خانه عناوین مطالب تماس با من

هر روز

هر روز

سرآغاز همواره دلپذیر است، در آستانه اما درنگ باید کرد

همین که هستی، همین که لابلای کلماتم نفس میکشی، راه میروی، در آغوشم میگیری، همین که پناه واژه هایم شده ای، همین که سایه ات هست، همین که کلماتم از بی « تو » یی یتیم نشده اند، کافیست برای یک عمر آرامش؛ پس عزیزم، همیشه باش ادامه...

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • جمعه ۲۴ جولای
  • چپول
  • جمعه ۲۶ ژوئن
  • چهارشنبه ۲۴ ژوئن
  • احوالات این اطراف
  • بلاخره باز شد
  • کپی شده از اون یکی وبلاگ
  • بله برون
  • آخیش
  • وبلاگ رمزی

بایگانی

  • مرداد 1405 1
  • تیر 1405 3
  • خرداد 1405 3
  • اسفند 1404 1
  • بهمن 1404 6
  • دی 1404 2
  • آذر 1404 3
  • آبان 1404 3
  • مهر 1404 5
  • شهریور 1404 6
  • مرداد 1404 8
  • تیر 1404 3
  • خرداد 1404 1
  • اردیبهشت 1404 5
  • فروردین 1404 2
  • اسفند 1403 4
  • بهمن 1403 9
  • دی 1403 6
  • آذر 1403 5
  • آبان 1403 8
  • مهر 1403 7
  • شهریور 1403 4
  • مرداد 1403 3
  • تیر 1403 3
  • خرداد 1403 6
  • اردیبهشت 1403 4
  • فروردین 1403 7
  • اسفند 1402 6
  • بهمن 1402 3
  • دی 1402 4
  • آذر 1402 11
  • آبان 1402 5
  • مهر 1402 4
  • شهریور 1402 3
  • مرداد 1402 2
  • تیر 1402 2
  • خرداد 1402 4
  • اردیبهشت 1402 3
  • فروردین 1402 1
  • اسفند 1401 2
  • بهمن 1401 4
  • دی 1401 5
  • مهر 1401 2
  • شهریور 1401 3
  • تیر 1401 1
  • خرداد 1401 2
  • اردیبهشت 1401 3
  • دی 1400 4
  • آذر 1400 1
  • آبان 1400 3
  • مهر 1400 2
  • شهریور 1400 1
  • مرداد 1400 2
  • تیر 1400 3
  • خرداد 1400 3
  • اردیبهشت 1400 4
  • فروردین 1400 2
  • اسفند 1399 2
  • بهمن 1399 2
  • دی 1399 5
  • آذر 1399 3
  • آبان 1399 2
  • مهر 1399 2

