چپول

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

جمعه ۲۶ ژوئن

دو هفته پیش که رفتم برای گذاشتن مژه یه دفعه منو جو گرفت و گفتم چون داریم می ریم سفر بزار سبکش رو عوض کنم. اقا بعد از اتمام کار که پاشدم تا خودم رو تو اینه ببینم کم مونده بود سکته کنم. خیلیییی بلند و زیاد بودند. گریه ام گرفته بود.

رفتم اون یکی سالن برای پدیکور ولی کوفتم شد قشنگ. همش می گفتم چرا این کار رو کردم آخه. بعد تموم شدن کارم دوباره برگشتم اون سالن و از مسئولشون پرسیدم میشه مژه هام رو کوتاه کنن که گفت نهههههه اصلا همه قشنگیش می ره. گفتم اخه خیلی معلومن. اونم نه گذاشت و نه ورداشت گفت در هر صورت تو کلا خودت تو چشمی، موهات، لبهات. مژه هات هم خیلی بهت میاد. فکر کنم منظورش این بود تابلو هستی خودت کلا حالا با مژه یا بی مژه. 

بیشتر حرصم گرفت و با قیض اومدم بیرون. به همسر خبر دادم دارم می رم دنبالش و گفتم چه بلایی سر خودم اوردم ، بی ادب بهم خندید. به مامان زنگ زدم و کلی بهم خندید و گفت عکس بده ببینیم. پشت چراغ قرمز عکس گرفتم و فرستادم و مامان گفت نه فکر می کنی و خوبه. انگار ریمل زدی حسابی و بابا هم گفت خوبه دیوونه (تکه کلام بابا به ماها دیوونه ست کلا). دل تو دلم نبود همسر ببینه. تا رسیدم بهش خودم پرت کردم تو بغلش و اونم فقط می خندید تا بلاخره دید مژه هام رو و گفت خوبن انگار ریمل زیاد زده باشی. آماااااا شبش تا صبح خوابم نبرد از حرص مژه هام. صبح هم از شانس گندم باید می رفتم دفتر. مهمونی بازنشستگی یکی ازمدیرها بود که خودش شخصا یه سری ها رو دعوت کرده بود. نمی شد نرم. ولی اون روز فقط با سر چسبیده به سینه راه می رفتم. تو عمرم انقدر سر به زیر نبودم. من همیشه کلا سرم رو خیلی با اعتماد به نفس می گیرم بالا و راه می رم امااا امان از اون روز. یه پیراهن صورتی بلند کلوش هم پوشیده بودم و همش یاد اون خانومه می افتادم که بهم گفت تو خودتم قیافت تو چشمه. همرو هم من اون روز دیدم خیر سرم. گفتم الان همه می گن کشورش جنگ زده ست. خودشم که همش در حال عر زدن برای تیر و طایفش بعد اینم قیافشه  

جمعه اش به دختردایی جان داشتم می گفت کلی خندید بهم بی ادب و گفت عکس بده ولی من ندادم. می ترسیدم بگه خیلی تابلون. 

الان اما به نظرم عادی شدند. بلند هستند اما نه اونقدر که من داشتم خودم رو به صلابه می کشیدم. تازه دو روز پیش هم دختردایی جان گفت فکر نکن نفهمیدم عکس ندادیا. که براش فرستادم و اونم گفت واییییی چقدر خوبن و تو عکس عالیه و اصلاهم ضایع نیستن. حرف این دختردایی همسر برای من حجته. دیگه اینو که گفت خیالم راحت شد. البته که دو هفته دیگه دوباره وقت ترمیم گرفتم که اگر بخوابم دیرتر برن فکر کنم به مژه های خودم فشار بیاد. 

خلاصه دور از جونتون از اینا خریتهای من نکنید.

با عروس جان دنبال ارایشگاه و لباس عروسیم. عزیزک کوچولوی من. دلم براشون پر می زنه. به برادرجان گفتم حلالت باشه اون همه زحمتی که برات کشیدم با این عروس دست گلی که برامون اوردی. دلم براشون تنگه خیلی خیلی زیاد. 

کمتر دو هفته دیگه تولد همسر جانه. شک کرده کادوش چیه چون بهش گفتم جمعه رو مرخصی بگیره ولی خوب مطمین هم نیست. امروز صبح شرکت هواپیمایی مدارکمون رو فرستاد و کم مونده بود سوتی بدم جلوش. من اصلا آدم قایم کردن چیزی نیستم، کاش می شد کادوش رو زودتر بگم. 


خواهر جان با فسقلی و مامان و بابا دارن می رن سفر. تو اون شهر خواهر جان اینا خونه دارن و برای اولین بار مامان و بابا رو هم داره می بره. البته پارسال کلا بازسازی کردند و بخاطر همون داره می برتشون. قبلش همش می گفت خونه کثیفه. بلیط رفت گرفته ولی می خواد تا هر وقت مامان اینا خواستن بمونن برای همین بلیط برگشت ندارن فعلا. خیلی خوشحال شدم. تنوع میشه براشون. برادرجان و عروس جان هم اینطوری یه نفسی می کشن. 


دیروز یه پیراهن کوتاه فیروزه ایی پوشیده بودم، با کفش همرنگش، با گوشواره های طلایی گرد بزرگ. چون ۳۸ درجه بود موهام رو هم گوجه کردم بالای سرم. صبح رفتیم صبحانه خوردیم با همسر و بعد من ماشین رو بردم چون ساعت ۱۲ وقت ناخن داشتم. ناخنهام قرمز فراری بود و الان زرد شب رنگ جیغ (عاشقشون شدم با پوست برنزه خیلییی خوب شدند).‌ بعد برگشتم دفتر و دو تا از بچه های لاجستیک اومدن تو دفترم و از ساعت ۳ تا ۵ حرف زدیم. چند هفته ایی می شد ندیده بودیم همدیگرو و کلی تعریفی داشتیم. بعد رفتم دم شرکت همسر و با هم رفتیم فیزیوتراپی. از صبح لباس برداشته بودم چون خوب باید بلوزم رو برای کار روی پشتم در بیارم اما خوب با پیراهن نمی شد. برای همین همون شلوراک سفیده و تاپ سفیده رو بردم و اونجا قبل از اینکه نوبتم بشه عوض کردم. کارم که تموم شد با همون لباس رفتیم شام خوردیم و بعد رفتیم یه فروشگاه ابزار فروشی و اومدیم خونه. به همسر می گم دچار دوگانگی شخصیت شدم. یه دفعه از یه خانوم پیراهن پوش تبدیل شدم به یه دختری با شلورک کوتاه و تاپ. یه جور گیج کننده ایی بود حسم. 


برای ناهار این اخر هفته زرشک پلو و کباب مایتابه ایی تصویب شد. عاشق اخر هفته هام. برای شما هم اول هفته خوشی ارزومندم. 

چهارشنبه ۲۴ ژوئن

دیشب بعد از درست کردن یه کاسه گنده چس فیل مشغول تماشای فیلم Pressure شدیم. هیجان داشت و گیرا بود تا اینکه رسید به یه قسمتی و من؟؟ اشک بود که از چشمام می ریخت بیرون، بدون بغض، فقط اشک. (نمی گم داستان فیلم که اسپویل نشه- همون لو نره خودمون)

بعد از فیلم و تا سه ساعت بعدشم فقط گریه کردم. هنگام کتاب خوندن گریه کردم، تو بغل همسر گریه کردم اما تموم نمی شد. 

یه بار همسر گفت اگر کسی دی ماه رو دید و چیزی توش تغییر نکرد باید به انسان بودنش شک کرد. و من خیلی به این جمله فکر می کنم. بیشتر از شش ماه گذشته و من هنوز با اینکه دارم زندگی می کنم (واقعا زندگی می کنیم؟؟) سفر می رم، سرکار می رم، رستوران می رم، ارایش می کنم و پدیکور می رم اما انگار یه تیکه از وجودم از جاش کنده شده. نمی دونم کتاب دموناتا ها رو خوندین یا نه. حس می کنم اون تیکه های کاگاش تو اون کتاب همین تیکه های جدا شده از وجود تک تک ماهاست. 


امروز اولین روز کاری بعد از تعطیلاته. هوا بد خوبه اینجا. گرمممممم، ۳۸ درجه. برای همین صبح افتخار دادم کله سحر پاشیم بریم راه بریم. من هوا که آفتابی باشه و گرم برای هر کاری پایه ام. از این که نمی خواد فکر کنم چی بپوشم لذت می برم. صبح هم شلوارک سفید و تاپ سفید پوشیدم با کفشهای کتونی صورتی جیغم رو. عاشق گرما و افتابم من. 

ساعت ۸ برگشتیم و دوش گرفتیم و بعد از صرف صبحانه مشغول به کار شدیم. کارم زیاد نبود خدا رو شکر، ناهار هم قرار بود ساندویچ کالباس بخوریم به سبک هایدا. این وسطا دو سری لباس ریختم تو ماشین. فر رو حسابی شستم. تستر رو هم برق انداختم.به مامان زنگ زدم گفت رفتن خونه خواهری و الانم بیرونن که خواهری چند تا خرید انجام بده و عصری زنگ می زنه. هنوز که بعد از ۶ ساعت زنگ نزده. امیدوارم خوش بگذره بهشون.

خودمون هم از این آب پاشهای اتوماتیک گرفتیم برای حیاط که امروز اومد رسید. بعد از اتمام کار باید بریم نصبش کنیم. البته اول بریم همسر جان رو ببریم برای کوتاهی موهاش و بعد بیایم سروقت این یکی. یه هفته نبودیم تمام چمن حیاط از گرما و بی ابادی سوخته. 

اوه راستی درخت گیلاسمون برای اولین بار گیلاس داد و ما رو ذوق مرگ کرد. درخت سیب هم یه عالمه سیبهای کوچولو داره. امیدوارم خوشمزه باشن.

خیلی چیزای دیگه دلم می خواد بنویسم ولی دیگه زیادی درهم و برهم میشه. بعدا و به مرور می نویسمشون.

مواظب خودتون باشید. دوش بگیرید، خوشبو باشید و از تابستون لذت ببرید که خدایی در همین نزدیکی هاست.

احوالات این اطراف

داریم قیمتها رو بالا پایین می کنیم برای خرید وسایل بچه ها. چرا قیمتها اینطوریه؟؟ لباسشویی ال جی اینجا وسط اروپا ۳۵۰ یورو و تو ایران ۷۰۰ یورو. یخچال همینطور، هر وسیله ایی نگاه می کنی همینطوریه. چطوری بچه های بی گناه باید زندگیشون رو شروع کنن؟
الان ما هزینه جشنشون رو بر عهده گرفتیم. اونم برای زیر صد نفر. همسر گفت بگو یخچال یا لباسشویی هم با ما ولی خوب اگر بتونن قسطی بگیرین ما می تونیم کمک کنیم. چرا انقدر همه چی بصورت اغراق آمیز گرونه اخه؟
من این ماه باید بدهیم رو به خواهر جانم بدم و حسابی دست و بالم بسته ست. تولد همسر هم هست اصلا یه وضعی. بلیط مامان اینا که برای بار چهارم کنسل شد مصادف شد با سفر ت رامپ به چین. فکر کردم تو اون تاریخ احتمال حمله مجدد خیلی کمه و تنها تایمیه که میشه یکم امیدوارم بود که تو استانبول گیر نکن. پرواز ترکیش رو کنسل کرده بودند منم درخواست بازگشت پول زدم و گفتن تا ۱۵ روز کاری پول رو بر می گردونن. بعد یه پرواز ترکیش گرفتم از اینجا تا استانبول با بار اضافه. ولی پرواز استانبول تهران ۱۲ ساعت بعدش بود و همسر مخالف بود این همه ساعت بمونن تو فرودگاه ولی واقعا چاره دیگه ایی نبود. انقدررررر اون روز گریه کردم که نگو. چون می ترسیدم از تصمیمم. می ترسیدم پروازها کنسل بشه و گیر کنن تو ترکیه. دیگه دامادمون گفته بود اگر اینطوری بشه دوستهاش اونجان و مامان اینا رو تنها نمی زاره. برادر جان هم گفت بگیر بلیط رو اگر گیر کردن خودم با ماشین می رم میارمشون. هنوزم اینا رو می نویسم گریه ام می گیره. مامان اینا اومده بودن یه ماه و یه هفته بمونن و حالا شده بود دو ماه و  نیم. بی قرار بودند که برگردن. پرواز تهران رو ایران ایر گرفتم. ولی بخاطر بار کم پروازها مجبور شدم بیزینس بگیرم که خیالم از بابت ۴۰ کیلو بارشون راحت باشه. پول اینو از خواهری قرض گرفتم. گفت تا ۶ ماه دیگه نمی خواد پولش رو. ولی الان که یه ماه گذشته خیلی حس بدی دارم و می خوام برگردونم همه پولش رو. می دونم کلی فحشم می ده ها ولی اشکال نداره. کلا بدهکار بودن اذیتم می کنه.
امروز هم خودمون برمی گردیم خونه ایشالا. خوب بود این یه هفته. واقعا نیاز داشتیم. شنبه هفته پیش تو فرودگاه دلم می خواست برگردم خونه. از بودن ادمها دورم مضطرب شده بودم. به همسر می گفتم جامعه گریز شدیم رفت. اما هر جور بود خودم رو کنترل کردم. دو سه روز اول هم اینجا همش دلم می خواست برگردم خونه ولی الان بهتر شدم. دیگه واقعا از ماها ادم در میاد؟؟؟ فقط خدا رو شکر می کنم بچه نداریم. این بهترین و عاقلانه ترین تصمیم زندگیمون بوده تا الان و احتمالا تا همیشه.
فعلا بتونیم همین برادرجان و خانومش رو بفرستیم سر خونه و زندگیشون هنر کردیم.
پارسال هزینه ایمپلنت مامان حدودا ۵۰۰ میلیون شد. هنوز یه سری از اقساطش مونده. حالا باید برای این بچه ها دوباره کمک کنیم. باید که البته از دل و جون کمک می کنیم تا این ته تغاریمون هم سر و سامون بگیره ایشالا. الهی که تا باشه شادی باشه و هزینه برای خوشی ولی واقعا زندگی همه جای دنیا سخت شده و تو ایران سخت تر.
خدا کمک کنه فقط

بلاخره باز شد

سلاممممم

باورم نمیشه اینجا باز شده

البته من با فیلترشکن می تونم بازش کنم

نمی دونم چی بگم حتی

کاش فقط همه تون خوب (چه کلمه مسخره ایی) باشید

پست قبل رو توی بلاگفا نوشته بودم. می خواستم دوباره شروع کنم به نوشتن تو یه جای دیگه که اینجا باز شد. 

