خانه عناوین مطالب تماس با من

هر روز

هر روز

سرآغاز همواره دلپذیر است، در آستانه اما درنگ باید کرد

همین که هستی، همین که لابلای کلماتم نفس میکشی، راه میروی، در آغوشم میگیری، همین که پناه واژه هایم شده ای، همین که سایه ات هست، همین که کلماتم از بی « تو » یی یتیم نشده اند، کافیست برای یک عمر آرامش؛ پس عزیزم، همیشه باش ادامه...

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • جمعه ۲۴ جولای
  • چپول
  • جمعه ۲۶ ژوئن
  • چهارشنبه ۲۴ ژوئن
  • احوالات این اطراف
  • بلاخره باز شد
  • کپی شده از اون یکی وبلاگ
  • بله برون
  • آخیش
  • وبلاگ رمزی

بایگانی

  • مرداد 1405 1
  • تیر 1405 3
  • خرداد 1405 3
  • اسفند 1404 1
  • بهمن 1404 6
  • دی 1404 2
  • آذر 1404 3
  • آبان 1404 3
  • مهر 1404 5
  • شهریور 1404 6
  • مرداد 1404 8
  • تیر 1404 3
  • خرداد 1404 1
  • اردیبهشت 1404 5
  • فروردین 1404 2
  • اسفند 1403 4
  • بهمن 1403 9
  • دی 1403 6
  • آذر 1403 5
  • آبان 1403 8
  • مهر 1403 7
  • شهریور 1403 4
  • مرداد 1403 3
  • تیر 1403 3
  • خرداد 1403 6
  • اردیبهشت 1403 4
  • فروردین 1403 7
  • اسفند 1402 6
  • بهمن 1402 3
  • دی 1402 4
  • آذر 1402 11
  • آبان 1402 5
  • مهر 1402 4
  • شهریور 1402 3
  • مرداد 1402 2
  • تیر 1402 2
  • خرداد 1402 4
  • اردیبهشت 1402 3
  • فروردین 1402 1
  • اسفند 1401 2
  • بهمن 1401 4
  • دی 1401 5
  • مهر 1401 2
  • شهریور 1401 3
  • تیر 1401 1
  • خرداد 1401 2
  • اردیبهشت 1401 3
  • دی 1400 4
  • آذر 1400 1
  • آبان 1400 3
  • مهر 1400 2
  • شهریور 1400 1
  • مرداد 1400 2
  • تیر 1400 3
  • خرداد 1400 3
  • اردیبهشت 1400 4
  • فروردین 1400 2
  • اسفند 1399 2
  • بهمن 1399 2
  • دی 1399 5
  • آذر 1399 3
  • آبان 1399 2
  • مهر 1399 2