جستجو


آمار : 229975 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • دبیر کل یا شکم؟ مسئله این است سه‌شنبه 4 مهر 1402 14:09
    الان حدودا یک ماهه که دبیرکل دپارتمان ما عوض شده. سه هفته پیش یه ایمیل از رییس بخش اومد که چهارشنبه دبیرکل می خواد بیاد کشور ما بازدید. (شرکت ما تو سه تا کشور شعبه داره و دبیرکل توی یکی از این دفاتر در کشور همسایه ست) . اعلام کردن حضور همه الزامیست و هیچ کس نباید از خونه کار کنه (بسته به پست اشخاص می تونیم یک، دو یا...
  • بی تربیت کی بودم؟؟ پنج‌شنبه 30 شهریور 1402 19:25
    دوستای قشنگمممممممم ببخشید این بنده حقیر رو که دوباره غیب شد این مدت درگیر بودم یکم اصلا یادم نبود تا کجا نوشتم، رفتم پست قبلی رو نگاه کردم تو این مدت رفتیم کنسرت استاد شجریان، که نگمممممم چقدر خوب بود اصلا دوای درد لامصب، با اینکه این سری آهنگهای خیلی معروفشون رو نخوندن ولی بازم عالی بود مخصوصا اون آخرش که آهنگ مرغ...
  • جان سخت جمعه 3 شهریور 1402 18:47
    الان زنگ تفریحم و در کل ۱ ساعت و ربع مونده تا پایان شیفت کاری یعنی دارم جون می دما خیلییییی سخت گذشت این هفته، این که کار ساعت ۸ شب تموم بشه انگار اصلا روزتو زندگی نکردی البته یه چیزی پیدا کردم تا زمان زودتر بگذره برام اگه حدس زدید؟ سریال جواهری در قصر نگاه می کنم خیلی خوبه، هم سرگرم می شم و هم پر از خوراکیه که برای...
  • روزمره چهارشنبه 1 شهریور 1402 14:22
    گفتم بیام یه کمی بنویسم که دیگه خیلی فاصله نیفته بین نوشته هام این هفته شیفت کاریم بعد از یکسال و خرده ایی ۱۱ صبح تا ۸ شبه. آی بدم میاد از این شیفت که نگوووووو. من مجبورم صبحها با همسر جان بیدار شم وگرنه صبحانه نمی خوره و این در حالیکه خودم رو تنبیه خیلی سختی کردم و توی یه رژیم وحشتناک انداختم و هیچ رقمه هم کوتاه بیا...
  • یه سوال جمعه 20 مرداد 1402 13:14
    بچه ها یه کمکی می خواستم ازتون رستوران خوب اوایل جاده چالوس کسی می تونه معرفی کنه؟ یه جاییکه صبحانه هم داشته باشه لطفا و خودتون رفته باشید و عالی باشه. ممنونممممم
  • ویرگولی که با تاخیر آمد پنج‌شنبه 19 مرداد 1402 18:06
  • یه زخم عمیق پنج‌شنبه 8 تیر 1402 20:46
  • مریضی در سفر پنج‌شنبه 1 تیر 1402 21:22
    همسر تب کرده، پایین هم نمیاد با پاشویه و حوله روی پیشونی رسید به ۳۸.۴ فکر کن درجه هم نداشتیم، رفتم خریدم این تب بعد از مصرف دو تا ایبوپروفن ۴۰۰ تازه چند بار بردم دست و پاش رو شسته، آب دادم خورده یه عالمه، اتاق گرم بود خیلی ۲۷ درجه، خنکش کردم یکم الان هم نیم ساعت خوابیده، منتظرم یکم دیگه دوباره درجه بزارم خودمم خوابم...
  • از سری داستانهای من و دوست جان چهارشنبه 31 خرداد 1402 11:27
    شنبه عصری حدود پنج و نیم گوشیم زنگ خورد، دوست جانم بود ما معمولا مسیجی حرف میزنیم و حضوری، تماس تلفنی به اون شکل نداریم، برای همین تعجب کردم زنگ زده جواب دادم با صدای خواب آلود، پرسید خواب بودی گفتم تازه بیدار شده بودم، بخاطر درد پشتم که از بغل کردن نی نی مسئولم تو مهمونی شب پیش بوجود اومده بود دو تا قرص خورده بودم و...
  • یه کمی از همه ور دوشنبه 22 خرداد 1402 19:25
    الان تو جلسه ساختمونم. جلسه برای ساعت ۶ عصر بود، معمولا تو پارکینگ جمع می شدیم اما چون اولین جلسه با آژانس جدید بود و هوا گرم هم هست، این شد که گفتیم بیان تو حیاط ما. برای جلسه لقمه های کوچولو کشک بادمجون اماده کردم. با بتونه (یه جور نونهای دراز باریک مثل چوب کبریت که ایتالیایی هستند در واقع) و بادوم های با پوست که...
  • یه پست کوچولو جمعه 12 خرداد 1402 09:58