چقدر همه چی برام دوره، حتی اینجا نوشتن. 

کپی شده از اون یکی وبلاگ

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد ۱۴۰۵



سلام


کف کردم گفتم فعلا اینجا بنویسم تا ببینم تکلیف بلاگ اسکای چی میشه


ساعت ۵ صبح از خواب پریدم چون همسر تو خواب پاش رو بشدت کوبید رو تخت. قشنگ به حالت سکته پریدم. چون هم ساعت ۶ باید پاشیم بریم شرکت دیگه حتی سعی هم نکردم بخوابم. یواش گوشیم رو برداشتم و اومدم تو پذیرایی و الانم روی کاناپه دراز کشیدم و می نویسم.


امروز رو از دو سه ماه پیش به خودم قول داده بودم. که وقتی اوضتع یکم بهتر شد و مامان اینا برگشتند برای خودم یه وقت پدیکور بگیرم و برم چند ساعت برای خودم لذت ببرم. این شد که امروز عصر رو مرخصی گرفتم و اول وقت مژه دارم و بعد هم وقت پدیکور. اینو به خودم بدهکار بودم واقعا بابت تمام استرسهای این چند وقت. امیدوارم بهم خوش بگذره.‌


شنبه هم ایشالا و اگر خدا بخواد می ریم سفر. چقدر حرص خوردم خدا می دونه. چون بیست و پنج درصد پول رو داده بودم و بقیش رو یک ماه قبل سفر باید تسویه کردم ولی خوب با وجود مامان اینا که اینجا گیر افتاده بودند هیچ برنامه ریزی نمی شد کرد. دقیقا یه روز بعد از واریز بقیه پول و با این فکر که در نهایت از فرصت جابه جایی تاریخ استفاده می کنیم و می زاریمش برای سپتامبر در نهایت، بلیط برگشت مامان اینا رو گرفتیم. انقدر تو اون چند وقت خدا رو صدا زدم که فقط خودش می دونه. هیچی بدتر از بلاتکلیفی نیست. خدا برای هیچکسی نخواد.


اتفاقا این چند وقت هم مثنوی هفتاد منه. مامان اینا پرروازشون به اینجا دقیقا نیم ساعت قبل از اولین حمله پرید. و توی هواپیما از حمله باخبر شدند. رسیدن ترکیه حالشون واقعا بد بود. من اما شده بودم عین این روانی ها. مامان گریه می کرد تو فرودگاه و من بهش می گفتم حرفهای این چند وقت خودتون رو بهتون تحویل می دم "گریه نداره که، بیخودی خودت رو اذیت نکن". هیچ کسی تا جای اون یکی نباشه واقعاااااا نمی فهمه دردی رو دیگری ازش حرف می زنه چیه. اومدن و رسیدن اینجا و حسابی بغلشون کردم و همه با هم گریه کردیم. اون یه ماه و نیم اول که اصلا نفهمیدیم چطوری گذشت. ففط گریه بود و اضطراب. قلب درد و پنیک اتک و بیخوابی. به سختی از پس مامان و بابا بر می اومدم تا اخبار نبینن، خونه رو برای کار همسر آروم نگهدارم، غذا و اینا درست کنم و خودمم کار می کردم. متاسفانه اخلاق گندی دارم که نمی زارم مهمون کار کنه. حالا می خواد پدر و مادرم باشه یا همسایه. حالا کارهای کوچولو چراها مثل خالی کردن ماشین ظرفشویی که با مامان بود یا گردگیری که بابا انجام می داد ولی پخت و پز با خودم بود. بعد اون وسطا یه چیزی مثل رگ سیاتیکم هم گرفت که در واقع از استرس بود چون نه تو ام ار ای و نه اسکن هیچی نشون نداد. یه ماه بعدم بعد از قطع حمله ها همش چشم انتظار باز شدن پروازها بودیم.


الان کابوس شبام اینه که دوباره مامان اینا اینجا برگشتن و گیر کردن و نمی تونن برگردن خونشون. خدا برای هیچ کسی نخواد این وضعیتی که ما مردم بی گناه تو این یکسال گذشته تجربه کردیم‌


چهارشنبه هفته پیش هم برادرجان و خانومش هم با یه عقد کوچولوی محضری به عقد هم در اومدند و خورشید خانوم بلاخره مال ما شد. هیچ کسی نبود و مراسم خیلی کوچولو و خودمونی بود. فقط پدر و مادرا و خواهر برادرا. با کمال تعجب بگم که خواهر جان هم برای عقدشون رفت. با فسقلی رفت و بدون همسرش البته. اینا رو باید بیام براتون تعریف کنم سر فرصت. منم آنلاین مراسم رو دیدم و زار زدم. در اصل ضجه می زدم. تمام میز کارم خیس شده بود بعد از عقد. خیلی امیدوار بودم منم برم برای عقد. که فعلا هیچی به هیچی. الهی همه جوون ها خوشبخت بشن.


فعلا برم تا دوباره بیام بنویسم. مواظب خودتون باشید. از خودتون بهم خبر بدید اگر اینجا اومدید.


بله برون

امشب بله برون پسر کوچولویی بود که با اومدنش به دنیا زندگی منو عوض کرد

من با این پسر کوچولو طعم و لذت مادر بودن رو چشیدم

و حالا در کنار عروس نازش تو عکسها به وجودش بالیدم

مراسم خصوصی بود و فقط خانواده خیلی نزدیک هر دو طرف بودن

و من که یه تیکه از قلب و وجودم امشب اونجا بود

نمی دونم چقدر دیگه از تیکه هام باقی مونده حقیقتا


حس خیلی عجیبی دارم 

یه جور خلسه و غوطه ور بودن عجیبی


خواهرجان نرفت 

و من پرم از حسهای مختلف، ترس از حسودی کردنش و بدجنسی کردنش، ترس از اذیت کردن عروس خانوم نازمون و هزار تا ترس دیگه


کاش می شد همه رو در پناه خودم بگیرم و نزارم به خودشون و کسی آسیب بزنن


مامان اینا باید شنبه عصری برسن اینجا

فقط سعی می کنم بهش فکر نکنم که اگر نتونن بیان چی میشه


کاش معجزه ایی بشه و دلامون رها بشه از این همه غم و استرس


میام و براتون می گم از کل ماجرا

این چند هفته خیلی پر از استرس بود برام

آخیش

خوب دیگه فقط خودمون اینجاییم

حالا می تونم حرفهام رو بدون استرس و وحشت بگم

واقعا یه جوری احساس خیلی بدی به اینجا پیدا کرده بودم که نمی تونم بگم

احساس می کردم همش یه سری متتظرن یه چیزی بگم و کاری کنم که بهم حمله کنن. نه صرفا بخاطر حوادث اخیرا، کلا الان چندین وقته ‌که اینطوریه 

خلاصه که قدمتون سر چشم

وبلاگ رمزی

دوست های عزیزم

وبلاگ قراره از مبدا رمزی بشه و رمزش هم میشه رمز اون یه پست خاص که بهتون دادم

۲۴ ساعت صبر می کنم تا اگر احیانا کسی یادش رفته بهم بگه

به امید نور و روزهای روشن تر

ای کاش

کاشکی و فقط کاشکی بشه که همین یه بار متحد بمونیم 


که هی فکر نکنیم تافته جدا بافته ایم


که فکر نکنیم خون مون رنگین تر از بقیه ست یا بیشتر می فهمیم و تریپ روشنفکری برداریم


کاش بشه که بفهمیم داخل و خارج نداره همه با هم متحدیم


اگر کسی نرفته از ایران شایداز عشق بیش از حدش به کشورشه شایدم نیست. شاید از سرخوشی باشه شایدم هم نیست. شاید توانش رو نداشته یا شاید اصلا دوست نداشته. شایدم از سراجبار به خاطر همسر و خانواده و هزار دلیل گیر کرده.


اگرکسی رفته از سردلخوشی نبوده. حتما دلیلی داشته یا شایدم نداشته و فقط بخاطر چشم و هم چشمی رفته. یا اصلا دوست داشته و دلش خواسته.


اوناییکه نشستن تو خونه و هیچ کاری نمی کنن یا نمی خوان یا نمی تونن یا کلا منفعلا. یا کلا صبوری و همدردی می کنن یا مثل گربه ایی که دستش به گوشت نمی رسه می مونن. یا شاید حرف زدن براشون راحت تره تا حالا هر قدمی برداشتن.


اوناییکه رفتن بیرون تو اون دو روز دی ماه یا واقعا صبرشون سر اومده بود یا جو گیر شدند یا اصلا خواستن با دوستاشون قرار بزارن که برن بیرون. حالا به هر دلیل رفتن، یا کشته شدند یا دستگیر شدند یا نه اصلا تونستند برگردند خونشون حتی بهت زده و ترسیده و شوکه شده.


هیچ کسی مطلقا هیچ کسی جای اون یکی نیست. قضاوت کار خداست و بس. پس کاش فقط برای یه بار فقط دهنمون رو بعد از تفکر باز کنیم. 


الان همه غم دارند.داخل و خارج نداره. مثل اینکه اوناییکه تو اصفهان عزادار شدند بگن تهرانیها برای ما غصه نخورن. 


خیلی کم هموطنی می بینم این روزا که تو فضای مجازی و غیر مجازی، غیر همدلی و همدردی حرفی بزنه یا کاری کنه. شاید جز معدود دفعاتیه که می بینم ۹۹ درصد مردم متحد شدند (من ایرانی ها رو می گما نه ساندیس خورها رو). چون هدفمون واحده و هممون برای یه چیز دلمون می تپه.


بدونیم ایران ارث بابای هیچ کدوممون نیست. یه کشور متعلق به همه ایرانی ها حالا هر جایی که هستند. اگر یه روستایی از روستاش برای پیشرفت مهاجرت می کنه به مرکز استان قرار نیست روستاش طردش کنه. 


تا بوده همه برای زندگی بهتر تلاش کردند. اب راکد که باشی می گندی اینو همه می دونن.


من خودم اونجا نیستم ولی قلبم، ریشه ام و خانواده اونجا هستند. پس تمام تلاشم رو می کنم تا به دنیا بفهمونم کشورم زیر چه فشاریه. و چه خوبه کسانی مثل زری جان (https://maneveshteh.blog.ir/) تو این دنیای مجازی هستند تا به ادم ایده بدن برای کمک و فعالیت منسجم و بهتر، به جای یه عده که فقط نک و ناله می کنن و فکر می کنن خودشون فقط تو این دنیا هستند و بس.


کاش همدل باشیم. این روزای سخت می گذره‌. نزاریم رو سیاهیش بمونه برامون. 


من یه انسان حقیر، دور از عزیزانم تا جاییکه بتونم و بمونم سعی می کنم برای ازادی نسل بعدمون. برای اینکه نسل بعدمون مجبور نشه مهاجرت کنه و بتونه کنار عزیزترینهاش با بهترین نحو زندگی کنه. یا اگرم خواست بره بخاطر هزار و یک دلیل اقتصادی و اجتماعی و.... نباشه فقط دلش خواسته باشه که رفته باشه.


از دیروز و بعد از صحبت یکی از همکارهای ایرانی با یه همکار ایرانی دیگه که اینجا به دنیا اومده و همه خانواده اش هم اروپا هستند این افکار توی سرم می چرخه. فکر می کنم شرایطمون مثل وقتیه که همه تو مراسم عزا حواسشون هست بیشتر مراقبت کنن که چی می پوشن و چی می گن بعد یکی یه دفعه اون وسط با ارایش خلیجی و لباس شب رنگ جیغ ظاهر میشه. الان حسم به حرفهای اون همکار اینه. هر چند من با کسی بحث نمی کنم این روزا. توانش رو ندارم. داشته باشم جایی صرفش می کنم که احتمال دو زار مفید بودنش وجود داشته باشه.


با یه سری از دوستای گلم تو اینستا در تماسیم تقریبا هر روز. کاش مثل شماها بیشتر تو این دنیا بود. کاش این غم برامون یکم سبک بشه. کاش بشه که تک تکتون رو بغل کنم در دنیای واقعی و بگم از شناختن چنین ادمهایی چقدر مفتخرم و چقدر برام عزیزید. 


کاش........



پی نوشت: این حرفها تو سرم می چرخید از دیروز. ببخشید اگر منسجم نیست. 

تو هر چقدر هم بلند داد بزنی الله اکبر، صدای بابای سپهر بلندتر بود.

عنوان ندارد

احساس سردرگمی دارم

حس می کنم بدنم کشش و توانش رو از دست داده

اروم ندادم

کتاب می خونم، فقط چند دقیقه، اینستاگرام رو باز می کنم، اونم چند دقیقه، اصلا می گم بزار برم بازی کنم، اونم باز نکرده می بندم. یه چرخه باطل

انقدر هشتگ زدم و تو x فعالیت کردم که دو تا از اکانتهام ساسپند شد. اکانت سوم رو با احتیاط و فیلترشکن استفاده می کنم. تا بشه سعی می کنم دایره دور خودم رو آگاه کنم. وظیفه ایی هست به دوشم که نزارم خون بی گناه ها پایمال بشه و جهان باید از این نسل کشی باخبر بشه و یادش نره.

حوصله آدم هایی که چشمشون رو روی کشتار مردم بستن رو هم ندارم، تقریبا همه رو به غیر از یکی بلاک و حذف کردم. آدم اگه با این حجم از کشت و کشتار باز هم نخواد بفهمه دیگه نفهمه و حتی شک می کنم نونش تو نفهمیدن.

وبلاگهایی رو که انگار آب از آب تکون نخورده و دوباره روزانه هاشون رو ثبت می کنن انگار که مردم شلغم زیرخاک کردند رو حذف کردم و دیگه دنبال نمی کنم.

بیشعوری و بی تفاوتی ادم ها رو نمی تونم دیگه به حساب دیگه ایی بزارم. چیزی که تو دو سه هفته گذشته زندگی کردم رو نمی تونم فراموش کنم تا بتونم چشمم رو روی این آدم ها ببندم. 

هیچ دلیلی یعنی هیچ دلیلی نمیشه برای کشتن ادم ها و قطع کردن ارتباط یه دولت برای مردم کشورش آورد. پس کسی که دنبال دلیله برای من مرده. 

توانی اگر دارم باید بزارم برای شادی برگشتن و در آغوش گرفتن هم وطنان واقعیم نه تحمل یه مشت ابله خود به خواب زده.

دیگه حتی نمی دونم خدایی هست که صداش کنم. یه بار همینجا نوشتم بازم می گم خدایی اگر بود فاجعه هولکاست نباید اتفاق می افتاد. و حال نسل کشی ایرانین بی پناهمون. اگر هستی و کاری نمی کنی دیگه برای منم خدا نیستی.