جستجو


آمار : 229976 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • و آنچه بر من گذشت پنج‌شنبه 17 شهریور 1401 08:04
  • هیچ فرقی نیست سه‌شنبه 15 شهریور 1401 20:55
    واقعا هیچ فرقی بین اون دختر هیجده ساله ایی که روی طبقه بالای تخت دو طبقه شون دراز کشیده و داره کتاب هری پاتر و جام آتش جلد دو رو می خونه و در حالیکه به قسمت تبدیل شدن جام بازی های سه جادوگر به رمزتاز و پرت شدن هری و سدریک به قبرستان هست و داره از ترس به خودش می لرزه، و در همون لحظه مامانش در رو باز می کنه و ،به اونو و...
  • چرا آخه؟ سه‌شنبه 7 تیر 1401 19:45
  • مود امروز جمعه 20 خرداد 1401 14:58
    جمعه ساعت دو و نیم عصر: حوصله ام سر رفته خسته ام خوابم میاد می خوام برم خونمون انقدرررررر هم که بعد از کار، کار داریم که نمی دونم دلم می خواد ساعت کاریم تموم شه یا نه. فردا قبل از ظهر مراسم غسل تعمید دعوتیم و همسر هم میشه پدرخوانده دختر کوچولوی دوستمون. بعدش هم می ریم رستوران ناهار. فرداش هم همین دوستمون به همراه مادر...
  • از سفر برگشته دوشنبه 9 خرداد 1401 09:12
    پنج شنبه دو هفته پیش از سفر برگشتیم خیلی خوب بود، بیش از حد تصورم خوب و لازم بود واقعاااااااا سفر رفتن یه نیازه مثل خوابیدن و غذا خوردن که البته اغلب بخاطر مشکلات اقتصادی کمتر بهش بها داده می شه ولی من واقعااااااا خوشحالم که رفتیم. خیلی نیاز داشتیم به این سفر دوتایی همش هم تو هتل بودیم.
  • هر چی خدا بخواد چهارشنبه 21 اردیبهشت 1401 17:52
    دیروز نگم که چه حالی بودم مامان لحظه لحظه برام مسیج می زاشت که این مرحله رو رد کردیم، اون مرحله رو رد کردیم ،..... تا بلاخره پیغام گذاشت که تموم شد و مدارک رو تحویل دادند تمام دیروز من از اضطراب تو دستشویی گذشت، همسر هم که بدتر از من، تبم کرده بود تازه از استرس دیگه ایشالا توکل به خدا، نمی خوام به زور هم چیزی رو بخوام...
  • التماس دعا دوشنبه 19 اردیبهشت 1401 21:16
    سه شنبه صبح ساعت یازده مامان و بابا دوباره می رن که مدارکشون رو بدن سفارت.‌ انقدر نذر و نیاز کردم که خدا می دونه، که ایراد نگیرن و مدارک رو بگیرن این دفعه، که دیگه من شرمنده اشون نشم این دفعه. خیلی خجالت می کشم که بخاطر من انقدر اذیت می شن‌. برخوردها هم که نگم ماشالا دیگه، هیچ احترامی برای مراجعه کننده قائل نیستن....
  • چرا اینطوری شد؟ جمعه 16 اردیبهشت 1401 13:40
    اوم که بنویسم بعد از این همه مدت درست تو زمان آخرین پستم، وقتی که پر از حس خوب زندگی بودم، اتفاق خیلی خیلی بدی برای برادرم افتاد اگر منو از قبل می شناسید، می دونید که این ته تغاری خونه حکم بچه منو داره اون اتفاق منو و کل خانواده رو نابود کرد، بعد از ۵ ماه روزی نیست که بهش فکر نکنم یا بخاطرش نصف شب از خواب نپرم نمی...
  • چی فکر می کنید؟ دوشنبه 27 دی 1400 19:59
    داشتم آرشیو وبلاگم رو می خوندم و با خودم فکر می کردم شما منو چطوری می بینین از خلال نوشته هام؟ یعنی احساس می کنید من چه شکلیم یا هیکلم چطوریه یا از لحاظ اخلاقی چطوریم؟ خیلی برام جالبه که بدونم. شاید چون خودم همیشه یه ظاهری رو برای نویسنده هر وبلاگی تو ذهنم تصویر سازی می کنم. حالا بماند که چند بار با این تصوراتم خوردم...
  • رونمایی کوچکی از خانه جمعه 17 دی 1400 14:06
  • مهمونی های زورکی شنبه 11 دی 1400 19:23
    اقا خوب چرا مردم رو به زور دعوت می کنید مهمونی؟ از اونجا فرار کردیم اومدیم اینجا حالا اینجا هم گیر افتادیم اینجا دقیقا مصداق سیزده روز عیده که هی اینور اونور دعوت می شن . خدا رو شکر تعطیلات تموم شد و به آغوش کار بازگشتیم. والا مدل ما اینطوریه که سرکار رفتنی کمتر خسته می شیم تا وقتی تعطیلیم. جمعه ظهر مهمونهای عزیزتر از...
  • می ترسم جمعه 3 دی 1400 06:42