    خواهر سه شنبه یه عمل سرپایی داشته که شکر خدا خوب پیش رفت. امروز مامان می گفت دم اتاق عمل به خواهر جانمان گفتن خانوم لنزاتون رو در بیارید. (خواهر جانمان چشماش آبی و سبزه، متناسب با لباسش رنگش تغییر می کنه) عادیه که از اون موقع که مامان اینو گفته هی من دلم برای خواهر خوشگلم ضعف می ره و هی قربون صدقه اش می رم؟ قربونشششش...
  • مهمان ..... است یکشنبه 7 خرداد 1402 21:51
    جای خالی را با کلمات مناسب پر کنید معلومه فردا مهمون داریم؟؟ بلی، دوست جان و همسرش و دختر کوچولوش خودشون گفتن یه برنامه ایی بزاریم چون دوشنبه تعطیله، پیشنهاد دادن بریم بیرون ولی خوب چون ما شنبه ظهرم بیرون بودیم ناهار گفتیم بیان خونه ما اصلااااا هم حوصله مهمون ندارم مثل همیشه یعنی اصلا کارمه مردم رو دعوت می کنم بعد...
  • بلاخره رفتم دکتر چهارشنبه 27 اردیبهشت 1402 21:41
    از وقتی اون همکار جدیدمون رفت رو اعصابم، دوباره خوابم بهم ریخت گفتم بهتون که دوباره قرص خوردن رو مجبور شدم از سر بگیرم و خوب طول کشید تا اثر کرد، مثلا تا سه هفته پرش عصبی چشم داشتم. اما خوب این یک ماه گذشته واقعا وضعیت خوابم اسفبار شده بود. بی انصافی که سرکار در حقم می شه، نگرانی دائمی برای خانواده و این اواخر مریضی...
  • اوضاع خر تو خر جمعه 22 اردیبهشت 1402 12:51
    از شنبه شب به این طرف یهویی همه چی پیچید بهم با شنیدن خبر جراحی اورژانسی دوست عزیزمون. این خانواده یه چیزی بیشتر از دوست هستند برای ما، خیلی خیلی بیشتر. تمام مدت با نگرانی صفحه گوشی مون رو چک می کنیم که خدایی نکرده خبر بدی نرسه. چهارشنبه بعد از کار، رفتیم دم بیمارستان تا فقط خانوم دوست و جوجه رو ببینیم. خود اقای دوست...
  • تعریف کردنی های مقداری بیات شنبه 9 اردیبهشت 1402 11:50
    خوب بیاین از چهارشنبه دو هفته قبل و تولد استاد بگم بلاخره سه شبنه شب پسر کوچیکه به همسر مسیج داد و خواهش کرد ما بریم دنبالش فرودگاه و اینطوری معلوم شد که پسر بزرگه می ره دنبال استاد. استثنا اون هفته بخاطر تولد روز دورکاریمون رو عوض کردیم و چهارشنبه و پنج شنبه موندیم خونه. بعد از کار چهارشنبه یکم استراحت کردیم و کم کم...
  • سال نو با تاخیر زیاد مبارک سه‌شنبه 29 فروردین 1402 14:13
    سلاممممم به همگی سال نو مبارک امیدوارم امسال یکی از بهترین سالهای عمر هممون باشه از دفعه آخری که نوشتم و غر زدم قرار بود بیام و یه پست شاد بزارم مثلا، حال شاد که یعنی غر نزنم تو اون پست فقط هر روز می گم بیام بنویسم و اخرش هیچی، اما خوب می دونید که همتون رو با قدرت دنبال می کنم الانم اومدم کنترل پزشکی سالیانه محل کارم،...
  • چی تربیت کردیم واقعا چهارشنبه 17 اسفند 1401 21:49
    ما از این شبکه های جهانی تلویزیونی داریم یعنی تمام شبکه های دنیا رو با استفاده از اینترنت می تونیم ببینیم امشب داشتیم اخبار شبکه فرانسه رو نگاه می کردیم که یه بخش خبریشون در مورد سینما بود سینما دارها می گفتن که پخش فیلم ها رو گاها بخاطر درگیرهای حین فیلم مجبورن قطع کنن حالا این درگیری ها یا به علت زد و خورده یا اینکه...
  • صبح نوشت چهارشنبه 10 اسفند 1401 07:29
    الان مطب دکترم و منتظرم برم تو چک آپ سالیانه اس بعدم باید برم دفتر دیشب انقدر نگران بودم ساعت زنگ نزنه که خیلی خوب نخوابیدم، حالا فقط یه ربع زودتر لازم بود بیدار بشیما ولی خوب اضطراب داشتم همش امروز سرکار باید شلوغ باشه، کارآموزهای جدید میان ۴۶۰ نفر و سرما معمولا شلوغ می شه اما خوب امیدوارم خوب پیش بره این هفته ایی که...
  • آخر شب نوشت چهارشنبه 26 بهمن 1401 21:50