نمی دونم چند نفرتون فیلم نورنبرگ رو دیدین. اگر ندیدن حتما ببینید تا بفهمید شستشوی مغزی این کثافتای تشنه قدرت چقدر می تونه قوی باشه.


به امید آزادی و پیروزی

برای محدثه - فسقلی ( رمزش چهار رقم آخر شماره موبایلت به انگلیسی)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خلاص

وای خدااااا مهمونها رفتن

تلف شدم این چند روز قشنگ

عین یه عروسک کوکی در حال این ور اونور رفتن بودم فقط


روز اول که با یکساعت تاخیر رسیدند و تا اومدیم خونه فینگرفودهای برگر و سوسیس کوکتل رو گذاشتم تو فر و میز رو چیدیم با همسر به همراه ماست موسیر و زازیکی و زیتون و چیپس و ناچوس و دو جور از این استیکهای زیتون و ساده 


ساعت ۷ هم شام رو اوردیم و تا ۹ سر میز و مشغول خوردن بودیم. یازده هم رفتیم کارامون رو بکنیم و حدودا ۱۲ بود خوابیدیم. 

اوه مهمونهامون برای ۴ تا شات خیلی خوشگل اوردند که با تزیینات روش خیلی خیلی ملوس و ناز بود.

شنبه صبح قرار بود ۹ پاشیم. همه بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و یکم حرف زدیم و حاضر شدیم رفتیم گردش. قرار شد ناهار دوشنبه هم فسنجون درست کنم براشون و برای همین رفتیم ترب سفید هم خریدیم. عاشق دختردایی جان هستم که توی همهههههه مغازه ها می ره. ساعت ۶ هم رفتیم رستوران که اونجا هم خیلی خوب بود.‌ شام اونشب رو ما مهمون کردیم چون خوب اونا بلیط هواپیما گرفته بودند و اومده بودند تا پیش هم باشیم. خیلی هم گرون شده بود بلیطهاشون

یکشنبه دوباره همین برنامه بود، صبحانه، حرف، گردش و شام. رفتیم رستوران مورد علاقه ما و اونجا هم کلی خندیدیم و کیف کردیم. یه عالمه هم عکس انداختیم هر دو روز.

امروز هم من از صبح فسنجون رو گذاشتم قبل از صبحانه. یکمی دوباره حرف زدیم و من همش می رفتیم و می اومدم. همسر هم خی می گفت بیا بشین. واقعا می خواستم بکشمش دیگه. اخر گفتم خوب مرد این کارا رو باید بکنم دیگه و بازم می گفت وقت هست بیا بشین.‌ ساعت دو ناهار رو اوردم و به نتیجه زن نیست که جواهره رسیدیم انصافا خوشمزه پخته بودم فسنجون رو. جاتون خالی.

بعدم بدو بدو حاضر شدیم و رفتیم فرودگاه. ساعت پنج و نیم بود اومدیم خونه. 

من واقعااااا تحمل بهم خوردن ریتم زندگیم اومده پایین. اگر بگم این فامیل همسر عین خواهر واقعی خودمه دروغ نگفتم حقیقتا. من ۲۳ ساله تو خانواده اینام و دیگه با اینا بزرگ شدم واقعا ولی خیلیییی سخت مهمونداری برام. اینکه نمی تونم تا هر وقت خواستم بخوابم و هی باید پذیرایی کنم و حواسم به همه چی باشه خیلی خسته کننده ست. اصلا ریتم زندگیم که بهم می خوره اعصابم متشنج میشه.

با دختردایی جان دو تا پلیور گرفتیم و دو تا گوشواره. گوشواره هامون یه شکلن. دیروز سایه برق برقی هم زده بودیم و شبیه دوقلوهای افسانه ایی رفتیم گردش همش می گفتیم خدا رو شکر نزدیک هم نیستیم. 


فعلا همینا رو داشته باشید تا بعد

مواظب خودتون باشید که می دونمته قلب هممون ناآرومه از اوضاع نابسامان این روزا

مهمون ویرگول

موضوع رو بر ریتم مهمون مامان بخونید 

یادتون فیلمش رو؟ من چند هفته پیش که همسر ماموریت بود نگاش کردم دوباره

امروز ساعت ۲ مهمونهامون می رسن 

برای اولش چند جور فینگرفود آماده کردم و شام هم رکلت می خوریم

شب کریسمس هم رفتیم خونه استاد و اونجا هم رکلت خوردیم. سینی ژامبون و پنیر رو من آماده کرده بودم. خودم خوشم اومد رنگی رنگی شد.‌ حالا می زارم اینستاگرام ببینید. برای شب هم باید دو تا سینی آماده کنم.

بیشتر کارها رو دیروز کردیم و فقط آماده سازی غذاها مونده برای امروز و یه جاهایی رو هم بزنم جارو کنه. اتاقشون آماده ست. تخت و پتو رو ملافه تمیز کشیدم. توالتها رو دیشب شستم. حموم ها رو هم اسپری زدم و هر دو در شیشه ایی حمام ها الان برق می زنن. ما املاح آبمون خیلی خیلی بالاست و همش باید درهای شیشه ایی و شیرآلات رو بشورم. حالا یه اسپری پیدا کردم که فقط اسپری می کنی و اب می کشی و تمام. اسکاچ کشیدن نمی خواد.

دیروز در یک حرکت انتحاری چند تا از لباسهام رو انداختم رفت. باید چند تا دیگه رو هم بندازم بره.

یه شلوار دم پا گشاد پارچه ایی سورمه ایی با ردهای باریک طلایی خریدم برای شب کریسمس‌ که بی اندازه بهم می اومد. اصلا فکر نمی کردم انقدر تو تنم قشنگ وایسته. با کفش پاشنه بلند عالی شده بود.


از ساعت ۶ مثل جغد بیدارم. برم نون صبحانمون رو بپزم تا همسرجانم بیدار بشه. 

ما تا دوشنبه دو هفته دیگه تعطیلیم، هورااااااااا

یلدا

یلدا آمد؛
بلندترین شب،
در آغوش گرم قصه‌ها و نور.
پایان تاریکی،
آغاز روشنایی.

شب چله‌تان پر از انار و مهر،
و فردایتان سپید و درخشان.


یلدا مبارک




درگیری این چند وقت

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

میز جدید

سلاممممم

نشستم روی مبل و دارن نصب میز جدید رو انجام می دن

گفتم بیام یه چند خط بنویسم

بلاخره بعد از دو دفعه تعویض میز (یکیش هم تو خود فروشگاه چک شد و رد کردنش) که میشه سه میز روی هم، امروز اون میز رو بردند و میز جدید رو اوردن.

الان پایه اش رو نصب کردند و رفتند که صفحه روش رو بیارن.

نشد میز گرد باشه این دفعه. دو تا قبلی ها به دل من گرد بودند و این دفعه دیگه شد مستطیل به دل همسر.

حالا امیدوارم مشکل نداشته باشه این یکی  والا داستانی شده میز خریدن ما

اوه صدای آقاها میاد که توسط خانوم همسایه فضول گیر افتادند، بدبخت شدند رفت

کافه هم بهشون دادم، البته همیشه این کار رو می کنیم. گناه دارند هی از این خونه میان بیرون می رن تو اون خونه.

یه چیزی هم بگم ناهار دلتون نخواد کباب مایتابه ایی داشتیم. دیدن چقدر بوش می مونه تو خونه؟ اسپری خوشبو کننده زدم بعد از ناهار تو خونه شاید یکم کمتر بشه بوش. آقاهه تا از در اومد تو به همسر گفت چه بوی خوبی میاد. حالا نمی دونم کباب مایتابه ایی رو گفته یا خوشبو کننده رو 

یه چیز دیگه ام یادم اومد، تو ترکیه رفتیم داروخانه داشتیم مثل همیشه درخواست می کردیم چیزایی که می خوایم رو و می گفتیم میشه لطفا مثلا سه بسته ادویل بدید یا میشه لطفا فلان قرص رو بدید. که یدفعه اقای داروخانه به همسر گفت شما خارجی هستید؟ همسر گفت بله ترک نیستیم (حالا داشتیم انگلیسی حرف می زدیم که خوب مشخص ترکی بلد نیستیم) بعد آقاهه گفت مشخص بود اصلا از لطفا گفتنتون. اینجا هیچ کسی لطفا و خواهش می کنم استفاده نمی کنه وقتی چیزی از ما می خواد (درست و غلطش پای خود اقای داروخانه). انقدر دلم سوخت، اصلا ناراحت شدم براش. فکر کن؟؟ چرا یه چیز ساده مثل لطفا انقدر باید عجیب باشه؟ 

به نظرم مودب بودن تنها چیزیه که استفاده اش ضروریه و رایگان. احترام به دیگران نه تنها احترام به بقیه ست بلکه احترام به خودمونه. 

دیگه از منبر بیام پایین و شما رو به خدا بسپارم و برم رد کارم.

راستی امروز مامان جانم کلونوسکوپی داشت و یه پولیپ خیلی بزرگ از توی روده اش در اورده دکتر. مامان هر سال بخاطر مشکل روده ایی که داره و ارثی تو خانواده اش می ره چک اپ. این پولیپ چند سال اونجاست و دکتری که هر سال مامان رو چک می کرده بی خیال از کنارش رد می شده. تا اینکه این اواخر مامان حسابی خونریزی داشته. دکتر این دفعه خدا خیرش بده، پولیپ رو برداشته و کلا همه جا رو چک کرده و فقط از مامان پرسیده خیلی سال کلونسکوپی انجام نداده و مامان گفته هر سال انجام می داده و دکترش هم خیلی سرشناسه ارواح سر عمه اش. دکتر فقط سر تکون داده و رفته. 

بی وجدانی شاخ و دم نداره که. خدا بزنه کمر هر کسی که تو کاری که براش پول دریافت می کنه کم کاری می کنه چه برسه که کادر درمان که جون عزیز یه نفر دیگه دستشونه. واقعا نباید رحم کرد به ادمهای بی وجدانی که کم می زارن. من کاری به حلال و حروم هم ندارم، فقط کاش وجدان داشته باشیم و مسئول باشیم.

همین دیگه، چقدر امروز نطق کردم

میزمون هم نصب شد. خوشگله 

۱۹ نوامبر

سلام به روی ماهتون

ما به سلامتی رفتیم و برگشتیم

سفر خیلی خوبی بود از دعاهای شما

نگم دیگه چقدرررررر استرس داشتم قبلش که نکنه نتونن بیان یا پرواز کنسل شه یا اژدها بیاد یا کلا هر چیزی که ممکنه باعث نیومدنشون بشه

تا اینکه خودمون که تو فرودگاه بودیم برادرجانم زنگ زد که بارها رو تحویل دادند و چک پاسپورت رو هم رد کردند و تازه اونجا بود که من نفس کشیدم. 


چند روزی هم که اونجا بودیم عالی بود واقعا. فقط یه چیزی چهارشنبه دو هفته پیش اتفاق افتاد (تو پست بعدی کامل می گمش چون واقعا حیفه بهش پرداخته نشه کامل) که یه مقدار فکرم رو درگیر کرده بود. اما حتی اونم نتونست شیرینی دیدار رو ازمون بگیره.


علاوه بر اون سه روز کله پاچه خوردم، هر روز تخمه ژاپنی و ازگیل خوردم، به غیر از اینا هر روز بیرون غذا خوردیم اونم چررررررب و چییییلی آما من یک کیلو هم لاغر شدم اصلا نمی فهمم واقعا هیچ منطقی نداره این مسئله. 


برگشتنی هم خیلی استرس پرواز برگشت اونا رو داشتم چون حدود ۱۰۰ کیلو بار داشتند. سی کیلو که داشتند، نفری ۲۰ کیلو هم من براشون گرفته بودم که راحت خرید کنند.خودمم ۲۰ کیلو بار برده بودم که برای همه یکم چیز میز گرفته بودم و چون پست نمیاد ایران مجبور شدم مزاحم برادرجان بشم. خدا رو شکر بدون هیچ مشکلی رد شده بودند.‌ 

آهان سه تا رژلبم رو هم جا گذاشته بودم که بچه ها دیدن و برداشتند اما الان موندم بی رژلب. حالا باید همت کنم برم بخرم.


الانم از دفتر همسر دارم کار می کنم و دوبار رفتم تا دفتر خودم و برگشتم و به غایت خسته ام. ناهارم کم خوردم و گشنه امه (چقدر مشکل دارم)

به غیر از اینا یه چیزی بگم که چقدررررررر ترکیه گرون بود همه چی.‌ یعنی چیزایی که من قیمت داشتم حداقل اونجا بیشتر از دو برابر و نیم گرون تر بود. من خودم فقط یه پالتو بلند قهوه ایی گرفتم که تو تن خیلی شیک و خوشگل بود و سه تا شال گردن چون من همیشه باید یه چیزی دور گردنم باشه تو زمستون تا گرم نگه دار گردنم رو.


امروز اینجا اولین برف پاییزی رو هم داشتیم. صبح حیاطمون پر از برف شده بود.‌ 


فردا هم وقت چک آپ دندون پزشکی دارم خدا بخیر کنه. درد خاصی ندادم ولی خوب دندون همسر شکسته و باید تا اونجا بریم برای همین منم وقت چک اپ گرفتم. جمعه هم وقت دکتر پوست دارم تا یه خال بریخت که زیر بغلم در اومده بردارم. البته خال نیستا یه چیزی مثل یه جوشه که ماندگار شده.شبش هم بلاخره می ریم خونه سیلوینا بعد از یکماه و نیم که هی می خواست دعوت کنه و یا ما نمی تونستیم یا اون یکی دوستمون. 


اینم بگم و برم. امروز از سفارت ایمیل اومد که جواب ویزای مامام اینا اومده.

من قشنگ داشتم سکته می کردم چون معمولا بلیط می خوان برای تاریخ دقییق ولی این دفعه هیچی نخواسته بودند. بعد یهو فکر کردم پس تاریخ اون بلیط الکیه که مال ۱۰ روز دیگه ست رو زده باشن.

قشنگ فشارم افتاده بود و احساس می کردم دارم از حال می دم.

به بابا گفتم زنگ بزنه سفارت. بابا هم می گفت زنگ بزنم چی بگم و قشنگ منو حرص می داد. گفتم خوب پدر من در مورد همین موضوع زنگ بزن سوال کن دیگه. هول شده بودند اونا هم. 