    تا چند ساعت دیگه مهمونهای گلمون میان وای می ترسم، اون اتفاقی که چند پست قبل در موردش حرف زدیم رو اونا هم درگیرش بودند و مطمئنن وقتی بیان در موردش حرف میشه و من در حد مرگ می ترسم.‌ دلم نمی خواد در موردش حرف بزنیم مخصوصا بخاطر همسر ولی می دونم که حرفش میشه حتما. خدا فقط بهم توان و صبر بده. سه شنبه دوز سوم واکسنمون رو...
  • زمستون خدا سرده یکشنبه 28 آذر 1400 08:48
    سلام به روی ماهتون بگم چند بار اومدم بنویسم و حتی صفحه رو باز کردم و دوباره بستم باورتون نمیشه نمی دونم نوشتنم نمیاد اصلااااااا، هوا هم سرددددددده که فک کنم مزید بر علت شده و بخش نوشتن مغزم یخ زده انگار همتون رو می خوندما البته و سعی کردم کامنت هم بزارم تازه وبلاگ خانمی رو هم گم کرده بودم که تازه دیشب دیدم خدا رو شکر...
  • وقاحت متحرک جمعه 28 آبان 1400 12:33
    دارم به این فکر می کنم که یه سری زخم ها هیچ وقت خوب نمیشن. فکر می کنی که فراموش کردی، بخشیدی (یا شایدم نه) اما گذشتی ازشون اماااااااا بعد از ۱۵ سال وقتی دیشب در موردش صحبت می شه شوکه می شی، قلبت می خواد کنده بشه، بغض به گلوت فشار میاره و می فهمی نه اصلا هیچ چیزی تغییر نکرده. لامصب انگار حتی ذره ایی از دردش حتی کم هم...
  • حرص و جوش جمعه 14 آبان 1400 09:41
    نشستم تو پذیرایی پذیرایی که چه عرض کنم، یه جا که چند تا مبل و میز و صندلی درهم و برهم بهم چسبیدن. نمی تونی راحت از بینشون رد بشی و باید حواست رو جمع کنی که نیفتی دیروز و امروز رو مرخصی گرفتم چون دارن آشپزخونه رو نصب می کنن و همسر کل روز تو جلسه اس و من باید اینجا بشینم تا اگر سوالی داشتن یا چیزی خواستن دم دست باشم....
  • ماجرای اسباب کشی ۲ پنج‌شنبه 6 آبان 1400 13:27
    خوب تا روز جمعه رو گفتم جمعه صبح زدیم از خونه بیرون و همسر منو آورد گذاشت دفتر و خودش رفت. از استرس کمدها داشتم بال بال می زدم. یه جوری بودم که همکارهام هم متوجه شدن حالم خوب نیست. حدود هشت و نیم یه اس ام اس اومد که کمدها رفته بیرون برای تحویل. منم به همسر سریع مسیج زدم که وای چیکار کنیم و گفتش به شرکت تحویل کمد زنگ...
  • و اماااااااا اسباب کشی قسمت ۱ چهارشنبه 28 مهر 1400 15:47
    و بلاخره ما شنبه اسباب کشی کردیم نگم از حجم استرس و دل نگرانی هام که نصف شدم این مدت انقدر استرس داشتم. بیشتر هم بخاطر تحویل به موقع اپارتمان قبلی بود. چون حرف زده بودیم اصلا دلم نمی خواست دیر بشه. یعنی وضع طوری بود که می گفتیم سرمون بره اما حرفمون نه. یک اکتبر که همون روز تولدم هم بود پیش تحویل کلید بود. رفتیم و به...
  • ویرگولی تنها سه‌شنبه 6 مهر 1400 13:16
    سلام به همگی صدای منو در حالی می شنوید ( کلا نمی شنوید البته) که تنها در اتاق هتلی نشسته و مشغول کار هستم. روبروم هم دیواره و انگشتهای پام هم همه تقریبا محکم خوردن به تیکه پایین میز و الان درد می کنن. سه روز اول این هفته همسر باید می اومدم ماموریت. منم چون دورکار هستم بند و بساطم رو جمع کردم و با همسر اومدم. اون صبحها...
  • من هستم هنوز سه‌شنبه 30 شهریور 1400 14:22
    سلام به دوستای گلم امیدوارم همتون خوب باشید می دونید که می خونمتون و تک و توک براتون کامنت می زارم اما خیلی وقته خودم ننوشتم. حدودا یک ماهی هست. راستش حجم زیاد کار و خستگی خودم و دردام و بیشتر از همه درگیری اسباب کشی نمی زاره که بیام بنویسم. خودم واقعا ناراحتم که نمی نویسم و این مسئله پس ذهنم عین یه کار انجام نشده هی...
  • پرواز پنج‌شنبه 28 مرداد 1400 05:23
    سلام بچه ها جان دو کامنت تایید نشده هنوز هست که با عرض شرمندگی زود تایید می کنمشون ما الان اومدیم فرودگاه. ایشالا امشب دیگه می تونم مامان اینا رو ببینم. دلم پیشتونه. لطفا خیلییییییی مواظب خودتون باشید تو این وضعیت و امیدوارم ما هم بتونیم این ۸ روز رو به سلامتی سپری کنیم و مشکلی خدایی نکرده پیش نیاد. واقعا سفر رفتن حتی...
