سلام پس از مدتی طولانی

سلاممممم

خیلی وقته ننوشتم

حالم خوب نبود، چه روحی و چه جسمی

الانم هی بگی نگی همونطورما ولی گفتم بیام بنویسم دیگه

اومدیم سفر و الان منتظرم همسر بیدار شه بریم صبحانه. جمعه اومدیم و دوشنبه برمی گردیم

دردهام هم یکمی بعد از دوره دوم آنتی بیوتیک و کورتون بهتر شدند ولی دوباره با شدت قبل برگشتن بعد از دو هفته.

من اگر از سمت خانواده ام یکم آرامش داشته باشم شاید یکم بتونم  رو خودم تمرکز کنم. همش هم از سمت مامان جانم معمولا. به خواهری گیر می ده، با باباجانم بحث می کنه. ول کن هم نیست. خدا منو ببخشه، ولی بعضی وقتا فکر می کنم اگر مامان نبود چقدر هممون زندگیمون آرومتر بود. 

برادرجان و عروس نازمون خونه گرفتن و مشغول پر کردن خونه هستند. یه سری وسایل رو از قبل گرفته بودیم براشون. مثل وسایل کوچیک برقیه آشپزخونه ولی خوب چیزای اصلی همه مونده بود. نگم از قیمتها واقعا که من نمی دونم چرا اینطور افسار گسبخته هستند. هر جور حساب کنی با عقل جور در نمیاد.خدا خودش به جوونها کمک کنه.

از یه روز قبل تولدم یه جوری سرکار شلوغ و پلوغ شدم که نگو. این هفته های گذشته خیلیییی شلوغ بود و اصلا نمی فهمیدیم چطور می گذرن. این وسط همسر سه روز رفت ماموریت و تو همون تایم یه روز هم من رفتم ماموریت که همون شروع مجدد دردهام شد.‌ 

این دو ماه آخر سال هم خیلی شلوغ خواهد بود و من چقدر دلم ارامش می خواد. یه همکار جدید هم اومده که یه آقای اسپانیاییه پر سر و صداست. البته از جزایر قناری اومده و اصالتا مال اونجاست. پر از انرژیه این مرد ولی واقعا بعضی وقتها دلم برای دفتر خودم تو طبقه چهارم تنگ میشه (یه ماهی میشه تقریبا که برگشتم طبقه دوم چون پروسه شکایت از همکار روانی تموم شد تقریبا) 

فعلا همسر بیدار شد من برم حاضر شم بریم صبحانه