من خودم زنگ زدم وزارت امور خارجه و هر دفعه تا توضیح می دادم قطع می شد. سر جمع ۲۷ زنگ زدم تا اخر تونستم حرف بزنم.‌ شانس آوردم مستقیم وصلم کردند. داشتم توضیح می دادم گریه ام گرفت. خانومه هول شده بود بنده خدا. نگاه کرد و گفت اونا ویزا رو برای بازه ۶ ماهه صادر کردند برای مدت اقامت ۳ ماهه. من کلا یک ماهه درخواست داده بودم. انقدر خوشحال شدم که نگوووووو. همونطور گریه کنان کلی از خانومه تشکر کردم. به مامان اینا هم گفتم و خیلی خوشحال شدند.‌ حالا باید وایستم تا برن بگیرن واقعا پاسپورتها رو تا خیالم صد در صد راحت بشه.

بچه ها جون ببخشید کامنت ها هنوز تایید نشدن

انقدر مریضیم طولانی شد که نگو

 تازه دو سه روز بهتر شدم که یه اتفاق جدید افتاد که تو پست بعدی می گم و کلا همه زندگیم رو بهم ریخت

فردا ایشالا عازم سفر هستیم ولی الان از دلشوره دارم پرپر می زنم. کاشکی هیچ مشکلی پیش نیاد. میشه برامون دعا کنید؟ 

کلا من همیشه وقت سفر استرس دارم و نزدیکش که میشه دلم نمی خواد برم‌. این دفعه به غیر از خودم استرس برادرجان رو هم دارم. توکل می کنم بخدا که هممون پروازمون راحت و بی دردسر باشه، شما هم ما رو دریغ نکنید از دعاهاتون.

می بوسمتون سفت و محکم

شماها نشون دادید که رفیق روزهای سخت من هستید نه فقط خواننده های گذری و قصه خوان

اندر احوالات من

منتظرم ساعت بشه ۹ همسر بیاد قهوه بخوریم تا قرصهام رو بخورم

قرصم خواب اوره و بعد خوردنش نهایتا یه ربع بتونم چشمام رو باز نگهدارم

برای ناهار لوبیا گذاشتم که بتونم بخوابم و برای ساعت ۱۲ ناهار داشته باشیم. 

پنج شنبه هفته پیش دیگه نتونستم درد رو تحمل کنم و رفتم دکتر. ۳ تا آمپول زد تو شونه ام‌. گفت خوب نشدی بیا.   تا سه شنبه صبر کردم ولی درد همچنان پا برجا بود.‌ ساعت ۱۱ رفتم دوباره دکتر. منشی گفت دکتر دیگه نمی تونه شما رو ببینه. حالا من انگلیسی حرف می زدم اون آلمانی (چون اون روز دکتر تو اون یکی مطب بود. دو تا مطب داره تو دو تا کشور مختلف، یکی پیش ما و اون یکی دو کشور همسایه ولی فاصلشون ۵ دقیقه ست از هم) دیدم نه من می فهمم اون چی می گه نه اون می فهمه حرف منو. یه دفعه صدام رفت بالا که هیچکسی اینجا انگلیسی حرف نمی زنه. اون خانومه هم با داد ملانی نامی رو صدا کرد  خانوم ملانی اومد و من بهش گفتم دکتر خودش گفته من بیام و اونم گفت دکتر باید بره عیادت مریض الان. منم گفتم پس چرا به من گفته بیام. که اون گفت بزار برم از خودش بپرسم. کارت بیمه ام رو گرفت و رفت. حالا مطبم کیپ تا کیپ آدم نشسته بود و حتی وایستاده بود‌ن. دو دقبقه بعد اومد و گفت بفرمایید اتاق ۴ دکتر الان می بینه شما رو. منم متعجب و خوشحال رفتم اتاق شماره ۴. خانومه کارتم رو نگه داشت تا اسمم رو وارد کامپیوتر کنه. بعد از که اومد تو اتاق بهم بده گفتش که وای من از ناخن های شما خیلی خوشم اومده  خنده ام گرفته بود. ناخن هام رو دوباره نشونش دادم و خندیدیم و ازش تشکر کردم (ناخن  هام نارنجی و مشکی و سفیده برای هالووین). دکتر اومد و بهش گفتم و خیلی تشکر کردم که منو قبول کرده. دکتر نمی دونم از کجا ولی می دونست که همون روز صبحم آزمایش داده بودم (به سایت آزمایشگاه فکر کنم دسترسی دارند) و باز هم سه تا امپول تو گردنم زد و گفت دوباره ۴شنبه صبح برم. که جواب آزمایش اومده باشه و بتونه دارو بده بهم. یه ام آر آی هم نوشت که انجام بدم.

این وسط بگم که دوشنبه عصری دو ساعتی با خواهرجان حرف زده بودم و کلی گریه کرده بودم و فکر کنم دردهام از اونجا بیشتر شده بود. 

چهارشنبه صبح هم با همسر رفتیم. دوباره سه تا آمپول زد و دارو داد. کم خونی و کمبود اهن هم دارم که قرص داد. تروئیدم هم کم کاره که اونو گفت دوباره سه هفته دیگه چک می کنیم و بعد لازم شد دارو می ده. اومدیم خونه داروها رو خوردم و غش کردم برای دو ساعت. ناهار خدا رو شکر لوبیاپلو داشتیم از قبل. بقیه روز رو هم در حالتی از منگی گذروندم. چون قرص و قطره های خیلی قوی هستند. 

آهان این وسط سه شنبه صبح مامان و بابا رفتند سفارت که دوباره قانون جدید گذاشته بودند که فقط می تونید ۹۰ رور قبل از تاریخ خروجتون درخواستتون رو بدید به اون مرکز کوفتیه وی اف اس. هیچ جا هم این رو ننوشته بودند. بهشون گفته بودند می خواید کنسل کنید دوباره وقت بگیرید که خوب به نفع مرکزه چون نفری یه میلیون به عنوان گارانتی حضور می گیره اگر وقت رو کنسل کنی پولت می سوزه و دوباره باید دو میلیون بدی.‌ گفته بود اگر می خواید مدارک رو بگیرم ازتون یه رزرو بلیط دیگه بیارید که من سریع درست کردمش و فرستادم برای بابا. به قدری اعصابم خرد شده بود که نگو.‌بعد از ازمایش یکم قدم زدیم و دوباره خانومه به بلیط ایراد گرفته بود و دوباره بلیط جدید گرفتم و فرستادم ولی خون خونم رو می خورد.

عصبانی بودم که بخاطر من اذیت می شن. سه ساعت اون تو بودند. برای دادن ۴ تا دونه مدارک. اومدیم خونه زدم زیر گریه. واقعا احساس می کنم دیگه بدنم گنجایش نداره برای این همه ناراحتی. همسر یکم بغلم کرد ولی بعدش یکم دعوام کرد که چیزی نشده هنوز که و کلا ما تا حالا کی زیر یکماه جواب گرفتیم از سفارت (ما تو ایران سفارت نداریم و حافظ منافع داریم و همین پروسه جواب رو همیشه طولانی تر می کنه). بعدش اومدم یه ایمیل به وزارت امور خارجه بخش ویزا زدم و همه چی رو توضیح دادم. دیگه توکل به خدا

پاشم برم داروها م رو بخورم و چپه شم. آهان نمی دومم چرا صبح ها ساعت ۴ پا می شم و دیگه نمی تونم بخوابم. واقعا مسخره شدم. کاش یه دکمه خاموش داشتم که می زدم و تمام. 

آخر این درد دل من به دوائی برسد، آخر این ناله شبگیر به جایی برسد

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

یک پست با رمزی متفاوت

سلام به روی ماهتون

من دارم یه پست می نویسم که رمزش همین یه بار با بقیه دفعات فرق می کنه.

دلیلش چیزی هست که توی اون پست دارم می نویسم. بیش از تصور برام مهمه و می خوام فقط یه سری دوستان خیلی نزدیک بهم این پست رو بخونن و برام نظراتتون خیلییییی اهمیت داره.

انقدر این مسئله برام مهمه که سختی دادن رمز یکبار مصرف برای این پست رو بجون می خرم. فقط اگر تا فردا رمز به دستتون نرسید میشه ازتون خواهش کنم اینجا بهم کامنت بدید؟

دیگه فکر کنم می دونیم چه حسی بهم داریم و همدیگرو می شناسیم. من تمام سعیم رو می کنم کسی از قلم نیفته.

پشیمونی

امروز تو یه کاری که بهم مربوط نمی شد دخالت کردم و دل یکی از عزیزام رو فکر کنم رنجوندم

از ظهر حالم دست خودم نیست

تا حالا از این کارا نکرده بودم

به شدت پیشیمونم

از حال بد دارم پر پر می زنم

ازش عذرخواهی کردم

ولی حالم خوب نمیشه

خدایا ببخشم 

بزار دلم اروم بشه

کارم زشت و بد بود

از ظهر چند بار طلب بخشش کردم از خدا

کاش دلم و دلش آروم بشه

این بشه داغ روی دلم تا دیگه از این حماقت ها نکنم

شب تولد؟؟؟

امشب شب تولدمه

فردا ۴۲ ساله می شم

امروز ظهر رفتیم کیکی رو که سفارش داده بودیم رو تحویل گرفتیم و وسایل شام (Raclette) رو هم خریدیم

الان جاتون خالی شام خوردیم و در حال دیدن  فیلم  ایرما خوشگله هستیم

تا یکم دیگه که چایی بزاریم و با کیک بخوریم


فردا باید بریم دفتر

قراره رئیس دپارتمانمون هم بیاد دفتر فردا

ناهار دعوت کردن که همه با هم بریم رستوران ولی من نمی رم چون ناهار با همسر می ریم یه کافه خیلی گوگولی 

شب هم شام با استاد می ریم رستوران (براش مثل پارسال دو تا کدو حلوایی گنده هم خریدیم)


امروز لحظه اخری که می خواستم لپ تاپ رو خاموش کنم دیدم لیست ارتقاء امسال رو اعلام کردند. خوب اسم من توش نبود. تا اینجا خوب ناراحت شدم ولی چیزی که واقعا قلبم رو شکست دیدن اسم دستیارم بود. بله ایشون ارتقاء گرفتن. به قول فرانسوی ها Les cons sont honorés (احمق ها مورد تجلیل قرار می گیرند). این ارتقاء توسط رئیس دپارتمان سابق تایید شده یعنی. فکر کن؟؟؟ احساس می کنم می تونم برم و همین فردا استفاء بدم از شدت حرص و عصبانیت. به رئیس فعلی هم تو تیمز پیغام دادم و مرتب عصبانیت و دلزدگیم رو اعلام کردم. بعدشم به چند تا از بچه های تیمم که ارتقاء گرفته بودند ایمیل زدم و تبریک گفتم و بهشون گفتم که واقعا لیاقتش رو داشتند (در حالیکه خودم داشتم از حرص می مردم) 

اگر شب تولدم نبود واقعا می تونستم بشینم و زار بزنم ولی خوب دلم برای همسرجانم سوخت که چه گناهی کرده بنده خدا. حرصم رو قورت دادم و شام خوشمزه مون رو که مزه اش از همیشه کمتر به دهنم می اومد رو خوردم.


خدایا جای حق نشستی دیگه، آره؟ مطمئن باشم دیگه؟ نزار شک کنم که این اخرین امیدمه و نمی تونم از دستش بدم


احساس می کنم اگر همینطور صدای بلند بلند حرف زدن همسر از تو اتاق بیاد ممکنه برم بکشمش

در نتیجه یوتیوب رو باز کردم، یه موسیقی بی کلام رو انتخاب کردم که پخش بشه ولی اونم پس زمینه بارون داشت و رفت رو اعصابم

پس عوضش کردم و الان داره یه موسیقی بی کلام اروم پخش می شه ولی همچنان صدای همسر از اون دورا داره میاد

کلا موقع تلفنی حرف زدن و تو جلسه بودنی انگار بلندگو قورت می ده این مرد

طاقت نیاوردم دیگه و رفتم بهش تذکر دادم بی تربیت رو


احساس می کنم طاقتم از همیشه برای صدا کمتر شده 

شیطونه می گه پاشم برم دفتر، تنها تو خونه رهاش کنما

ایشششششش

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دیشب با یانی و خانومش رفتیم بیرون. 

قبلش اول رفتیم یه جا تخمه افتابگردون بخرم برای پست قوری جان  که از همونجا پیاز قرمز و منگو خشک شده برای همسر هم خریدیم. اینجانب منگو دوست ندارم. پیاز هم تازگی ها زدم تو کار پیاز قرمز که واقعااااا خوشمزه تر می کنه همه چی رو.

بعد فروشگاه بعدی که نون سفارش داده بودیم نگهدارن برامون. نون تست صبحانه برای من و برویش فرانسوی برای صبحانه همسر (اینم من دوست ندارم چون ته مزه شیرین داره) (ویرگول موجودیست بسیارررررر ادا دار  و بدغذا) دیگه برنج و روغن و گندم برای حلیم و چند تا چیز دیگه خریدیم و زدیم بیرون.

استاپ بعدی فروشگاه دیگه ایی بود که بیشتر لوازم بهداشتیه ولی از مارک خودش یه سری مواد خوراکی هم داره.  من از اونجا ذرت برای چس فیل می خرم و البته قهوه هم برای شرکت کپسولی و هم دونه برای خونه. چیز زیادی نمی خواستیم، تافت و دستمال کاغذی و چند تا چیز دیگه گرفتیم و رفتیم بسمت رستوران. 

وسط راه دوباره یه فروشگاه تازه تاسیس دیدم رفتم اونم دیدیم که نتیجه اونجا شد انجیر و سس کچاپ که حراج بود. قشنگ سرخوش بودیما  هی از این تو در اومدیم رفتیم اون تو.

بعد دیگه رفتیم رستوران که یونانی بود. لامصبا یه چیزی دارن مثل ماست و خیار که نعناع نداره و سیر داره توش وای من عاشقشمممممم. غذاهاش خیلیییی خوبه اونجا. آما از همون اول که می خواستیم پیش غذا سفارش بدیم کرولین گفت من پیش غذا نمی خوام گرسنه ام نیست  خوب زن حسابی تو که می دونی می خوای شب بیای رستوران چرا قبلش چیزی خوردی؟ منم که اصلا ناهار نخورده بود به حالت به یورم طور یه عالمه چیز سفارش دادم برای خودم و همسر هم همینطور. یانی هم سفارش پیش غذا داد و غذاهای اصلی رو هم سفارش دادیم. از پیش غذای یانی یکم خورد خانومش ولی نه چیز قابل عرضی. منم که تا آرنج تو غذا بودم و هی همسر می گفت یواش بخور  یه جور قارچ دارند که توش پنیر داره و تو فر درست میشه وایییییی که چقدر خوشمزه ست. من اینو تو استانبول هم خورده بودم و واقعا دوست داشتم. بعد از اون برامون سالاد اوردند و یکم طول کشید تا غذای اصلی بیاد. انقدر کرولین خودش و کج و کوله کرد که می خواستم با کفشم که پاشنه بلند هم بود بزنمش دیگه. 

