبم مچاله شده، بخاطر خواهر جانم، بخطر فسقلی خاله که دلش برای پدر و مادرش تنگ شده، برای پدر و مادرم که خسته شدن و کلافه از نگهداری یه کوچولوی ۴ ساله. هیچ کاری هم از دستم بر نمیاد متاسفانه جز غصه خوردن.
خدا تنتون رو سالم نگهداره و دلتون رو خندون
خوب با بازی که میهن بلاگ عزیز در آورده فعلا اینجا می نویسم تا تصمیم نهایی رو بگیرم.
خوش اومدید 
هفته پیش برای امضا سند پارکینگ دوم، آقای خونه ساز رو دیدیم. زمان ناهاری تو مرکز خرید نزدیک شرکت من قرار داشتیم. همسر زودتر رسیده بود و به من گفت بیا ما تو رستوران نشستیم. خلاصه منم رسیدم و فهمیدم قرار ناهار رو با هم بخوریم. دیگه سفارش دادیم و تا غذا رو بیارن امضاها رو انجام دادیم و فقط موند که بریم دفترخونه. پول ناهار رو هم هر کاری کردبم نذاشت ما بدیم. کلی خجالت کشیدم. هر چند خودش به همسر گفته بود می ده تا حسابداری شرکت پرداخت کنه اما بلاخره من خجالت کشیدم.
خونه رو ما با پارکینگ خریده بودیم اما چون کوچه اصلا جای پارک نداره تصمیم گرفتیم که یه پارکینگ دیگه هم بخریم. این پارکینگ جلوی خونه اس و دقیقا رو به روی حیاط خودمونه.
روز بعدش صبح سرکار بودم که همسر زنگ زد و گفت که آقای خونه ساز زنگ زده و گفته که می خوان پنجره سالن رو که رو به حیاط باز میشه رو بزارن و گفته اگه از همین پنجره معمولی ها بخواین که به داخل باز میشه که هیچی ولی اگر کشویی بخواین ۲۵۰۰ یورو اختلاف قیمت داره. همسر هم خیلی عادی داشت می گفت که منم بهشون گفتم همون پنجره معمولی فقط اگر امکان داره از سه تا پنجره دوتاش باز بشه و آقاهه رفته چک کنه و خبر بده. منم خیلی شیک گفتم نه من پنجره کشویی می خوام و از اول هم گفته بودم. آقا دیگه نگم همسر رو به سکته انداختم و اون هی می گفت این الان اولین تیکه ایی از خونه ست که شروع کردن و تا آخرش هی بخوایم پول اضافی بدیم بدبخت می شیم. ولی من هی می گفتم اگر آدم نتونه اونی که می خواد داشته باشه پس فایده خونه ساختن چیه. خلاصه که کلی حرف زدیم و نهایت همسر گفت باشه همون در کشویی که تو می خوای. اما بعدش یه جوری بودم همش. بهش مسیج زدم و می گم احساس می کنم عشقت بهم کم شده با انتخاب پنجره کشویی، می خنده و استیکر زبون درازی می فرسته.
خلاصه که به خودم قول دادم که سعی کنم برای بقیه موارد جلوی خودم رو بگیرم. من فقط برام الان رنگ پارکت مهمه که خدا کنه خیلی گرون نشه. هسر هم می دونم می خواد تموم شیرهای آب رو از این چشمی دارا بزاره که تو هزینه و مصرف آب صرفه جویی بشه. خدا بهمون رحم کنه تا این خونه تموم بشه.
تازه قسط های بانکم شروع شده. با اینکه خدا رو شکر همه چی اوکیه اما دست و دلم می لرزه که چیزی بخرم. بخاطر همین تمام تبلیغات لباس و اینا رو تند تند پاک می کنم که گول نخورم یه وقت.
فسقلی خانوم خونه مامان ایناست امروز
زنگ زدم دیدم مامان صداش ناراحته
می گم چی شده مامانی؟ می گه این بچه رو تخت می پره و وقتی می گم نکن گوش نمی ده و بابات هم می گه هیچی نگو بهش
به مامان می گم بزن رو اسپیکر و به فسقلی می گم: دختر خوشگلم؟ جواب نمی ده. دوباره صداش می کنم و می گه نمی خوام حرف بزنم (چون می دونه می خوام بهش تذکر بدم) می گم باشه پس تو هم زنگ بزنی من باهات صحبت نمی کنم. با ناز می گه آخه دارم غذا می خورم. می گم پس من می گم تو گوش کن. نباید روی تخت بپری چون خطرناکه و ممکن بیفتی و دردت بیاد. با گریه (که صد در صد الکی هم هست) پا میشه بدو می ره تو اتاق و باباجانمان هم ناراحت و در حال گفتن خوب شد گریه اش انداختین می ره دنبالش.
بعدش به حرف زدن به مامان جانم ادامه دادم و کلی خندیدیم و شاد شدیم. وقتی حرفامون تموم شد به بابا مسیج دادم
من: بابا خانوم ، کار زشت می کنه این دختر لطفا نرو دنبالش، گریه کنه نمی میره، این اداها و مسخره بازی هاش فقط بخاطر شماست
باباجانمان: باهاش صحبت کردم گفتم دادا (به برادرم میگه دادا فسقلی) هم رو تخت می پرید و افتاد و زبونش زخم شد و بچه قبول کرد. مامان خیلی خشن صحبت میکنه، باهاش اروم صحبت کردم و قبول کرد
من: نباید وقتی گریه می کنه دنبالش بری. در هر صورت باید از مامانم حساب ببره. می گم ما بچه بودیم خیلی با خشن بودن مامان مشکل نداشتی انگارا
باباجانمان:
یعنی من می خوام خودم خفه کنم انقدر که بابام این بچه رو لوس می کنه. صد البته که رحمت زندگین و خدا سایشون رو بالای سرمون نگهداره الهی