    نسبت به هفته های قبل خیلی بهترم البته که فعالیت خاصی هم ندارما ولی خوب حداقل با یا سرکار رفتن از حال نمی رم برای من چهارشنبه یعنی آخر هفته دیگه بلاخره سخته چیزی رو که مغز ۲۸ سال در نظر گرفته رو تو ده سال بخوای عوضش کنی. با همین ایده پنج شنبه و جمعه سرکار رفتن برام خیلی آسونتره مخصوصا که می دونم شنبه و یکشنبه خونه ام....
  • از هفته پیش تا الان دوشنبه 10 بهمن 1401 20:37
    سه شنبه صبح با به حال بدی بیدار شدم که نگوووووو انگار که به شدت خسته بودم و کمبود خواب داشتم ولی می دونستم بدنم لو باطری داده بخاطر ورزش روز قبل و آخر هفته شلوغ هر جوری بود سه شنبه رو سر کردم سرکار ولی اومدیم خونه واقعا حالم بد بود، اما چاره ایی نداشتم و مجبور بودم چهارشنبه برم سرکار همون شب هم دوستمون که همکار همسر...
  • خفه کردن یا کتک زدن جمعه 7 بهمن 1401 04:38
    خونه ما گرمایش از کفه دیشب به همسر گفتم لطفا رادیاتورها رو خاموش نکن، سرده، منم که ضعیف شدم دیگه بدتر، گفت باشه ساعت ۳ بودم پاشدم برم دستشویی پامو گذاشتم رو زمین تمام سرما هجوم آورد تو تنم چنان سردم شده بود که نگو نیاز نبود ولی چک کردم دیدم بله همه رو خاموش کرده دلم می خواد خفه اش کنم البته کتک هم گزینه خوبیه ولی نمی...
  • روز اول کاری و جلسه اول ورزش دوشنبه 3 بهمن 1401 20:25
    سلام از یک ویرگول له و لورده امروز بعد از یک ماه و نیم رفتم سرکار بله، خسته نباشم آخرین بار ۱۶ دسامبر کار کردم، بعد تعطیل بودیم. سوم ژانویه کار کردم و بعد مریض شدم تا امروز. امروز هم واقعا خسته بودم و سختم بود ولی خدا رو شکررررر خلوت بود حالا چرا خسته بودم؟ چون بعد از بیست روز تو خونه بودن و مریض بودن یه دفعه کل آخر...
  • اندر احوالات ما چهارشنبه 28 دی 1401 20:14
  • اذان صبح؟ شنبه 17 دی 1401 12:37
    همه ما در لیست اعدامیم. هنوز اذان صبح به افق مان نشده کاش که از این همه غم نمیریم
  • وقتی شانست جلوتر از خودت می ره جمعه 16 دی 1401 18:52
  • وضعیت این روزهای من پنج‌شنبه 15 دی 1401 22:35
  • زندگی عادی دوشنبه 12 دی 1401 22:52
    مامان اینا دیروز عصری پرواز برگشتشون بود و امروز صبح صحیح و سلامت رسیدن خونه. تجربه جالب و خوب ولی سختی بود، سه ماه مدت کمی بود و نبود. کم بود چون به چشم برهم زدنی گذشت و کم نبود چون وقتی شاغلی و سرکار می ری داشتن سه ماه مهمون خیلی سخته. من پدر و مادرم برام عین مهمون بودند، یعنی نزاشتم دست به سیاه و سفید بزنن چون...
  • قدم رنجه فرمودن شنبه 16 مهر 1401 16:18
    امروز ساعت یازده و ربع مامان و بابا رسیدن تو بغلم کلی تو فرودگاه گریه کردم، باورم نمی شد بلاخره اومدن الهی که چشم همتون روشن بشه به یه خبر و اتفاق خوب تا بیایم خونه شد ۱۲ و مرغ از قبل تو فر گذاشته بودم، سریع برنج رو هم گذاشتم تو پلوپز، اونم از قبل اب و روغن و نمک زده بودم. فقط سریع روشنش کردم و دیگه افتادیم به جون...
  • هوای گریه با من است یکشنبه 3 مهر 1401 16:37
    این روزا که می رم اینستاگرام فقط کارم شده گریه. دست خودم نیست. وقتی نوشته های مردم رو می خونم بغض می شن توی گلوم و اشکهام گوله گوله می ریزه پایین. دیدید حتما دیگه، یه موجی راه افتاده که جملهایی می نویسن با شروع "برای"..... و نگم که چقدررررررر دلم می سوزه و جیگرم آتیش می گیره که چند روزه دارم می خونم و حتی...
  • در سفر دوشنبه 28 شهریور 1401 21:10
    هم اکنون صدای من رو از ترکیه می شنوید، در حالیکه از دیدار رخ خواهر جانمان مستعفیض گشته ایم البته خواهر جان و متعلقات که همان شوهر خواهر گرام و فسقلی خوشمزه باشند. وای خدااااااا که من روزی هزار بار برای این قند عسل می میرم و زنده می شم. انقدر که این بچه خوب و دوست داشتنیه و صد البته شبیه به خاله جانش که بنده باشیم. ما...
  • 229
  • 1
  • ...
  • 4
  • 5
  • صفحه 6
  • 7
  • 8