بعدم غذای اصلی که اومد همه دوست داشتند ولی اون گفت مال من خوب نیست و نخورد  گفت غذای من معلومه فریز بود و فقط گذاشتنش روی گریل. گفت من بهشون می گم اینو می برم برای سگهام.

حالا این رستوران رو ما از کجا می شناسیم؟ از طریق کت و شوهرش. اونا با صاحب رستوران دوستن. 

تا اونا رفتن سیگار بکشن ما گفتیم اضافه غذاها رو می بریم که غذاها رو تا اومدن اونا پک کردند و دادن بهمون. بعدم گفت انعام ندید که وقتی همسر رفت حساب کنه خودش ده یورو هم انعام داد (همیشه ما می دیم و همون لحظه یانی سهم خودشون رو می زنه به حساب ما).

اگر این اولین دفعه ایی بود که این اتفاق می افتاد شاید من اهمیت می دادم ولی بدون استثنا هر دفعه بریم شام بیرون یه عیبی رو غذا می زاره.‌البته اگر خودشون پیشنهاد رستوران بدن نه ها، اون فرق داره و همه چی عالیه که در حقیقت غذاهایی که دوست داره و تعریف می کنه افتضاحا. 

نمی دونم انگار بعضیا غذای خوب رو نمی فهمن‌. حالا یا اینه یا کلا ذائقه ها فرق می کنه که آخه من واقعا انقدر تفاوت در سلیقه و ذائقه رو درک نمی کنم. چون ما سه تا عموما راضی هستیم و اون همیشه ناراضی.

حالا من خوشم هم نیاد اونطوری دیگه هی نق نمی زمم چون به هر حال اونا پیشنهاد رستوران رو دادن ولی کرولین اصلا ملاحظه نداره. 

ازدیشب رفته رو مخما. به همسر گفتم من نیاز دارم یه مدت ادم نبینم حقیقتا. زیاد که ادم می بینم کاسه صبرم پر میشه، ایششش

دارم از خستگی شرحه شرحه می شم

امروزم اینجا اعتصابه و هیچ امیدی به قطار برگشتم ندارم اما خدا رو شکر یکی از همکارها امروز برمی گرده با ماشین که اگر واقعا همه چی هوا بشه تو بدترین حالت می تونم با اون تا یه جایی نزدیک تر برم.

اسیر شدم بخدا

خوابمم میاد انقدرررررر که نگو

اتاق هتل خیلی خیلی سرد بود منجمد شدم این دو شب، کیسه ابگرم رو هم نبرده بودم چون جا نداشتم

خیلی بد خوابیدم این دو شب بخاطر سرما و بالشت

کاش زودتر برسم خونمون امشب و با بالشت نارنینم راحت بخوابم

دیروز تا ساعت ۹ شب دفتر بودم (به حق چیزای ندیده) مدیر کل واحد همه رو برای سوسیس پارتی دعوت کرده بود روی پشت بوم یکی از ساختمان ها. خیلی خوب بود و خندیدیم. ولی خوب از این ساختمون می خوای بری اون یکی پات قلم میشه انقدر باید راه بری

من دیروز همین بین ساختمونها ده هزار قدم راه رفتم اونم با کفش پاشنه بلند. رسیدم هتل دو تا مسکن خوردم که نمیرم از خستگی پا. انقدر دلم ماساژ پا می خواست که نگمممممم ولی هتل اسپا نداشت بی ادب. به همین دلیل امروز با کتونی اومدم  همین امروز که دایرکتورمون هم هست ولی واقعا توان نداشتم با این میزان خواب آلودگی با کفش پاشنه ۱۰ سانتی تردد کنم. انقدرم باید با پرستیژ رفتار کردم همه بدنم درد می کنه حقیقتا.

فعلا برم تا بعد

دعا کنید راحت برگردم خونمون

یک دنیا ممنون از احوال پرسی هاتون

واقعا دوستهای خوبی هستید برام

منی که در دنیا واقعی دوست صمیمی ندارم شماها رو با منت روی چشمام می زارم

بازم ممنون و الهی که تنتون سلام باشه همیشه و حسابهای بانکی تون پر از پول


جمعه هفته پیش من گردن شکسته به همسر پیشنهاد دادم بریم دنبال استاد و ببریمش شام بیرون. یه رستوران هست، قبلا گفتم مال بابای دوست دختر پسر بزرگه استاده و خیلی رستوران فوق العاده اییه در حدی که خواستن بهشون ستاره میشلن بدن ولی قبول نکردند چون اون موقع برای هیچی خودشون به تنهایی نمی تونستن تصمیم بگیرن. من پیشنهادم اینجا بود که متاسفانه بخاطر تعطیلات تابستون بسته بودند. به همسر گفتم بزار خود استاد پیشنهاد بده.‌ اونم پیشنهاد یه رستوران پرتغالی رو داد. 

بعد از کار رفتیم فیزیوتراپی که همه جا رو هم بسته بودند و یه ربع دیر رسیدم و کلا به جای نیم ساعت یه ربع شد فیزیوتراپیم. بعدش رفتیم دنبال استاد و رفتیم رستوران. مجبور شدیم دورتر پارک کنیم و پیاده بریم که منم با کفش پاشنه بلند بودم و اونجا کوچه هاش سنگ فرش بود و سخت بود راه رفتن. 

رسیدیم و رستوران خودش چیز خاصی نبود. غذاش هم که به قدری مزه سیر می داد که اصلا نمی شد بفهمی مزه گوشت رو. بعدش بردیم استاد رو گذاشتیم خونش و اومدیم خونه. همه چی هم خوب بود.

من خوابیدم و یکساعت بعدش با حال بد بیدار شدم. اصلا نمی دونستم باید چیکار کنم. یه دفعه حالم بهم خورد. تا حالا اینطوری نشده بودم. انقدر وحشتناک بود که همسر هم بیدار شد و اومد ببینه چی شده ولی من اصلا نمی تونستم جلوی بالا اوردنم رو بگیرم. با بدبختی بلاخره همسر بردتم تو تخت و طول کشید تا بخوابم.

صبح که پاشدم خوب صد در صد خوب نبودم ولی اوکی بودم. صبحانه روز تعطیل که عاشقشم رو هم فقط یکم تونستم بخورم. بعدش دیگه دراز کشیدم تا ساعت دوازده و نیم که رفتم حاضر شدم برای وقت ناخنم. به زور رفتما ولی نمی شد هم کنسل کنم چون وقت بعدی که می تونستم بگیرم یک ماه و نیم بعد بود. بعدم باید می رفتیم برای میزنهارخوری. میز نهارخوری که امسال خریدیم رو چند تا اشکال داشت و قرار بود دوباره یکی دیگه بیارن و دوباره که اوردند بازم مشکل داشت. این شد که باید می رفتیم صحبت می کردیم.

ناهار هم نخوردم، فقط برای همسر یه ساندویچ کالباس درست کردم. ناخن هام رو درست کردم و رفتیم برای میز که اون خانومی که مسئول خرید ما بود مشتری داشت ما هم رفتیم یه دور بزنیم میزهای دیگرو ببینیم. که یه دفعه حالم بد شد. یه جور حمله عصبی بود انگار. یکم نشستم و اون خانوم مشتریش رفت و منو همسر رفتیم سمتش که دوباره اونطوری شدم. همسر رفت آب آورد و یکم گذشت تا بهتر شدم. به خانومه هم گفتم این میز رو دیگه نمی خوایم و چیز دیگه ایی می خوایم جاش برداریم. اونم رفت و از سوپروایزرشون سوال کرد و گفت یه سری مراحل کاری داره که انجام می ده و بهمون خبر می ده. ما هم از یه میزی خوشمون اومده بود که حراج خورده بود (البته همسر خیلی خوشش اومد و من کمتر ولی چیزی نگفتم) گرد هم نیست دیگه. سنگ مرمر سیاه با نقشهای خاص داره. خانومه گفت برامون رزرو می کنه تا جواب بیادش. اومدیم خونه و من بد نبودم، یکمی چس فیل درست کردم و خوردم.

یکشنبه صبح اما دوباره اونطوری شدم سر میز صبحانه و بعدم تمام روز حالم بد بود با فشار پایین. خیلی بد بود واقعا. 

دوشنبه صبح رفتیم قدم زدیم و دوباره حالم بد شد. اومدیم خونه زنگ زدم مطب دکتر و خدا رو هزار مرتبه شکر که بودش. همسر جلسه داشت تموم که شد راه افتادیم و رفتیم. اونجا هم خلوت بود و تا به دکتر گفتم گفت یه ویروسه جدید و چون من قلبم یکم ضعیف شده بخاطر استرسهای اون چند روز یکم اغراق طور برخورد کرده با حال بد بدن. دارو داد و گفت نمی شه کار کنی و باید استراحت کنی. 

حالا دوشنبه اول ماه بود و من بیشتر از ۳۰۰ ایمیل و ۲۰۰ تا تیکت داشتم که باید انجام می دادم. و هیچ کسی هم نمی تونه انجامش بده. هیچی دیگه ایمیل زدم به رئیس بخش و رئیس دپارتمان ‌که من مریضم و می خوام مرخصی استعلاجیم رو بصورت رسمی تو سیستم ثبت کنم ولی چون اول ماهه و حجم کار خیلی زیاده من کار رو انجام می دم ولی با سرعت و صلاحدید خودم. دیدم اینجوری حداقل لازم نیست انلاین باشم. اونا هم خیلی خیلی تشکر کردند.  ولی با تمام حال بدم خدایی کل دوشنبه و سه شنبه رو بیشتر از حتی ساعت کاری کار کردم تا کارا انجام شده باشه. سه شنبه حدود ساعت هفت دیدم رئیس دپارتمان هم آنلاینه (همون که ایرلندیه) بهش گفتم چرا هنوز انلاینی؟ من تازه ۳۰۰ تا ایمیل و ۲۰۰ تا تیکتم رو تونستم تموم کنم بعد اون نوشت من و اون خانومه رئیس بخش از اینکه از بستر مرگ (Death bed) هم کارها رو مدیریت می کنی واقعا ممنون و قدردانیم. وای انقدررررر خندیدم که نگو، بستر مرگ اخه؟؟؟؟ حالا شاید واقعا تو عمق زبان انگلیسی معنی بستر مریضی و اینا بده ولی خیلی خندیدیم بعدش با همسر. 

و اما بلاخره تونستم چهارشنبه رو کلا استراحت کنم. حالا تو تمام این روزای مریضی صبح ها پیاده روی هم رفتما ولی برگشتنی از حالت تهوع می مردم. چهارشنبه چون دکتر گفته بود اگر بهتر نشدم باید برم ازمایش رفتیم ازمایش دادم و اومدیم. 

پنج شنبه همسر باید می رفت دفتر ولی چون من خوب نخوابیده بودم موندم تا از خونه کار کنم. همون روز هم دکتر زنگ زد و گفت جواب ازمایشم خوبه و مشکلی نیست. گفتم هنوز حالت تهوع دارم که فکرش مثل قوری جان رفت سمت چیز دیگه ایی  و گفت احتمال بارداری نیست؟ که من یه دفعه از کوره در رفتم و گفتم چی؟؟؟؟ نه اصلا، خدا رو شکر اصلا احتمال همچین چیزی نیست و دکتر یه عالمه خندید بی ادب. 

هفته قبلش که دفتر بودم رئیس بخش اومد و گفت  بخش سابق من کارشون خیلی زیاده و قبل از اینکه چیزی بگه گفتم منم خیلی کار دارم. که گفت می خواستم بگم اگر می تونی کمک کنی بهشون که خودتم سرت شلوغه. راستش نه که بخوام تعریف کنم از خودم ولی من مجرب ترین کارمند و همینطور مدرسشون بودم. چند هفته پیش اشتباه کردم و کمکشون کردم که چون سرعتم خیلی بالاست یه دفعه می تونم حجم ایمیل هاشون رو به طور قابل توجهی کم کنم. برای همین حالا اینا هی میان سراغ من. منم گفتم کار دارم که دست از سرم بردارن. والا من اگر به عنوان مدیر اجرایی یه بخش دیگه می تونم کار اونا رو بکنم نمی دونم چرا تیم لیدرشون نمی تونه (خیلی سوار کار نیست). همون پنج شنبه صبح تا انلاین شدم مدیر بخش حالم رو پرسید که خوب کلا بعید بود. خانوم اسپانیاییه و کلا گرم و خودمونی نیست. منم گفتم هنوز مریضم که گفت ایمیل های اون بخش رسیده به ۴۶۰ تا اگر بتونی کمک کنی عالی میشه، چند نفرم نام برد که اونا هم دارن کمک م دن. منم گفتم من خودم کلی کار دارم ببینم چیکار می تونم بکنم. اما کل پنج شنبه خودم واقعا کار داشتم‌ و اصلا هم دلم نمی خواست کمک کنم. ولی بعد جمعه فکر کردم من اگر الان مدیراجرایی هستم به خاطر همین خانوم مدیر بخشه. پس سعی کردم یه کمی کمکشون کنم. دو ساعت بعد هم به خانوم مدیر گفتم من دارم کمکشون می کنم اما بخاطر مریضی با سرعت لاکپشتی. که اونم گفت بخاطر کمک تو یا تاثیر کمکت ایمیل ها به ۲۰۰ تا رسیده و خیلی ممنون از لاکپشت. 

دیگه بقیه روز هم یکم کمک اونا کردم و یکم کارهای خودم رو کردم و ناهار هم مرغ و الو درست کردم. البته که هیچ میلی به غذا ندارم نمی دونم چرا. عصری هم که رفتم فیزیوتراپی و بعدش هم خرید. از اونجاییکه همسر گرسنه بود رفتیم رستوران مورد علاقمون و منم یه غذای سبک خوردم. بعدشم که اومدیم خونه و یکم گرند تور دیدیم و خوابیدیم. 

البته خوب نخوابیدم و امروز رو همش هپلی بودم و یه باقالی پلو با مرغ بی مزه هم پختم. 

دوشنبه شبم می رم ماموریت و قراره شب شام با یکی از همکارهای قدیمیم که خودم اموزشش دادم شام بخورم و کلی ذوق دارم براش. چهارشنبه شب هم برمی گردم اگر خدا بخواد. کلی هم در مورد لباس دردسر کشیدم. چون پیراهنهایی که در نظر داشتم همه زیپ دارند و از اونجاییکه همسر نمیاد کسی نیست زیپ رو بکشه بالا و برنامه رو کلا مجبور شدم عوض کنم و برای سه شنبه یه پیراهن قرمز می برم بدون زیپ با کفشهای پاشنه بلند نود. چهارشنبه هم احتمالا شلوار و بلوز مشکی (ژاکتش رو هنوز تصمیم نگرفتم) با همون کفش نود. با قطار می رم و میام و فقط امیدوارم تاخیر و کنسلی نداشته باشن.