  • بازگشت به کار پنج‌شنبه 14 مرداد 1400 12:53
    اقا بیاید همه دور هم گریه کنیم امروز بعد از یکماه و خورده ایی برگشتم سرکار. کل این مدت رو مرخصی استعلاحی بودم البته غیر از یه هفته اش رو که مرخصی بودم خودم. الانم درد دارم زیاد ولی خوب به روی خودمون نمیاریم و کار می کنیم. فردا وقت تست عصب دست دارم که خیلیییی دردناک و وحشتناک برای من. دفعه پیش غش کردم‌. من رو سوزن کلا...
  • و اما تعریف کردنیااااااا یکشنبه 20 تیر 1400 20:36
  • شمارش معکوس - سه شنبه سه‌شنبه 15 تیر 1400 21:23
    دیروز وقت فیزیوتراپی داشتم. دیروز منظورم دوشنبه اس چون اینجا هنوز ساعت ده دقیقه به ده شبه با دوز و کلک همسر رو راضی کردم که خودم برم و اون بمونه خونه به کارش برسه. چون اگر بخواد منو ببره باید لپ تاپش رو هم بیاره و کار کنه اون تایمی که من می رم تو. حالا چرا داوطلبانه خودم رفتم چون می خواستم قارچ بخرم برای پیراشکی چنان...
  • توکل به خدا پنج‌شنبه 10 تیر 1400 10:48
  • پست با لپ تاپ دوشنبه 24 خرداد 1400 14:10
    سلاممممممم دارم با لپ تاپ کارم پست می زارم چه کیفی می ده خدایی. البته من یه چند سالی میشه تایپ فارسی نکردم اینه که دارم جون می دم تا تایپ کنم اما خوب کیف می ده جونم براتون بگه که اقا ما سبز نشدیم که نشدیم. اینطوری شد که تصمیم گرفتم مقصد رو به رم تغییر بدم. به پسر استاد هم پیغام دادم و گفتم که تصمیمم رو عوض کردم. راستش...
  • دوشنبه عجیب سه‌شنبه 11 خرداد 1400 07:36
    دوشنبه صبح ساعت ۸ و ده دقیقه وقت دکتر ستون فقرات داشتم. چقدرم اعصابم خرد شد تا رسیدیم بماند. پشت ریل قطار یه ده دقیقه ایی گیر کردیم و آخرم باز نشد که نشد، دیگه مجبور شدیم دور بزنیم بریم از یه راه دیگه که پنج دقیقه هم دیر رسیدیم. تا البته رفتم تو مطب مریض قبلی اومد بیرون. دکتر معاینه ام کرد و گفت که وضعت چقدر خرابه...
  • آفتاب جان شنبه 8 خرداد 1400 21:40
    سلاممممممی گرم از طرف یک ویرگول بیزی و بی معرفت آقا من نه کاری خاصی می کردم و نه جایی خاصی می رفتم که ننوشتم اما به شدت بی حوصله بودم،حتی شاید بشه افسرده من واقعا واقعا به آفتاب حساسم، وقتی مدت زیادی آفتاب نیست پژمرده می شم حالا بعد از تقریبا یک ماه بارندگی و هوای ابری و دلگیر بلاخره از دیروز آفتاب خانوم تشریف آوردن و...
  • فرز و بی حال سه‌شنبه 28 اردیبهشت 1400 07:37
    زود اومدم بنویسم به نسبت همیشه که فاصله نیفته دوباره حقیقتا تا چهارشنبه طول کشید تا دوباره سرپا بشم بعد از اون ضعف و مریضی واکسن. خدا رو شکر فقطم سه روز رفتیم سرکار که خوب حتی فکرشم قشنگ بود خداییش. چهارشنبه و پنج شنبه همسر رفت کمک دوستش که جلوی در خونشون رو درست کنند.حالا نه این بلد بود و نه دوستش ولی خوب آقای دوست...
  • وای بر واکسن زدگان یکشنبه 19 اردیبهشت 1400 11:26
    سلام دوستای گلم ببخشید طول کشید تا کامنت ها رو تایید کنم. گفتم یه دفعه تو یه پست توضیح بدم سه شنبه ساعت پنج و نیم اونجا بودیم و بعد از کنترل کارت شناسایی و تایید قرارمون فرستادنمون طبقه بالا و چون من و همسر با هم بودیم یه شماره بهمون دادند. خانوم دکتر گوگولی مهربونی اومد و ما رفتیم تو اتاق. یه صندلی اضافه هم آورد و...
  • و بلاخره اومد دوشنبه 13 اردیبهشت 1400 20:25
    ببخشید اگر دیر خبر دادم شوک خبر اون روز طوری بی جونم کرده بود که خودم واقعا تعجب کردم از قرار معلوم برادرجان یه دوهفته ایی بود که درگیر شده بود. از همون دو هفته قبلش گلوش خیلی کم درد می کرد ولی خوب علائم دیگه ایی نداشته. تا اینکه به شدت بی حال و خسته می شه و می ره دکتر و تست می ده که جواب مثبت میشه.اما دکتر بهش می گه...
  • 229
  • 1
  • ...
  • 4
  • 5
  • 6
  • صفحه 7
  • 8