زیاد شد یکم

مراقب خودتون باشید تا بعد

بازم ممنون که حواستون به من بود و احوالپرسم بودید خیلی برام با ارزش بود


عنوان نزاشتم که نره صفحه اول بلاگ اسکای 


به قدری حالم بده که نمی دونم چیکار کنم

تمام دیروز رو با همین حال سر کردم

امروز صبح وسط پیاده روی هم همینطوری شدم، رسیدیم دم خونه دیگه کم مونده بود از حال برم کاملا


قلبم انگار تو گلوم می زنه

گلوم بسته میشه راهش و انگار توی یه خلا شناور می شوم

و تنها چیزی که می شنوم صدای قلبمه و هر لحظه انگار می توام از حال برم

دیروز تمام مدت فشارم ۹ روی ۶ بود


الان زنگ زدم مطب دکتر و گفت هستند

جلسه همسر تموم بشه ساعت ۱۰ می ریم دکتر

خیلی احساس بدیه

۲۷ آگوست

اومدیم دفتر امروز

مگه زمان می گذره

کف کردم

امروز رفتم و آزمایش خون دادم تو شرکت (می تونی خودت درخواست چک آپ بدی) پرستاری که داشت خون می گرفت دستش می لرزید. منم که خودم ترسو داشتم پس می افتادم که خدا رو شکر بخیر گذشت

الانم منتظرم ساعت بگذره تا فرار کنم بریم با همسر جان گردش و تفریح

یک ساعتم تازه رفتم تو دفتر بچه های لاجستیک به صرف قهوه و میوه و غیبت، خدایی خیلی کیف داد ولی بازم از اون روزاست که زمان نمی گذره بی صاحاب

از دوشنبه یکی از قرص هایی که دوران جنگ دکتر تجویز کرده بود برام رو قطع کردم (البته زیر نظر پزشک و به تدریج) حالا همش می ترسم شبا خوابم نبره. می خوابما ولی همش نگرانم نکنه نخوابم (ویرگول دیوونه )

بنا بر توصیه ایی که زینب جانم کرده بودند از جمعه هفته پیش صبحها یه حبه (چه کلمه گوگولیه خدایی حبه) سیر خام می خورم ناشتا. منتظر نتیجه ام فعلا  تا بیام پز بدم بهتون  

الانم دارم ریمیکس عروسی گوش می دم و مقاومت می کنم که پا نشم برقصم وسط دفتر. کاش تا کار به جای باریک نکشیده پاشم جمع کنم برم 


طلاخرون

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

غیرفعالی چند روزه

احساس می کردم زیادی وابسته وبلاگم شدم و هی میام چک می کنمش

چند روز از دسترس خارجش کردم تا بتونم بدون اون زندگی کنم 

قوری جان نازم چقدر داشتنت خوبه حتی همین مجازی و خوش به سعادت اونایی که واقعا در کنارت هستند.

زینت بانو جانم هم برگشتند از سفر و یکی دیگه از دلایل باز شدن دوباره اینجا به عشق حضورشون بود که نکنه بیان و به در بسته بخورن. آخ که انسان خوب و شایسته حتی به صورت مجازی بودنشون چقدر خوبه.‌

خدا پشت و پناهمون

امروز همسر صدام کرد تو اتاق کار و گفت داشته کارتهای بیمه مون رو چک می کرده که یادش افتاده گواهینامه منم چک کنه ببینه تاریخش چقدر به انقضاء نزدیکه که چشمش افتاده به عکس من روی گواهینامه. 

بعد بهم می گه یه دفعه یاد عکس پاسپورتت افتادم (ما همه مدارک رو اسکن می کنیم و روی گوگل درایور یه کپی ازشون نگه می داریم)، خلاصه بهم با حرص می گه اخه چطوری این شکلی افتادی  به قدری جذاب و زیبا افتاده عکسم که انگار نه انگار عکس پاسپورته  اینو شما داشته باش در مقابل عکس پاسپورت همسر که شبیه شیرعلی قصاب افتاده  و از همین داشت حرص می خورد

البته که من عکس کارت شناساییم هم خیلی خیلی عالیه ولی جوری تو عکس پاسپورت در و داف شده  که نگووووو  البته که زیبایی از خودمه ولی خوب دیگه

در مقابل عکس بج شرکت قبلی شبیه قاتل سریالی افتاده بودم، صد البته که دوربینشون بد بوده و گرنه در زیبایی من که جای سوال نیست 

یکشنبه ۱۰ اگوست

چقدر بعضی وقتا برای یه غذای ساده ادم باید زحمت بکشه خدایی

صبح بعد از پختن نان و خوردن صبحانه یک ساعت نشستم و برای خودم کیف کردم، با مامان تصویری حرف زدم، رفته بودند آتشکده و کلی ذوق کرده بود از فضای موجود

بعد ساعت ده و نیم همسر گفت بیا بریم تو حیاط بشینیم. اما من گفتم که باید غذا رو اماده کنم و نمیام که اونم می خواست نره

هیچی گفتم خوب بیا بریم من یکم دیرتر میام. قهوه مون رو تو حیاط و زیر چتر بزرگ الاچیق طور خوردیم و بعد کمکم کرد بلیط قطار گرفتم برای چهارشنبه ماموریت. بعدتر یه هتل خیلی خوب برای سفر آبان پیدا کردم. کلی ذوق کردم که هتل به این خوبی رو با قیمت مناسب گرفتم. به برادرجانم مسیج دادم و برای تاریخ ازش نظر خواستم که منتظرم جواب بده.

بعدترش من اومدم تو و گوشت رو با پیاز میکس شده و زعفرون گذاشتم تو زودپز. بعد بادمجونها رو حلقه حلقه کردم و گذاشتن سرخ بشن. بعد هی رفتم تو حیاط و اومدم به بادمجونها سر زدم. یعنی انقدر رفتم اومدم تلف شدم از خستگی. پتوهایی که روی مبلها هست و می کشیم رومون وقت نشستن رو انداختم تو ماشین.

بعد اومدیم روکشهای مبل رو با هم کشیدیم و پتوها رو بردم تو حیاط و پهن کردم تا زیر آفتای سوزان خشک بشن.

گوشت رو نمک و فلفل و پودر غوره و زعفرون زدم و گذاشتم تو ظرف و بادمجونها و گوجه گیلاسی ها رو چیدم روش و فویل کشیده رفت تو فر. برنج هم رفت تو پلوپز. یکساعت وقت داشتیم. همینطوری نشستیم یکم و یه دفعه به ذهنم رسید برای دسر بستنی بخوریم با همراه میوه های قرمز دارچین دار. تو فریزر میوه های قرمز رو داشتیم‌ ریختم تو قابلمه. چند جور مارمالاد خانوم یانی بهمون داده بود که اونا رو هم یه قاشق ازشون ریختم بو کمی شکر و دارچین گذاشتم رو گاز. یکم جوشید خاموشش کردم چون باید ولرم باشه برای سرو.

ناهار خوردیم با همراهی پوآرو جان و بعدم دسر و چایی و یکساعت چرت عصرگاهی. الانم کم کم چس فیلم رو درست کنم که با فیلم ببینیم.



دوباره داستان بوت

خوب به امید خدا ما دوباره داستان خرید بوتمون شروع شد  پارسال که نزدیک ۱۱ تا خریدم و پس دادم. ببینیم این دفعه چطور میشه. البته این دفعه دو تا گرفتم ولی خوب سه برابر قیمت قبلی ها. برندش خیلی گرونه خاک بر سر  ولی دیگه دل زدم به دریا و سفارش دادم. 

البته که اگر خوشم نیاد می تونم پس بدم و اولش هم پولی پرداخت نکردم (دو هفته بعد از دریافت سفارش باید پول رو بدی. اگر نگه داشتی سفارشت رو البته و گرنه که پس می دی و تمام)

پروسه بسیار خسته کننده ایی این خرید بوت که من نزدیک یک سال درگیرشم.

این هفته چهارشنبه می ریم ماموریت یه روزه. امروز باید بلیط قطار هم بگیرم. 

اومدم دراز کشیدم تو حیاط روی مبلهای خوشگلمون. خیلی دوست داشتنی شده حیاطمون. فقط من مشکل پرایوسی دارم. این که بیام تو حیاط احساس عدم امنیت می کنم.

همین الان وسط پاراگراف بالا یادم اومد منتظر بودم آفتاب بشه تا روکش مبل خودم رو بشورم. پریدم رفتم همه رو در اوردم و ونیش زدم و ریختم تو ماشین. یک ساعت دیگه تموم میشه و میارم می زارم تو حیاط تا یک و نیم که از خونه بریم بیرون. شک دارم تو یکساعت خشک بشن ولی خوب هموم افتاب یکساعتم غنیمته. من دو و نیم وقت ناخن دارم و بعدش هم می ریم یکم بگردیم تا ساعت شش و نیم که با سیلیوینا قرار داریم. 

مامان و بابا هم با برادرجانم این هفته رفتن یزد که بعدش برن کرمان و اصفهان. هفته پیشم تبریز بودن. برادرجان برای کار می ره و مامان اینا رو هم با خودش برده. امیدوارم خیلی بهشون خوش بگذره. 

برای خارج نشین ها اخر هفته خوبی ارزو می کنم و برای بقیه عزیزان هفته ایی پر از عشق و خوشی

۶ آگوست

شانس میارید نمیام بنویسم

انقدر حرف دارم که بیام بگم ولی نمی دونم چرا هی نمیام


امروز اقای همسر جان بی ادب (معلومه عصبانیم از دستش آیا) ۵۰ دقیقه دیر اومد برای غذا خوردن و این شد که من چنان ضعفی کردم که نگووووو. تازه بعد از سه ساعت سر دردم خوب شده یکمی.


دیروز بعد از دو هفته رفتم دفتر چون دایرکتور جدید قرار بود بیاد. ناهار با رئیس یونیتمون دوتایی رفتیم خوردیم. خیلی خیلی باحاله این مرد.‌ یه اقای ۶۰ ساله ایرلندی. انقدر قشنگ در مورد خانوادش حرف می زنه که نگووووو. یه نوه هم داره که جونش براش می ره. دخترش در آستانه طلاقه چون بعد از ده سال زندگی مشترک و داشتن یه نی نی چند ماهه، کاشف به عمل اومده همسر دکترش چهار تا همسر دیگه هم داره. واقعا دنیا داره به کجا می ره آخه.‌ و این بنده خدا بیش از حد نگران دختر دلبندشه.‌ دختر خانوم هم خودش وکیله.‌ نمی دونم واقعا چرا این ادمهای عوضی گیر یکی مثل خودشون نمی افتن هیچ وقت. 

دستیار ابله بنده هم دیروز حضور بهم رساندن و بعدش که منو و رئیس و یکی دیگه از مدیران حرف می زدیم ایشون به من مسیج دادن جلسه اس؟ منظورش اینه چرا اون نیست پس. خدایا شر این مرد را از سر من کم کن زودتر. رئیس جانم البته داره تلاشش رو می کنه که زودتر اینو رد کنه بره. خدا هم یه کمکی بکنه خیلی عالی میشه دیگه.


داریم برنامه می ریزیم که بریم برادرجانم رو ببینیم ایشالا بی حرف پیش. سه ساله ندیدمش و دلم براش یه ذره شده.‌ البته برناممون میشه برای ابان اگر خدا بخواد. 


از شگفتی های اخیر هم اینو بگم که بعد از هیجده سال زندگی مشترک، دوشنبه برای اولین بار غذام ته گرفت. قورمه سبزی عزیزم یه لایه چسبید به زودپز. چون رفتم یه جلسه مسخره و یادم رفت کمش کنم. یه نفرم تو جلسه کلا قاطی داشت و ما انگار در مورد زمین حرف می زدیم و اون مریخ. دیروز با برگزار کننده جلسه کلی خندیدم تو دفتر‌. تازه شش هفت ماهه پیش ما شروع به کار کرده و بنده خدا فکر می کرد چون اطلاعاتش کافی نیست نمی تونه متوجه حرفهای اون بشه که بهش گفتم اصلا اینطوری نیست و حرفهای اون بی ربط بوده. 


اهان اینم بگم که دیروز در راه برگشت به خونه پاشنه کفشم شکست. خیلی خیلی عجیب بود واقعا که چطوری اینطوری شد. شانس اوردم تو شرکت اینطوری نشد اونم دیروز که بازدید به این مهمی داشتیم. البته مامان جانم مطمئن بودند که چشمم زدند و بخاطر همون این اتفاق افتاده. خدا داند و بس.


من در تمام طول زندگیم صورتم رو با صابون شستم، صابون دستشویی و جز کرم نیوآ معمولی هم هیچی بهش نمی زدم. بعد شما بگو دریغ از یک جوش یا یک میلمتر چروک. صورتم همیشه صاف و یکدست مثل ایینه بود.‌ ماه پیش گفتم زن دیگه ۴۰ رو رد کردی بیا و به پوستت برس. یه شوینده خفن برای شستشو صورتم خریدم ۲۵ یورو ناقابل. حالا صورتم پر از جوش های زیر پوستی شده و انگار ملتهبه اصلا. هیچی دیگه دیروز یه پاک کننده ارایش خریدم که آلواورا داره تا یکم پوستم رو اروم کنه و دوباره برگشتم به همون صابون عزیزم. والا به ما از این چسان فیسان ها نیومده انگار. یه کرم هم خریده بودم که کلا می ترسم بزنمش و باید بدم مامان حالا. کاش چیزی که خودش مثل ادم کار می کنه رو انگولک نکنیم.


برم دیگه گفتم همون بهتر نیام حرف بزنما. در پناه خدا باشیم همگی 

24 جولای

چه خبرا؟

خوبین؟

اینجا که خبر خاصی نیست

چون همه رفتن مرخصی منم از خونه کار می کنم. والا برم دفتر بگم چی؟ 

کار هم نیست خدا رو شکر دوباره بخاطر همون دلیل بالا

و انگار که من در مرخصی باشم

صبحها پا می شم، لپ تاپ رو روشن می کنم و برای خودم تو خونه می گردم. کارا رو می کنم، غذا درست می کنم، لباسها رو می رنم بشوره، ....

ولی حوصله ام سر می ره. انگار وقتی شلوغتره بهتره.

هوا هم بارونیه و در حال دق دادن من. 

فردا صبح ساعت ۸ صبح وقت فیزیوتراپی دارم و بعدش در یک حرکت معجزه آسا وقت ترمیم مژه گرفتم. مژه هام رفته بودند رو اعصابم. هر چی دفعه اول خوشگل شده بودند این دفعه خوب نشدند بی ادبا. که خیلی جای تعجب داشت چون تیمشون کلا حرفیه ایی خیلی. کار دختره رو دوست نداشتم اصلا. حالا فردا برم درستشون کنم و زود بیام.

فردا شب هم با دوستامون قرار رستوران داریم که کاش کنسل بشه چون تازه قرارمون ساعت هفت و نیم شبه.‌ اونا هم از اینان که کنده نمی شن از تو رستوران. 

شنبه هم شب خونه سیلوینا دعوتیم. که اون خوبه و دوست دارم. 

دیشبم رفتیم استاد رو برداشتیم و رفتیم رستورانی که خودش پیشنهاد داده بود. بد نبود غذاش ولی خیلی گرون بود بیخودی. نزاشتیم حساب هم بکنه. انقدر اون ما رو برده که حالا حالا جا داره محبتش رو جبران کنیم حقیقتا.

قبل اون دوازده روز، همسر کتاب دائی جان ناپلئون رو خوند، انقدرم می خندید که نگو. من داشتم اون موقعه برای بار ده هزارم هری پاتر می خوندم. تو اون دوازده روز، وقتی سفر بودیم منم کتاب رو شروع کردم. وای عاشقش شدم رفت. یعنی خدا خیرش بده انقدر خندیدم که نگو. 

بعدشم که برگشتیم سریالش رو دیدیم. واقعا شاهکار بود. 

بعدش هم همسر گشت و دید کتابش به فرانسه ترجمه شده. دو تا خریدیم برای استاد و سیلیونا. مال استاد رو دیشب دادیم و مال سیلیونا رو هم شنبه می بریم. دلم می خواد نظرشون رو بدونم. ناگفته نماند که ترجمه بسیار بسیار فاخری هم داره. یعنی قشنگ حس و حال خود کتاب رو منتقل می کنه.


برای مونای عزیزم

مونا جانم میشه یه خبری از خودت بدی؟

بی اندازه نگرانتم عزیزکم 

سلامی به گرمی افتاب تابستان

دوستای عزیزم بلاخره همه جونم رو جمع کردم تا بیام بنویسم

با عرض شرمندگی از دوستانی که رمز ندارند، تصمیم گرفتم الان که جون دارم بیام و ادامه ماجراهای عروسی رو بنویسم. ممنون که ازم درخواست رمز نمی کنید.

سعی می کنم زود تمومش کنم و برگردم به روزانه نویسی. دلم برای نوشتن و کامنتهای مهربونتون تنگ شده.

تو این چند وقت مثل همه حال روبه راهی نداشتم. متاسفانه دچار پنیک اتک شده بودم و با ازمایش های به موقع دکتر از سکته قلبی که هفته پیش فهمیدیم خیلی بهش نزدیک بودم جلوگیری کردیم. اما ازمایش ها نشون می داد که قلبم در معرض استرس خیلی شدیدی بوده (من اصلا نمی تونستم یه همچنین فاکتورهایی توی ازمایش خون هست) ولی خوب باید تا ۳ ماه دارو مصرف کنم. 

هفته پیش تولد همسر جانم بود و یک شب قبلش خودمون رفتیم رستوران و روز تولد هم سیلوینا اومد و شام لوبیاپلو درست کردم و کیک هم سفارش داده بودم که کیک شکلاتی بود. کادو هم برای همسر دو تا تیشرت سه دکمه از لاکست گرفتم. سیلوینا هم کارت کادو هدیه داد. خواهر جان پول ریخت به حساب همسر و مامان اینا چند تا کتاب (هیچی اندازه کتاب همسر رو خوشحال نمی کنه)

کتاب دائی جان ناپلئون رو هم خوندیم تو این مدت که خدا خیرش بده چقدر خندیدیم. سریالش رو هم هفته قبل دیدیم و تموش کردیم. واقعا لذت بردیم هر دو از خوندن این کتاب.

سفرمون رو هم که با یه چشم اشک و یه چشم خون رفتیم که خدا رو شکر ما یکشنبه رفتیم و سه شنبه هم آتش بس شد. ولی چه فایده که دلمون خون بود.

فعلا همینا رو ازم قبول کنید تا زودی بیام 

ماجرای عروسی - قسمت هفتم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

زنده ام

زنده ام و نفس می کشم

چیزی که بهمون گذشت رو نمی دونم چطور می خوایم پشت سر بگذاریم

ترس و وحشت از دست دادن خانواده فلجم کرده بود. گریه تنهاکاری بود که از دستم بر می اومد.

یه چشم اشک و یه چشم خون گذروندیم.

فعلا چیزی ندارم که بگم

انگار خشک شدم، بی هیچ حرفی و بی هیچ انرژی

امیدوارم یه مو از سر هیچ کدومتون کم نشده باشه 

دوستتون دارم


قبل از دوبی رفتن ناخن های پام رو درست کرده بودم. فکر کنم تو ایران می گن ژلیش. اینجا ما می گیم Semi Permanent به معنای نیمه دائمی. بعد از یک ماه هی گفتم برم برش دارم که پشت گوش انداختم تا اینکه هفته پیش دیگه واقعا تصمیم گرفتم وقت بگیرم چون ناخن هام زیادی بلند شده بودند و باید کوتاه می شدن آمااااااا اولین وقت خالی مال سه تا چهار هفته دیگه بود. این شد که خود جوش امروز خودم ناخن ها رو ریمو کردم و در نهایت تونستم کوتاه کنم. (دستگاهش رو خودم تو خونه دارم) و به دینگونه شد که ۶۰ یورو ذخیره کردم. 

وقت ماموگرافی باید می گرفتم برای چک آپ سالیانه، بهم ۱۶ اپریل ۲۰۲۶ وقت دادن البته چون فقط کنترله و کمتر از ۴۵ سال دارم اینطوریه. ۴۵ سال تا ۷۴ سال، دو تا سه هفته ایی وقت می دند. ولی خوب بازم برام جالبه که یکسال بعد می دن وقت رو.

وقتی ناخن هام رو گرفتم و تموم شد دیدم کف دستشویی مو هست رو زمین. چون صبح بعد حمام موهام رو خشک و براشینگ کردم و بعدم پایینش رو کرلی کردم، با اینکه دستمال کشیده بودم کف دستشویی رو بازم مو بود. من به قدری از مویی که روی زمین یا حالا هر جا به غیر از کله خودم باشه چندشم میشه که حد نداره. سریع فرشهای کف دستشویی رو برداشتم و زدم جارو بیاد تمیز کنه. بعدم رفتم خیلی شیک و قشنگ همه چی رو برگردوندم به حالت اول. اهان دستشویی رو هم شستم و ضدعفونی کردم بعدش امااااا دیگه کمر برام نمونده ها. خیلی خسته شدم الان افتادم رو مبل در حال وا رفتن.

جمعه شب با یانی و خانومش رفتیم بیرون. من پیتزا سفارش دادم نمی دونم چرا هیچ مزه ایی نداشت. انقدر بهش روغن تند اضافه کردم که دیگه کم مونده بود از دهنم آتیش بیاد بیرون ولی بازم فایده نداشت. دسر هم تارت تتن گرفتم اونم ترش بود سیبش بی ادب. این رستوران مورد علاقه اوناست. دفعه قبل پاستا خورده بودم که بد نبود. این دفعه سرم کلاه رفت. همسر اما پیتزا بادمجون گرفت که خیلی خوشمزه بود. 

شنبه شب هم با سیلوینا رفتیم بیرون. اولین بار بعد از بازنشستگیش می رفتیم بیرون. خوش گذشت مثل همیشه. 

فردا و پس فردا هم باید بریم دفتر. چون باید فردا ماشین رو ببریم برای چک اپ سالیانه بزاریم و چهارشنبه هم بریم برش داریم. خوبی این هفته اینه که پنج شنبه و جمعه تعطیلیم. اگر همسر بهتر شده باشه شاید جمعه بریم کلن. تا ببینیم چطوری میشه.

فعلا همینا. گفتم زود بیام بنویسم تلنبار نشه. بوس بهتون

21 می

امروز چهارشنبه ست و دفترم

دفعه پیش از تیپم گفته بودم کلی استقبال کردید گفتم امروزم بگم بهتون 

یه پیراهن لی کلوش جدید خریدم که عاشقشششش شدم و امروز اونو پوشیدم. یکم لی بودنش برام عجیبه ولی خوب خوشگله. با یه کفش کتونی که از دوبی خریده بودم و بنداش سرخابیه. کیفم و گوشواره ام هم سرخابین. متاسفانه چون ساعتم بند سرخابی نداره صورتی دستم کردم.

صبح ساعت ۰۷:۵۰ وقت دکتر زنان داشتم. که دو دقیقه هم دیر رسیدم البته ولی ۰۸:۰۳ دقیقه کارم تموم شده بود و داشتم وقت بعدیم رو با منشی فیکس می کردم‌. خیلی کابینه دقیق و منظمیه. کلی هم خانوم دکتر از موهام و لباس هام تعریف کرد

بعدم که اومدیم دفتر. همسر منو جلو دفترم انداخت پایین و خودش رفت شرکت‌. هنوز و به همان شدت و حدت مریضه و انگار تازه در انتهای چهارمین هفته تازه سینوسهاش درگیر شده. فردا وقت گرفتم با چک و لگد ببرمش دکتر چون به زبون خوش نمیاد و هر بار سرفه و عطسه می کنه من می میرم از ناراحتی که اینطور مریض شده. خدا همه عزیزانمون رو سلامت نگهداره برامون.

از هفته پیش بگمممممم که رئیس جدید اومد و من عاشقشششش شدم رفت. قبلا اینطوری بود که من مدیر اجرایی بودم و یه مدیر بخش داشتیم بالاتر از من و یه مدیر دپارتمان که بالا دست هممون بود. الان من مستقیما به مدیر دپارتمان وصل شدم اما برای اینکه همه چیز رو کماکان ساده نگهداریم همچنان من با مدیر بخش هم در ارتباطم‌‌. اگر بخوام جزئی تعریف کنم خیلی طول می کشه. فقط بگم سه شنبه برای ناهار دستیار ابله منم دنبالمون راه افتادکه بیاد. مدیر اسبق از دهنش در رفته بود و بهش گفته اومد. اما اون به من گفت رئیسمون بهش گفته.‌ خلاصه که با ما ناهار اومد و سر ناهار رئیسم خواست که منم پنج شنبه برم بروکسل وقتی اون می ره بازدید تیمم. همونجا هم خودش به منشیش گفت که کارهای ماموریت منو انجام بده. به همسر گفتم نامرد گفت من نمیام. در نتیجه منم که حوصله قطار و ماشین نداشتم با سرویس محل کارم رفتم. از دم در شرکت هفت و نیم صبح سوار شدم و ده و بیست دقیقه رسیدیم. فقط هم دو نفر بودیم تو یه ون  برگشت که بدترم بود فقط من بودم‌ اصلا شرمنده شدم این همه راه رفتیم برای یه نفر 

چهارشنبه دوباره رئیس اینجا بود و عصری خواست که با هم حرف بزنیم. ساعت سه و نیم رفتیم تو آشپزخونه  چون همه میتینگ روما پر بودن و بهم گفت از خودت بگو. منم شروع کردم و تا رسیدم به دستیارم که قبلا اون رئیس بود ولی بخاطر بی کفایتی منو جاش گذاشتن و اون قرار بود بره ولی موند و شد دستیار من. یه دفعه بهم گفت چرا دیروز برای ناهار دعوتش کردی و من شوکه گفتم من دعوتش نکردم خودش اصرار کرد بیاد. خلاصه دوتایی رفتیم پیش رئیس بخش و بهش گفت ویرگول هم حرفهای تو رو تایید کرده و این فرد اصلا نباید اینجا باشه و اون می ره کارش رو می کنه که بفرستش بره. حالا این کار اصلا راحت نیست. 

امروز دوباره رئیس اومده اینجا. صبح بهم گفت که از هفته پیش تا حالا با دایرکتور و بخش پزشکی صحبت کرده و قرار شده تا با دستیار گرامیم بعد از مرخصیش صحبت کنه. اما فعلا قرار شده از اینجا اتاق من بره که این خودش خیلیییی عالیه. یه چیز دیگه هم که من بهش گفتم این بود که اقای همکار به من گفته بود که رستوران رفتنمون رو از رئیس شنیده در حالیکه دروغ گفته بود و مدیر اسبق بهش گفته بود. اینجا هم کلی تعجب کرد و سرش رو ازروی تاسف کلی تکون داد. 

واقعا شش سال من اینجام اما در کل به اندازه این یه هفته که با رئیس جدید حرف زدم با قبلیه حرف نزدم. رئیس از خانواده اش می گه و خیلی براش مهمه که مشکلات سریع و تمیز حل بشن. نه مثل اون قبلی که می زدشون زیر فرش. 

اگر تو جایگاهی هستید که می تونید زندگی رو برای افراد زیر دستتون و کلا اطرافیانتون راحت تر کنید لطفا دریغ نکنید. من خودم هفته پیش برای بچه های تیمم درخواست هدست بی سیم کردم که بتونن حداقل از پشت میزشون تکون بخورن بدبختها. چیه اینطوری بیست و چهار ساعته باید بچسبن به لپ تاپشون. 

دیگه اتفاق جدید این بود که خواهرجانم پاش صدمه دیده و حسابی با اون جوجه شلوغ و همسری که خودش اندازه یه گردان بچه نگهداری و توجه می خواد داره اذیت میشه. وقتهایی که اینطوری میشه از دور بودنمون واقعا کلافه می شم. درسته مامان و بابا هستند ولی خوب منم می تونستم یه گوشه ایی از کار رو بگیرم‌. ای لعنت بر دوری

شنبه شب هم در یک حرکت انتحاری تصمیم گرفتیم برای بار دوم بریم کنسرت استاد شجریان و انوشیروان روحانی. رومون هم نشد به هیچ کسی بگیم و گفتیم فقط می خوایم بریم مسافرت  البته که سه هفته دیگه ست و قراره با ماشین بریم. هتل و بلیط کنسرت کلی کاراش رو کردیم. گفتیم الان به هر کی بگیم مسخرمون می کنه که چه خبره یه بار رفتید ولی خوب واقعا تجربه اش چنان ناب و خاص بود که این دفعه هم به اندازه دفعه قبل ذوق داریم حقیقتا. 

فعلا همین ها یادم اومد. چند تا کامنت هم مونده که حتما تایید می کنم.

ادامه داستان ازدواج رو هم باید بیام بگم ولی واقعا بقدری اون دفعه از لحاظ احساسی بهم ریختم که توان نوشتن ازم گرفته شده بود. یعنی واقعا مرور اون خاطرات فشار باورنکردنی بهم اورد. خواستم فقط بگم یادم نرفته.

13 می

بلاخره بعد از سه هفته انگار همسر جان رو به بهبوده. البته هنوز سرفه می کنه زیاد که باعث سردرد میشه اما ضعفش خیلی بهتر شده.

ممنون از همه که احوالپرس بودند.

امروزم من باید برم دفتر چون رئیس جدید بخشمون میاد ولی همسر رو نزاشتم بیاد چون هنوز بدنش ضعیفه گفتم میاد دوباره یه ویروسی چیزی می گیره اسیرمون می کنه دوباره.

الانم تو اتوبوسم. ماشین رو نیاوردم چون عصری همسر وقت داره برای کوتاهی موهاش. مسیر سرکار هم با اتوبوس خیلی راحته خدا رو شکر. 

امروز امتحان شفاهی زبان آلمانی میان ترم هم دارم. دیروز عصر سه ساعت داشتم تمرین می کردم خدا بخیر کنه دیگه. 

چقدر این راننده اتوبوس بد می ره، منم جلو جلو نشستم نمیرم صلوات. کفش های پاشنه بلند مشکیم رو هم گذاشتم توی یه ساک که تو دفتر عوض کنم کفش هام رو. گفتم رئیس جدید میاد خوش تیپ باشم. البته می خواستم پیرهن بپوشم که چون عصری باید برم فیزیوتراپی نشد دیگه. الان یه شلوار و تاپ مشکی پوشیدم که رو تاپم چند تا نوشته طلایی و سفید هست. یه دونه ژاکت مشکی که حالت کت داره هم روش پوشیدم. بند ساعت و گوشواره ام نارنجیه مثل ناخن هام  گفتم تصویر کامل بدم بهتون.

دیروز با دو تا همکارهام هماهنگ کردم که امروز رئیس جدید رو ناهار دعوت کنیم که هر دوشون مدیر سابق و تیم لیدر سابق من هستند. تیم لیدر اسبق گفت نمی تونه چون برنامه داره که منم گفتم بهش حتما کم کاریش رو به رئیس اعلام می کنم  اما مدیر اسبق که الان هم درجه ایم گفت اوکیه. منم به رئیس پیشنهاد کردم و کلی استقبال کرد. حالا امیدوارم این دستیار ابله من آویزوونمون نشه بخواد بیاد چون من در حال برای سه نفر میز رزرو کردم‌. 

فردا هم مدیر خودم میاد و بازم رئیس هست. برای همین باید بیام دفتر. پنج شنبه اینا می خوان برن بازدید تیم من تو بروکسل امیدوارم مجبور نشم منم برم. 

دو شبه نمی تونم بخوابم نمی دونم چه مرگمه. دیشب که می خواستم بزنم خودمو له کنما. چشمام باز انگار ساعت ۵ عصر. خوب بخواب دیگه زن. فکر کنم سر جمع سه ساعتم نخوابیدم.

مامان جانم هم دیروز یه جراحی ۴ ساعته دندون داشت برای ۸ تا ایمپلنت. خلاصه که نگران اونم هستم. اینجا که من انجام دادم بی حسی تا پنج شش ساعت بعد بود اما انگار برای مامان تا برسه خونه، یعنی بیست دقیقه بعد از بین رفته بود. 

گفتم بهتون مژه گذاشته بودم برای دوبی رفتن؟ اقا بعد از دو ماه هنوز هستن. انقدر کارشون خوب بود که نگوووو. فقط متاسفانه چون من فیزیوتراپی می رم و صورتم رو می زارم رو اون بالشتکه یه سری از مژه هام افتادند. نتیجه گیری این که فیزیوتراپی با قرتی بازی جور در نمیاد. همسر می گفت انتخاب کن فیزیوتراپی یا مژه.‌ که خوب مژه ارزونتر در میاد والا ۹۵ یورو دادم برای مژه، دو ماهم دوام اورد. هر دو ماه ۴۲۰ یورو هزینه فیزیوتراپی می دم. 

روز خوبی داشته باشیدددد

منِ ویرگول + پی نوشت

بیاید یکم در مورد خودمون بگیم. احساس می کنم شاید خیلی هامون فقط یه ذهنیت کلی داریم از هم ولی نه بیشتر. خاموش ها هم جواب بدن وگرنه از قوری جانم دمپایی ابریش رو قرض می گیرم خدمتتون می رسم.

خوب من از خودم شروع می کنم:

  • ویرگولم
  • ۴۱ ساله
  • بی بچه 
  • ۱۴ ساله مهاجرت کردیم
  • مدیر اجرایی یه موسسه هستم
  • یه خواهر و یه برادرم دارم (قربونشون برمممم من)
  • همه تیر و طایفمون هم ایرانن جزء یکی از اقوام نزدیک همسر جان و برادرهمسرم
  • متولد پاییزم، ولی عاشق و کشته آفتاب
  • قدم ۱۶۳ ولی وزنم خاک تو سرم ۷۴. البته من ریز نقشم خدا رو شکر و با این وزن همچنان ظریف به نظر میام 

خوب زود بیاید بگید، سوالی هم بود در خدمتم  

پاشم حاضر شم بریم لاستیک های ماشین رو عوض کنیم. کامنتها رو استثنا باز می زارم که جواب همدیگرو ببینید. حواستون باشه دیگه 


پی نوشت:

بچه ها جان من خواستم بازم یه بار دیگه توضیح بدم، چون تو کامنتها بهش اشاره کرده بودین، که من بابت رمز واقعا و عمیقا متاسفم اما حقیقتا برام مقدور نیست به کسایی که وبلاگ ندارن و ازشون هیچ شناختی ندارم رمز بدم. من هیچ چیز خاصی نمی نویسم ولی بعضی حرفهای جزء ایی هست که  دلم می خواد خصوصی بیان بشه و هرکسی از سر کنجکاوی بهشون سرک نکشه. بازم از این که وقت گرانبهاتون رو می زارید و من رو می خونید ممنونم و شرمنده و معذور

6 می

تو راه برگشتیم و تو قطار. منم طبق معمول همیشه در حال جون دادن. یعنی انقدررررر ول می خورم سر جام که نگوووووو. کلا موقع نشستن و خوابیدن همش در حال ول خوردنم.
وای چقدر این دو شب گذشته بد خوابیدم. همش احساس می کردم ممکنه از اون ور تخت بیفتم پایین. بالشتم هم شل بود که دیگه نگوووووو. حیف با قطار رفتیم وگرنه بالشتم رو هم می بردم.
دیروز از توی هتل کار کردم و امروز صبح بعد از تموم شدن کلاس آلمانیم رفتم دفتر. برای بچه های تیمم شکلات و ماکارون خریده بودم‌. ناهار هم با سه تا از بچه ها رفتیم و نزاشتن پول ناهارم رو بدم‌ و مهمونم کردن. بعدم که رفتیم قهوه بخوریم من مهمونشون کردم. با یکی از بچه های تیمم و شوهرش که توی یه بخش دیگه کار می کنه تابستون کلاس آلمانی انلاین داشتیم‌. امروز رفتیم قهوه بخوریم زنگ زد شوهرش هم اومد. دو ساعت طول کشید ناهار و قهوه مون. خیلی خوب بود. خوش گذشت. بعدش هم من جلسه داشتم که انقدر طول کشید که کم مونده بود قطار رو از دست بدم‌. دیگه با گوشی وصل شدم و کامپیوترم رو جمع کردم و رفتم سمت ایستگاه.
امروز از شانس من در اصلی این ساختمون رو بسته بودند و کلی راه رفتم تا از یه در دیگه رفتم تو و دوباره کلی رفتم تا رسیدم به دفتر بچه هام. استرس عصری رو گرفته بودم که یکی از بچه ها می خواست بره بیرون گفت بیا ببرمت راه بیرون رو یادت بدم. با اون رفتم و ایستگاه قطار رو هم نشونم داد. خودم برگشتم تنهایی و یاد گرفتم ولی برای عصر استرس داشتم. مخصوصا که همسر قطار رو از یه ایستگاه دیگه می گرفت. خلاصه که به موقع رسیدم.
همسر جان هنوز مریضه و تو آزمایشی که جمعه صبح داد انزیم های کبدی بهم ریخته بود و عفونت داشت. جمعه چون دکتر خودمون نبود رفتیم پیش یکی دیگه و اونم با دیدن جواب ازماییش هیچ ری اکشنی نشون نداد. من همون شنبه فرستادمش برای دکتر خودمون وشرایط همسر رو توضیح دادم. دیروز زنگ زد و گفت احتمالا ویروسه و فردا صبح جفتمون باید بریم ازمایش بدیم‌. نمی دونم چرا منم باید برم ولی باید برم. این دو روز همسر خیلی خسته شد ولی چاره ایی نبود. برای من اما عین سفر تفریحی بود چون نه کار خونه بود و نه غذا درست کردن.
خدا رو شکر این هفته جمعه هم تعطیله و کلی خوشبحالمون میشه. خدا کنه همسر بهتر بشه. خیلی سخته می بینم انقدر بی جون شده.
دیشب رفتیم رستوران نزدیک هتل، رستورانش رو از چت جی پی تی معرفی کرده بود. یه رستوران کوچولوی ایتالیایی خیلی گوگولی. غذاش هم واقعا خوب بود و خیلی لذت بردیم.
وای الان برسیم کی حال داره تا خونه رانندگی کنه خدااااااا. کاش قطار تا دم خونمون می رفت.
فعلا همینا. تا بعد 

۲ می

سلامی به گرمی افتاب 

چند روزه اینجا هوا داره غوغا می کنه. گرم و دلپذیر

البته که از هفته پیش همسر جانم مریض شده با تب خیلی بالا و مجبور هم بوده که کار کنه و من یک سره مشغول مواظبت و نگهداری از همسر جانم هستم، صبحانه بده، آب پرتقال، قرص، چایی، ناهار، چایی، ...... احساس یه جن خونگی بهم دست داده  واقعا همسر تو خونه کمک می کنه و وقتی اینطوری می افته من خیلی خسته می شم. حالا کمک که می گم همون چایی دادن و جمع کردن ظرفها بعد از غذاست ولی خوب در هر صورت کمکه دیگه. 

دیروز اینجا تعطیل بود و ما امروز رو مرخصی گرفتیم که مثلا حالش رو ببریم که همسر مریض شد و هیچ کار خاصی هم نکردیم.

امروز صبح هم با بدبختی یه دکتر پیدا کردم و همسر رو بردیم. آزمایش خون براش نوشت که انجام دادیم و قرار شد عصر جواب رو گرفت نتیجه رو به ما هم بگه دکتر.

چهارشنبه رفتیم دفتر که همون همسر رو خیلیییی خسته کرد. بعدش هم جشن آخر روز کاری سیلوینا بود. چون بازنشسته می شد روز آخر رو جشن گرفته بود توی همون شرکت که از شانسش هوا هم عالی بود و توی محوطه گرفته بودن جشن رو.  اماااااا من رسیدم اونجا و یه دفعه یه ایمیل خیلی مهم کاری اومد که اعصابم رو خرد کرد. تازه کار رو برای جمعه صبح می خواست که مسلما امکان پذیر نبود. خلاصه من جواب دادم و انلاین هم موندم تا ساعت ۸ شب که هیچ خبری نشد ازشون. منم امروز چون مرخصی هستم یه بار ساعت ۱۰ چک کردم دیدم خبری نیست و تصمیم گرفتم اصلا نگاه نکنم ایمیلهام رو که یه وقت اعصابم بهم نریزه.

یکشنبه هم می ریم بروکسل ماموریت. البته من فقط باید سه شنبه می رفتم ولی همسر چون باید از دوشنبه می رفتم تصمیم گرفتیم با هم از یکشنبه بریم‌. 

فعلا همینا تا بعد

سلامی از دندان پزشکی

سلاممممم 

تو دندون پزشکی نشستم منتظرم کار همسر تموم بشه گفتم بیام دو خط بنویسم

بلاخره کار سه تا ایمپلنتم تموم شد. اولیش رو دو  روز قبل از سفر برام گذاشت و الان بعد یکماه دو تای پایین رو. اون جلویی خیلی واجب بود مخصوصا که من همش نیشم بازه و در حال خنده اینه که خیلی سخت بود بدون یه دندون. 

خواهشا تند تند برید سراغ کارای دندون پزشکیتون.  از خوراک و تفریح بزنید ولی دندونتون رو چک کنید. که خیلی خیلی می تونه هزینه برتر و دردآورتر بشه هر چی دیرتر برید.

یکم خودمون دیر راه افتادیم و یکم هم ترافیک بود اینکه نیم ساعت دیر رسیدیم. اولین بار من تو زندگیم انقدر دیر می رسم سر قراری. داشتم می مردم از خجالت.  قرار بود دندون های همسر هم چک بشه ولی گفتیم اگر نمی رسه دکتر بزاره برای یه دفعه دیگه. البته همسر هم از خداش بود انقدر که ترسو این مرد  اما خدا رو شکر وقت شد و الان رفته تو تا چک آپ بشه. 

امروز عصر رو مرخصی گرفتیم و از اینجا قراره بریم گردش و تفریح هورااااا. البته یه سر هم باید خرید بریم چون یکشنبه مهمون داریم و باید سفارش نون و سینی ژامبون بدیم. مهمونهامون از صبحانه میان به صرف برانچ. برای همین تدارک دیدن برای مهمونی یکم با بقیه مهمونی ها فرق می کنه.

فردا اخرین روز کاری این هفته ست برای من و پنج شنبه و جمعه تعطیلم. دوشنبه هم تعطیل رسمیه چون عید پاکه. ا همسر پنج شنبه و جمعه سرکار می ره چون شرکت اونا تعطیل نیست. پنج شنبه عصر رو مرخصی گرفته البته چون من وقت ماموگرافی دارم و خیلی شنیدم درد داره. بعدش هم شب خونه سیلوینا دعوتیم. شنبه خودمون دعوتیم تولد استاده. نگم چه بدبختی کشیدیم برای انتخاب کادو. خیلی سخت بود‌. سخت و گرون  و یکشنبه و دوشنبه مهمون داریم. کلا خاله بازی داریم این آخر هفته. باید برم دو تا سبد هم بخرم که مهمونهای یکشنبه و دوشنبه بچه دارند و براشون تو حیاط می خوایم تخم مرغ شکلاتی بزاریم تا رسم شکار تخم مرغ عید پاک رو انجام بدیم براشون. دیروزم دو بسته تخم مرغ شکلاتی خریدیم. 

فعلا همینا رو داشته باشید تا زودی برگردم